«آویختگی» عنوانِ مجموعه داستانِ کوتاهی از مهسا سالاری است. این کتاب هشت داستان دارد.
در داستان اول نویسنده تلاش کرده با استفاده از حسهای مختلفی چون شنیدن و دیدن فرم متفاوتی برای داستانش بسازد. داستان اینطور شروع شده: «شنیدم که در دستشویی را بست، رفت توی هال و سیگار برقی را برداشت.» و در ادامه: «دیدم که لباس میپوشید. دیدم که سیگار را گذاشت توی جیب کاپشنش.» داستان درباره مهاجرت و پیوندهای عاطفی است. چمدانهای بزرگ ایرانیها و عربهای مهاجر در فرودگاه و ایستگاههای قطار «انگار فقط ما تکهتکههای زندگیمان اینقدر سنگین بود.» فرشاد که «انگار همهی ستونهایی باشد که مرا به زمین وصل میکند، یا همهی بندهایی که از آسمان آویزان کرده، قطع کردنش مرا انداخته بود روی زمین و فکر میکردم که دیگر هیچوقت نمیتوانم بیدار شوم.» یان که «هر دو- سه ماه میآمد و من باز طناب درست میکردم، تکهتکه، کوتاه. وقتی میرفت دوازده ساعت روی تخت اتاقم میافتادم و گریه میکردم.» تلاش برای باریک کردن طنابها. «دفعهی قبل که یان رفت، گفته بود میرود اتیوپی و شش ماه دیگر میآید. شش ماه برای من یک عُمر بود.سه روز تمام افتادم روی تخت، همانجایی که یان میخوابید و گریه کردم و چیپس خوردم و به موبایلم زل زدم. بعد دوشنبه شد و مجبور شدم بلند شوم بروم آزمایشگاه چون که غم نان!» ماجرای هویت که شخصیت زنِ داستان در این پیوندها، در کشوری دیگر و در فضای تحصیل و شغلش تجربه میکند. «مینشستم رو بهروی آونگ فوکوی غولآسای دانشکده فیزیک و فکر میکردم من اینجا چه کار میکنم. من که نه به اندازهی آنهای دیگر عاشق فیزیکم، نه باهوشم، نه حتی درسخوان.» و در نهایت شاید فرسودگیِ حاصل از بریدنِ طنابها. طنابهایی که «حتی اگر به باریکی نخ هم بودند، بریدنشان مرا میکشت.» و نیاز به ثبات و شاید کمی آرامش. و صدایی که میپرسد:«تو مطمئنی هیچوقت نمیخوای برگردی؟»
نوشتههای مرتبط
«جان اسنو سه هجا دارد» عنوان داستان دوم است. قراری برای زندگی در خانهای مشترک. شکلِ دیگری از رابطه و زندگی. شکلی ناچار. مامانی که فکر و خیال میکرد دخترش پیر شده و شوهر نکرده. بعد پیله میکرد و «یهریز غر میزد. راه میرفت و غرهایش را مثل گرد مرگ میریخت همهجای خانه.» و میگفت:«این دردای من همهش واسه توئه. چقدر باید بشینم و غصه بخورم که دخترم نمیتونه مثل آدم زندگی کنه.» او که چیز ِ زیادی از این قرار دو نفره نمیداند. «مامان از هیچچیز خبر ندارد. مامان خبر ندارد بچه توی قرار نبوده. نمیشده هم که باشد. حالا باز اگر اینجا آمریکایی سوییسی چیزی بود. آنوقت فقط میشد، من که نمیخواستم، توی سوییسش هم… شاید آدم اگر توی سوییس با یکی زندگی کند که سر نوبت خودش اینقدر جر نزند، دلش بچه هم بخواهد… ولی باز آدم از کجا بداند توی سوییس چقدر همهچیز عادلانه است؟ اصلا هیچ تضمینی نیست دنیا عادلانه باشد، آدم یک بچه را بیاورد وسطش که چی.» زنی که کف آشپزخانه مینشیند و تکیه میدهد به کابینت و به صدای ماشین لباسشویی گوش میکند و عاشق صدای ماشین لباسشویی و ظرفشویی است. خانهای که خانهی هیچکس نیست. «خانهی من یا پویا یا خانهی من و پویا نیست. خانهی آقای باقری است. هیچچیز دیگری هم اینجا مال من و پویا نیست. یا مال من است یا مال پویا.»
شخصیت اصلی داستان «گورباچف» دختری ده ساله است. او دنیای خودش را دارد. «فکر میکنم آدمهایی که بچهدار نمیشوند خوشبختند. چون بهجای بچههایی که همهش خانه را بههم میریزند، هیچوقت به موقع نمیخوابند، نصف غذاهای دنیا را نمیخورند و همهچیز را خراب میکنند، خانهی تمیز و قشنگ دارند و عروسکهای خوشگل و سالم… من فکر میکنم اگر مامان و بابای من هم بچه نداشتند خوشگلتر بوند و هی نمیخواستند حرص ما را بخورند. مامانم هر وقت به حرف هایش گوش نمیدهم میگوید:«آخه من چقدر حرص تو رو بخورم.» من به حرفهای مامان گوش میدهم اما همهشان یادم نمیماند.» ماجرای داستان رابطه دختر و گورباچف گربهی خاله فرنگیس است و داستان پایانی غافلگیرکننده و شیرین دارد.
عنوانِ داستان بعدی «نقطهها»ست. تصادفِ آشنایی، فهمیدنِ اطمینانی در پاسخهای طرف مقابل، سفر و در نهایت صدای همهمه. عشق و عاطفه، خواب و بیداری و مرگ و زندگی. انگار داستان دو بخشِ منسجم دارد. بخش اولی که واقعیتِ رابطهی نسیم و سینا است و بخش دوم که خیال است و خواب و درد. تهرانی به اندازهی گودالی بزرگ و زنی بهاندازهی نقطه. نقطهای کوچک. خیلی کوچک.
«فاتح» عنوانی داستانی خواندنی است. داستانی که از همان سطر اول خواننده را با خود همراه میکند: «من بیست و یک روز در استانبول با یک غریبه زندگی کردم. در یک آپارتمان رو به دریای مرمره، که از تراسش میشد مسجد سلطان احمد را دید.» شخصیت داستان زن سیسالهای بود که فکر میکرد همهی آدمها او را با انگشت بههم نشان میدهند و میگویند: این همان دختر بازنده است. «فکر میکردم چقدر حیف شد، باید زودتر ازدواج میکردم، باید برنده میشدم.» تجربهی سیسالگی. آشنایی با الیاس. تجربهی عشق که باعث میشد زن از ارتفاعِ بدون حفاظ نترسد. جشن تولد الیاس و قرار برای جشن تولدی دیگر. بیست و یک روز از زندگی. خانهای که اینجا و در این داستان از آن با عنوانِ «خانهمان» یاد شده. و سحاب. مرد دیگری که زن فکر میکرد با بندهای محکمی به او وصل است. «نه اینکه دوستش داشته باشم، نه حتی احساس کنم دوستم دارد… همین که همیشه باهم تئاتر می رفتیم، گاهی باهم بیرون غذا میخوردیم، همیشه روزهای ابری و بارانی باهم در خانهی او میماندیم، همیشه باهم مهمانی میرفتیم و گاهی باهم سفر میرفتیم» و شکلی از زندگی که در آن زن تصوری از تنها سفر رفتن و تجربهی متفاوتش ندارد. زن از جایی به بعد گیر کرده بود بین رفتن و نرفتن و افتادن و نیفتادن. و همهی اینها آنقدر خوب روایت شده که خواننده میتواند با شخصیت داستان در این تجربهی تازه همراهی کند. بیست و یک روز زندگی با مردی که زن او را بیست و یک ساعت هم ندیده بود. و زن جسورانه از همهی مسابقهها فرار میکند. و البته دیگر بازنده نیست. چون میتواند تصمیم بگیرد. شکل تازهای از زندگی را لمس کند و صدای الیاس را بشنود: «تولدت مبارک»
«خونآبی» داستانِ متفاوتی است. دکتر مینا میلانی، رزیدنت سال سهی زنان، زنی که پزشک محبوبی نیست اما آنقدر مهارت دارد که کسی نتواند بهخاطر این نامحبوب بودن نادیدهاش بگیرد. داستان از آخر شروع شده:«این درست است که خون مارمولکها آبیست.» این را زن در جلسهی مورنینگ بیمارستان میگوید. خانم دکتری که میتواند میان جیغ و داد زنانی که در حال زایمان هستند کتاب بخواند. خونسردیِ شخصیت با خونسردیِ روایت در کنار هم فضای متفاوتی از بخش زنان بیمارستانی دولتی در تهران میسازد. بیماری چشمآبی و خانم دکتری که بهجای کتاب خواندن فکر میکرد «این چیزِ آبی که بیمار دفع کرده چه میتواند باشد؟» نوزادی متفاوت و پایان ماجرا که همان ابتدای داستان است: «این درست است که خون مارمولکها آبیست.»
«بوبیک» از داستانهای عاشقانهی کتاب است. ماجرای رابطهی ادریس، نازنین و رضا. ادریس و نازنین هم پزشکی میخوانند و در بیمارستان باهم آشنا میشوند. نازنین به رضا میگوید: «احساس میکنم قلبم برای اینهمه احساس جورواجور جا نداره.» ادریس بیخبر است و پایان داستان که شکلی از رنج ست و عشق و انسان و همان که سهراب سپهری نوشته: «آدم اینجاست..» یا همان که شاملو نوشته: «توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن/ توانِ شنفتن/ توانِ دیدن و گفتن/ توانِ اندُهگین و شادمانشدن/ توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان/…/ و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی/ تنهایی/ تنهایی/ تنهایی عریان.» و داستان آخر هم که به نوعی باز تجربهای از همین تنهایی است.
مجموعه داستان «آویختگی» به زنانِ ایران تقدیم شده است. زنانی که مثلِ شخصیتِ داستان دوم برای رسیدن به استقلال باید از موانع خانوادگی عبور میکردند. زنانی که فقط با «شوهر کردن» میتوانستند در مسابقهی زندگی برنده بهحساب بیایند. زنانی که باید «مثل آدم زندگی میکردند.» مثل بقیه. مطابقِ عرف. و دغدغههای دیگری که فقط زنانه نیست انسانی است: خانه، پیوندِ عاطفی، داشتنِ بچه، شوقِ آشنایی و رنجِ جدایی و… این مجموعهداستانِ خواندنی در سال ۲۰۲۵ بهصورت مستقل از طریق Amazon KDP منتشر شده است.
