انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

دکتر باطنی، توصیف گر سازوکار زندگی

زهرا احمدی­نیا، فرهنگ­ نگار

شاید به ظاهر ساده بنماید که قلم به دست گیرید و راجع­به آموزگاری بنویسید که سال­ها فرصت آموختن در کنارش را داشته­اید، به­ویژه آن­که مدعی باشید آن‌چه که در این سال­ها آموخته­اید بسیار برای‌تان ارزشمند و  گران­بها بوده و این­که می­توانید ردّ پای این آموخته­ها را درگوشه و کنار زندگی حرفه­ای و شخصی خود بیابید. اما صادقانه می­گویم که این‌طور نیست، و گفتن یا نوشتن از برخی انسان­ها به این سادگی­ها نیست. برخی شخصیت­ها به­راحتی قابل توصیف نیستند، چرا که پیچیده و لایه به لایه­اند. پیچیده نه از آن رو که زیری دارند و رویی یا آن­که حال و حالت­هایی دوگانه و چندگانه، بلکه پیچیده از منظر داشتن مغزی مملو از چین­وشکن­های تو در تو  و ذهنی چندوجهی و چندلایه­نگر که از آن‌ها انسان­هایی، به معنی واقعی کلمه، اندیشمند می­سازد. آن‌ها هر لحظه در حال رشد و تحول­اند و شما برای کسب شناختی صحیح از ایشان ناگزیر به دنبال کردن تحولات درونی و جهان­بینی آن‌ها هستید؛ کاری که اگر نه محال، اما قطعاً دشوار خواهد بود.

از سوی دیگر شما می­خواهید از کسی بگویید که خود نامدار است و شناخته، و چه می­توانید ارائه کنید که مخاطب شما از آن بی­اطلاع باشد. در عالم زبان­شناسی یا فرهنگ­نگاری کیست که دکتر باطنی را نشناسد و نیاز به خواندنِ یادداشت­های من داشته باشد؟ کیست که در ایران یا خارج از این مرزها به دنبال گذراندن دوره­ای از  دوره­های زبان­شناسی بوده باشد و در همان اول راه با دکتر باطنی آشنا نشده باشد؟ آن هم درحالی­که بیش از نیمی از منابع مقدماتی این رشته از تالیف­ها و ترجمه­های ایشان است. و تازه اگر کسی، به هر طریقی، با آثار دکتر باطنی به عنوان یک زبان­شناس آشنا شده باشد، قطعا خودِ او پیش از آن­که امروز این سطور را بخواند متوجه یک نکتۀ مهم دیگر  نیز شده است؛ و آن این که دکتر باطنی از انگشت­شمار دانشمندان این کشور است که این توانایی را دارد تا علم را به زبانی بنویسد که برای مخاطبانش ساده و روان و گویا باشد. او به سیاق همۀ دانشمندان امروزی مشرق­زمین علم را از دنیای غرب فراگرفته، اما توانسته آن را ازآنِ خود ــ و صحیح­تر گفته باشم از آنِ زبان فارسی ــ کند و سپس برای مخاطب ایرانی واگو کند. در تمام مقالات و آثار تالیفی دکتر باطنی شما شاهد دغدغه­های یک زبان­شناس برای باز کردن گره­ای از گره­های زبان مادری خود هستید، بی­آن­که با تقلیدی کورکورانه و ماشین­وار از یک نظریه­ی زبانی که متعلق به دنیایی ناملموس و ناشناخته است، روبه­رو باشید.

دستاوردهای ایشان به عنوان یک فرهنگ­نگار هم هیچ کم از داشته­های‌شان در عرصۀ زبان­شناسی ندارد.چه بسا در این حوزه نام­آورتر هم باشند، و خب دلایل آن هم روشن است: گسترده­تر بودن دایرۀ مخاطبان و وجود همان نوآوری و خلاقیت که در دیگر آثارشان دیده می­شود. خلاقیتی که سبب شد اولین فرهنگ ایشان که تحت عنوان فرهنگ انگلیسیـ فارسی معاصر، حدود سی سال پیش، در انتشارات فرهنگ معاصر منتشر شد، انقلابی در شیوۀ نگارش فرهنگ دوزبانه محسوب شود و به عنوان الگو و راهنمایی برای فرهنگ‌نگاران پس از ایشان درآید. و باز نمی­دانم آیا باید به این نکته هم اشاره کنم یا آن­که ازآن اظهرمن­الشمس­هاست که فرهنگ‌نگاری زمانی درِ خانۀ دکتر باطنی را زد که اتفاقاً دل‌سرد و دل­زده از بازی­ها و ناملایمات زندگی به گوشه­ای خلوت و آرام پناه برده بودند و گریزان از همۀ هیاهوها در خلوتی که چندان هم خودخواسته نبود، مشغول ترجمه بودند. ترجمه­هایی که آن‌ها هم از زمرۀ مخاطب­دوست­ترین آثار علمی زمان خود با زبانی ساده و روان از آب درآمدند.

درست که فکر می­کنم می­بینم برای سطرهایی که تا به این‌جا قلم زده­ام، شاید بتوانم فقط نام دل­نوشته و یا حتی گفت­وگوی ذهنی بنهم.گویی بعد از همۀ این سال­ها، حالا مفاهیمی همچون سخت­کوش، خردمند، اندیشمند، خلاق و … به‌صورت یک مجموعه در گوشه­ای از ذهنم جا باز کرده که مصداق این مجموعه در جهان خارج برایم «دکتر محمدرضا باطنی» است. شاید فقط در همین چند سال اخیر بوده که از خودم پرسیده ام: «آیا واقعاً انسانی را که به­خاطر شاگردی­اش به خود می­بالی می­شناسی؟» تو که تصور می­کنی در تجربه­هایت و نگرشت به زندگی او معلم و راهنمایت بوده، چقدر از او می­دانی؟ وقتی که دیگر موضوع بحث و گفت­وگو زبان­شناسی و اصول فرهنگ­نگاری نیست، بلکه داستان زندگی مطرح است و سوالاتی که بشر در تلاش برای یافتن پاسخ‌شان بوده است، از او چه شنیده­ای و چه آموخته­ای؟ دکتر باطنی در جای جای سخنان‌شان ــ و صد البته همچون آموزگاری خبره ــ برای روشنگری و تبیین بیش‌تر، گاهی مثال­هایی می­آورند، مثال­هایی که  بیش‌ترشان از صاحب بوستان و گلستان و بزرگ­حکیم تاریخ، عمر خیام، است. در این لحظه از خود می­پرسم: «چنین انسانی چگونه جهان‌بینی­ای می­تواند داشته باشد؟»

یک سوی این جهان­بینی می­گوید که زندگی واقعیتی است دشوار که باید آن را پذیرا بود. حالا که تو پا در این جهان هستی گذاشته­ای، آن را با تمام وجود بزی و آن­گونه بزی که شایسته باشد که نامت «انسان» نهند. دکتر باطنی آئینۀ تمام­نمای انسانیتی است که سعدی روایت می کند؛ او سعی کرده این جهان را آن­گونه که هست ببیند و حقایق آن را چه شیرین و چه تلخ، چه دلنشین و چه گزنده پذیرا باشد. اما او مشاهده­گری منفعل نبوده؛ اگرچه ایرادها و معضلات محیط پیرامون خود و جامعه را دیده و درک کرده، اما بی تفاوت از کنارشان نگذشته است. او همچون سعدی­اش رفتار کرده، راه یأس و انزوا در پیش نگرفته، بلکه انتقاد کرده و نقد نوشته،  فارغ از آن­که شاید سخنانش خوشایندکسانی نباشد. او هم­چنین یک قدم فراتر گذاشته و راه­حلی عملی پیش روی مخاطبانش قرار داده است.  حاصل این نوع نگرش همان چیزی است که در دکتر باطنی به­صورت احساس مسئولیت، احساس دِین به جامعه، و بر عهده گرفتن وظیفه­ی روشنگری نمود یافته است.

از آن سو مردی را دیده­ام که از خیام می­خواند:

از آمدنم نبود گردون را سود * وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود * کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

و این­ها را از انسانی می­شنوم که دستاوردهایی داشته که هرکدام‌شان به تنهایی می­تواند مایۀ مباهات و احساس غرور شخص باشد. این‌جاست که شما درمی­یابید آن آزادگی و وارستگی که همۀ دوستان دور و نزدیک بر آن صحه می­گذارند، حاصل نگرشی است که دنیا و تمام متعلقاتش را هیچ می­پندارد و درآن انسان تنها به حکم انسان بودن قابل احترام و شایستۀ حقوق انسانی است، و الّا که زندگی فقط «فروغ جرقه­ای میان دو تاریکی»  است. نگرشی دوگانه به مقولۀ هستی و جمع اضدادی که در دکتر باطنی ممکن گشته است: از یک طرف باور دارند که زندگی اتفاقی بیش نیست و چندان هم ارزشمند نیست، و از آن طرف خود چنان به آن رنگ و جان و معنا می­دهند که در چشم هر بیننده­ای دل­فریبانه جلوه­گری می­کند.

این گفته­ها چه برای برخی خوانندگانش، شینده­ها و دیده­هایی تکراری باشند و چه نباشند، گفتن از بانویی که با گشاده­رویی­اش راه من و دیگرانی چون مرا به منزل و حریم خصوصی دکتر باطنی باز کرد می­تواند حرفی نو باشد. در آمدوشدهایم به منزل دکتر باطنی کم­کم با بانویی آشنا شدم که در همۀ این سال­ها همراه و همسفر او بوده است. در دیدارهای نخست این نکته از ذهنم گذشت که این بانو از هر موهبتی که خداوند می­تواند نصیب یک زن کند برخوردار است: زیبایی سیما و سیرت، فهم و درک بالا، روی گشاده، و اصالت در خانواده. با گذشت زمان دریافتم که با همۀ این­ها، در او فضیلتی دیگر هست که مهم­ترین دلیل این همسفری است. دریافتم که او توانمندانه پا بر بسیاری از خواسته­های مرسوم زنانه گذاشته است، چرا که خود بر این باور است راهی که همسر طی کرده و می­کند، اگرچه تبعات و تاوانی داشته که او هم ناگزیر از پرداختن آن‌ها بوده است، اما راه درستِ وارستگی و دوری جستن از سر خم کردن­ها بوده است؛ این بانو در تمام طول راه زندگی، با قامتی استوار، شانه به شانۀ همسر قدم برداشته است.