انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

طراحی شهری در اندیشه ی مدرن و پسا مدرن (۱)

الیف کاراکورت توسون ترجمه رویا آسیایی

چکیده: مفاهیم مدرنیته و پست مدرنیته در بحث های مربوط به تحول اندیشه در جهان از جایگاه مهمی برخوردار است. مدرنیسم که با روشنگری اهمیت پیدا کرد علاوه بر ساختار اقتصادی، پروسه های فرهنگی و حیات سیاسی، به ساختار اجتماعی نیز سرایت نموده و تا قرن بیستم نخستین عنصر تأثیرگذار بر شکل گیری ساختار اجتماعی بوده است. از نیمه ی دوم قرن بیستم، با رشد و توسعه ی فناوری ارتباطات، ساختار اجتماعی شکلی تازه به خود گرفت و مفهوم پست مدرن در بحث های آکادمیک جایگاه خود را یافت.

در این مقاله دغدغه ی اصلی، نوع نگاه این دو شیوه ی تفکر بر شهر و طراحی شهری است. هدف مقاله بررسی تأثیر دگرگونی های ساختار اجتماعی بر اساس دو مفهوم مدرن و پست مدرن، بر مکان شهری است.

واژگان کلیدی: مدرنیسم، پست مدرنیسم، مکان شهری، طراحی شهری، فرهنگ شهری

مقدمه

شهر، فضایی است که از نظر اجتماعی پیوسته در حال توسعه است. نیازهای اجتماع از قبیل سکونت، حمل و نقل، کار و فراغت را برطرف می کند. تنها بخش کوچکی از مردم شهر ممکن است به کشاورزی بپردازند. نسبت به روستاها از جمعیت افزون تری برخوردار است. سکونتگاه های شهری از همسایگی های محدود تشکیل می شود. در طول تاریخ به دلایل مختلف کارکرد شهرها به طور مداوم تغییر یافته است. شرایط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در هر زمان نقش مهمی در پروسه ی تغییر شهرها داشته است. این شرایط به صورت مستقیم یا غیر مستقیم بر شکل مدیریت شهری، نحوه ی استفاده از مکان شهری و نوع ارتباط شهرنشینان با یکدیگر اثرگذار بوده است.

در طول تاریخ، افکار گوناگونی در زمینه ی سازماندهی فضای شهری تولید شده است. برخی از این افکار به صورت نسبی امکان اجرا یافته و برخی دیگر به دلیل نامساعد بودن شرایط زمانی یا عدم اقبال عمومی، هرگز فرصت عملی شدن نیافته اند. افزایش سریع جمعیت شهرنشین، پرداختن به سازماندهی فضای شهری را اجتناب ناپذیر می نماید. دو فرضیه ی اساسی در این پژوهش آزموده می شود؛

دگرگونی های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی هر جامعه تأثیر مستقیم بر شکل گیری و تغییر مکان زندگی دارد.
فرض حاکم بودنِ تنها یکی از مفاهیم مدرن یا پست مدرن بر زندگی اجتماعی و مکان شهری امروزی منتفی است. تأثیرات هر دو مفهوم را به صورت همزمان می توان مشاهده کرد.
بنابراین هدف اصلی مقاله ی حاضر، بررسی رابطه ی میان مدرنیسم و پست مدرنیسم و گذر از یکی به دیگری و تجربه ی همزمانی میان آنها است. در این چهارچوب هر یک از این مفاهیم مورد مطالعه قرار خواهد گرفت و در نهایت نقش نظام فکری مدرن – پست مدرن بر شکل گیری مکان شهری بررسی خواهد شد. در این پژوهش ابتدا سنگ بناهای اصلی دو پارادایم مدرنیسم و پست مدرنیسم به صورت عمومی و اجمالی بیان می شود. پس از آن به تأثیر هر یک در سازماندهی فضای شهری پرداخته خواهد شد. در قدم سوم، تصویری عمومی از شهر امروزی ارائه شده، ابرساختارهای شهری و روابط اجتماعی مطالعه خواهد شد. در عین تحقیق عناصر مؤثر بر شکل گیری مکان شهری امروزی در کنار اندیشه های مدرن و پست مدرن، نگاهی نیز به پدیده ی جهانی شدن و نحوه ی اثر آن بر مکان شهری و روابط شهرنشینی خواهیم داشت. سه پرسش اساسی پژوهش حاضر عبارتند از؛

طراحی شهری در دوره ی موسوم به مدرن چگونه بوده است؟
پست مدرنیسم بر مکان شهری چگونه تأثیر گذاشته است؟
در شهر قرن بیست و یکم، روابط اجتماعی و مکان شهری از چه ساختاری برخوردار است؟
الف. مدرنیته

۱. هستی شناسی مفهوم مدرنیته

اگرچه انگاره ی آغاز و پایان برای مدرنیسم نمی تواند صحیح باشد، اما از نقطه نظر مشخص نمودن محدوده ی پژوهش حائز اهمیت است. مهم ترین مسئله در رابطه با مدرنیته همان پرسش از آغاز آن است. در زبان لاتین واژه ی modernus، جهت تأکید بر تفاوت اساسی دوره ی مسیحی از دوران پیش از خود ( دوره ی پاگان) استفاده شده است. نخستین بار این واژه توسط هگل برای جدا ساختن دنیای جدید، رنسانس و دوران رفرم از عهد باستان مبتنی بر تمدن یونانی به کار رفته است. واژه ی Neuzeit (عصر جدید) که عموماً توسط تاریخدانان آلمانی برای اشاره به دوره ی زمانی پس از ۱۵۰۰ میلادی تا زمان حاضر به کار می رود، با مدرنیته یکسان دانسته شده است. واژه ی مدرن، آنتی تز گذشته است و به معنی حال یا زمان فعلی و معاصر است. استعمال واژه ی مدرنیته توسط هگل برای نخستین بار درکی فرهنگی از زمان میسر ساخت و به عنوان مفهومی فرهنگی وارد ادبیات علوم اجتماعی شد. مدرنیته پدیده ای چند وجهی است و این امر زمینه ساز به وجود آمدن تئوری های مختلف برای آن شده است. در زمان ها و مکان های مختلف برداشت از مدرنیته متفاوت بوده است چنانکه وبر از پرسش از مدرنیته سخن می گوید و هابرماس به مثابه یک پروژه به آن می نگرد. تونیس در مفهوم گزلشافت و زیمل در پول آن را تعریف می کند و مارکس مدرنیته را در سرمایه داری می بیند.

بحث های مربوط به چشم انداز تاریخی شکل گیری مدرنیته بسیار گسترده است. برمان (Bermann) بر سه دوره ی تاریخی تأکید دارد؛ به نظر او در فاصله ی میان قرون شانزدهم و هجدهم میلادی صورت های اجتماعی مدرنیته گسترش یافته است. افراد از زمینه ی سنتی خود جدا شده و مجبور به تجربه ی شکل جدیدی از زندگی شدند. انقلاب فرانسه نیز با تغییرات سیاسی و اقتصادی این روند را تسریع نمود و امکان کسب هویت های جدید را فراهم ساخت. و در نهایت گسترش سرمایه داری و اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد، آخرین مرحله در مدرنیزاسیون را شکل داد. باومان (Baumann) مدرنیته را محصول فرهنگی عصر روشنگری و سبک زندگی منتج از سرمایه داری می داند. در عصر روشنگری پایه های فلسفی، جامعه شناختی و فرهنگی مدرنیته بنانهاده شد. در این دوران تلقی از خرد به عقلانیت و از تاریخ به پروسه ی رشد عقلانیت انسانی تغییر یافت. خرد به عنوان سنگ بنای جامعه شناخته شد و به این ترتیب میان مدرنیته و عقلانیت پیوندی ناگسستنی پدید آمد. در این دوران اندیشه به سرعت به واقعیت و عمل تبدیل می شود و سلسله مراتب اداری ساخت می یابد. هدف از همکاری کسب بیشترین سود است. پیشرفت، عقلانی شدن و سکولاریزم از اصول اولیه ی روشنگری، اصول مدرنیته نیز به شمار می آید. در عقلانیت قرون وسطایی، خدا در مرکز قرار داشت در حالیکه مدرنیته سوژه ای جدید را به جای او نشاند، انسان. او قدرت جدید است. مفهوم مدرنیته مرزهای تفکر را می آزماید و سنجه های جدید تعریف می کند. میان خرد و روشنگری رابطه ای مستقیم وجود دارد. تمایل جسورانه ی انسان برای استفاده از خرد خود بدون توسل به حمایت دیگران، روشنگری را به همراه می آورد. درخواست روشنگری با تصمیم برای عقلانی بودن مشخص می شود. اما عقلانی شدن از روشنگری فراتر می رود چرا که ایده ی عقلانیت، تمایل به عاقل بودن، بالغ بودن، استقلال و مسئولیت پذیری را نیز شامل می شود.

دو متفکر اصلی مدرنیته یعنی بیکن و دکارت، بر اساس ایده ی عقلانیت معتقدند توانایی قضاوت و تشخیص خوب از بد در انسان راه دستیابی به اصول جهانشول، بی پایان و غیر قابل تغییر بشریت است. بنابراین به نظر آنها انسان به واسطه ی کنترل طبیعت می تواند بر آن حاکمیت یابد. به نظر بیکن تنها طراحی طبیعت کافی نیست و باید شیوه ای برای کنترل آن پیدا کرد. این شیوه خردگرایی پدید آمده در سایه ی روشنگری است. به نظر دکارت، جهان نه عرصه ای آشفته که دارای قطعیتی غیرقابل تغییر است و ابزار دستیابی به رموز این قطعیت خرد است. آموزه های دکارت به بشریت اجازه ی تصرف طبیعت و حکمرانی بر آن می دهد.

خرد، عقلانیت و عقلانی شدن ایده های کامل کننده ی مدرنیته هستند. مفهوم خرد مسیر فلسفی مدرنیته را روشن می کند. چرا که بدان روح حرکت و آگاهی از خویشتن می بخشد. بدون قدرت قضاوت خرد، از مدرنیته تنها افسانه ای پوچ باقی می ماند. عقلانیت باعث شده است مدرنیته خویشتن را درک کند و عقلانی شدن یکی از اصول پایه ای و غیر قابل اغماض مدرنیته است.

۲. مدرنیته و ساخت اجتماعی

بررسی تأثیر مدرنیته بر ساخت اجتماعی نتایجی پیچیده به دست می دهد و بیانگر شکل گیری صورت های مختلفی از هم زمانی سنت و مدرنیته است. دستیابی به آنچه مدرنیزم وعده می دهد در گرو از میان بردن سنت و تاریخ است. برای ساختن آینده پیش از هر چیز لازم است گذشته از بین برود. هدف از چنین حرکت سکولار، رهایی بخشیدن انسان ها از قید و بندهای سنتی و زدودن پرده ی تقدس و رازآمیزی از چهره ی دانش و گروهبندی های اجتماعی است. در این مرحله یکی از مفاهیم اساسی در درک مدرنیته ظاهر می شود و آن تخریب خلاق (creative destruction) است. این مفهوم از بطن چالش های درون مدرنیته به وجود آمده و در راستای فلسفه ی پیشرفت امکان جدا شدن از تاریخ و سنت را فراهم نموده است. به نظر مارشال برمن” مدرن بودن موقعیتی است که از یک سو ماجراجویی، قدرت، توسعه، توانایی دگرگون ساختن خود و جهان را وعده می دهد اما در عین حال ما را با تهدید از بین بردن هر آنچه داریم و می دانیم مواجه می سازد. می توان گفت مدرنیت در ورای جغرافی، قومیت، طبقه، ملیت، مذهب و ایدئولوژی شکل می گیرد. اما این موقعیت خود حالتی متناقض دارد و ترکیبی از گسستگی ها است. ما را همواره در گرداب تکه تکه شدن و نو شدن، چالش و مبارزه، نامعلومی و درد و رنج رها می کند. مدرن بودن همانگونه که مارکس می گوید جزئی از جهانِ پیوسته در تصعید ( تبدیل شدن جامدات به گاز) بودن است. ” در توضیح بیان مارکس، جنکز(Jencks) می گوید؛ “هر آنچه جامد است بخار شده و به هوا می رود و به همین ترتیب هر آنچه مقدس شمرده می شد عادی می شود و در نهایت بشر مجبور به رویارویی با واقعیت های خود و بازتعریف روابطش با انسان های دیگر خواهد شد.” گیدنز و پیرسن در این باره معتقدند مدرنیته عصیان در مقابل کارکردهای هنجارساز سنتی است، در برابرهنجارها مقاومت می کند و آن را در هم می شکند. این وجه از مدرنیته آن را از اشکال فرهنگی پیش از خود متمایز می سازد چرا که بر خلاف آنها از زیستن در گذشته روی گردانده و اجتماع یا به بیان مناسب تر کلیتی از نهادها برای زندگی در آینده می سازد.

برای درک صحیح مدرنیته لازم است دینامیسم موجود در اصول آن مطالعه شود. پویایی مدرنیته در گسستن پیوند سنتی زمان و مکان و بازآفرینی یک مفهوم زمان-مکان جدید و صریح در زندگی اجتماعی است. در خارج نمودن نظام های اجتماعی سنتی و در پروسه ی تولید و بازتولید تفکرات مؤثر بر رفتارهای افراد و گروه ها در سایه ی گردآوری مداوم اطلاعات است. با اختراع ساعت مکانیکی، زمان از مکان جدا شد و به شکل واحدهای استاندارد درآمد. جدایی زمان و مکان یکی از عوامل تمایز اجتماع مدرن از سنتی است. از سوی دیگر نقشه های تمام نقاط جهان امروزه در دسترس است که امری بسیار معمولی شمرده می شود. این مسئله خود به درکی جهانشمول از گذشته دامن می زند. نقشه ها و زمان سنج های دقیق ابزارهای غیر قابل اغماض روشنگری برای ساختن نمایی از جهانی جدید است.

مدرنیته بر نظم استوار است، نظمی میان سه گانه ی جهان، انسان و منش انسانی. مدرنیته یک مسئله ی فکری و نوعی اضطراب اندیشه است. به نظر باومن مدرن بودن رفتاری است خودآگاه، عملی که بر آگاهانه بودن خود آگاهی دارد و از پرتگاهی که در صورت ایستادن یا حتی کند شدن حرکت به وجود خواهد آمد پرهیز می کند. به نظر هاروی اندیشه ی اصلی مدرنیسم بر با هم بودن آنچه آنی و زودگذر است و آنچه بی نهایت و غیر قابل تغییر است تکیه دارد. به نظر لوفبور عنصر اصلی مدرنیته ستایش گذرا بودن است. اپیستمولوژی مدرنیته “حال” است که به خوبی جوهره ی آن را نمایش می دهد. آنچه مدرن است دوام ندارد، همه چیز و حتی خود را ناپایدار می کند.

بر اساس درک مدرنیسم از دانش، تنها درست و نادرست وجود دارد. مدرنیسم در میان این دو قطب حرکت می کند و بین آنها تهی است. به جای گزاره ی “هم این، هم آن” گزاره ی “یا این، یا آن” وجود دارد و این طرز تلقی در ساخت اجتماعی انعکاس می یابد.

انعکاس فلسفه ی مدرنیسم به ویژه در شهرها بیشتر خود را نشان داد. در شهرهایی که به سرعت در حال رشد بودند بینش مدرن پوزیتیویستی و فن محورانه، استاندارد کردن دانش و تولید، پیشرفت رو به جلو و برنامه ریزی عقلانی، به کمک انقلاب صنعتی گسترش یافت.

۳. مدرنیسم و شهر

۳.۱. بینش شهری مدرن

دگرگونی های ناشی از مدرنیسم و سرمایه داری در زندگی انسان عبارتند از؛ پایان دادن به سبک زندگی مبتنی بر زمین و روابط روستایی، افزایش شهرنشینی، معکوس شدن جایگاه شهر و روستا و مرکزیت یافتن شهر در زندگی اجتماعی. سرمایه داری زمینه ساز جدایی تولید از روستا و تمرکز یافتن صنایع در شهرها گردید. به این ترتیب شهر ساختی متفاوت از قرون گذشته یافت و محوریت اصلی در سکونت انسان را به دست آورد.

نگاهی به شهرها در جریان مدرن شدن نشان می دهد که مکان شهری در چهارچوب اصول سرمایه داری شکلی جدید به خود گرفته است. تلاش برای سهولت گردش سرمایه و افزایش سود، سازماندهی فضایی جدیدی به همراه داشته و محیط شهری سابق را وارد چرخه ی تغییر و تبدیل نموده است. در دوران مدرن مکان شهری در راستای مقتضیات اقتصاد سرمایه داری دستخوش تغییر شده ویژگی های کاربردی آن در اولویت قرار گرفته و پیوند های دیرین شهر و جغرافیا سست شده است. سرمایه است که ساختارهای ناپایدار شهری را تعریف کرده برای افزایش سود نظم نوینی بر آن تحمیل می نماید. شهر مدرن ابزار نظم جدید است.

در واقع مدرنیسم در مقیاس وسیع یک رویکرد شهری است. شهر مهد تمدن و عالی ترین نشانه ی خرد انسانی شمرده می شود. شهر نماد تسلط بشر بر طبیعت است. در عصر مدرن شهر سکونتگاه جدید مردمی است که با مهاجرت از روستاها، سنت ها و روابط پیشین خود را نیز ترک گفته اند. شهرها مکان هایی برای شکل گیری فرهنگ مدرن و انتقال آن به تازه واردان است. بنا به تفکر مدرن، فرهنگ در شهرها آموخته می شود و به نسل های شهری جدید منتقل می گردد. باور بر آن است که هر تازه واردی در این محیط همگن ذوب شده و شهری خواهد شد. ایده ی شهری شدن تازه واردان پس از گذشت زمانی معین، از اندیشه ی پیشرفت بی وقفه در مدرنیسم نشأت گرفته است.

مدرنیسم شهر و زندگی شهری را تحسین می کند و حتی به نوعی آن را تقدس می بخشد. در اندیشه ی مدرنیسم، شهر به انسان امکان می دهد محیط و روابط اجتماعی خود را شکل دهد و قدرت سازماندهی پیدا کند. بدین سبب شهر، ابزار اساسی تحقق رویای روشنگری و پیشبرد پروژه ی مدرنیسم است. نگاه مدرنیست ها به شهر همواره وجهی کاربردی داشته است. در نظر رفرمیست های مدرن شهر همواره مکانی بوده است که می توانند بنابر ایده آل های خود و نیازهای یک جامعه ی مدرن آن را شکل دهند.

۳.۲. طراحی شهری در دوران مدرن

شاید بهترین نمونه برای سازماندهی شهری بر اساس ایده های مدرنیستی، پاریسِ دومین امپراطوری در نیمه ی دوم قرن نوزدهم باشد. در این دوره هوسمان (Haussmann) تمامی بافت قدیمی شهر را تخریب نموده، شهر را از نو با بافتی منظم بازسازی کرد. رابطه ای میان تخریب بافت قدیمی پاریس توسط هوسمان با هدف بازآفرینی یک شهر مدرن و شرط اصلی مدرنیته یعنی تخریب خلاق، وجود دارد.

شهرها در تفکر مدرنیستی به شکل یک تیپ ایده آل طراحی می شوند و بدین ترتیب می توان گفت مدرنیسم در واقع یک آرمانشهر است. در فاصله ی نیمه ی دوم قرن نوزدهم و نیمه ی نخست قرن بیستم دغدغه ی برنامه ریزان شهری مدرنیست، ساماندهی دوباره ی شهرهای آشفته از سیل مهاجران روستایی بوده است. آنان درصدد زدودن وجوه منفی شهرها برآمدند تا شهری مدرن بسازند. به نظر هاروی در این دوره خانه ها و شهرها به وضوح به ماشین هایی برای زندگی تبدیل شدند. در این دوران، کنگره ی بین المللی معماری مدرن (CIAM) به سال ۱۹۳۳ در شهر آتن تشکیل شد و بیانیه ی آتن را منتشر کرد. این بیانیه برای مدت قریب به سی سال سند مشخص کننده ی خطوط اصلی معماری مدرن بود. مهم ترین اصول مورد تأکید در این کنگره عبارت بود از؛ جستجوی راه حل های جهانشمول و از میان برداشته شدن ایده های محلی، توسعه ی فناوری موجود، تشویق انبوه سازی، توجه به مسائل اجتماعی، تقسیم شهر به چهار فضای کاربردی سکونتگاهی، کاری، فراغتی و حمل و نقلی.

در برنامه ریزی شهری مدرن، تنها یک نظم از پیش تعیین شده بر اساس همگن بودن و پایبندی به اصول مدرنیته حاکم است. شهر به فضاهای کاری، سکونتگاهی و عمومی تقسیم می شود. معمار امریکایی فرانک لوید رایت که به عنوان یکی از پیشگامان طراحی مدرن شناخته می شود در این باره می گوید؛ معماری مدرن کلکسیونی از اجزای کوچک بی جان و نامتجانس نیست بلکه کلیتی واحد و عظیم است. وی همچنین معتقد است شهر باید به گونه ای ساخته شود که بتواند به بهترین شکل در خدمت شهروندان باشد. به این منظور باید از مصالح و تکنیک متناسب با کاربری فضا در ساخت آن بهره گرفته شود. به نظر او در معماری مدرن لازم است از هرگونه ساختی که هدف یا کاربری مشخصی ندارد اجتناب شود.

معماری مدرن در شهر به دنبال تحقق مفهوم فلسفی شهر ایده آل است، شهری که تمامی اجزای آن صریح و مطلق و بدور از هرگونه چالش با یکدیگر باشند. این طرز فکر منجر به ساخته شدن شهرهایی شده است که اگرچه از درک هنری و زیبایی شناختی کمتر بهره برده اند، با ساختار کارکردی خود تا حد زیادی در برقراری عدالت و مساوات و نظم اجتماعی موفق عمل نموده اند. ایدئولوژی معماری مدرن ساختن شهرهایی قابل سکونت برای انسان نیست بلکه تلاش در راستای ساختن مجموعه ای از فضاهای تک کاربردی است. کارکرد اصلی در فضای شهری مدرن “کار” است. فضای مسکونی فضایی است که افراد در ساعات غیر کاری از آن به عنوان سرپناه استفاده می کنند و به عبارتی صرفاً یک ماشین است. به نظر لوکوربوزیه ،یکی دیگر از پیشگامان و نظریه پردازان معماری مدرن، خانه یک سرپناه است، کوچه های پرپیچ و خم برای عبور حیوانات اهلی است و خیابان های مستقیم برای عبور انسان. به نظر او زیبایی شناسی یک بنا در فایده ای است که برای کاربران خود دارد.

بروز تفکر معماری مدرن را می توان در بازسازی شهرهای تخریب شده بر اثر جنگ، سازماندهی منطقه ای شهرها، ساخت فضاهای کاربردی عمومی مانند کارخانه، بیمارستان، مدرسه و …، و به ویژه انبوه سازی مسکن برای سکونت قشر کارگر، مشاهده کرد. فرض غالب بر آن بود که این قشر پتانسیل ایجاد ناآرامی و اغتشاش در شهر دارند از این رو اسکان آنها از اولویت های شهری به شمار می رفت. اندیشه ی بازسازی بنیادی صرفاً یک سودای ناب شهری نبوده بلکه راه حلی برای نابسامانی های اجتماعی تصور می گردید. باور طراحان شهری دوران مدرن بر این بود که با نظم بخشیدن به محیط فیزیکی امکان نظم بخشیدن به محیط اجتماعی نیز فراهم خواهد شد. در شهرهایی که به واسطه ی انقلاب صنعتی رشدی چشمگیر و سریع را تجربه می کردند، شهرسازان از یک سو در صدد سازماندهی فضایی متناسب با قشربندی اجتماعی جدید با مرکزیت صنعت و بازار بودند و از سوی دیگر راه ها، پل ها، سالن های اپرا، مدرسه ها، کتابخانه ها، اداره ها، کارخانه ها، ایستگاه های قطار و دیگر فضاهای عمومی کاربردی می ساختند.

فلسفه ی معماری مدرن با سیاست اقتصاد کینزی پس از جنگ همخوانی دارد. (اقتصاد کینزی Keynesian economics، برگرفته از آرای اقتصاددان انگلیسی جان مینارد کینز، نوعی سیاست اقتصادی است که با ارائه ی خدمات رفاهی و اجتماعی و کنترل بخش خصوصی در تلاش است از بروز بحران در نظام سرمایه داری جلوگیری کند. م) در بحران اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم دولت هایی که در چهارچوب”دولت اجتماعی” به چاره جویی پرداخته بودند، اندیشه ی مدرن در ساخت مسکن را به سرعت پذیرفتند. از سوی دیگر معماری مدرن از زمین ارزشمند شهری به بهترین شکل بهره می گرفت و این امر کاملاً با سیاست های سرمایه داری همخوانی داشت. دولت های اروپایی از یک طرف ناچار به تأمین مسکن حداقل برای خیل انبوه جمعیت شهری بی خانمان بودند و از سوی دیگر در تلاش برای جلوگیری از رانت خواری. به این ترتیب فلسفه ی معماری مدرن فرصت ظهور گسترده یافت. انبوه سازی مسکن با استفاده از مصالح و تکنولوژی ساخت مدرن بهترین گزینه برای استفاده ی حداکثری از زمین شهری را فراهم نمود. فولاد، بتون آرمه، شیشه، آسانسور، نمونه هایی از مصالح مدرن به کار رفته در ساخت بناهای عظیم بودند.

هاروی مهم ترین نقطه ضعف معماری مدرن را که بحث های بسیاری برانگیخته چنین تشریح می کند؛ طراحی شهری مدرن ، انحصار، اقتدار بروکراتیک و عقلانیت را به صورت پنهانی تقدس می بخشد. معماری مدرن درصدد است تمامی دغدغه های بشریت را به شکل فیزیکی تجسم بخشد و به این ترتیب خود به شکل یک افسانه در می آید، افسانه ی ماشینی شایان ستایش. مفهوم کلیدی نقد پست مدرن بر معماری مدرن، از دست دادن هویت یا ساخت فضاهای بی هویت است. در عرصه ی معماری دو دغدغه ی اصلی به چشم می خورد؛ نخست دغدغه ای فرهنگی که از شهر انتظار دارد هویت ملی را منعکس کند و دوم صرف نظر از هویت ملی، شهر دست کم هویتی برای خود تعریف کند. هر دو بر مفاهیم هویت و تشخص به عنوان ویژگی های قابل تمایز تأکید دارند.

تفکر شهرسازی مدرن به دلیل ضعف در ابراز هویت بارها مورد نقد قرار گرفت. بی هویتی شهر مدرن حتی در کنگره ی بین المللی معماری مدرن (CIAM) که از پیشگامان و نظریه پردازان این حوزه تشکیل شده بود نیز خود را نشان داد. به طوری که در ششمین کنگره به سال ۱۹۴۷ بر نیازهای جامعه شناختی و روانشناختی تأکید شد و هدف این کنگره طراحی و ساخت محیط های فیزیکی متناسب با نیازهای مادی و معنوی انسان اعلام شد. با افزایش نقدها بر معماری و شهرسازی مدرن به ویژه با پیدایش حرکت های فرهنگی مخالف، از حدود دهه ی ۱۹۶۰ شاهد افول نظریه های مدرنیستی در این عرصه هستیم. قیام های ۱۹۶۸ پیام آور آغاز دوره ای جدید در طراحی شهری بود.

پایان قسمت اول – ادامه دارد…

Karakurt,Elif,kentsel mekan düzenleme Önerileri:modern kent planlama anlayışı ve postmodern kent planlama anlayışı, Erciyes Üniversitesi İktisadi ve İdari Bilimler Fakültesi Dergisi,Sayı ۲۶,Ocak–Haziran 2006

رویا آسیایی

Roya_asiaei@yahoo.com