انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

یادداشت‌های پایان قرن (قسمت ۶۹)

فصل هفتم: پیری و مرگ

۳- مرگِ «مرگ»‌: سکوت و سرکشی در رویارویی با مرگ (ادامه از قبل)

اکنون وحشت برآمده از تجزیه جسد و تعفنِ ناشی از آن در اشعار شاعران سده‌های پانزده و شانزده به مضمونی آشنا تبدیل می‌شود. پی. دونسو شاعر قرن پانزده می‌سراید:

“آه لاشه که دیگر انسان نیستی

پس چه کسی مونست خواهد بود؟

هر مایعی از تو روان است

و از بوی تعفن گوشت مُردارت

کرم‌ها سر برمی‌آورند”(دونسو، ۱۳۹۲: ۴۹).

ضمن آن‌که سرمایه‌داریِ اولیه و تجربه‌های جدید عشق به چیزها، به نوبه خود نیز شرایطی را برای شکل‌گیری بُعد دیگری جهت وحشت از مرگ به وجود آورد. به طوری که رونسار (۱۵۲۴ ـ ۱۵۸۵) شاعر فرانسوی، با تأثر بسیار می‌نویسد: “ما باید خانه‌ هامان، باغ ‌ها، و بستان‌هایمان و ظروف غذاخوری‌مان را که هنرمندی آن‌ها را قلم زده است، به جا بگذاریم” (رونسار، ۱۳۹۲ : ص۵۲). وانگهی وضعیت شخصی‌‌شده قبرها، کاملا این نظر را تأیید می‌کند. زیرا طی چند قرن (از قرن دوازده و سیزده تا قرن هجده)، همچون دوران باستان به تدریج، استفاده از کتیبه و یا الواحی که بیانگر اطلاعات فرد متوفا باشند، رواج یافت. اکنون نزد مردم، به ثبت رساندن اینکه چه کسی در قبر آرمیده، در چه تاریخی درگذشته و یا گاهی دارای چه شغلی بوده ، اهمیت می‌یابد. علاوه بر این، آریس خبر از تصاویری می ‌دهد که بر روی این کتیبه‌ها و یا الواح، حک می‌شده است. تصاویری از مسیح و مقدسین که رفته رفته طی قرن‌ها، جای خود را به تصویر واقعیِ خود شخص متوفا می‌دهد. به گفته آریس در قرن هجده، صنعتکاران به نوبه خود نیز مشتاق ترک گمنامی بودند. سخن از جریانِ جمعی و تاریخیِ واکنش نسبت به مرگ است. اینکه پس از مرگ به چیزی نیاز داشتند که یادشان را جاودانه کند (آریس، ۱۳۹۲ : ۵۶). اما فقط سنگ ‌قبرها و الواح با تصویر خود فرد متوفا نبود که نیاز به جاودانگی (یادش) را نشان می‌داد، زیرا تنظیم «وصیت ‌نامه»ها نیز بیانگر همین نیاز بود. وصیت‌نامه‌ای که اکنون به سنت تشریفاتِ فرد در حال احتضارکه از قدیم الایام مایل به اداره مرگ خویش بوده افزوده می‌شود. اما اشتباه است اگر تصور کنیم این وصیت‌نامه همان سند عرفی و حقوقی است که امروزه می‌شناسیم و به طور اخص به تقسیم دارایی و این ‌گونه امور می‌پردازد، چیزی که می‌تواند دلالت بر مسیحیت‌زدایی جامعه داشته باشد (همان : ۷۰) و طبق گفته آریس آغازش را در نیمه دوم قرن هجده می‌توان دید (همان : ۶۹)، و نه در زمانی که تمامی تشریفات مرگ در باورهای دینی انجام می‌گرفت و وصیت‌نامه‌ها، تنها در خصوص “عبارات پرهیزکارانه، انتخاب قبر، تأمین هزینه‌های مراسم عشای ربانی و تشریفات مذهبی و اعطای صدقه” بودند.

به هرحال ما با وضعیتی مواجه‌ایم که فرصت «شناخت خود» (همان :۵۳)، از طریق «کشف مرگِ خود» میسر شده بود (همان : ۵۸). چیزی که می‌توانست پایه‌گذار برخی از نگرش‌های مذهب کاتولیسیسم رمانتیک در قرن نوزده (همان:  ۶۳ ، ۶۵، ۶۶)،  و یا حتی برخی دیدگاه‌های فلسفه اگزیستانسیالیستی در قرن بیست باشد. از این گذشته، آریس اشارات مهم و جالبی به سوگواری‌ها نیز دارد. فی‌المثل این‌که در قرن دوازده، سوگواری توأم با تظاهر بود. غش و گریه‌ای که به گفته او “پس از هفت قرن متانت و سنگینی در بیان احساسات نوعی بازگشت به نمایش افراطی و خود انگیخته احساسات در اوایل قرون وسطا بود” (همان : ۷۲)، در قرن نوزده به زبان روانشناسان، شاهد سوگواری هیستریک و گاه جنون‌ آمیز هستیم. آریس در این مورد به «حکایت کالیفرنیا» (۱۸۹۳) نوشته مارک تواین اشاره می‌کند. اکنون با سوگواری شدید حتی تا مرز جنون مواجه‌ ایم. نوع جدیدی از سوگواری که بیانگر تغییر و تحولی دیگر در آیین مرگ است؛ این بار با اهمیت‌ یافتن مرگی روبروئیم که بسیار فراتر از هولناکی مرگ خود است: «مرگ دیگری»؛ مرگی که از نظر آریس هر چند ماهیتی مدرن و دینی دارد، اما چنانچه خواهیم دید و آریس نیز به آن اذعان دارد، تشریفات به خاک سپاری آن، رنگ و رویی غیر دینی دارد. به عنوان مثال، هنگامی که آریس به آرام‌گاه‌های خانوادگی در قبرستان‌های عمومی و یا به خاک سپردن افراد خانواده در املاک خانوادگی در دهه‌های پایانیِ سده هجده و نیز سده‌های نوزده و بیست اشاره می‌کند، در حقیقت از تمایل به جاودانگیِ یاد و خاطره عزیزانِ خانواده و دوستانی پرده برمی‌دارد که به گفته خودش: “مسیحیت با آن بیگانه بود. از پایان سده هجدهم و حتی در طی قرون نوزدهم و بیستم، در فرانسه ضد کلیسا و لاادری، افرادِ بی‌ایمان، بیشترین بازدیدکنندگان از قبور بستگان ‌شان بودند” (آریس ، ۱۳۹۲ : ۷۷ـ۷۸). شاید برای آنکه دلتنگی نسبت به فرد مرده در زندگی روزمره انسان مدرن، جایی باز کرده بود، پس رفتن بر سر مزار او تا حدی می‌توانست خاطرات، عشق و احترامی را زنده کند که بین او و شخص مرده وجود داشته است. چنانچه آریس خود نیز به شکلی دیگر این مسئله را عنوان می‌کند: مردم وقتی بر سر قبر عزیزی حاضر می‌شدند، گویی به خانه یکی از بستگان، یا به خانه خود وی می‌رفتند که سرشار از خاطره بود (همان :۷۷). بنابراین همان گونه که آریس به درستی می‌گوید حضور مردگان اکنون در زندگیِ زندگان، معنایی کاملاً مشخص داشت : کاملاً غیر دینی و عقلانی. وی می‌گوید: ” این حضور، الزاماً از مفهوم جاودانگی که برای ادیان مبتنی بر رستگاری از جمله مسیحیت از مفاهیم اساسی است، اخذ نشده بود. در عوض این حضور در عدم تمایل بازماندگان به قبول عزیمت عزیزانشان ریشه داشت. مردم دو دستی به جسد می‌چسبیدند…”(همان : ۷۵ـ۷۵). و بدین ترتیب با جدا نگه داشتن مردگان از زندگان، (همچون عهد باستان) قبرستان‌ها آن جایگاه اخلاقی ـ مادی را که طی قرون وسطا از دست داده بودند، دوباره از آن خود کردند.

اما تحولی شگفت در میانه دوم قرن نوزده، حرمت مرگ و فرد محتضر را به زیر سئوال می‌برد. اکنون با وضعیت جدیدی از مردن و مرگ مواجه‌‌ایم که به کلی جایگاه پیشین حرمت‌ آمیز خود را از دست داده است. آریس به نقش مدرنیته و نهادهای برخاسته از آن اشارات مهمی دارد. فی‌المثل اینکه اگر در آغاز، بیمارستان‌ها «پناهگاهی برای فقرا و زوار» بودند، در نیمه دوم قرن نوزده، یا به عنوان مرکزی برای مبارزه با «مرگ» دیده می‌شوند، و یا به مکانی برای مردن….؛ بین سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۰، فرایند بیگانه‌سازیِ مرگ آغاز می‌شود: اکنون انسان‌ها، بی‌آنکه در خانه و بین بستگان خویش باشند، بدون کمترین اقتداری برای اداره کردن مرگ خویش، در سکوت و تنهاییِ بیمارستا‌ن‌ها می‌میرند…..؛ نگاه آریس در این‌ باره بسیار شگفت و درخشان است: بیمارستان، به عنوان مکانی که بی‌رحمانه ، حادثه مرگ را به پدیده‌ای فنی تبدیل می‌کند … (همان : ۹۳).

از نظر آریس، مدرنیته احساسات جدیدی را درباره مرگ رقم می‌زند. چیزی که به باور او انقلابی در خصوص مرگ است. فی‌ المثل ورود حس «ترحم» نسبت به فرد در حال احتضار و یا «لاپوشانی کردن وخامت اوضاع»؛ پس ما با مرگ به‌مثابه چیزی «ممنوع» مواجه می‌شویم. بازماندگان اکنون غم و اندوه خود را از دیگری پنهان می‌کنند و بروز آن نشانه‌ای از ضعف نفس تعبیر می‌شود؛ چرا که سوگواری و غم و اندوه ناشی از آن، وضعیتی بیمارگون به خود گرفته است؛ بیماری‌ای که رهایی از آن تنها بر عهده پزشکانی متخصص است (همان : ۱۰۴). آریس می‌نویسد: “در کشورهایی که انقلاب مرگ در آن‌ها رادیکال است، شخص مرده یک‌ مرتبه رها می‌شود و دیگر کسی از قبر وی بازدید نمی‌کند. برای مثال در انگلستان سوزاندن اموات تبدیل به رسمی شایع در تدفین شده است”(همان :۹۵). آریس این بی‌اعتنایی را به چالش می‌گیرد و با توجه به تحقیقات گوور (جامعه‌شناسی انگلیسی ۱۹۰۵ ـ ۱۹۸۵) بر این باور است که میزان مرگ و میر بین همسران بازمانده بسیار افزایش یافته است. او به شیوه‌ای طنزآمیز می‌نویسد: مرگ فردی عزیز “برای شما باعث پوچی جهان می‌شود، اما فردِ دیگر حق ندارد آن‌را با صدای بلند بیان کند…..! “(گوور، ۱۳۹۲: ۹۶ـ ۹۷).

منبع: فیلیپ آریس، تاریخ مرگ: نگرش‌های غربی در باب مرگ از قرون وسطا تا کنون ؛ ترجمه محمد جواد عبدالهی، نشر علم، ۱۳۹۲