هنوز سوت پایان مسابقه به صدا درنیامده بود که چند بازیکن آبی و سفید پوش، تقریباً همزمان، به سمت داور حرکت کردند. یکی با دستهای باز اعتراض میکرد، دیگری خود را میان همتیمی و بازیکن اسپانیا قرار داده بود، چند نفر دیگر از فاصلهای دور خود را به صحنه رسانده بودند و نیمکت نیز آرام و قرار نداشت و حتی بهترین بازیکن جهان نیز در این صحنه ها دست کمی از بازیکنان جوان نداشت. برای بینندهای که تنها نتیجه مسابقه را دنبال میکرد، این صحنه چیزی جز عصبانیت نبود؛ اما برای یک جامعهشناس، ماجرا از جای دیگری آغاز میشود. چرا در چنین لحظهای، هیچ بازیکنی تنها نمیماند؟ چه نیرویی سبب میشود که خطای احتمالی علیه یک نفر، در ذهن دیگران به خطایی علیه همه تبدیل شود؟ چرا گاهی به نظر میرسد یازده بازیکن، نه یازده فرد، بلکه یک بدن واحد هستند که همزمان رنج میکشند، اعتراض میکنند و از خود دفاع میکنند؟ حتی کارشناسان فوتبالی در برنامه های خود اذعان می کردند که وقتی یک تیم می خواهد آرژانتین را ببرد نباید به این تیم گل بزند!!! کارشناس دیگری می گفت وقتی این بازیکن ها گل می خورند، عصبانی تر می شوند و به همگی به سمت دروازه حزیف یورش می برند.
شاید پاسخ این پرسش را بتوان در مفهومی جستوجو کرد که بیش از شش قرن پیش، ابنخلدون آن را «عصبیت» نامید؛ مفهومی که هنوز هم، با وجود همه تحولات جهان مدرن، از توانایی شگفتانگیزی برای توضیح رفتارهای جمعی برخوردار است (Ibn Khaldun, 1967). ابنخلدون عصبیت را صرفاً تعصب قبیلهای یا خویشاوندی نمیدانست، بلکه آن را نیرویی میدید که انسانها را حول یک هویت مشترک گرد میآورد، میان آنان اعتماد و وفاداری ایجاد میکند و آنان را آماده میسازد تا منافع جمع را بر منافع فردی ترجیح دهند. اگر او امروز در یکی از ورزشگاههای جام جهانی مینشست، شاید در همان چند ثانیه اعتراض دستهجمعی بازیکنان، همان چیزی را میدید که قرنها پیش درباره قبایل عرب نوشته بود؛ لحظهای که «من» در «ما» حل میشود و فرد، خود را تنها در نسبت با گروه تعریف میکند.
نوشتههای مرتبط
تماشای جام جهانی اخیر، بیش از آنکه مرا به کیفیت فنی تیمها مشغول کند، ذهنم را متوجه همین «ما» کرد. در میان بسیاری از تیمها، آرژانتین بیش از دیگران این احساس تعلق را به نمایش میگذاشت. بازیکنان این تیم فقط کنار یکدیگر بازی نمیکردند؛ برای یکدیگر بازی میکردند. وقتی یکی از آنان زمین میخورد، دیگران پیش از آنکه به ادامه بازی فکر کنند، به سمت او میرفتند. هنگامی که تصمیمی علیه تیم گرفته میشد، اعتراض تنها از سوی کاپیتان نبود؛ تقریباً همه خود را در آن تصمیم ذینفع میدانستند. حتی شادی پس از گل نیز بیش از آنکه نمایش فردی باشد، نوعی آیین جمعی بود؛ حلقهای که بارها شکل میگرفت و این پیام را تکرار میکرد که موفقیت هیچکس از موفقیت گروه جدا نیست.
در همان حال، نکته دیگری نیز ذهنم را درگیر میکرد. همین نیرویی که بازیکنان را تا این اندازه به یکدیگر نزدیک کرده بود، گاهی آنان را در برابر رقیب نیز قرار میداد. اعتراضهای هماهنگ، تنشهای لفظی، فشار بر داور و دفاع بیقیدوشرط از همتیمی، این پرسش را پیش میکشید که آیا عصبیت، علاوه بر همبستگی، به پرخاشگری نیز میانجامد؟ آیا هرچه «ما» نیرومندتر باشد، «دیگری» نیز تهدیدآمیزتر به نظر خواهد رسید؟
در نگاه نخست، پاسخ مثبت به نظر میرسد؛ اما جامعهشناسی معمولاً ما را از چنین نتیجهگیریهای شتابزدهای بازمیدارد. هنری تاجفل، در نظریه هویت اجتماعی، نشان میدهد که انسانها بخشی از هویت خود را از گروههایی میگیرند که به آنها تعلق دارند (Tajfel & Turner, 1979). هرچه این تعلق عمیقتر باشد، مرز میان «ما» و «دیگران» نیز روشنتر میشود. اما روشنتر شدن مرزها، الزاماً به معنای دشمنی نیست. هویت، پیش از آنکه نفی دیگری باشد، تأیید خویشتن است. آنچه در میدان فوتبال رخ میدهد، اغلب تلاش برای حفاظت از این هویت مشترک است؛ هرچند در شرایط فشار، همین تلاش میتواند به رفتارهایی تنشآلود نیز بینجامد.
اینجاست که شاید بهتر باشد از واژه «عصبانیت» فاصله بگیریم و از «هیجان جمعی» سخن بگوییم. بسیاری از رفتارهایی که در زمین فوتبال پرخاشگرانه به نظر میرسند، در واقع شیوههایی برای بیان هیجان مشترکاند. بازیکنی که خود را میان همتیمی و حریف قرار میدهد، لزوماً در پی آغاز خشونت نیست؛ او در حال اجرای نقشی است که از او انتظار میرود. اروینگ گافمن سالها پیش یادآور شد که بخش مهمی از زندگی اجتماعی، بر صحنهای شبیه تئاتر میگذرد و انسانها، آگاهانه یا ناآگاهانه، نقشهایی را اجرا میکنند که موقعیت اجتماعی از آنان طلب میکند (Goffman, 1959). زمین فوتبال نیز از این قاعده مستثنا نیست. اعتراض به داور، ایستادن مقابل حریف، تشویق اغراقآمیز تماشاگران یا حتی حلقه زدن دور همتیمی، همه بخشی از اجرای هویت گروهیاند؛ اجراهایی که هم برای اعضای تیم معنا دارند و هم برای رقیب و تماشاگر.
اما اگر تنها آرژانتین را ببینیم، ممکن است به این نتیجه برسیم که عصبیت، ذاتاً پرهیجان و پرتنش است. برای آزمودن این فرض، کافی است چند مسابقه ژاپن را نیز به خاطر بیاوریم. آنجا نیز همبستگی وجود داشت؛ بازیکنان برای یکدیگر میدویدند، اشتباه همتیمی را جبران میکردند و نظم تیم را بر درخشش فردی ترجیح میدادند، اما این احساس تعلق، کمتر در قالب اعتراضهای دستهجمعی یا نمایش آشکار هیجان بروز میکرد. در نقطهای دیگر، مراکش را میدیدیم که هر پیروزی را به آیینی ملی تبدیل میکرد؛ بازیکنانی که پس از مسابقه به آغوش مادرانشان میرفتند، پرچم فلسطین را در دست میگرفتند یا در حلقههای بزرگ شادی، هویت ملی و منطقهای خود را بازنمایی میکردند. در همه این نمونهها، عصبیت حضور داشت، اما زبان بیان آن متفاوت بود.
نوربرت الیاس این تفاوت را نه در شدت احساسات، بلکه در شیوه مدیریت آنها میبیند. به باور او، جوامع در طول تاریخ، مسیرهای متفاوتی برای مهار و سازماندهی هیجانهای جمعی پیمودهاند و همین تفاوتهاست که الگوهای گوناگون رفتار را پدید میآورد (Elias, 2000). از این منظر، مسئله اصلی آن نیست که کدام ملت احساسات بیشتری دارد؛ مسئله این است که هر جامعه چگونه آموخته است این احساسات را ابراز کند. برخی فرهنگها، خویشتنداری را فضیلت میدانند و برخی دیگر، بروز آشکار هیجان را نشانه صداقت و وفاداری تلقی میکنند. بنابراین، تفاوت آرژانتین و ژاپن را نباید صرفاً در میزان عصبیت جستوجو کرد؛ تفاوت اصلی در دستور زبان فرهنگی هیجان است.
در همین نقطه، اریک دانینگ، جامعهشناس ورزش و همکار نوربرت الیاس، نیز به کمک ما میآید. او فوتبال را فضایی برای تجربه و تخلیه کنترلشده هیجان میداند؛ عرصهای که در آن، انسان مدرن میتواند احساساتی را تجربه کند که در زندگی روزمره مجال بروز نمییابند (Dunning, 1999). از این منظر، بسیاری از رفتارهای تند در زمین فوتبال را نباید صرفاً نشانه خشونت دانست؛ آنها بخشی از مناسک رقابتاند، مناسکی که اگرچه گاه به مرز درگیری نزدیک میشوند، اما در چهارچوب قواعد بازی معنا پیدا میکنند.
این نکته، ما را به بازخوانی دوباره ابنخلدون بازمیگرداند. شاید آنچه او از عصبیت میگفت، امروز بیش از هر جای دیگر در ورزشگاهها قابل مشاهده باشد. جهان مدرن بسیاری از پیوندهای سنتی را سست کرده است؛ خانواده گسترده، قبیله، محله و حتی برخی اشکال تعلق ملی، زیر فشار فردگرایی و جهانیشدن دگرگون شدهاند. با این حال، هنوز هم لحظاتی وجود دارد که میلیونها نفر، فارغ از تفاوتهای طبقاتی، سیاسی یا اقتصادی، خود را در یک «ما»ی مشترک بازمییابند. فوتبال یکی از نادرترین میدانهایی است که این تجربه را، هرچند موقت، بازتولید میکند.
از این منظر، شاید پرسش اصلی این نباشد که آیا آرژانتینیها پرخاشگرتر از دیگراناند یا نه؛ چنین داوریهایی نه با روش جامعهشناسی سازگار است و نه با واقعیت پیچیده فرهنگها. پرسش مهمتر آن است که چرا برخی جوامع، هیجان جمعی خود را در قالب اعتراض و نمایش آشکار بیان میکنند و برخی دیگر، همان احساس تعلق را در سکوت، نظم یا آیینهای متفاوت نشان میدهند. پاسخ این پرسش را باید نه در خلقوخوی ملتها، بلکه در تاریخ، فرهنگ، جامعهپذیری و نهادهایی جستوجو کرد که شیوه بیان احساسات را شکل میدهند.
شاید در نهایت، بزرگترین درس ابنخلدون برای جهان امروز همین باشد که هیچ جامعهای بدون «ما» دوام نمیآورد. اما جامعهشناسی معاصر نیز به همان اندازه به ما یادآوری میکند که کیفیت این «ما» اهمیت بیشتری از شدت آن دارد. عصبیت، اگر با اعتماد، اخلاق و قواعد مشترک همراه شود، به همکاری و همبستگی میانجامد و اگر در غیاب این سازوکارها رها شود، میتواند به حذف دیگری و تشدید تعارض بینجامد. فوتبال، با همه شور و هیجانش، هر چهار سال یک بار این حقیقت قدیمی را دوباره پیش چشم ما میآورد؛ اینکه انسان، حتی در عصر فردگرایی، هنوز هم بیش از آنچه میپندارد، موجودی جمعی است.
منابع
* Bourdieu, P. (1986). *The Forms of Capital*. In J. Richardson (Ed.), *Handbook of Theory and Research for the Sociology of Education*. Greenwood.
* Dunning, E. (1999). *Sport Matters: Sociological Studies of Sport, Violence and Civilization*. Routledge.
* Durkheim, É. (۲۰۱۴). *The Division of Labor in Society*. Free Press. (Original work published 1893).
* Elias, N. (2000). *The Civilizing Process*. Blackwell.
* Goffman, E. (1959). *The Presentation of Self in Everyday Life*. Doubleday.
* Ibn Khaldun. (1967). *The Muqaddimah: An Introduction to History* (F. Rosenthal, Trans.). Princeton University Press.
* Tajfel, H., & Turner, J. C. (1979). “An Integrative Theory of Intergroup Conflict.” In W. G. Austin & S. Worchel (Eds.), *The Social Psychology of Intergroup Relations*.
