انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

هوشواره و مبارزه‌ی طبقاتی؛ حق با مارکس خواهد بود!

فِرِدِریک لوردون(۱)، برگردان به فارسی: فرشین کاظمی‌نیا

ما گمان می‌کردیم که او اشتباه کرده؛ [اما] حق با مارکس خواهد بود! نه دقیقاً آن‌گونه که در جزئیات می‌اندیشید، اما [سخنانش] در ایده‌ی نظری و کلی، همچنان درست از کار در خواهد آمد.

ایده‌ی کلی چنین است: رشد نیروهای مولد، موجب دگرگونی در روابط تولیدی‌ ملازم آن‌ می‌شود، تا جایی که این روابط در چارچوب شیوه‌ی تولید موجود به تضادی حل‌ناشدنی گرفتار خواهند شد و این [مسأله]، به منزله‌ی اعلان یک بحران نهایی است که کاملاً [مسبب] درونی دارد، زیرا سرمایه‌داری خود تنش‌های درونی‌اش را تولید می‌کند؛ تنش‌هایی که مدتی با بازآرایی‌های تاریخی مهارشان می‌کند، اما سرانجام، پس از عبور از آستانه‌ای معین، دیگر قادر به سازگار کردن آن‌ها نیست.

[به همین دلیل گفته‌اند که] در بلندمدت، سرمایه‌داری گور خود را می‌کَند و این همان چیزی است که «دیالکتیک» نامیده می‌شود.

جزئیات [این مسیر چنین خواهد بود]: گذار از مراحل مانوفاکتور (۲)، کارخانه و صنایع بزرگ، یکی پس از دیگری به تمرکزهای عظیم کارگری در محل‌های تولید می‌انجامد. نمی‌توان چنین توده‌های استثمارشده و سرکوب‌شده‌ای را بی‌هیچ پیامدی، درست در همان جایی که بر آن‌ها ستم [طبقاتی] اعمال می‌شود، گرد آورد. کارگران با یکدیگر سخن می‌گویند، از همه چیز آگاه می‌شوند و با یافتن «آگاهی‌ طبقاتی»، سازمان می‌یابند. [در نهایت] نیرویی عظیم پدید می‌آید که درماندگی کارگرِ تنها را در «بازار کار» پشت سر می‌گذارد؛ همان کارگری که ناگزیر در رویارویی نابرابر با سرمایه شکست می‌خورد. در این اردوگاه‌های کارخانه‌ای(۳)، «سرمایه»، خود دشمن مرگبارش را تولید می‌کند؛ روزهایش به شمارش افتاده [و رو به احتضار می‌رود.]

البته با این ملاحظه ‌که [این مراحل چنان اندک و ناکام بوده‌اند] که پس از سپری شدن یک قرن و نیم، هنوز انگشت‌شمار هستند. نخستین خیزش انقلابی، یعنی خیزش[های] آغاز سده‌ی بیستم، که با رسیدن به سطحی بحرانی از سازمان‌یابی کارگری هم‌زمان بود، به‌وسیله‌ی سرکوب و فاشیسم درهم شکسته شد. دومین [موج از خیزش‌های انقلابی]، پس از پایان جنگ جهانی دوم، با ورود به عصر مصرفی فزاینده، با گسترش وسیع سطح توسعه‌ی مادی و خروج پرولتاریا از وضعیت فلاکت، ناکارآمد و خنثی شد. در همین نقطه است که سلاح‌های تازه‌ای از سرمایه‌داری هویدا می‌شود که پیش‌تر به نظر نمی‌رسیدند؛ مزدبگیران [که پیش‌تر] تنها با تازیانه‌ی گرسنگی مهار می‌شدند، در وضعیت جدید، با روش‌هایی «شیرین» اما به‌مراتب موذیانه‌تر در بند نگه داشته می‌شوند. بدین‌سان، ازخودبیگانگی پیوسته ژرف‌تر می‌گردد و همچنان ادامه دارد.

چند دهه بعد [از جنگ جهانی دوم]، موفقیت صنعتی فوردیسم [در امریکا] بار دیگر خطر توده‌های کارگری متمرکز را برای سرمایه‌داری آشکار ساخت. هم‌زمان با آن، [سرمایه‌داری با ابزارهایی همچون] هواپیما، تلفن همراه، شبکه‌های اجتماعی و سریال‌ها، روابط تولیدی خود را به‌گونه‌ای بنیادین، [با سازوکارهای] خودکارسازی، رباتیزه‌ کردن، جابه‌جایی جغرافیای تولید(برون‌سپاری)، بی‌ثبات‌سازی شغلی و اتمیزه‌کردن[افراد]، بازسازی نمود.

همچنان مارکسیست می‌توان و می‌‌‌باید باقی ماند، اما [دیگر] نه با باور [صرف] به دیالکتیکِ اولیه. لازم است به به جاهای دیگر هم نگریست تا بتوان امکان‌های تازه‌ای برای واژگونیِ درون‌زا را تشخیص دهیم. برای مثال، از منظر ویران‌سازی نظام‌مند محیط زیست (اکوسید)[هم می‌توان به جهان نگریست.]

سرمایه‌داری در حال نابودی شرایط زیست انسان بر روی زمین است. رابطه‌ی چرایی و پیامد این مسئله هنوز به آگاهی‌ای گسترده و مشترک تبدیل نشده، امّا متحقق خواهد شد؛ زیرا پیامدهای سرمایه‌داری هر روز گسترده‌تر و پرهزینه‌تر می‌شوند و دیگر قابل پنهان‌کردن نیستند و هیچ چیز به اندازه‌ی تازیانه‌ی اضطراب، همچون این دفعه، موجب برانگیختگی جریان اندیشه نمی‌شود. [امور ناچیزی هم مانند] «سرمایه‌داری سبز (محیط زیستی)»، «گذار» و «مسیرهای دوچرخه‌‌سواری» نمی‌توانند جلوی آن را بگیرند.

اما این برانگیختگی زمان می‌برد. زمانی در حد همان مسیرهای دوچرخه‌سواری یا تا حد روشنفکران بازمانده و بازدارنده و سرانجام زمانی در حد چشم‌پوشی‌ها؛ چرا که [در این صورت] می‌باید از چیزهایی همچون هواپیما، تلفن همراه، شبکه‌های اجتماعی، سریال‌ها، و غیره دست کشید.

اما، [به طور بدیهی] ما آماده نیستیم؛ «ژان-مارک جانکوویچی»(۴) در مصاحبه‌ با «لئا سلامه»(۵) [در فرانس انتر] توضیح می‌دهد که [برای کاهش کربن، اهالی زمین] می‌باید به سهمیه‌ی سه یا چهار پرواز دوربرد در تمام عمر خود اکتفا کنند؛ «سلامه» در این مورد هیچ چیز نمی‌دانست و نمی‌توانست هم بداند (احتمالاً هیج‌گاه نخواهد دانست)؛ در مقابل می‌گوید: سه یا چهار بار سفر در سال، تقریباً دیکتاتوری است!

البته او «لئا سلامه» است، یعنی چیزی در حد معیار «حماقت ژورنالیستی» که  به‌جای آن‌که در [موزه‌ی]«پاویون برتوی» [شهر] سوور نگهداری شود، در رادیو فرانسه نگهداری می‌شود؛ البته ایده همان است و شرایط نگهداری نیز به همان اندازه رضایت‌بخش است! (۶)

مشکل اینجاست که در حال حاضر، همین «معیار» تا حد زیادی بازتاب‌دهنده‌ی سطح عمومی بخش بزرگی از جمعیت دنیاست. [از این‌رو] مأموریت بزرگ سیاسی آینده، که از همین حالا هم آغاز شده، واداشتن به دست‌کشیدن [از مصرف انبوه]، برقرار کردن نسبت میان اجتناب از تخریب شدید زیست‌بوم، ضرورت حیاتی چشم‌پوشی و الزام خروج از سرمایه‌داری خواهد بود.

به بیان دیگر، نتیجه‌ی این مسابقه‌ی سرعت نامعلوم است. کافی است از خود بپرسیم توازن تخریب بی‌محابای محیط زیست از سوی سرمایه‌داری و ‌ایده‌ی چشم‌پوشی [از مصرف انبوه] در اذهان چگونه‌ است. [پیش‌تر، در تاریخ]، مسابقه‌هایی هم بوده‌اند که با وضعیت بهتری آغاز شده‌اند. با این حال برای ما چه فرقی دارد؟ باید دوید، چون انتخابی جز دویدن نداریم!

دیالکتیک هوشواره(هوش مصنوعی)

حالا، از این باغ بری تازه رسیده؛ چیزی که انتظارش را نداشتیم: هوشواره (هوش مصنوعی)! بنیان‌گذار مدیرعامل شرکت «OthersideAI»، «مت شومر»  هم می‌گوید: «اتفاق بزرگی در راه است.»(۷) این عبارات که از هر سو گفته می‌شود و این مقاله که «وایرال» شده، هیچ معلوم نیست که تعریف باشد! بیشتر این‌طور القا می‌کند که چون هوشواره افراد بی‌سواد زیادی را جذب کرده، بخش بزرگی از «خاص‌بودن نخبگانی» خود را از دست داده است. البته در باب این [از دست دادن] خاص‌بودگی، باید گفت که این حضرات خرده اشرافی و روشنفکرمآب (۸)(منظور ژورنالیست‌ها و مفسران)، خودشان برای همه نسخه می‌پیچند و کسی حریف اداهایشان نیست؛ همان‌هایی که یک متن پیش‌تر منتشر شده را با ژست اهل فن و با چند اظهار نظر به ظاهر فنی آمیخته با  خونسردی اشباع‌شده، دوباره منتشر می‌کنند. البته خودشان از همان قماش‌ دل‌زده‌ها هستند. [در مواجهه با این‌ها] قاعده‌ی شماره‌ی یک این است:  نباید تسلیم هیاهوهای گستره و عامه‌پسندشان شد؛ بلکه باید آن‌ها را با نگاهی از بالا و همراه با تمسخر تحقیرآمیز نگریست؛ در این میان، این عوام‌الناس هستند که دچار اضطراب و وحشت‌زدگی می‌شوند.

باید پذیرفت که در گفته‌ی «شومر»، عوام‌‌الناس امروزی، که از عوام‌الناس‌های پیشین سطح‌شان نسبتاً بالاتر است، دلیل کافی برای نگرانی دارند؛ زیرا او به بخش قابل‌توجهی از مدیران و حتی مدیران ارشد اعلام می‌کند که به‌زودی باید وسایل‌شان را جمع کنند [چون دیگر به کارشان] نیازی نیست. او این را از تجربه‌ی دست اول خودش می‌گوید، چرا که او نیز، دست‌کم در حوزه‌ی فعالیت فنی ویژه‌اش، می‌بیند که محصولاتش جای خود او را می‌گیرند و به حاشیه رانده شده است. ماجرا از این قرار است که از این پس، هوشواره «خود-زاینده» شده و خودش برای خودش کدنویسی خواهد کرد. «گونتر توبنر»، حقوق‌دان ممتاز و جامعه‌شناس حقوق آلمانی، برای نامیدن این لحظه‌ی بحرانی، آن‌گاه که یک فرایند از شرایط اولیه‌ی خود و به‌ویژه از خالقان آغازینش رها می‌شود و خودمختار می‌گردد و به‌صورت درون‌زا رشد می‌کند و سرانجام حتی بر سازندگانش مسلط می‌شود؛ اصطلاح غریب «جهشِ خود-زایانه» (take-off autopoïétique) را ساخته است. به نظر می‌رسد هوشواره اکنون به چنین «جهشِ خود-زایانه»‌ای رسیده و خودش، خودش را می‌نویسد.

فردی نخبه‌ی فنی و چندکاره‌ی فوق‌العاده‌ای به نام «رژیس پرتالس»(Régis Portalez) را می‌شناسم؛ او به‌جای اینکه آن مسیر نخبه‌گرایانه‌ی معمول( مهندسی از دانشگاه‌های معتبر Mines  یا Ponts) را طی کند، مسیر غیررسمی و کارگاهی را انتخاب کرده و تنها یک گواهی‌نامه‌ی جوشکاری گرفته است. او به روستا رفت تا با چرخ‌ سفالگری‌اش مشغول باشد، اما همچنان در کنار این کار، برای امرار معاش، کدنویسی هم می‌کند. او نیز نشانه‌های یک تحول بزرگ را در راه می‌بیند و نوشته:

«شاید شش ماه پیش، من فکر می‌کردم هوشواره به‌سختی قادر است جایگزین کارهای دون‌پایه‌ای شود که یک کارمند تازه‌کار به کارآموز می‌سپارد… اما دو هفته پیش، از یکی از آن‌ها خواستم برنامه‌ای را که فکر می‌کردم نوشتنش یک روز و نیم طول می‌کشد، به‌طور کامل بنویسد… کاری آزاد، یعنی به‌اصطلاح خلاقانه، اما به‌شدت مقید به محدودیت‌های فنی. [سرانجام] در کم‌تر از یک دقیقه و نیم، کُدی در اختیار داشتم که نه تنها اجرا می‌شد، بلکه آزموده شده، مستند و کاملاً کارا بود.

نشریه‌ی «قاره‌ی بزرگ» (Grand Continent) (۹) با نوعی ناز و اطوار پُر طمطراق عبوسانه واکنش نشان داده و [می‌نویسد]:

«بهتر است نتیجه‌گیری‌های عجولانه و کلی نکنیم و آینده را روند خطی امروز ندانیم؛ کدنویسی فعالیتی ویژه است که از اساس به صورت‌بندی رسمی گرایش دارد، و بنابراین به‌طور طبیعی قابل واگذاری به هوشواره است. [امروزه] برنامه‌نویسان سر و صدا به پا کرده‌اند، چون وقتی هوشواره‌ی «خلاق» از راه برسد، به طور اجتناب‌ناپذیری در خط مقدم قرار خواهد گرفت. حالا این دست‌وپاچلفتی‌ها به این فکر نکرده بودند و شروع به نوشتن متن‌هایی ویروسی از جنس نگرانی کرده‌اند.»

«مت شومر» [مدیر عامل همان شرکت کذایی فن‌آوری اطلاعات] هرچقدر هم کدنویسی کند، باز هم ظاهری از زندگی اجتماعی‌اش را  حفظ می‌کند. به عبارت دیگر او «آشنایانی» دارد که کدنویسی نمی‌کنند. مثلاً وکلای امور تجاری او، مثل بقیه‌ی مردم [برنامه‌نویس نیستند.] اما همین فرد وکیل امور تجاری، تازه می‌تواند وسعت خسارت را بسنجد، [وقتی که شومر می‌نویسد]: «این مثل داشتن یک ارتش از همکاران است که بلافاصله در دسترس‌اند.» و [بعد] او متوجه می‌شود که «به‌زودی، هوشواره قادر خواهد بود بیشتر کارهای او را انجام دهد.» در ادامه لیستی از مشاغل همسو با این موضوع ارائه می‌دهد که در معرض تهدید قرار دارند که البته [در صدر آن‌ها]؛ توسعه‌دهندگان و مشاوران حقوقی هستند. همچنین؛ تحلیلگران مالی، متخصصان تشخیص پزشکی، کارمندان بخش‌های خدمات به مشتری، مشاوران از همه نوع و ختم کلام، نویسندگان و تولیدکنندگان محتوا از هر نوع، مانند کتابچه‌های راهنما و گزارش‌های مختلف [شغل خود را از دست خواهند داد.]

تازه، خیلی زود، روزنامه‌نگاران (چه لعبتی!) و بی‌تردید زودتر از آن‌ها، فیلم‌نامه‌نویسان، دیالوگ‌نویسان، ترانه‌سراها، مترجمان(که از هم‌اکنون هم نگرانند) و نویسندگان برنده‌ی جوایز محافل اشرافی و دنیای مد روز، [کار و کاسبی‌شان را از دست خواهند داد.] احتمالاً این فهرست ادامه هم دارد: گرافیست‌ها، موسیقی‌دانان، سازندگان ویدیو، و چرا که نه، حتی کارگردان‌ها.

همین حالا هم که «بایت‌دنس» (ByteDance) (۱۰) برایمان کلیپ‌هایی از  «کانیه وست» (Kanye West) یا ویدیوهایی از «تام کروز» و «برد پیت» می‌سازد، بی‌آنکه نه «تام کروز» واقعاً «تام کروز» باشد و نه «برد پیت» واقعاً «برد پیت»!

سه دهه پیش، «رابرت رایش» (Robert Reich)، یکی از روشنفکران قلابی و کم‌مایه‌ی حامی مکتب سیاسی «بیل کلینتون» (۱۱) ، با شور و شوق از ظهور «طبقه‌ی خلاق» و «دست‌کاری‌کنندگان نمادها» سخن می‌گفت؛ گروهی که به‌زعم او پیشاهنگان دگرگونی بزرگ در تقسیم بین‌المللی کار، تحت تأثیر جهانی‌سازی، بوده‌اند. دگرگونی‌ای که قرار بود چربی و روغن و آلودگی کارگاه‌ها و کارخانه‌ها را به «دیگران» واگذارد و در عوض، لذت‌های طراحی، برنامه‌ریزی و ترسیم نقشه‌های مفهومی را برای خودشان نگاه دارد.

در واقع، این همان بازآرایی جهانی، بنیادی‌ترین شکل تقسیم کار بود؛ همان تقسیمی که کارل مارکس بسیار زود میان «کار فکری طراحی و اندیشه‌پردازی» و «کار اجرایی و عملی» تشخیص داده بود. چگونه ممکن بود «طبقه‌ی خلاق» از چنین چشم‌اندازی به وجد نیاید؟ تمام ساختار جامعه‌شناختی و همه‌ی تصویرهای مطلوبی که این طبقه از خود در ذهن داشت، آن را به چنین واکنشی سوق می‌داد. تمامی پیامدهای سیاسی این نگرش هم ناگزیر از پی آن می‌آمد. زیرا این طبقه، اگر به‌طور کلی و میانگین در نظر گرفته شود، با همه‌ی ارگان‌های رسانه‌ای و فرهنگی خود، از جمله لیبراسیون (Libération)، لوموند (Le Monde)، تلراما (Télérama)، فرانس انتر (France Inter)، فرانس کولتور (France Culture)، لوبس (L’Obs)، چه در شکل جدید و چه در شکل قدیم آن (۱۲) و آرته (Arte)، همان‌قدر که شیفته‌ی خود بود و مدام خود را می‌ستود و جشن می‌گرفت، نسبت به سرنوشت طبقات کارگر نیز بی‌اعتنایی‌ای سنگ‌وار و نفوذناپذیر نشان می‌داد؛ همان طبقات کارگری که در اثر جابه‌جایی‌های عظیم سرمایه و تولید ناشی از جهانی‌سازی، له و درهم‌شکسته شدند و به قربانیان این فرایند بدل گشتند؛ نیروهایی فرودست و حاشیه‌ای که در داخل کشورها باقی ماندند، حال آنکه تقسیم کار جدید در مقیاس جهانی به بیرون منتقل شده بود.

«بورژوازیِ خلاق» نیز برای مهار خشم این فرودستان، همه‌ی ابزارهای ریاکاری و تحقیر اجتماعی را به کار گرفته است [و چنین می‌گویند]: آن‌ها عقب‌مانده و نفهم‌اند؛ هنوز درک نکرده‌اند که جهانی‌سازی به سود همگان است؛ با اروپا دشمنی دارند؛ گرفتار توهم توطئه‌اند؛ از همان [جنس] جلیقه‌زردها هستند؛ مردمانی ناپاک و شرور!

درس بزرگ ماتریالیستی از این موضوع چنین است که صورت‌های آگاهی را شرایط وجودی انسان‌ها تعیین می‌کند. اما اکنون شرایط وجودی بورژوازی «خیرخواه» (یا «بورژوازی نیک‌کردار») در آستانه‌ی دگرگونی‌های عظیمی قرار گرفته است. این طبقه خواهد دانست که  نه‌تنها می‌تواند یک‌شبه به ورطه‌ی بی‌کاری، بی‌عملی و به حاشیه رانده شدن [پرتاب شود]، بلکه گرفتاری احساسات فرساینده و ویرانگر ناشی از بی‌فایدگی، چه معنایی دارد.

بورژوازی تجربه‌ای را از سر خواهد گذراند که تاکنون نسبت به آن بسیار بی‌اعتنا بود؛ تجربه‌ی [وضعیت] «دیگران» را، اما این بار از درون زندگی خود. تجربه‌ی کسانی که قربانی برنامه‌های تعدیل نیرو، انتقال مشاغل به خارج از کشور (برون‌سپاری‌های جغرافیایی)، کوچک‌سازی سازمان‌ها و «عقلانی‌سازی»‌های مدیریتی شده‌اند؛ تجربه‌ی کسانی که قابل‌حذف و زائد تلقی می‌شوند.

بخش‌های گسترده‌ای از «بورژوازی خلاق» که [زمانی] خود را پراهمیت، محوری و کاملاً مصون از حذف و زائدبودگی می‌پنداشتند، اکنون در حال بدل شدن به همان انسان‌های قابل‌حذف و زائد هستند.

ارباب‌ها، بلوک بورژوایی قابل‌حذف را رها می‌کنند!

انفجار توانایی‌های هوشواره و ابعاد عظیم تنزل جایگاه اجتماعی و اقتصادی‌ای که در پی آن رخ خواهد داد، چشم‌انداز طبقاتی جوامع را به شکلی دگرگون خواهد کرد که هیچ‌یک از خوانش‌های مارکسیستی متوقف‌شده بر ایده‌ی «طبقه‌ی کارگر به‌مثابه سوژه‌ی تاریخ» نمی‌توانست آن را تصور کند. همان‌گونه که جامعه‌شناسی سیاسیِ مبتنی بر «مردمِ شبکه‌ها»، از نوعی که «فرانسه‌ی تسلیم‌ناپذیر» (La France insoumise) (۱۳) مطرح می‌کند، نیز قادر به پیش‌بینی آن نبود. محل وقوع «آن‌چه در حال رخ دادن است» نه در انحصارگرایی کارگرگرایانه است و نه در ظهور یک طبقه‌ی جدیدِ شبکه‌ای؛ «آن‌چه در حال رخ دادن است» یعنی شکل‌گیری نیروهای گسست و دگرگونی رادیکال. البته این بدان معنا نیست که همه‌ی این نیروها نتوانند سرانجام در یک گدار مشترک به هم بپیوندند؛ زیرا، به راستی، هنوز سنگرهای کارگری مبارز وجود دارند و در کنار آن‌ها طردشدگان و حاشیه‌نشینان جهان شبکه‌ها نیز حضور دارند؛ نیروهایی که به طور بالقوه می‌توانند نقش‌آفرین باشند. اما روند اصلی اکنون در جای دیگری در حال شکل‌گیری است؛ در تخریب نظام‌مند همان بلوک اجتماعی‌ای که سرمایه‌داری تاکنون بر آن تکیه داشت؛ یعنی فرایندی که طی آن سرمایه‌داری، با دست خود، در حال ویران کردن پایگاه حمایتی خویش است.

همان بلوک اجتماعی که اقلیت‌بودنش از نظر جامعه‌شناختی همواره با اکثریت‌بودن نمادین جبران شده؛ یعنی تعلق داشتن به مشاغل «فکری»، برخورداری از حق سخن گفتن، داشتن دسترسی به بیان عمومی، با تضمین برخورداری از توجه/ بازنمایی بیش از حد در فضای رسانه‌ها؛ همچنین در حوزه‌ی سینما، که جز به طبقه‌ی خود نمی‌نگرد و جز به زندگی‌های [نوع] خود علاقه‌ای نشان نمی‌دهد.

اکنون چنین به نظر می‌رسد که در این طبقه، که بی‌گمان درهم است، به‌زودی دیگر شمار «به ساحل افکنده‌شدگان» را نمی‌توان شمرد؛ که همان وجه خشن توهمات از دست‌رفته‌[ی آن است.]

همه‌ی این افراد ایرادی در کار نمی‌دیدند، زیرا همه‌چیز برایشان دلپذیر بود، همه‌چیز گویی برای آنان ساخته شده بود. حتی فراتر از آن، همه‌چیز به آنان وعده داده شده بود.

و این وعده، بدیهی است برای بسیاری از آنان، مدیران میانی و بالا، که به خیال خود «در اکنون» زندگی می‌کردند، در واقع چیزی جز یک توهم نبود؛ زیرا مسئله‌ی واقعی جامعه‌شناسی سیاسی «بودن یا نبودن» نیست، بلکه «در آن بودن یا در آن نبودن» است.

اگر «در آن بودن» به چنان افق نامشخصی موکول شود که پیش از آن، دوران بازنشستگی‌ [کارمند طبقه‌ی متوسط-بالا] فرارسیده باشد، خیالبافی‌های عظمت اجتماعی از کار نمی‌افتند، حتی اگر در برابر حکم‌های واقعیت یا آمارهایی که از همان ابتدا آن‌ها را محکوم به شکست می‌کرد، بوده باشند.

قدرت سوژگی فردگرایانه چنین باور دارد و می‌گوید: «به خوبی می‌دانم و من به آن خواهم رسید». [ولی] نمی‌شود، آقاجان! نمی‌شود! و به آن نخواهی رسید! با این تفاوت که اکنون، [دقیقاً] زمانی که پیش‌تر می‌توانستی در خیالات کشدارت، یک بازنشستگی‌ آرام را سپری کنی، توسط یک ماشین به بیرون پرتاب خواهی شد و تمام اطرافیانت کاری می‌کنند تا به‌شدت احساس بی‌ارزشی‌ات را تجربه کنی؛ بی‌ارزشی قابل‌حذف و بی‌اهمیت‌ات را.

نباید در این‌باره دچار اشتباه شد. سرمایه‌داری تحت سلطه‌ی سرمایه‌ی مالی، به سوی چنین منابع عظیم افزایش بهره‌وری و کاهش هزینه‌ها، با شدتی بی‌سابقه هجوم خواهد برد؛ همان‌گونه که هرگز پیش از این هجوم نبرده بود؛ کورکورانه و [از جنون] کف به دهان آمده.

پس  دیالکتیکِ جدید چنین است؛ همان دیالکتیکی که مارکس نمی‌توانست به آن بیندیشد؛ دیالکتیکی واقعی‌تر و امیدبخش‌تر از آن دیگری، [یعنی] «دیالکتیک رشد نیروهای مولد» که به‌طور درون‌زا روابط تولید را آن‌قدر می‌پیچاند و دگرگون می‌کند تا به نقطه‌ای بحرانی برسند، اما این بار در شکل معاصر آن؛ یعنی دیالکتیک بلوک بورژوایی قابل‌چشم‌پوشی.

اما این پرسش که با این وضعیت چه باید کرد؛ همچنان به‌طور کامل باقی است. البته هم‌اکنون نیز همه‌ی آن واگرایان و ناراضیان وجود دارند؛ کسانی که برای حرکت در این مسیر منتظر هوشواره نمانده بودند؛ مدیران و کارشناسان «بانک سرمایه‌گذاری عمومی» (BPI) که پنهانی کمونیست‌اند (بی‌آن‌که عضو حزب کمونیست فرانسه باشند)، افرادی که از شرکت و فضای بنگاه اقتصادی بیزار شده‌اند، دانشجویانی که مراسم اعطای مدرک را به هم می‌زنند، جوانانی که تازه استخدام شده‌اند اما تصمیم دارند آن‌جا را ترک کنند، دانش‌آموختگان «پلی‌تکنیک»[گل سرسبد نخبگان] با گرایش‌های بدیل، نویسندگان و هنرمندانی که علیه نهادهای حاکم بر حوزه‌ی خود شوریده‌اند، کارگردانان زن ضدفاشیست و بی‌پول، تهیه‌کنندگان مستقلی که ثروتمندتر نیستند اما همچنان بر مواضع خود ایستاده‌اند.

این‌ها از پیش می‌دانند کجا ایستاده‌اند، به کجا می‌روند و چه باید بکنند. اما دیگرانی هم وجود دارند: بی‌پرده بگوییم گله‌ای از ابلهان سیاسی، گردان‌های ماکرونیسم(طرفداران امانوئل مکرون)، سوسیالیست‌ها یا پاریسی‌های طرفدار اکولوژی. به‌راستی، بیشتر این افراد هیچ‌گاه نیازی به اندیشیدن احساس نکرده بودند؛ موقعیت‌شان آنان را از فکر کردن معاف می‌کرد. آنان در اصل فقط شیرهای پخش‌کننده‌ی کلیشه‌های گفتمان مسلط بودند، زره‌پوشِ یقین روشنفکرانه؛ تا آن‌جا که حتی حرف‌های خصوصی‌شان نیز چیزی بیش از آن نبود که یک هوشواره‌ی ابتدایی، با سرهم‌کردن مشتی خرده‌ریز از مطالب رسانه‌های جریان اصلی، می‌تواند گردآوری و سرهم‌بندی کند.

کافی است با یک بانکدار، یک روزنامه‌نگار، یا بهتر از همه یک هنرمند معاصر گفت‌وگو کنید تا همان سرگیجه‌ای را تجربه کنید که سرنشین یک «باتیسکاف» (زیردریایی پژوهشی اعماق دریا) در ژرف‌ترین بخش گودال ماریانا احساس می‌کند!

اما بدتر از آن هم وجود دارد: فردگرایی بی‌کران [این افراد] که آن‌ها را از [داشتن] هرگونه «کنش جمعی»، فراتر از نوعی «گروه ‌سازی» (Team building) یا یک «دورهمی شاد پس از کار» (Happy hour d’After work) ناتوان می‌‌سازد.

طبقه‌ی کارگر‌ی که «مارکس» از آن سخن می‌گفت، از این امتیاز برخوردار بود که هم وحدت مکانی و هم تمرکز انبوه داشت. در موارد مذکور، هیچ‌یک از این شرایط فراهم نیست.

اتمیزه‌شدن افراد (فروپاشی به واحدهای منفرد)، آن هم در حالی که به‌صورت رقابتی و حتی با شادمانی زیسته می‌شود، وضعیتِ عینی این طبقه را تشکیل می‌دهد؛ و ازاین‌رو گذار آن به مرحله‌ی «برایِ خود» (pour-soi) دشوار و طاقت‌فرسا به نظر می‌رسد.

در واقع، این گذار هیچ شانسی ندارد که خودبه‌خود رخ دهد. باید با آنان سخن گفت؛ البته احتمالاً نه به این شیوه. اما به هر حال باید با آنان سخن گفت؛ تا از وضعیت «سبزیجات سیاسی»‌بودگی بیرون بیایند؛ [همان‌طور که] می‌گویند با گیاهان باید حرف زد، چون به رشدشان کمک می‌کند‌!

وظیفه‌ی سازمان‌[های اجتماعی] به عهده گرفتن یک وضعیت تازه در جهان اجتماعی و بردوش گرفتن عواطف مبهم جمعی با چنین دورنمایی گسترش یابنده، همچون لکه‌ی عظیم نفتی بر سطح دریا است. برای آن‌که [این امر] واقعاً به امری مشترک بدل شود و سپس برای آن‌که شکل بگیرد و از نظر سیاسی ساخته و پرداخته شود، ‌باید به آن تعهد داشت.

اگر به ویترین سیاست روز بنگریم، مرور کلی اوضاع خیلی زود به پایان می‌رسد. از یک سو ما با احزاب کمونیست انقلابی روبه‌رو می‌شویم که وجودشان ضروری است، اما دامنه‌ی نفوذشان محدود است و اغلب در [قالب] نوعی جهت‌گیری و به‌ویژه در یک زبان کارگرگرایانه (ouvriériste) (۱۴) منجمد شده‌اند؛ امری که شکل‌گیری دیدار و پیوند طبقاتی ناهمگون را دشوار می‌سازد.

از سویی دیگر با [حزب]«فرانسه‌ی تسلیم‌ناپذیر هم مواجه‌ایم؛ جنبش مهمی که از پیش، در میان بورژوازی متوسط فکری و فرهنگی ریشه دوانده است. بورژوازی‌ای که این جنبش در واقع برآمده از آن است، منش‌ها و عادت‌های اجتماعی آن را از پیش در خود دارد و در همان شیوه‌های سخن گفتن مشترک است.

در این‌جا، [تنها] امکان یک تقاطع و یک ساخت‌ [سیاسی] وجود دارد: [همان که] شما آن را باور داشتید و فریب‌تان داد؛ نظامی که شما را به دنبال خود کشاند و بی‌رحم است. ما می‌دانستیم که دیر یا زود، به نحوی به سراغ شما خواهد آمد؛ خب، اکنون این اتفاق[با هوشواره] افتاده است. [پس] از هر امیدی دست بکشید، یا بهتر بگوییم، امید خود را عوض کنید!

————————————————————-

زیرنویس‌ها:

۱- ِ«فرِدِریک لوردون» (Frédéric Lordon) اقتصاددان، فیلسوف و پژوهشگر فرانسوی متولد ۱۹۶۲ و عضو مرکز ملی پژوهش‌های علمی فرانسه (CNRS) است که به‌عنوان یکی از چهره‌های برجسته‌ی نقد سرمایه‌داری نئولیبرال شناخته می‌شود. لوردون یک سال پیش از ظهور «بحران ساپ‌ پرایم» (بحران مربوط به دام‌های مسکن امریکا در سال ۲۰۰۸) آن را پیش‌بینی کرده بود. او با الهام از اندیشه‌های اسپینوزا و مارکس، کوشیده تا تحلیل اقتصادی را با مفاهیمی چون «میل»، «عاطفه» و «قدرت» پیوند دهد و نشان دهد چگونه ساختارهای اقتصادی نه‌فقط از طریق منافع مادی، بلکه به میانجی سازوکارهای عاطفی و روانی نیز بازتولید می‌شوند. از آثار مهم او می‌توان به «سرمایه‌داری، میل و بندگی» (Capitalisme, désir et servitude)، «امپریوم» (Imperium) و «بحران بیش از حد» (La crise de trop) اشاره کرد که در آن‌ها به‌ترتیب سازوکارهای اطاعت در نظام سرمایه‌داری، مفهوم حاکمیت جمعی و تحلیل انتقادی بحران‌های مالی را بررسی می‌کند. این آثار نقش مهمی در بازخوانی معاصر مارکسیسم و پیوند آن با «فلسفه‌ی اسپینوزا» داشته و در مباحث فکری و سیاسی امروز فرانسه تأثیرگذار بوده‌اند. متن حاضر، نمونه‌ای است که «لوردون» با زبان گزنده و طعنه‌آمیزی که دارد، نمودهایی از فن‌آوری‌های جدید را در مناسبات اقتصاد سیاسی امروز فرانسه واکاوی می‌کند. در برگردان فارسی کوشیدم سبک خاص نوشتار که با صراحت، بی‌پروایی و گاه تلخی همراست و جملات طولانی پرشمار دارد، تا حد ممکن نگاه داشته شود. م

۲- «مانوفاکتور» (Manufacture) در اصطلاح‌شناسی مارکسیستی به مرحله‌ای از تولید سرمایه‌داری پیش از صنعت بزرگ ماشینی (Grande industrie) گفته می‌شود که در آن کارگران در یک محل تولید متمرکز هستند، اما فرایند تولید همچنان عمدتاً بر انواع کار دستی استوار است. در این شیوه، تقسیم کار به‌صورت شدید و جزئی انجام می‌شود و هر کارگر تنها مسئول انجام بخشی کوچک و تخصصی از کل فرایند تولید است. (چیزی شبیه فیلم «عصر جدید» -Modern Times-«چارلی چاپلین» که محصول سال ۱۹۳۶ است و به‌صورت نمادین نشان می‌دهد که چگونه انسان در کارخانه به بخشی از ماشین تبدیل می‌شود.) از دید مارکس، «مانوفاکتور» با افزایش بهره‌وری از طریق سازمان‌دهی کار، هم‌زمان موجب از میان رفتن مهارت کامل کارگر و تبدیل او به جزئی از یک فرایند کلی تحت کنترل سرمایه‌دار می‌شود و زمینه‌ی گذار به صنعت بزرگ ماشینی را فراهم می‌کند. برای نمونه می‌توان کارخانجات صنعت خودروسازی را مثال زد که در آن، هر کارگر، فقط یک بخش محدود از فرایند را انجام می‌دهد، مانند نصب درها، مونتاژ موتور یا کنترل کیفیت نهایی، به‌گونه‌ای که هیچ کارگری به‌تنهایی قادر به تولید یک خودرو کامل نیست. در صنعت نساجی نیز همین روال وجود دارد و برخی کارگران یا واحدها، مسئول ریسندگی، برخی بافندگی، برخی برش و دوخت و برخی بسته‌بندی هستند. در هر دو مورد، حتی با وجود اتوماسیون مدرن، اصل تقسیم کار، قاطعانه همچنان حفظ شده و کارگر به انجام یک جزء مشخص از کل فرایند تولید محدود است. م

۳- نویسنده در این جمله از واژه‌ی Bagne استفاده کرده است که مفهوم استعاری دارد. این واژه به معنی «زندان کار اجباری» است؛ جایی که محکومان علاوه بر حبس، به کارهای سخت و طاقت‌فرسا وادار می‌شدند. این نوع زندان‌ها در فرانسه‌ی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم وجود داشتند، مانند اردوگاه‌های کار در بندر «تولون» و نیز مستعمره‌ی گویان فرانسه، جایی که زندانیان در شرایط بسیار خشن به کار گرفته می‌شدند. م

۴- «ژان-مارک جانکوویچی» (Jean-Marc Jancovici) مهندس و مشاور فرانسوی در حوزه‌ی انرژی و اقلیم است. او از چهره‌های شناخته‌شده در بحث تغییرات اقلیمی و کاهش انتشار کربن در فرانسه به شمار می‌رود. از بنیان‌گذاران نهاد «پروژه‌ی گذار» (The Shift Project) است که بر گذار به «اقتصاد کم‌کربن» تمرکز دارد. «جانکوویچی» به‌خاطر مواضع صریحش درباره‌ی ضرورت کاهش مصرف انرژی، محدود کردن برخی فناوری‌ها و تغییر سبک زندگی مدرن (مانند کاهش سفرهای هوایی و استفاده از ابزارهای دیجیتال) در فرانسه و رسانه‌های جمعی شهرت بسزایی دارد. م

۵- «لئا سلامه» (Léa Salamé) روزنامه‌نگار و مجری فرانسوی-لبنانی است که در رسانه‌های مهمی مانند

رادیو «فرانس انتر» و تلویزیون «فرانس۲» فعالیت دارد. او به‌خاطر اجرای مصاحبه‌های سیاسی و فرهنگی با چهره‌های برجسته‌ی فرانسوی و سبک پرسشگری مستقیم و گاه چالشی‌ای که دارد مشهور است. قسمت اشاره شده در متن از مصاحبه‌ی او با «جانکوویچی» را در نشانی زیر می‌توان دید:

https://www.tiktok.com/@kajoo.media/video/7207869645787778310

۶- «پاویون برتوی» (Pavillon de Breteuil) ساختمانی تاریخی در شهر «سِرو» (Sèvres) در حومه‌ی پاریس است که مقر «دفتر بین‌المللی اوزان و مقیاس‌ها» (Bureau International des Poids et Mesures) بوده است. این مکان اهمیت نمادین و علمی دارد، زیرا طی قرن‌ها، نمونه‌های مرجع واحدهای اندازه‌گیری، مانند «متر» و «کیلوگرم» در آن‌جا نگاه‌داری می‌شد. به‌عبارت دیگر، اگر مثلاً می‌خواستند بدانند یک متر دقیقاً چه‌قدر است، به نمونه‌ی قراردادی فیزیکی نگهداری‌شده در همین محل  رجوع می‌شد. با اشاره به این تاریخچه، «فردریک لوردون» در متن با کنایه‌‌ای تند و طنز گزنده‌‌ی خود بر این باور است که هم‌ارز با «متر معیار» در «پاویون برتوی»، «لئا سلامه» به عنوان «نمونه‌ی معیار حماقت روزنامه‌نگارانه» در «رادیو فرانس» نگهداری می‌شود! م

۷- Something Big Is Happening — matt shumer

۸- در متن عبارت خرده‌اشراف‌های Le Grand Continent آمده است که نام یک ژورنال ژئوپلتیک اروپایی معتبر و قدیمی است. این ژورنال که از سال ۲۰۱۹ در پاریس تأسیس شده، زبان و فضای به شدت نخبگانی دارد. نویسنده با کنایه به آن، ژورنالیست و مفسران متخبتر را نکوهش می‌کند. م

۹-  نشریه‌ای تحلیلی و فکری مستقر در پاریس است که در سال ۲۰۱۹ توسط گروهی از پژوهشگران وابسته به مدرسه عالی نرمال سوپریور (ENS) از جمله «ژیل گرِسانی»، «ماتئو مالیک» و «رامونا بلو» بنیان گذاشته شد و زیر نظر «گروه مطالعات ژئوپلیتیک» فعالیت می‌کند؛ این مجله به بررسی مسائل سیاست بین‌الملل، ژئوپلیتیک و اندیشه معاصر می‌پردازد و مخاطبان آن بیشتر پژوهشگران و روشنفکران حوزه علوم انسانی هستند. م

۱۰-  «بایت‌دنس» یک شرکت بزرگ فناوری چینی و مالک شبکه‌هایی مانند «تیک‌تاک» است. این شرکت در زمینه‌ی هوش مصنوعی و تولید سوژه‌‌های تصویری بسیار فعال است و ابزارهایی می‌سازد که می‌توانند با استفاده از چهره، صدا و سبک افراد مشهور، ویدیوهای بسیار واقعی اما کاملاً مصنوعی تولید کنند؛ یعنی تصاویری که ظاهراً «تام کروز» یا «برد پیت» را نشان می‌دهند، در حالی که آن افراد واقعاً در آن ویدیو حضور ندارند. م

۱۱- در متن «کلینتونیسم» (Clintonisme) آمده که اصطلاحی برای توصیف سیاست‌ها و رویکرد سیاسی مرتبط با بیل کلینتون، چهل و دومین رئیس‌جمهور امریکا طی سال‌های ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۱ و جریان موسوم به «راه سوم» (The Third Way) در حزب دموکرات است. این رویکرد می‌کوشید میان اقتصاد بازار و برخی سیاست‌های رفاهی تعادل برقرار کند و از جهانی‌سازی، آزادسازی تجارت، نوآوری فناوری و گسترش بخش خدمات و اقتصاد دانش‌بنیان حمایت می‌کرد. منتقدان، کلینتونیسم را به بی‌توجهی نسبت به پیامدهای اجتماعی جهانی‌سازی، از جمله تضعیف صنایع داخلی و آسیب به طبقات کارگر در کشورهای غربی، متهم می‌کنند. م

۱۲- اشاره‌ی نویسنده به نام پیشین این مجله‌ی خبری و سیاسی فرانسه؛ «نوول ابزرواتور» (Le Nouvel Observateur) است. م

۱۳- «فرانسه‌ی تسلیم‌ناپذیر» (La France insoumise) یک جنبش سیاسی چپ‌گرا در فرانسه است که در سال ۲۰۱۶ به رهبری «ژان-لوک ملانشون» شکل گرفت. این جریان با سیاست‌های نولیبرالی و نظم اقتصادی مبتنی بر بازار آزاد مخالفت دارد و بر عدالت اجتماعی، تقویت خدمات عمومی، افزایش نقش دولت در اقتصاد و گذار زیست‌محیطی تأکید می‌کند. همچنین تلاش می‌کند با استفاده از شبکه‌های اجتماعی و اشکال جدید سازمان‌دهی سیاسی، مشارکت مستقیم‌تر شهروندان را در سیاست تقویت کند. پایگاه اجتماعی آن بیشتر مشتمل بر جوانان، طبقات متوسط شهری و بخشی از کارگران است و در فضای سیاسی فرانسه به عنوان یکی از مهم‌ترین جریان‌های چپ معاصر شناخته می‌شود، هرچند درباره‌ی ساختار رهبری و شیوه‌ی کنش سیاسی آن بحث و انتقادهای جدی وجود دارد. م

۱۴- «کارگرگرایانه» ترجمه‌ی عبارت «ouvriériste» است و با «کارگری» (ouvrier) مفهوم جداگانه‌ای دارد. «زبان کارگری» صرفاً به زبان، تجربه یا شیوه‌ی بیان برخاسته از طبقه‌ی کارگر اشاره دارد و واجد بار ارزشی خاصی نیست؛ اما «زبان کارگرگرایانه» به گفتمانی ایدئولوژیک و معمولاً انتقادی گفته می‌شود که طبقه‌ی کارگر صنعتی را سوژه‌ی اصلی یا انحصاریِ تحول اجتماعی می‌داند و مسائل سیاسی را عمدتاً از دریچه‌ی آن تفسیر می‌کند. بنابراین نویسنده از «زبان کارگرگرایانه» سخن می‌گوید، نه از «زبان کارگری»، زیرا مقصود او نقد نوعی چارچوب فکری و سیاسی است که به نظرش مانع برقراری پیوند با مجموعه‌ای متنوع و ناهمگون از گروه‌های اجتماعیِ معاصر می‌شود. م

نشانی مقاله در لوموند دیپلماتیک:

Marx va avoir raison (IA et lutte des classes), par Frédéric Lordon (Les blogs du Diplo, 2 mars 2026)

——————————