انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

نقد و بررسی کتاب جامعۀ فرسودگی؛ جامعه شفافیت (بخش ۲)

صنعت فرهنگ‌سازی بیش از آنکه خود را با واکنش‌های مشتریانش وفق دهد،

به ارائه تصویری جعلی از آنان می‌پردازد. با رسوخ در مشتریانش، انگار که خود یکی

از آنان باشد، به گرایش‌های‌شان جهت می‌دهد. (تئودور آدورنو)

بیونگ چول هان، فیلسوف معاصر آلمانی، به شیوه‌ای کاملاً فشرده و در عین حال بسیار ساده و قابل فهم (برای همگان)، جوامع حاضر را در دو گونه نحوه زیستی تبیین کرده است.  البته بی‌آنکه به بنیادِ نولیبرالیِ ساختار ارتباطی و شبکه‌ای این جوامع اشاره‌ای کند. به هر حال آنچه وی در کتاب‌های «جامعه فرسودگی» و «جامعه شفافیت» به تبیین درآورده، کاملاً ملموس و مطابق با تجربه‌های زیستی مخاطبین عصر حاضر است؛ از اینرو درک مطالب نه تنها بسیار آسان است، بلکه نکات برگزیده‌اش قابلِ توجه و تأمل اهل فن نیز هست. به عنوان مثال مگر می‌شود، در ترسیم جامعه‌ای که وی آنرا «جامعه فرسودگی» می‌نامد  ملال و یا خستگیِ عمیق اپیدمی شده را تجربه نکرد و یا از سویی دیگر از تمایلِ بیمارگونه افرادِ جامعه به عریان کردن زندگیِ شخصی خود از طریق شبکه‌های دیجیتالی بی‌خبر  بود…؟!

اما کار ما در بررسی حاضر، به دلیل ارزشِ مطالبِ کتاب، حتی با وجود بی‌اعتناییِ مؤلف (بیونگ چول هان) به بنیاد پدیدآورنده جوامعی که به توصیفش می‌پردازد ـ که همگی برخاسته از ساختار سرمایه‌داریِ نولیبرال‌اند ـ ، این خواهد بود تا از فشردگی‌ درونیِ کتاب بکاهیم و مطالب ذکر شده از سوی مؤلف را به تأملی که لایقش است درآوریم. بنابراین، ما هیچ کاری نخواهیم کرد، الا تأمل‌سازی….؛ اما ایجاد کردن تأملاتِ پیشِ رو، همگی متکی بر واقعیتِ جامعه‌شناسانه‌ای است که به باور متن حاضر، بنیادهای انسان‌شناختی‌اش را مارکسِ جوان در ایام نوهگلی‌اش (منتقدِ هگلِ ایدآلیسم) بنا گزارده است. به بیانی متکی بر این واقعیتِ انسان‌شناسانه و جامعه‌شناسی که هیچ امری، فی‌الذات و «برای خود» در جهان مادی، وجودی هستی‌شناسانه ندارد… دقت شود، به لحاظ فلسفی، زمانی که این سخن گفته می‌شود، اشاره‌ای نهانی، به « نظمی» در  هستی‌شناختیِ مادی (بخوانیم اجتماعی،  اقتصادی و سیاسی و …) ای دارد که متکی بر شرایطِ تاریخی  است (و بسته به تغییرِ شرایط، متغیر می‌شود). گرچه مارکسِ جوان، در زمان نوهگلی‌اش، به این وضوح توصیف نکرده بود، اما دسترسی به درکِ آنرا نشان‌مان داده است : در پَسِ هر شکل و «نظم موجود»ی در هر زمان و دوره‌ و مکانی که باشد، مجموعه شرایطی اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی …وجود دارد که آدمی به دلیل تجربه زیستی‌اش در آگاهیِ اجتماعیِ خویش تأیید می‌کند. از اینرو  اندیشه‌ورزی‌اش، چیزی جدا و قابل تفکیک از نحوه هستی‌اش نیست. به معنایی رونوشتی‌ است از آن ؛ چنانچه می‌گوید :

«آدمی در آگاهی نوعی خویش، زندگی واقعیِ اجتماعی [بخوانیم مجموعه شرایطِ اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و …] خویش را تأیید می‌کند و در اندیشه، صرفاً هستیِ واقعی خویش را تکرار می‌کند…» (مارکس، دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ : ۱۷۳، تأکید از من است).

به بیانی با ادبیات بوردیو (جامعه‌شناسِ سرشناس معاصر) می‌توان گفت: هیچ شکلی از جامعه نمی‌تواند  امری ذاتی و برای خود و یا به تعبیر خودِ بوردیو «طبیعی یا بدیهی» باشد… یادآوری این مطلب از اینرو اهمیت دارد تا اعتبارِ «در خود بودگیِ» تفسیرها و توصیفاتی که برخی از مؤلفان (اعم از فیلسوف و یا جامعه‌شاس) ارائه می‌دهند و به شرایط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگیِ پدید آورنده پدیده توجهی ندارند، از کار اندازیم. به بیانی خارج کردن تفسیر از موقعیت انتزاعی‌ای که معمولا مطلوبِ برخی از فیلسوف‌ها است (اعم از کلاسیک و یا مدرن و … ).  بنابراین، برای این کار می‌بایست به افق‌سازیِ تاریخی و اجتماعی دست زنیم. به عبارتی ترسیم شرایطی که مؤلفِ تفسیرکننده، در کتاب خود حذف کرده است…

به هر حال در بحث حاضر، دو وظیفه بر عهده ماست. نخست : برساختن افقِ تاریخی، اجتماعی و سیاسی‌ای که مؤلف حذف کرده و سپس: تأمل سازیِ برخی مطالب کتاب (جامعه فرسودگی، جامعه شفافیت)…. می‌گوییم «برخی»، زیرا با تدوین و روشنگریِ افقِ مورد بحث، پرداختن به همه مطالب غیر ضروری خواهد بود. چرا که از آن پس، مخاطب امکان آنرا می‌یابد تا خود ادامه تفسیر را در افقی که ترسیم شده است به انجام رساند.

بنیاد سیاسی، اقصادی، اجتماعی و فرهنگی  نولیبرالیسم:

پس از جنگ جهانی دوم (که خود نیز برآمده از بحران سیاسی و اقتصادی بود)، در دوران «استعمارزدایی»، جهان سوم و یا در حال رشد، شورش‌های انقلابی را تجربه کردند؛ و امریکا در مقام قدرتمندترین کشور سرمایه‌داری، راه حلِ فرونشاندنِ این شورش‌ها را در کودتا و سرکوب جنبش‌های مردمیِ آن کشورها دید. راه حلی که ضمن در اختیار گرفتن منابعِ کشورهای شورشی و انقلابی، نیاز به ایجادِ متحدی برای خود، ـ  در برابر نفوذ شوروی ـ را  فراهم می‌ساخت… به عنوان نمونه می‌توان به سرکوب قیام ۲۸  مرداد ۱۳۳۲ ( ۱۹۵۳ )  در ایران و کودتایی که سازمان سیا طراحی‌اش را کرده بود اشاره کرد. دیوید هاروی (متفکر و منتقد نولیبرالیسم) در اینباره می‌نویسد:

«سازمان جاسوسی امریکا (سیا) کودتایی را طراحی کرد که دولت مصدق در ایران، که به طور دموکراتیک انتخاب شده بود، در ۱۹۵۳ ساقط کرد و شاه ایران را به قدرت رساند، او نیز قراردادهای نفتی را به شرکت‌های امریکایی داد (و دارایی‌های شرکت‌های بریتانیایی را که مصدق ملی کرده بود باز نگرداند). به علاوه، شاه به یکی از پاسداران اصلی منافع ایالات متحده در منطقه نفت‌خیز خاورمیانه مبدل شد. در دوران پس از جنگ جهانی دوم بخش بزرگی از دنیای غیرکمونیستی با روش‌هایی از این نوع به روی سلطه ایالات متحده گشوده شد. این شیوه به شیوه دلخواه برای دفع تهدیدِ شورش‌ها و انقلاب‌های کمونیستی مبدل شد، که راهبردی ضد دموکراتیک (و قاطعانه‌تر ضد مردمی و ضد سوسیالیستی/کمونیستی) از سوی ایالات متحده را ایجاب می‌کرد، راهبردی که امریکا را بیش از پیش در اتحاد با دیکتاتوری‌های نظامیِ سرکوب‌گر و رژیم‌های خودکامه قرار داد (البته، به طور چشمگیری در سراسر امریکای لاتین). …. در چنین شرایطی بود که پول‌های مازاد، که از طریق بانک‌های سرمایه‌گذاری نیویورک به جریان افتاده بودند، در سراسر جهان پراکنده شدند. (…) بانک‌های سرمایه‌گذاری نیویورک همواره در سطح بین‌المللی فعال بودند، و پس از ۱۹۷۳ فعال‌تر شدند؛ ولی بیشتر بر وام دادن به حکومت‌های خارجی تمرکز کردند . این امر مستلزم آزادسازیِ اعتبار بین‌المللی و بازارهای مالی بود و حکومت ایالات متحده در طول دهه ۱۹۷۰، حمایت از این راهبرد و پیشبرد آنرا در سطح جهان شروع کرد» (هاروی، تاریخ مختصر نولیبرالیسم: ۱۳۸۶ ؛  ۴۳، ۴۴ ، تأکیدها از من است).

اما مخاطره‌آمیز بودن این نحوه  وام‌دهی که ناگفته نماند به دلار  پرداخت می‌شد و معمولا «حکومت‌های فقیر» اشتیاق زیادی به آن داشتند، در این بود که با اندک بالا رفتنِ «نرخ‌ بهره»، وام تبدیل به باری سنگین بر دوش دولت‌های مقروض می‌گردید که آنها را از توانایی بازپرداخت وام در موعد مقرر ناتوان می‌کرد. هاروی، مکزیک را نمونه آورده است. و همچنین راهکاری که دولت ریگان جهت بازپرداخت وام مکزیک در نظر گرفت… ؛ شاید بتوان گفت این راهکار نخستین نسخه  نولیبرال‌سازی دولت‌ها بود که در پسِ اصطلاحاتی چون «تعدیل‌سازی»، و یا «خصوصی‌سازی»، همواره سعی در پنهان کردنِ خشونت آن شده است. درحالی که عملیات سرکوبگرانه‌ای را پیش می‌بُرد که برباد دهنده دستاوردهای رفاهی‌ در دولت‌ها بود. دستاوردهایی که از طریق مبارزاتِ سندیکاها و اتحادیه‌ها در طی سالیان سال به دست آمده بود. به هر حال هاروی می‌نویسد :

«دولت ریگان، که در نخستین سال خود به قطع حمایت از صندوق بین‌المللی پول اندیشیده بود، راهی برای قرار دادن قدرت‌های خزانه‌داری امریکا و صندوق بین‌الملی پول در کنار یکدیگر یافت تا این مشکل را از طریق به تعویق انداختن بازپرداخت بدهی در برابر اجرای اصلاحات نولیبرالی از سوی مکزیک حل کنند. این درمان که استیگلیتز آنرا “پاکسازی” همه آثار کینزی از صندوق بین‌المللی پول در ۱۹۸۲ می‌داند، به درمانی استاندارد تبدیل شد. از آن پس، صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی مراکز اشاعه و اجرای”بنیادگرایی بازار آزاد” و اندیشه نولیبرالی شدند. کشورهای بدهکار در مقابل تجدید مهلت بازپرداخت بدهی‌شان باید اصلاحات نهادی از قبیل کاهش هزینه‌های رفاهی، تصویب قوانین بازار کارِ انعطاف‌پذیرتر و خصوصی‌سازی را به اجرا درمی‌آوردند. به این ترتیب، “تعدیلِ ساختاری” اختراع شد» (هاروی، همان، تأکیدها از من است).

فریدریش فون هایک، نظریه‌پرداز و مدافع پر شور نولیبرال، جهت تطهیر و محق جلوه دادنِ خشونت ساختار نولیبرالیسم، ـ هنگام حمله به دستاوردهای رفاهی دولت‌ها ـ با جعلی‌سازی از مفهوم «آزادی»،  می‌گوید:

«تربیت مردم برای جامعه آزاد به این نیست که تکنسین‌هایی بپرورانیم که انتظار دارند از آنان «استفاده شود» و نمی‌توانند شخصاً برای خود جایی در خور بیابند و تضمین استفاده مناسب از توانایی یا مهارتشان را مسئولیت دیگران می‌دانند. شخص هر قدر هم در زمینه‌ای توانمند باشد، ارزش خدماتش ضرورتاً در جامعه آزاد نازل است. مگر [آنکه] آنچنان از این استعداد بهره ببرد که توانایی خویش را به کسانی که قادر به حصول بزرگترین فایده از آن هستند، بشناسند. (…) نه تنها سوسیالیست‌ها، بلکه دیگران نیز به قضایایی از این قبیل قائلند که “هر کودکی به عنوان شهروند نه صرفاً دارای حق حیات و آزادی و دست یافتن به سعادت و خوشبختی است، بلکه حق دارد به مقام و موقعیتی در سلسله مراتب اجتماعی برسد که استعدادهایش او را محق به نیل به آن می‌سازد. ” این نشان می‌دهد که درک واقعیتی که گفتیم چقدر ناچیز بوده است. در جامعه آزاد، استعداد‌های شخص، او را «محق» به رسیدن به هیچ مقام و موقعیت خاصی نمی‌کند….» (هایک، در سنگر آزادی، ۱۳۸۵: ۱۵۶، ۱۵۷).

تبیینی که هایک از «جامعه آزاد» ارائه می‌دهد، از آنجا که خود را از ویژگیِ آرمانیِ جامعه مدنی (متمدن)،  ـ که همان «مسئولیتِ اجتماعیِ» متعهد به برآورده ساختن رفاه و اعتلای رشد افرادِ جامعه است ـ عاری کرده،  فی‌نفسه حامل خشونتی است که به قانون جنگل «جنگِ همه علیه همه» منتهی می‌شود… وانگهی هایک و دیگر مدافعان نولیبرال بر این باورند که واگذاری نظام جهانی به نولیبرالیسم، باعث «رشد» و «توسعه» اقتصادی می‌شود. آنان مدل سرمایه‌داری امریکایی را نسخه‌ای ایدئالی برای تمام کشورهای در حال توسعه می‌دانند… حال آنکه مخالفان نولیبرالسیم به دلیل خطرات آن، بیکار ننشسته و هر کدام به رد تئوری‌های آن که همگی را «افسانه» قلمداد می‌کنند، می‌پردازند. به عنوان نمونه، هاجون چانگ و آیلین گرِیبِل در کاری مشترک، به رد انواع افسانه‌های نولیبرالی پرداخته‌اند:

«خودبرترانگاریِ امریکایی به جای یک تحلیل دقیق و عینی، مبتنی بر نوعی خوش‌خیالی است. (…) برخلاف ادعای طرفداران اقتصاد جدید [نولیبرال]، عملکرد اقتصادی ایالات متحده در دهه ۱۹۹۰ آن چنان هم چشمگیر نبود. در حقیقت این کشور رشد آهسته‌تری را در «اقتصاد جدید» دهه ۱۹۹۰ نسبت به دوره‌های قبل آن تجربه کرد (…) علاوه بر این بیکر معتقد است که رشد چشمگیر در اواخر دهه ۱۹۹۰ تا حدی توهم ناشی از تغییر در روش‌های اندازه‌گیری دولت ایالات متحده است. داستان مشابهی برای رشد بهره‌وری ایالات متحده می‌توان گفت. (…) همانند رشد اقتصادی، رشد بهره‌وری نیز صرفا در اواخر دهه ۱۹۹۰ بالا بود: متوسط رشد بهره‌وری ۵/۲ درصد از ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۹؛ و بخشی از افزایش ظاهری در رشد بهره‌وری باز هم ناشی از تغییر روش‌های اندازه‌گیری است. (…) رونق دهه ۱۹۹۰ برای مردم عادی امریکا سودی نداشت. منافع رونق بازار سهام ایالات متحده در دهه ۱۹۹۰ ـ که خود ناشی از جو اقتصاد جدید بود ـ به ۲۰ درصد ثروتمند جامعه، و به ویژه ۱ درصد ثروتمندترین رسید و برای خانواده متوسط امریکایی منافع ناچیزی در پی داشت (   Wolff, 2000 ) و به همین شکل طبقه متوسط از افزایش نابرابری در حقوق و دستمزد که در دهه ۱۹۸۰ شروع شد و تا دهه ۱۹۹۰ ادامه داشت، منتفع نشد؛ چرا که بخش زیادی از افزایش دستمزد شامل حال ثروتمندان می‌شد (      Baker, 2000 ). رونق اقتصادی دهه ۱۹۹۰ کمک زیادی به از بین بردن فقر نکرد، اتفاقا در گزارش اداره آمار ایالات متحده در جون ۲۰۰۲ آمده که جمعیت خانواده‌های فقیر از سال ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۰ تقریباً ثابت مانده است (  New York Times, 5 June , 2002 ). در سال ۲۰۰۰ معادل ۲/۹ درصد از خانواده‌های امریکایی در مقایسه با ۱۰ درصد سال ۱۹۸۹ به عنوان فقیر طبقه‌بندی می‌شدند.

ترکیدن حباب بازار سهام در دهه ۱۹۹۰ ایالات متحده، الگوی نگران‌کننده‌ای از فساد شرکتی و تخصیص اشتباه منابع را آشکار ساخت….» (هاجون چانگ و آیلین گریبل،  ۱۴۰۳ : ۵۴ـ ۵۵ ).

اما به جهت برملا ساختنِ نحوه سقوط فرهنگیِ جامعه نولیبرال، خوب است باری دیگر از یکی از تحلیل‌های دیوید هاروی استفاده کنیم. او که تحلیل‌هایش همراه با بررسی‌های تاریخی است، معتقد است سرمایه‌داری همچون تمامی موقعیت‌های سودجویانه‌اش، جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ (در غرب) را فرصتی مناسب برای از کار انداختن مداخله دولت دانست و از اینرو به طور کامل از برخی از مقاومت‌ها و مخالفت‌های جنبش، حمایت و به نفع خود استفاده کرد. با انجام چنین عملِ فرصت‌طلبانه‌ای آنچه در ساختار سرمایه‌داری متحول و زاده گردید، ایده‌های نولیبرال بود :

«تقریبا برای همه کسانی که در جنبش ۱۹۶۸ درگیر بودند، دولتِ مداخله‌گر، دشمن محسوب و باید اصلاح می‌شد؛ و با این مسئله نولیبرال‌ها می‌توانستند به راحتی موفق باشند. ولی آنان [مشارکت‌کنندگانِ جنبش] شرکت‌های سرمایه‌داری، تجارت، و نظام بازار را نیز دشمنان اصلی تلقی می‌کردند که اگر نیازمند دگرگونی انقلابی نبودند حداقل باید اصلاح می‌شدند. همه این اصلاحات به معنای خطری برای قدرت طبقاتیِ سرمایه‌داری بود. منافع طبقاتیِ سرمایه‌داری می‌توانست با جذب و پذیرفتن آرمان‌های آزادی فردی و قرار دادن آنها در مقابل شیو‌ه‌های مداخله‌جویانه و تنظیمیِ دولت، امیدوار به حفظ و حتی احیای موقعیت خود باشد. نئولیبرالیسم، کاملاً مناسبِ این مأموریت ایدئولوژیکی بود، ولی باید به وسیله یک راهبرد عملی حمایت می‌شد که به آزادی انتخاب مصرف‌کننده، نه فقط در مورد محصولاتی خاص، بلکه در مورد سَبک‌های زندگی، شیوه‌های ابراز وجود و گستره‌ای وسیع از رسوم فرهنگی نیز، اهمیت می‌داد. نولیبرال‌سازی، هم از نظر سیاسی و هم اقتصادی، نیازمند ایجاد یک بازار نولیبرالیِ مبتنی بر فرهنگ عوام‌زده مصرف‌گرایی متمایز و آزادی اراده فردی بود.. نولیبرال‌سازی، به معنای دقیق کلمه با آن حرکت فرهنگی که “پست‌مدرنیسم” نامیده می‌شد و مدتی طولانی در کمین نشسته بود، ولی اکنون می‌توانست به عنوان یک گونه فرهنگی و فکری غالب به طور کامل و تمام عیار ظاهر شود، بسیار سازگار بود. (…) در آن ایام چیزی از این مبارزه مشخص نبود. جنبش‌های چپ نتوانستند تنش موجود بین طلبِ آزادی‌های فردی و عدالت اجتماعی را بشناسند یا با آن مقابله کنند، چه رسد به این که از آن فراتر بروند….» (هاروی، دیوید؛ تاریخ مختصر نولیبرالیسم، ۱۳۸۶ : ۶۳ ، ۶۴ ، تأکیدها از من است).

پس، سرمایه‌داری با حیله‌گری، جهت جذبِ مطالباتِ فرهنگیِ جنبشِ دهه ۶۰ ، خود را مجهز به ایده‌هایی می‌کند که صرفاً ظاهری آزادگرایانه داشتند. زیرا این «آزادی»، نه آزادیِ مقابله با  استثمارِ طبقاتیِ خود در جوامع سرمایه‌داری، بلکه چنانچه تجربه کرده‌ایم «آزادی حضور» در انواعی از نحوه‌های «سَبکِ زندگیِ» بی‌خطر برای نظام سرمایه‌داری و همچنین «آزادیِ مصرف و خرید» در  انواعی از بازارهای سرمایه‌داری است …

بیونگ چول هان (مولف کتاب)، در لیست بلند بالایی که از ویژگی‌های جوامع عصر حاضر (بخوانیم عصر نولیبرال) ارائه می‌دهد، تفسیر بسیار جالبی دارد از جامعه «نمایش‌محور» :

«در جامعه نمایش‌محور، [بخوانیم جوامع شفافیت‌طلب]، هر سوژه‌ای، ابژه تبلیغگر خویش نیز هست. هر چیزی با ارزش نمایشی‌اش سنجیده می‌شود. جامعه نمایش‌محور، جامعه هرزه‌نگاری است. همه‌ چیز بیرونی، برهنه، بی‌حفاظ، بی‌لباس و به تماشا گذاشته شده است. اقتصاد سرمایه‌دارانه، نمایش اجباری را بر همه‌چیز تحمیل می‌کند. صحنه‌آراییِ نمایش، فی‌نفسه ارزش‌آفرین است (…) ارزش نمایشی، بیش از هر چیز، وابسته به ظاهری زیباست. لذا به خاطر نمایش اجباری، اجبار به زیبایی و تناسب اندام شکل می‌گیرد. “عمل زیبایی” در صدد بیشینه کردن ارزش نمایشی است (…) اِجماعِ عمومیِ جامعه ایجاب‌محور “پسندیدم” است. اینکه فیسبوک همواره از ساختن دکمه “نپسندیدم” امتناع کرده است، حرف‌های زیادی برای زدن دارد.» (هان، جامعه فرسودگی، جامعه شفافیت ؛ ۱۳۹۸ : ۱۰۶ )

باید اعتراف کرد که هان، سقوط فرهنگیِ جوامع نولیبرال را بسیار عالی و بی‌کم و کاست بیان کرده است… اما لازم است نکته کوچکی به آن بیافزاییم؛ استثمارِ فرهنگی‌ اقتصاد سرمایه‌داری به دلیل نحوه تولید و روابط برخاسته از آن و تأثیرِ ابزاری‌اش بر روابط بین‌الانسانی… به عبارتی ما با جامعه‌ای مواجه‌ایم که به شدت دچار استثمارِ فرهنگی شده است. عاملی که سبب عقیم شدگی جامعه به لحاظ فرهنگی و اجتماعی می‌شود… بطوری که هان خود نیز تأئید می‌کند: در چنین جوامعی «هیچ چیز جدیدی آفریده نمی‌شود…» (به بیانی خلافیت نیست و نابود می‌شود)؛ مشکل بزرگی که در تفسیرهایی از این دست، دیده می‌شود، این است که هیچ توضیح هستی‌شناسانه‌ای برای این جوامع ارائه نمی‌دهد. حال آنکه هربرت مارکوزه (فیلسوف و جامعه شناس آلمانی) به دلیل مشرب فکریِ نومارکسی‌اش (مکتب فرانکفورت)، راه بُرون رفت را از طریق براندازیِ «روابط تولید» به شیوه سرمایه‌دارانه، که همانا براندازیِ استثمار و دست‌یابی به آزادی است، مدِّ نظر قرار داده است؛ وی در کتاب «گفتاری در رهایی» می‌نویسد:

«تردیدی نیست که امکاناتِ رهایی‌بخشِ تکنولوژیک و علم در چارچوب واقعیتِ موجود، به طور جدی محدود می‌شود. طرح‌های حساب شده و قالب‌ریزی رفتار انسان، تولید و ایجاد بیهوده اشیاء غیر ضروری و وسایل تجملیِ بی‌مصرف، آزمون مرزهای تحمل و شکیبایی و تخریب، نشانه‌هایی از سلطه ضرورت در جهت منافع استثمار است که با وجود این، از پیشرفت در امرِ چیرگی ضرورت حکایت دارد. تصور و اندیشه رها شده از قید استثمار، با پشتوانه دستاوردهای علمی می‌تواند نیروی مولد خود را جهت بازسازیِ بنیادین تجربه و جهان به کار گیرد. موضوع تاریخی زیباشناسی، در جریان این بازسازی دگرگون می‌شود. این امر به صورتِ تحول در جهان زیست متجلی می‌شود، ضمن اینکه جامعه اثر هنری تلقی می‌گردد. این هدفِ آرمانی ـ مانند همه مراحل رشد آزادی ـ به انجام انقلابی در سطح آزادی قابل حصول وابسته است. به دیگر سخن، دگرگونی‌ تنها در صورتی میسر است که انسانهای آزاد (یا به بیان بهتر انسانهایی که در جریان رهاییِ خویشند) با حفظ همبستگی، به زندگی خود شکل دهند و محیطی بسازند که مبارزه برای موجودیت (هستی)، ابعاد زشت و پرخاشجویانه خود را از دست بدهد. شکل آزادی تنها به تعیین سرنوشت خود و تحقق خویش منحصر نمی‌شود، بلکه از آن مهمتر تعیّن و تحققِ هدفهایی مطرح است که زندگی روی کره خاکی را ارتقاء می‌دهد، از آن حمایت می‌کند و وحدت می‌بخشد. این استقلال نه تنها در شیوه تولید و روابط تولیدی بلکه در روابط فردیِ میان انسانها، در سخن گفتنِ آنها و در سکوتشان، در اشارات و در نگاه‌ها، در حساسیّت، در عشق و نفرتشان بازتاب دارد. زیبایی، کیفیت اساسی آزادیِ آنها خواهد بود» (مارکوزه، گفتاری در رهایی؛ ۱۳۸۸  : ۶۳ ، ۶۴).

اشاره مارکوزه به زیبایی‌ای است که نه تنها خود برآمده از جامعه و انسانِ آزاد شده است، بلکه به واسطه عاملیتِ آفرینندگی‌اش، آزاد‌کننده نیز هست… ؛ پس فرسنگها از «زیباییِ» استثمار شده برآمده از اقتصاد سرمایه‌داری فاصله دارد. منظور همان زیباییِ کالایی شده و بت‌واره‌ای است که خودِ هان نیز، بدان اذعان دارد…

اما اینکه بگوییم جهان حاضر تحت سلطه ساختار نولیبرال است، به معنای پیروزی آن نیست. زیرا با توجه به ناآرامی‌ها و آشوب‌های موجود، این ساختار عملا با شکست‌ مواجه شده است: شکستی که با جنگ‌هایی کوتاه مدت در کشورهای جهان سوم، و یا رو به رشد، همراه با انواع بحران‌های فرهنگی و فسادهای سیاسی و اقتصادی و مالی در سراسر جهان، بروز یافته است، که در هر کدام تلاشیِ خود را به تأخیر می‌اندازد…

از دیگر تبیین‌های جالب و مورد توجه هان، «ملال عمیق» در عصر حاضر است که همگی به خوبی با آن آشنایی داریم:

«(…) زیادتِ محرک‌ها، اطلاعات و تکانه‌ها [را] ایجاد می‌کند. این پدیده اساساً ساختار و اقتصادِ توجه را تغییر می‌دهد. ادراک، لاجرم چند پاره و پخش می‌شود. بارِ روزافزون کار نیز فرد را به اتخاذ مشرب خاصی در قبال زمان و توجه ملزم می‌کند؛ این نیز به نوبه خود بر، ساختارِ توجه و شناخت، اثر می‌گذارد. آن نگرشی به زمان و محیط که به “چندکارگی” مشهور است، نماینده پیشرفت تمدنی نیست. توان چندکارگی منحصر به آن ابنای بشر نیست که در جامعه مدرن متأخری به سر می‌برند که بر پایه کار و اطلاعات است. بلکه این سیستم کم از ارتجاع ندارد. چندکارگی میان حیوانات وحشی هم رایج است. این یک تکنیک توجه است که برای بقا در حیات وحش ضروری است (..) عجله‌ای که آرام و قرار نداشته باشد، هیچ چیز جدیدی نمی‌آفریند، بلکه فقط همان چیزی را که موجود است، بازتولید کرده و شتاب می‌دهد» (هان، بیونگ ـ چول؛ جامعه فرسودگی؛ جامعه شفافیت ، ۱۴۰۰ : ۳۱، ۳۳؛ تأکیدها از من است).

چنانچه دیده می‌شود، هان، بین «ملال عمیق» و «عقیم بودگیِ» ذهن انسان و جامعه عصر حاضر پیوند برقرار کرده است. فقط فراموش کرده، از علت آن بگوید: به محض آنکه  «روابط تولید»، به شیوه سرمایه‌دارانه آنهم از نوع  نولیبرال، مدیریتِ «بازارها» (از هر نوعش) را به عهده گیرد، در ساحت روزمرگی، فرسوده‌ترین اشکالِ ملال و ناامیدی به ظهور می‌رسند… حیوان به «ملال» و یا «ناامیدی» دچار نمی‌شود؛ از بین موجودات، تنها انسان است که به هر دو مبتلا می‌گردد. آنهم بر اساس این واقعیتِ انسان‌شناسانه که «انسان» با آفرینندگی چیزها، خود را می‌آفریند…؛ و برای «آفرینندگی»، یا باید «نه» گفتن و سرپیچی از نحوه زندگیِ منتشرِ مبتنی بر بازارِ سرمایه‌داری را بداند و یا در جامعه و فرهنگی زندگی کند که به رشد و اعتلای روابط بین‌الانسانی باور دارد…

مارکس در دستوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ می‌نویسد:

«آدمی با خلق جهان اشیا ، از طریق فعالیت عملیِ خویش و در کاری که بر طبیعت غیرانداموار می‌کند، خود را به عنوان موجودِ نوعیِ آگاه به اثبات می‌رساند یعنی موجودی که با نوع خویش به عنوان وجودی ذاتی و یا با خود به عنوان موجودی نوعی برخورد می‌کند. مسلماً حیوانات نیز تولید می‌کنند. مثلا زبور عسل، سگ آبی، مورچه‌ها و غیره برای خود لانه و آشیانه می‌سازند اما حیوان چیزی را تولید می‌کند که نیاز فوری خود یا بچه‌اش است. تولید آنها یک‌سویه است در حالیکه آدمی همه‌ جانبه تولید می‌کند. حیوانات تحت اجبار مستقیم نیاز جسمانی دست به تولید می‌زنند در حالیکه آدمی حتی هنگامی که فارغ از نیاز جسمانی و فقط به هنگام رهایی از چنین نیازی است که تولید می‌کند. (…) ابژه کار، عینیت یافتن زندگی نوعی آدمی است. زیرا [به این طریق] نه تنها از لحاظ ذهنی یعنی در آگاهی خویش بلکه در واقعیت نیز فعالانه خود را بازتولید می‌کند و در جهانی که تولید کرده است، خود را مورد اندیشه قرار می‌دهد. (…) بنابراین کارِ بیگانه شده [تحت مدیریت روابط سرمایه‌داری]، با جدا کردن محصول تولید آدمی از او، در واقع زندگی نوعی و عینیت واقعی‌اش را به عنوان عضوی از نوع  [انسان] جدا می‌کند و برتری او را بر حیوان به چنان ضعفی مبدل می‌سازد که [حتی] کالبد غیرانداموار او یعنی طبیعت نیز از او گرفته می‌شود. به همین سان، کارِ بیگانه شده با تنزل فعالیت خودجوش و آزاد به یک وسیله، زندگی نوعیِ آدمی را ابزاری برای حیات جسمانی‌اش می‌کند. (…) پیامد مستقیم این واقعیت که آدمی از محصول کار خویش، از فعالیت حیاتی خویش و از وجود نوعیِ خود بیگانه می‌شود، بیگانگیِ آدمی از آدمی است… » (مارکس؛ دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ : ۱۳۳، ۱۳۴).

با پدیدار ساختن نکاتِ برآمده از نقد به روشِ مارکسی، به نظر می‌رسد وظیفه تأمل‌سازی ما هم به پایان رسیده است. اما برای تشویق مخاطبان به خواندن کتابِ باارزشِ هان، خوب است نگاهی به نمونه‌‌ای دیگر از سقوط جوامع امروزی اندازیم :

«(…) جامعه ایجاب‌محور از منفی‌نگری در همه شکل و شمایلش اجتناب می‌کند، چون منفی‌نگری ارتباط را متوقف می‌کند. (…) علت شیوع و انتشار امر ایجابی دقیقاً بی‌بهره‌بودنش از وجه منفیِ حقیقت است. بیش‌اطلاعات و بیش‌ارتباطات، بر فقدان حقیقت (فقدان وجود) گواهی می‌دهند (…) اینترنت، رسانه‌های اجتماعی و موتورهای جستجوی شخصی‌سازی شده یک فضای نزدیکی مطلق برپا می‌کنند؛ در اینجا، “بیرون” محو شده است. فرد فقط با خویشتن و زندگی خودش روبرو می‌شود. هیچ منفی‌نگری‌ای در کار نیست که تغییر را میسر کند. این قرابتِ دیجیتال فقط آن بخش‌هایی از دنیا را در اختیار کاربران می‌گذارد که خوشایندشان باشد. بدین روش، حوزه عمومی را برمی‌اندازد. (در واقع آگاهیِ عمومی و انتقادی را برمی‌اندازد) و مشغول خصوصی سازی دنیا می‌شود. اینترنت به یک حوزه صمیمی یا ناحیه آسوده تبدیل می‌شود. مجاورت، که فاصله‌ها تماماً از آن حذف شده‌اند، یک فرم دیگر از بیان شفافیت است. ستمگری صمیمیت در آن است که همه چیز را روان‌شناختی و شخصی می‌‌کند. (….) جامعه شفافیت‌مدار، جامعه اطلاعات‌محور است. اطلاعات، تا آنجا که فاقد هرگونه منفی‌نگری باشد، یک پدیدار است. اطلاعات برابر می‌شود با زبان ایجابی‌شده و عملیاتی شده (…) جامعه کنترل محورِ امروزی یک ساختار سراسربین متمایز دارد. برخلاف ساکنان سراسربین بنتام که از همدیگر منزوی‌اند، ساکنان سراسربین امروزی به شدت درگیر شبکه‌سازی و ارتباط‌گیری با همدیگرند. نه تنهاییِ حاصل از انزوا، بلکه بیش‌ارتباطات است که شفافیت را تضمین می‌کند. فراتر از همه این‌ها، خصوصیت سراسربینِ دیجیتال این است که ساکنانش، با نمایش و برهنه‌سازیِ خود، فعالانه در ساخت و حفظ آن همکاری می‌کنند. آنها خود را در بازار سراسربین نمایش می‌دهند. به نمایش گذاشتنِ هرزه‌نگارانه و کنترل سراسربین مکمل همدیگرند. خودنمایی و چشم‌چرانی خوراک تور شبکه‌ای را تأمین می‌کنند که سراسربین دیجیتال است. جامعه کنترل‌محور، زمانی به کمال می‌رسد که ساکنانش نه به خاطر قید بیرونی، که از نیاز درونی خود را برهنه کنند: یعنی وقتی ترسِ از دست دادن یک حوزه خصوصی و صمیمی، در برابر نیاز به نمایش بی‌شرم خویشتن، کم بیاورد…» ( هان، جامعه فرسودگی، جامعه شفافیت، ۱۳۹۸ : ۱۱۰، ۱۱۱، ۱۱۲ ، ۱۴۶ ، ۱۵۴، ۱۵۶، ۱۵۷) .

توصیفات هان حقیقتاً شگفتی‌آورند… چه ساده و روان ساختارهای فرهنگی و اجتماعیِ نولیبرال را تبیین می‌کند. به عین می‌توان دید که روابط بین‌الانسانی، بیشتر از آنکه به هرزگی دچار باشند، به پوچی رسیده است… هرزگی و هرزه‌نمایی جایی امکان ظهور و رشد دارد که ارزش‌های اخلاقی به پوچی رسیده باشد و به جایش ارزش‌های مصرف‌گرایِ عوام‌زده، در انواعی از  بازارهای نامحدودِ نولیبرال ـ که هر روز و هر لحظه بر گستره‌اش افزوده می‌شود ـ ، سازنده انواعی از «انسان‌های منتشر» باشد… وانگهی در چنین جوامعی که تحت استثمارِ فرهنگی قدرت‌های نولیبرال‌اند، تعجبی ندارد که بسیاری رسانه‌ها رسالتِ اجتماعی و سیاسی خود را فراموش کرده و به جمع ابزارهای خشونت‌آمیز نولیبرال درآمده باشند…

تهران: ۲۶ بهمن ۱۴۰۴

منابع :

۱.    چانگ، ها ـ جون؛ گریبل، آیلیین؛ ترجمه برزین جعفرتاش ، انتشارات لوح فکر، ۱۴۰۳

۲.    مارکس، کارل ، دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴؛ ترجمه حسن مرتضوی، انتشارات آگه، ۱۳۷۸

۳.    مارکوزه، هربرت، گفتاری در رهایی؛ ترجمه محمود کتابی، انتشارات پرسش، ۱۳۸۸

۴.     هاروی، دیوید، تاریخ مختصر نولیبرالیسم؛ ترجمه محمود عبدالله‌زاده، انتشارات اختران، ۱۳۸۶

۵.    هان، بیونگ چول، جامعه فرسودگی/ جامعه شفافیت؛ ترجمه محمد معماریان، انتشارات ترجمان علوم انسانی

۶.    هایک، فریدریش، در سنگر آزادی؛ ترجمه عزت‌الله فولادوند، انتشارات لوح فکر، ۱۳۸۵