انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

کتاب تاریخ گیلان (از آغاز تا پایان حکومت‌های محلیِ خان‌سالار)- جلد نخست

 پیشگفتارِ کتابِ تاریخ گیلان( از آغاز تا پایان حکومت‌های محلیِ خان‌سالار) (جلد نخست)

اشاره: به همت سایت انسانشناسی و فرهنگ قرار است برای معرفی چهار جلد از تاریخ گیلان به خوانندگان فرهیخته، پیش‌گفتار این کتاب‌ها در چهار قسمت متوالی در سایت منتشر شود. ابتدا پیش‌گفتار جلد نخست تاریخ گیلان نوشته‌ی ناصر عظیمی.

پیش‌گفتار

کتابی که پیشِ روی خواننده‌ی فرهیخته قرار گرفته، کتابی است که کوشش دارد تاریخِ سکونت و فعّالیت انسان در محدوده‌‌‌ای که امروز «گیلان» نامیده می‌شود را از پیش از تاریخ تا سال ۱۰۰۱  ه. ق، یعنی زمانی که گیلان برای نخستین‌بار در زمان شاه‌عباس اول جزئی از حکومت مرکزی ایران شد، بررسی کند. بنابراین کتاب حاضر به نوعی، تاریخِ دورانِ جدایی‌گزینی گیلان از حکومت مرکزی در ایران نیز محسوب می‌شود. دورانی که ساکنان این سرزمین در حکومت‌های محلی خان‌سالار  متعدد، خود زندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسیِ خود را به استقلال سامان داده بودند.

در این کتاب روندی پی‌گرفته شده تا خواننده بتواند به دور از داستان‌گویی‌های معمول در عرصه‌ی تاریخ‌نویسی، مسیر و منظره‌ی تاریخی گیلان را بر پایه‌ی تزهای زیر از عصر سنگ تا سال ۱۰۰۱ هجری به تماشا بنشیند:

  1. جلگه‌ی گیلان (نواحی حدود کمتر از ۱۰۰ متری از سطح دریاهای آزاد) که بستر اصلی سکونت و فعالیت انسان‌ها محسوب شده و می‌شود، از اوایل هولوسن (حدود ۱۳هزار سال پیش) شروع به خارج شدن از آب کرد و بخش‌هایی از جلگه‌ی امروزی گیلان از آب بیرون آمد. سپس از حدود ۸۰۰۰ سال پیش، نوسانات پسروی و پیشروی آب دریای خزر در نزدیکی ساحل امروزی ادامه یافت، اما در مجموع خط ساحلی دریا عقب‌نشینی کرد و خشکی‌های بیشتری از این جلگه از آب خارج شد و در نتیجه جلگه‌ی گیلان، شکل امروزی به‌خود گرفت. در طول این دوره‌ها، هر بخشی از جلگه که از آب بیرون می‌آمد، بلافاصله با جنگل‌های انبوه بارانیِ جلگه‌ای، موسوم به هیرکانی پوشیده می‌شد.
  2. گیلان در محدوده‌ی جنگل‌های انبوه بارانی خود (هم در جلگه و هم در کوهستان جنگلی) از نظر میزان بارندگی نه فقط در فلات ایران بلکه در تمام محدوده‌ی خاورمیانه و شمال آفریقا، از مراکش تا مرزهای غربیِ امروزیِ چین و هند، پر باران‌ترین پهنه‌ی جغرافیایی محسوب می‌شود و از این منظر در تاریخ خود ویژگیِ منحصر به‌فردی برای سکونت و فعالیت ایجاد کرده بود.
  3. جنگل‌های جلگه‌ای انبوه در گیلان، همراه با شرایط ویژه‌ی گسترش وسیع زمین‌های باتلاقی و فقدان زهکشی زمین از آب‌های سطحی، استقرارهای انسانی عصر نئولتیک (نوسنگی) در جلگه را با دشواری‌های بسیار مواجه کرد و در نتیجه استقرارهای انسانی نه فقط در دوره‌ی نئولتیک بلکه تا سال‌های طولانی پس از آن، حتا تا اواخر دوره‌ی آهن هم در محدوده‌ی جلگه‌ی گیلان مگر در حاشیه‌ی رودخانه‌های بزرگ و آن هم در فاصله‌ی یک تا دو کیلومتر از بستر اصلی و دائمی این رودخانه‌ها ناممکن بود.
  4. پیش از پیدایش جلگه‌ی گیلان، نواحی کوهستانیِ جنوبِ جنگل‌های انبوه بارانی، یعنی دشت‌ها و درّه‌هایی که در نواحی مرتعی و حاشیه‌ی جنگل‌های بین‌ درَه‌ی رودخانه‌ی سفیدرود تا درّه‌ی رودخانه‌ی پل‌رود واقع شده بود، بستر منحصر به‌فرد استقرار گروه‌های انسانیِ کم‌شمار عصر سنگ محسوب می‌شدند. در واقع تاریخ گیلان در سپیده‌دم آن، تاریخ نا‌همزمانی زندگی انسان در کوهستان و جلگه است.
  5. به‌طور کلی محدوده‌ای که امروز گیلان نامیده می‌شود، به‌دلیل محصور بودن از شمال توسط دریای متلاطم خزر و از جنوب با ارتفاعات هلالی و دولایه‌ی البرز- قافلان‌کوه به همراه شرایط دشوار زیستی، به‌ویژه در نواحی جلگه‌ای آن، یکی از منزوی‌ترین پهنه‌های جغرافیایی در فلات ایران در آغاز تاریخ سکونت محسوب می‌شد و در نتیجه از جریان‌های تمدن حَضَری پیرامون و تأثیرات آن برای سال‌ها دور ماند.
  6. جلگه‌ی گیلان به‌دلیل شرایط ویژه‌ای که داشت، خود خالق تمدن‌های حضری اولیه نبوده و در نتیجه با پیدایش تمدن‌های پیشین در پیرامون آن، نظیر گوبوستان در شمال‌غربی گیلان (در ساحل جنوبی باکو)، قفقاز و آذربایجان در شمال غربی و غرب، زنجان و قزوین در جنوب، دشت گرگان، شرق مازندران و کلاردشت در شرق، از این تمدن‌ها متأثر بوده و به دلیل شرایط ویژه‌ی طبیعی و جغرافیایی خود، برای تأثیرپذیری از این تمدن‌ها، زمانی بس دراز فصل طولانیِ تدارک را برای پذیرش زیست‌گاه‌های انسانی عصر سنگ پشت‌سر گذاشته است.
  7. در آغاز عصر فلز، یعنی در دوره‌ی مس و مفرغ، جلگه‌ی گیلان به‌دلیل شرایط ویژه‌ی جغرافیایی، هنوز فاقد سکونت و فعالیت بود و سکونت در نواحی کوهستانیِ خارج از جنگل نیز بسیار کم‌شمار و قلیل بود. اما به ناگهان در دوره‌ی آهن، به‌ویژه از آغاز هزاره‌ی نخست پیش از میلاد، دو بخش از گیلان، یعنی ناحیه‌ی مارلیک- دیلمان (در دو حوزه‌ی آبخیزِ هم‌جوار، یعنی حوزه‌ی سفیدرود و پل‌رود) و ناحیه‌ی تالش به سرعت با استقرارهای آهن روبه‌رو شدند که محصول پیدایش شرایط ژئوپولتیکی معیّنی در تحولات تاریخی پیرامون آن، به‌ویژه در غرب و شمال‌غربی محدوده‌ی ایران امروزی بود
  8. استقرارهای ناگهانی دوره‌ی آهن، خارج از پوشش‌های جنگلیِ جلگه‌ای و کوهستانی گیلان، بدون پیشینه‌ی تمدنیِ مشخص و برجسته‌ی دوره‌ی مس و مفرغ در ناحیه‌ی مارلیک – دیلمان و تالش، به‌ویژه از هزاره‌ی نخست پیش از میلاد، نشان از تحول در ژئوپولیتیک منطقه در غرب و شمال‌غربی ایران داشت؛ جایی که در معرض شدید غارتگری‌های آشوریان، به‌ویژه در سرشاخه‌های درّه‌ی قزل‌اوزن در جنوب دریاچه‌ی ارومیه بود. ازاین‌رو غارتگری‌های سالانه و مداوم و طولانی، با خشونت عریان و کم‌نظیر در آن، سبب‌ساز تاراندن ناگزیرِ ساکنان حوزه‌ی تمدنی بین حسنلو و تخت سلیمان در امتداد درّه‌ی قزل‌اوزن به نواحی دوگانه‌ی تمدنیِ دوره‌ی آهن گیلان با موقعیت ویژه‌ی استراتژیک و ایمنی خاص شد. در نتیجه این پیش‌زمینه ضمن آن که عامل اصلی پیوند با اورارتوئییان، یعنی دشمن اصلی و قدرتمند آشوریان شد، به پیدایش تمدن‌های مارلیک – دیلمان و تالش نیز انجامید.
  1. سقوط آشوریان به دست مادها در سال ۶۱۴ پیش از میلاد، شرایط ویژه‌ی ژئوپولیتیکیِ مولّد و شکوفایی تمدن دوره‌ی آهن در گیلان را از میان برداشت و در نتیجه تمدن آهنِ گیلان در پهنه‌های هنوز به‌طور عمده خارج از جنگل، با تشکیل دولت ماد و با ناپدید شدن شرایط ژئوپولیتیکی فوق، در قیاس با گذشته کم فروغ‌تر جلوه کرد. اگرچه با فراز و فرودهایی تا اواخر ساسانی بیشتر در همان حوزه‌های جغرافیاییِ پیشین در دوره‌ی باستان تداوم یافت، اما دیگر در قیاس با فلات مرکزی ایران، شکوه و فروغ گذشته را نداشت.
  2. تمدن دوره‌ی آهن گیلان در بین درّه‌ی سفیدرود تا درّه‌ی پل‌رود و تا حدودی ناحیه‌ی تمدنی تالش، علاوه‌بر شرایط ویژه‌ی ژئوپولیتیکی به‌وجود آمده از هزاره‌ی اول پیش از میلاد تا سقوط دولت آشور، محصول شرایطِ طبیعی ویژه‌ای بود که این پهنه در تمام البرز از آن بهره‌مند بود. این ویژگی برخورداری از دشت‌ها و درّه‌های نسبتاً وسیع با ارتفاع نسبتاً کم از سطح دریاهای آزاد در ارتفاعات خارج از جنگل بود که شرایط و زمینه‌های مناسب جاگیری و استقرارهای انسان را به لحاظ اقلیمی و دیگر شرایط طبیعی در این دوره فراهم می‌کرد. ازاین‌رو تنها این محیطِ طبیعی و جغرافیاییِ برخوردار از تنوع منابع غذایی گیاهی، آبزی و شکارِ فراوان برای تغذیه و موقعیت‌های جغرافیایی متنوعِ فصلیِ گرم و سرد در فواصل نزدیک برای پرورش دامداریِ شبانی، تنها محیط نشو و نمایِ زیستگاه‌های انسانی و تمدن‌های این دوره محسوب می‌شد.
  3. جلگه‌ی گیلان در دوره‌ی آهن نیز هنوز به‌جز در نواحی پای‌کوهی که احتمالاً قشلاقِ دامپروران کوهستانی بوده و ممکن است آثار آن‌ها تا ارتفاعات کمتر از ۱۰۰ نیز یافت شود، فاقد سکونت و یکجانشینی بود.
  4. نواحی مارلیک- دیلمان، به‌ویژه در یک‌صد سال پایانیِ دوره‌ی ساسانیان، با ظهور نظامی‌گری‌های اشرافیتِ این منطقه که با نوعی شوالیه‌گری در سپاه ساسانیان، قدرتی بی‌رقیب تا درّه‌ی چالوس به هم زده بود؛ همراه با موقعیت ویژه‌ی طبیعی، کوهستانی و جنگلی این ناحیه، هویت مستقلی کسب کرد و هرچه در پنجاه سال پایانی حکومت ساسانیان، قدرت این سلسله رو به افول رفت، قدرت دیلمیان با ساخت قبیله‌ای و نظامی‌گری، بیشتر رخ نمود و در تقابل با دولت مرکزی، جایگاه شورشیان و مخالفان دولت مرکزی نیز قرار گرفت و در نتیجه آوازه‌ی ظهور دیلمیان نیز از این زمان به تاریخ راه یافت.
  5. در اواخر دوره‌ی ساسانیان و با آغاز زوال تدریجی حکومت آنان، ناحیه‌ی دیلمان و محدوده‌ی مشخصی از درّه‌ی سفیدرود و جنوب آن طارم تا درّه‌ی رودخانه‌ی چالوس و درّه‌ی رودخانه‌ی شاهرود به مرکزیت قلعه‌هایی در الموت و رودبارِ شهرستان (رازمیان کنونی در شمال قزوین) و اشکورات، تحت حاکمیت خاندان‌های اشرافیِ نظامیِ تعلیم‌یافته در سپاه ساسانیان درآمد و هویت مستقل و بی‌همتای خود را برای بیش از سه قرن پس از اسلام، در همین محدوده‌ی جغرافیایی حفظ کرد.
  6. به‌جز تالش در غرب گیلان که در دوره‌ی آهن فروغی یافته بود، ناحیه‌ی جلگه‌ای و کوهپایه‌ای فومنات و شفت تا اواخر ساسانی در تاریکی مطلقِ تاریخی فرو رفته بود و طبق داده‌های تاریخیِ مستند، این تاریک‌خانه که در حصار ارتفاعات از جنوب و جنوب شرقی و موانع دیگر در شمال و شمال غربی محصور بود، منزوی‌ترین بخش سرزمین امروزی گیلان محسوب می‌شد.
  7. از اواخر دوره‌ی ساسانی و اوایل دوره‌ی اسلامی، کشت برنج از سمت شرق (مازندران) به درون ناحیه‌ی جلگه‌ای دیلمیان انتشار یافت، اما با توجه به اقتدار بی‌چون و چرای دیلمیان در مسیر انتشار این محصول و شیوه‌ی حاکمیت شبانیِ آنان و بیم آ‌ن‌ها از افزایش شمار جلگه‌نشینان و شیوه‌ی معیشت کشاورزی که آن را در تقابل با شیوه‌ی معیشتِ شبانی خود می‌پنداشتند، توسعه‌ی کشاورزی و کشت برنج به کندی به سمت غرب ناحیه و جلگه‌ی مرکزی گیلان پیش رفت.
  8. نظامیان اشرافیِ دیلمی با ساخت قبیله‌ای، برای بیش از سه – چهار قرن، از پیش تا پس از اسلام بر دروازه و مرزهای جنوبی و شرقی گیلان، یعنی بر محور هوسم- چالوس (گلوگاه ارتباطی شرق گیلان) و هم‌چنین درّه‌ی سفیدرود که تنها محورهای اصلی ارتباطی شرق و مرکز گیلان با جهان بیرونی بود، سلطه‌ای بی‌چون و چرا داشتند. این نظامیان که از کشاورزی و یکجانشینی گریزان بودند و در نتیجه با دشمن‌پنداری و دشمن‌سازیِ مصنوعی و ماهرانه و امنیتی کردن فضای این پهنه در پوشش بیگانه‌ستیزی افراطی، ضمن فراهم کردن اقتدار مستبدانه‌ی خود بر باشندگان اندک جلگه و کوهستان، جلگه‌ی گیلان و شرق و غرب آن را از تماس با جوامع یکجانشین و پیشرفته‌تر پیرامون خود برای سال‌ها دور نگه ‌داشتند. آنان از این طریق بر روند یکجانشینی و توسعه‌ی اشتغال به کشاورزی و تولید خوراک در جلگه‌ی گیلان و به طریق اولی تمدن حضَری در آن، مانعی ایجاد کردند. در نتیجه یکی از دلایل اصلی تأخیر توسعه‌ی کشاورزی و یکجانشینی و البته شهرنشینی و نفوذ فرهنگ و تعلیم و تربیت و ظهور نهادهای سیستماتیک فرهنگی، و در یک کلام در ممانعت جدی از پیدایش تمدنِ حضَری در جلگه‌ی گیلان در سه قرن نخست پس از اسلام مؤثر بودند.
  9. هویت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و معماری جلگه‌ی گیلان، یعنی اصلی‌ترین بخش سکونت و فعالیت، تنها با کشت برنج تشخص ویژه‌ی خود را پیدا کرد. چرا که با توجه به ویژگیِ اقلیمی جلگه‌ی گیلان، تنها غله‌ی قابل کشت در این جلگه که اقتصاد غالبِ بخش کشاورزی را به خود اختصاص می‌داد، کشت برنج بود.
  10. کشت برج در جلگه‌ی گیلان تنها اهمیت اقتصادی نداشت، بلکه شیوه‌ی کشت این محصول کمک می‌کرد تا جنگلِ انبوهِ جلگه‌ای، به سرزمین‌های باز، امن و زهکشی‌شده تبدیل شده و به سکونت، یکجانشینی و تمدنِ حضری امکان توسعه و گسترش بیشتری بدهد.
  11. جنبش علویان زیدی که در مرز دیلمان با طبرستان شکل گرفت، در آغاز و در میانه‌ی قرن سوم هجری، با هم‌یاری نظامیان دیلمی، در طبرستان به قدرت دست یافت. آنان در فرازهایی از حیات پرفراز و فرود خود، به ناگزیر راهی جز پناه بردن به درون سرزمین قرق‌شده‌ی هم‌پیمان خود در دیلمان نیافتند. در نتیجه این جنبش به‌صورت یک عامل ناهشیارِ تاریخی عمل کرد و سبب شد هم نیروی انسانی و هم اشکال گوناگونِ تمدن حضریِ پیشرفته‌ی ناحیه‌ی طبرستان و به‌ویژه تجربیات آن در زمینه‌ی کشاورزی، صنعتی و فرهنگی، از جمله توسعه‌ی کشت برنج و ابریشم و تعلیم و تربیت سیستماتیک و شهرنشینی، به ناحیه‌ی بسیار عقب‌مانده‌ی قلمرو دیلمیان که تا آن زمان در انزوای طولانی سیر می‌کرد، نفوذ کند.
  12. گیلان تا زمان نفوذ جنبش علویان زیدی در اواخر قرن سوم هجری و پی‌آمدهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی این جنبش بر محدوده‌ی امروزی گیلان و به‌ویژه ناحیه‌ی جلگه‌ای آن، فاقد شهر بود. هوسم به عنوان نخستین شهر در پرتو تحولات جنبش انقلابی زیدیان، به مثابه‌ی یک جنبش نوین مذهبیِ دگراندیشِ اسلامی در شرق گیلان، سبب پایه‌گذاری یک مرکز حکومتی برای زیدیان ناصری شد و برای نخستین بار زمینه‌های شکل‌گیری نخستین شهر و پویش‌های آموزشی و فرهنگی نظام‌یافته در گیلان را رقم زد.
  13. پس از جنبشِ انقلابی علویان زیدی، با تسریع کشت برنج و توسعه‌ی روستاها و تولید ابریشم در نواحی جلگه‌ای و رشد کشاورزی در دلتای رودخانه‌ی پل‌رود، از نیمه‌ی دوم قرن سوم هجری و به‌ویژه از آغاز قرن چهارم و با پیدا شدن شهر ِکوچک هوسم به‌عنوان مرکز انباشت مازاد اقتصادی این ناحیه و احداث بندر تجاری در ارتباط با سواحل مازندران در همین شهر، نوشتن و سوادآموزی و پویش‌های فرهنگی هم برای نخستین‌بار در پرتو همین تحولات نوین در شهر هوسم پا گرفت و سپس به دیگر نواحی غربی آن تسرّی یافت.
  14. هم‌زمان با نفوذ تدریجی جنبش علویان زیدی به درون قلمرو دیلمیان تا رودخانه‌ی سفیدرود، نفوذ اسلامِ اهل تسنن شافعی هم که پیش‌تر از مرکز اردبیل و تبریز در «ناحیه‌ی تماس» که در غربی‌ترین نقطه‌ی بیه‌پس توسعه یافته بود، مذهب اهل تسنن حنبلی با هدایت و رهبری استاد جعفر الثومی هم با تاخیر در نواحی رشت و اطراف آن رواج یافت و رواج آن در تقابل با نفوذ زیدیان تسریع شد و از این زمان رودخانه‌ی سفیدرود به صورت یک گسلِ فرهنگی، تمایزِ دو بخش از گیلان را، که بعدها بیه‌پیش و بیه‌پس نام گرفت، تثبیت کرد.
  15. تجربه‌ی نوینی که گروهی از نظامیان اشرافی دیلمی، تحت عنوان آل‌بویه، در پرتو استحاله شدن در ایدئولوژی دگراندیش فرقه‌ی زیدیان علوی در سرزمین گیلان کسب کردند، زمینه‌ای فراهم کرد تا تجربه‌ی شکست‌خورده‌ی پیشین ایرانیان که از ایدئولوژیِ صرفاً ایرانی به‌عنوان پرچم ایدئولوژیک خود برای مبارزه بهره می‌گرفتند، کنار گذاشته شود و سیاست به مفهوم «تحقق ممکن‌ها» از طریق پذیرش و گرویدن به یکی از مذاهب اسلامیِ مبارز از نوع دگراندیشانه، راهی به قدرت در جهان اسلام پیدا کنند و به‌طور نسبی مشروعیت ایدئولوژیک نیز بیابند.
  16. گیلانِ غربی از آستارا تا جنوب مرداب انزلی، از آغاز قرون نخستین اسلامی، از کانون تأثیرگذارِ اجتماعی و فرهنگی- مذهبی مرکز آذربایجان، یعنی اردبیل متأثر بود. اما ناحیه‌ی تالش که بین کانون اصلی اشاعه‌ی اسلام در قرون نخستین (اردبیل) در شمال غربی و ناحیه‌ی جنوب مرداب انزلی واقع شده بود، با توجه به اشتغالِ دامداری شبانی و کوچندگی و ویژگی‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی متأثر از آن، حلقه‌ی واسط مناسبی برای انتقال پدیده‌های تمدنِ حضری، به‌ویژه فرهنگی و فکری به ناحیه‌ی گیلان غربی در جنوب مرداب انزلی نبود. در نتیجه این ناحیه مضاف بر انزوای جغرافیایی و حصارهای طبیعی وسیاسی- نظامی، برای ارتباطات با پیرامون خود، سخت با دشواری روبرو بود و ارمغان آن توسعه‌نیافتگی نسبی‌اش در گیلان بود.
  17. در تلاش‌های ساکنان ناحیه‌ی گیلان غربی در جنوب مرداب انزلی، با ویژگیِ شرایط اقلیمی مرطوب‌تر و باتلاقی‌تر نسبت به دیگر نواحی گیلان (که امروزه شامل شهرستان‌های رضوان‌شهر، ماسال، فومن، صومعه‌سرا، شفت)، برای ارتباط با نواحیِ تمدنی پیرامونِ قابل دسترس در قرون نخستین اسلامی، «ناحیه‌ی تماسی» پیدا شد که حدود آن بین شهر تاریخی گسکر در جنوب رضوان‌شهر و بندر «رودسر» تازه‌آباد در دهانه‌ی رودخانه‌ی شفارود در شمال رضوان‌شهر کنونی را در بر می‌گرفت. این ناحیه در تمام دوره‌ی قرون نخستین اسلامی تا قرن نهم هجری به عنوان کانون یا ناحیه‌ی تماس با مراکز تمدنی شمال غربی ایران، یعنی اردبیل، تبریز و قفقاز نقش‌آفرینی می‌کرد و در پرتو این تعاملات، اشکال گوناگون مبادلات اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بین آن‌ها برقرار بود.
  18. اهمیتِ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی- فرهنگیِ شهر هوسم (رودسرِ بعدی) پس از آن که خود را به عنوان جایگاه اصلی زیدیان ناصری در شرق گیلان تثبیت کرد، تا اوایل قرن ششم تداوم یافت. با قدرت‌گیری اسماعیلیان در درّه‌ی رودخانه‌ی شاهرود و تصرف قلعه‌های متعدد ناحیه‌ی الموت (در محدوده‌ی بخش معلم‌کلایه‌ی کنونی) و رودبارِ شهرستان (در بخش رودبار شهرستان کنونی به مرکزیت رازمیان) و ناحیه‌ی اشکورات در جنوب دلتای پل‌رود و حملات پی در پی تروریستی این گروه به حوزه‌ی نفوذ هوسم و تنکابن (دو ناحیه‌ی زیدی‌نشین ناصری و قاسمیه که با اسماعیلیان جدال ایدئولوژیک نیز داشتند) و تشدید جدال‌های فرقه‌ای با زیدیان این ناحیه، و با علنی شدن فقدان امنیت در ناحیه‌ی تنکابن و رانکو، نخبگان اقتصادی و اجتماعی- فرهنگی این نواحی به لاهیجان (که ابتدا لیاهج و سپس لیاهجان نامیده می‌شد) کوچیدند و این شهر به کانون اصلی شرق گیلان تبدیل شد و رفته رفته جایگزین شهر هوسم گردید.
  19. تا قرن ششم هجری، شمال جلگه‌ی گیلانِ شرقی و مرکزی، ناحیه‌ای که در شمال خط مستقیم از جنوب تالاب امیرکلایه، شمال رودبنه، شمال روستای دهشال (و شمال روستای داخل)، شمال آستانه‌ی اشرفیه، شمال لشت‌نشاء و خشکبیجار و خمام، شمال نوخاله، شمال تولم، شمال صومعه‌سرا و ضیابر، یعنی ناحیه‌ای که حدوداً در شمال منحنی تراز منفی ۲۲ متر واقع شده بودند، به دلیل باتلاقی بودن ناشی از عقب‌نشینیِ دیرهنگام دریای خزر، هنوز مسکون نبوده و در آن زیستگاه انسانی دائمی پدید نیامده بود.
  20. یک ویژگی اصلیِ تاریخ قدیم گیلان فقدان شهر بود، زیرا در گیلان به دلیل نبود حکومت مرکزیِ واحد و وجود بلوک‌هایِ کوچکِ قدرتِ متعدد ملوک‌الطوایفی با قلمروهایی بسیارکوچک (که تا دوازده بلوکِ قدرتِ مستقلِ را در بر می‌گرفت)، سبب عدم تمرکز مازاد اقتصادی قابل توجه در کانون‌های مشخص شد و در نتیجه بزرگ‌ترین شهر، یعنی لاهیجان در دوره‌ی طولانیِ تاریخ قدیم گیلان تا ضمیمه شدن گیلان به دولت مرکزی در سال ۱۰۰۱ هجری قمری، در شکوفاترین دوران خود تنها حدود ۵ هزار نفر جمعیت را در خود متمرکز کرده بود.
  21. به دلیل دشواری‌های ارتباطی از طریق جلگه‌ی باتلاقی در گیلان و محصور بودن این منطقه از جنوب توسط ارتفاعات و نیز ناامنی ناشی از جدال‌های بلوک‌های قدرت، شهرهای کوچک بندریِ ساحل دریای خزر در گیلان کارکرد ارتباط تجاری بلوک‌های واحد قدرت محلی یا مجموعه‌ای از بلوک‌ها را در دوره‌ی پیش از صفویه در گیلان به عهده داشتند. از غرب به شرق، بندر کهن‌روذ در دهانه‌ی کرگان‌رود برای ناحیه‌ی تالش، رودسرِ تازه‌آباد در دهانه‌ی شفارود برای غرب گیلان و «ناحیه‌ی تماس» برای تعامل با شمال غرب ایران و قفقاز، بندرخمام در کناره‌ی شرقی مرداب انزلی (یا آن گونه که در آن زمان، آب‌انزلی نامیده می‌شد) واقع در دهانه‌ی رودخانه‌ی خمام‌رود (برای رشت و بخش جلگه‌ی مرکزی گیلان در غرب سفیدرود)، بندر لنگرود (برای ولایت لاهیجان) و هوسم (رودسر) برای ولایت رانکو، تنها نقاطِ تماسِ اصلیِ تجاری با دنیای خارج محسوب می‌شدند.
  22. باوجود برخورداری از اقلیم مرطوب و پربارانِ جلگه‌ی گیلان و بارندگی بیش از ۱۲۰۰میلی‌مترِ سالانه در آن، کشاورزی، یعنی کشت برنج به‌عنوان کشت غالب، هم به دلیل کمترین میزان بارندگی گیلان در فصل کشت برنج (اردیبهشت، خرداد و تیر) به میزان فقط ۱۱ درصد کل بارندگی سالیانه و هم نیاز آبی فراوان این محصول در دوره‌ی کوتاهِ سه ماهه (حدود ۲۰ هزار متر مکعب برای هر هکتار در طول دوره‌ی سه ماهه‌ی کاشت و داشت)، نیازمند شبکه‌ی آبیاری وسیع به کمک قدرت دولتی و نقش لویاتانی نهاد حاکمیت همراه با مالکیت غالب دولتی و ضعف نهادهای مستقل، نظام‌های موجود در این منطقه در طول تاریخ قدیم گیلان شباهت بسیاری با نظام‌های استنبداد آسیایی داشتند.
  23. انتقال پایتخت ایران در دوره‌ی شاه تهماسب صفوی از تبریز به قزوین در سال۹۶۲ هجری و حرکت «ایوان چهارم» یا «ایوان مخوف» از شاهزاده‌نشین مسکو به سمت جنوب و گسترش روسیه به صورت یک امپراتوری برای نخستین بار تا شمال دریای خزر و تصرف بندر مهم آستاراخان در دهانه‌ی رود ولگا در سال ۹۶۳ هجری، عاملان ناهشیار تاریخ برای خروج گیلان از انزوای تاریخی در اواخر قرن دهم هجری محسوب می‌شد اما بلوک‌های متعدد قدرت در گیلان مانعی بزرگ برای تحقق این بستر مناسب و نوین برای خارج شدن از انزوا بود. ازاین‌رو تمرکز قدرت در گیلان از این زمان ضرورت تاریخی پیدا کرد.
  24. باوجود از دست رفتن استقلال گیلان در اثر ضمیمه شدن کامل آن به حکومت مرکزی صفویه در سال ۱۰۰۱هجری قمری (که توسط شاه عباس اول انجام شد) و خروج مازاد اقتصادیِ بیشتر از این منطقه، این تحول تاریخی برای گیلان نه فقط نامیمون نبود بلکه با ایجاد ساختار سیاسی متمرکزتر و امنیتِ نسبی بیشتر و کاهش جدال‌های خونین و بی‌سرانجام بین بلوک‌های قدرت محلی و ملوک‌الطوایفی متعدد و سرانجام پایه‌ریزی ارتباطات گوناگون اقتصادی، اجتماعی و آموزشی- فرهنگی با داخل و خارج ایران، به‌طور نسبی زمینه‌های رشد و توسعه‌ی سریع‌تر اقتصادی و فرهنگی فراهم شد.

***

بر اساس این تزها، کتاب در پنج فصل تنظیم شده است. در فصل نخست؛ عصر سنگ در تاریخ گیلان بررسی و نشان داده شده است که انسانِ این عصر تنها می‌توانسته در جنوب جنگل‌های بارانی و در فاصله‌ی بین درّه‌ی رودخانه‌ی سفیدرود تا پل‌رود، در درون درّه‌هایی که در آن‌ها سرپناهی برای استقرار نیز فراهم بوده، به صورت گروه‌های کوچک فعّال زندگی کند.

در فصل دوم؛ عصر فلز در گیلان بررسی شده است. در این فصل تا عصر آهن، سازمان اجتماعیِ مهمی در گیلان توسط گروه‌های انسانی پدید نیامد. اما در عصر آهن به‌ویژه آهن II و III، گیلان بستر نشو و نمای یک تمدن فعّال در جغرافیای معیّنی به‌جز جلگه‌ی گیلان بوده است که اکنون حتا شهرتِ جهانی نیز پیدا کرده است. در این فصل، تحولات ناگهانیِ تمدنِ مارلیک ـ دیلمان و تالش، که محصول یک عامل خارجی، یعنی پیدایش ژئوپولیتیک نوینی در غرب فلات ایران بود، بررسی شده است.

در فصل سوم؛ تاریخ گیلان در عصر طولانی باستان بررسی شده است. داده‌های تاریخی نشان می‌دهد که گیلان پس از عصر آهن، با از بین رفتن شرایط ژئوپولتیکِ مساعدِ مورد بحث برای رشد و رونق تمدنی در نواحی خارج از جنگل‌های بارانی، دوباره با رکودی نسبی در تمدن‌سازی روبرو بوده است. جلگه‌ی گیلان نیز به‌ویژه در نیمه‌ی نخست این دوره نقش تاریخیِ مهمی ایفاء نکرده است. اما این ناحیه در اواخر دوره‌ی ساسانیان، برای نخستین‌بار عرصه‌ی فعّالیت انسانی پراکنده شد و در آن هسته‌های کوچک اولیه‌ی سکونت و فعّالیت انسانی به صورت سازمان اجتماعی کوچک شکل گرفته است.

پهنه‌های جلگه‌‌‌ای و کوهستانی گیلان به‌ویژه از قرن سوم ه.ق، عرصه‌ی فعّالیت‌های گوناگون اجتماعات انسانی بوده و از رهگذر این فعّالیت است که برای نخستین‌بار به هویت تاریخی خود نزدیک شده و در آن شکل اصلی سامان اجتماعی و سیاسیِ ساختار ِکنونی خود را بازیافته است. به‌ویژه با توسعه‌ی کشت برنج از دوره‌ی‌های نخستین قرون اسلامی، این هویت شکل‌بندی موجودِ فرهنگی و اجتماعی گیلان را پدید آورده است. بررسی این تحوّلِ مهم موضوع بحث فصل چهارم است.

در فصل پنجم که بررسی تحوّلات تاریخی تا ضمیمه شدن گیلان به حکومت مرکزی ایران در سال ۱۰۰۱ ه.ق ادامه می‌یابد، جدال‌های سنّتی تاریخ قدیم گیلان بین بلوک‌های قدرت محلّی به صورت ملوک‌الطوایفی از ویژگی‌های برجسته‌ی آن محسوب می‌شود. این جدال‌های سنّتی هم بین بلوک‌های قدرت محلّی که تعداد آن‌ها گاه به بیش از ده بلوک قدرت می‌رسید، و هم بین دو بخش اصلی قدرت، یعنی «بیه‌پیش» و« بیه‌پس» در میان بود. سرانجام با تداوم این جدال‌های خونین و اِصرار بر پست‌ترین منافع حاکمان قدرت محلّی و پیدا شدن یک قدرت متمرکز با ایدئولوژی انسجام‌بخش در فلات مرکزی ایران در طلوع دوران نوینی که در پیرامون گیلان در حال ظهور بود و حاکمان محلّی به کلی از درک آن عاجز بودند، زمینه برای یک ساختار پیوسته و یکپارچه در گیلان در ضمیمه شدن به حکومت مرکزی پیدا شد. با پیدا شدن قدرت متمرکز در گیلان، به‌ویژه با زمینه‌‌‌ای که برای ظهور شهر مرکزی (رشت) پس از پیوستن گیلان به حکومت مرکزی ایران پدید آمد، برای نخستین‌بار تاریخ گیلان سویه‌‌‌ای مدرن پیدا کرد.

تا جایی که نگارنده اطلاع دارد، این برای نخستین‌بار است که تاریخ گیلان به صورتی که در این کتاب بررسی شده، در شکل پیوسته و منسجم، از ابتدای عصر سنگ برای ارائه‌ی تصویری یکپارچه عرضه شده است. ازاین‌رو خواننده ضمن آن که با تصویری از منظره‌ی تاریخی گیلان از همان نخستین ورود انسان‌ها به این سرزمین رو به‌روست‌‌‌‌‌‌‌‌‌، ناظرِ روند تدریجی شکل‌گیری سازمان‌های اجتماعی- فرهنگی و سیاسی نیز خواهد بود. موفقیت نویسنده در معرفی این منظره‌ی تاریخی از گیلان، به داوری خوانندگان فرهیخته‌ی این نوشته معطوف خواهد بود. با این حال امیدوار است که خواننده‌ی علاقمند به تاریخ گیلان از صرف وقت برای خواندن این نوشته، ناخرسند نباشد.

*

مایلم به‌طور ویژه از دوستان خود در انتشارات فرهنگ‌ایلیا به‌ویژه از هادی میرزانژاد موحّد سپاسگزاری کنم که چند بار کتاب را خواند و نکات مهمی به نویسنده یادآور شد. هم‌چنین باید از مسئولان حوزه‌ی هنری گیلان سپاسگزاری کنم که بدون همت و تلاش آن‌ها، انتشار کتابِ حاضر میسّر نمی‌شد.

ناصر عظیمی 

زمستان ۱۳۹۴

پیش گفتار چاپ سوم

در ویرایش چاپ سوم، ضمن بررسی بسیار سریع اسناد و پژوهش‌های جدید، از کمک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های فکری کارشناسانی که اسامی آنان به ترتیب حروف الفبا خواهد آمد، در مصاحبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و گفت‌وگوها بهره برده‌ام و چون ممکن است برخی از نظرات و ایده‌های آنان در ویرایش چاپ سوم به‌طور غیرمستقیم آمده باشد، اخلاقاً ذکر اسامی آنان را ضروری می‌دانم: مسعود پورهادی، محمدرضا خلعتبری، شهرام رامین، سیّدمهدی صالحی، نیما فریدمجتهدی، میثم نوائیان و حامد وحدتی‌نسب.

ناصر عظیمی

پاییز ۱۴۰۲