انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

جنگ‌های خاورمیانه هنوز بر سر نفت و امپریالیسم است، گفت‌وگوی بشیر ابو-منه با ژیلبر آشکار

برگردان: زهره دودانگه

در این گفت‌وگو، ژیلبر آشکار توضیح می‌دهد که چگونه نفت، قدرت آمریکا و رقابت‌های منطقه‌ای، دهه‌هاست که درگیری‌های خاورمیانه را رقم زده‌اند و چرا تقابل با ایران، این الگوی امپریالیستی قدیمی‌ را دنبال می‌کند.

چرا خاورمیانه همواره با جنگ دست‌و‌پنجه نرم کرده است؟ در گفت‌وگویی که ابو-منه، سردبیر مهمان مجلۀ ژاکوبن، با ژیلبر آشکار (اقتصاددان سیاسی) داشت، این استدلال مطرح شد که پاسخ این پرسش بیش از هر چیز مربوط است به محوریت خاورمیانه در اقتصاد جهانی نفت و راهبردهای قدرت‌های بزرگ برای کنترل آن. آشکار در این گفت‌وگو به منطق مداخلۀ آمریکا، محدودیت‌های اتحاد آمریکا و اسرائیل، راهبرد ایران در جنگ کنونی، و پیامدهای منطقه‌ای دکترین امپریالیستی تکامل‌یابندۀ واشنگتن می‌پردازد.

بشیر ابو-منه

صحبت دربارۀ خاورمیانه بدون صحبت دربارۀ جنگ غیرممکن است. در سال‌های پس از ۱۹۴۵، این منطقه احتمالاً بیش از هرجای دیگری ]از جنگ[ رنج دیده است. در همین یک دهه و نیم گذشته، بسیاری از جنبش‌های عربی به جنگ‌های داخلی طولانی تبدیل شدند؛ چه برسد به جنگ همیشگی اسرائیل علیه فلسطینیان. به نظر شما چرا در این منطقه، جنگ این‌قدر شایع است؟

ژیلبر آشکار

بدون تردید، منطقۀ خاورمیانه و شمال آفریقا در میان همۀ مناطق جهان، از سال ۱۹۴۵ تاکنون، بیشترین تعداد درگیری‌های مسلحانه را تجربه کرده است؛ یعنی شمار قابل‌توجهی از جنگ‌های میان دولت‌ها و همچنین مداخلات نظامی خارجی. مداخلات نظامی خارجی به‌ویژه پس از فروپاشی اتحاد شوروی به‌طور چشمگیری افزایش یافت؛ یعنی زمانی که ایالات متحده خود را آزاد دید که در منطقه مداخله کند و این کار را در سال ۱۹۹۱ با جنگ علیه عراق آغاز کرد[۱]. روسیه نیز در دوران ولادیمیر پوتین همین مسیر را دنبال کرد و از سال ۲۰۱۵ با مداخله برای حمایت از رژیم حاکم بر سوریه وارد عمل شد.

دلیل این فراوانی جنگ نسبتاً روشن است؛ دلیل چیزی است که در منطقه اغلب از آن با عنوان «نفرین نفت»[۲] یاد می‌شود؛ یعنی این واقعیت که کشورهای حوزۀ خلیج فارس و مناطق پیرامون آن، از آستانۀ جنگ جهانی دوم، در جایگاه دارندگان بزرگ‌ترین ذخایر نفت جهان شناخته شده‌اند؛ نفتی که به‌دلیل سهولت نسبی استخراج، سودآوری بسیار بالایی نیز دارد.

نفت، یا دقیق‌تر بگوییم هیدروکربن‌ها (با در نظر گرفتن گاز طبیعی)، از پایان جنگ جهانی دوم، در مرکز سیاست‌های منطقۀ خاورمیانه و شمال آفریقا قرار داشته‌اند. علاقۀ زیاد امپریالیسم آمریکا به این منطقه، که از سوی شرکت‌های بزرگ نفتی آمریکایی پشتیبانی می‌شد، در فوریۀ ۱۹۴۵ در توقف مشهور فرانکلین دلانو روزولت در دریای سرخ به‌خوبی نمایان شد؛ او در راه بازگشت از کنفرانس سرنوشت‌ساز یالتا[۳] که در آن متفقین دربارۀ شکل جهانِ پساجنگ بحث می‌کردند، در دریای سرخ توقف کرد. پس از دیدار روزولت با ملک عبدالعزیز، بنیان‌گذار پادشاهی سعودی، بر عرشۀ ناو یو‌اِس‌اِس کوئینسی[۴]، آمریکا یک پایگاه نیروی هوایی در ظهران[۵] ساخت؛ یعنی در قلب میدان‌های اصلی نفتی عربستان که شرکت آرامکوی[۶] آن زمان که تحت سلطۀ شرکت‌های آمریکایی بود (در اصل کمپانی نفت عربی–آمریکایی[۷]) عملیات استخراج انجام می‌داد و این از نظر راهبردی نیز برای اهداف جنگ سرد اهمیت داشت.

من زمانی پادشاهی عربستان سعودی را پنجاه‌ویکمین ایالت واقعی آمریکا نامیدم؛ این وضعیتی بالفعل است که حتی پیش از تولد دولت اسرائیل نیز وجود داشت. این پادشاهی و سراسر منطقۀ خلیج فارس در گذشته و حال، در مرکز راهبرد امپریالیستی ایالات متحده در نیمکرۀ شرقی قرار داشته‌اند؛ این به رغم اقدامات بی‌شماری است که می‌کوشند این واقعیت بدیهی را دور بزنند و توضیح دهند که «موضوع نفت نیست» یا «فقط دربارۀ نفت نیست». آلن گرینسپن[۸]، رئیس پیشین فدرال رزرو[۹]، در خاطرات خود دربارۀ حملۀ آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، می‌پرسد که ]اساساً[ چرا «اعتراف به چیزی که همه می‌دانند، از نظر سیاسی درست نیست: واقعیت این است که جنگ عراق تا حد زیادی برای نفت بود.»

البته برای واشنگتن «دربارۀ نفت بودن» – صرفاً یا حتی عمدتاً – به معنای دسترسی آمریکا به نفت عراق یا خلیج فارس نیست. مسئله، کنترل حجم عظیم پول نفتی است که در اختیار دولت‌های خلیج فارس قرار دارد (صندوق‌های ثروت حاکمیتی آن‌ها بیش از ۳ تریلیون دلار دارایی در اختیار دارند، یعنی نزدیک به ۴۰ درصد از کل دارایی‌هایی که در سراسر جهان در این نوع صندوق‌ها وجود دارد) و نیز بهره‌برداری از قدرت خرید عظیم آن‌ها، به‌ویژه در تأمین مالی شبکۀ صنایع و نهادهای نظامی آمریکا. در ضمن، مسئله کنترل دسترسی کشورهای دیگر به هیدروکربن‌های خلیج فارس است. همان‌طور که دیوید هاروی به‌درستی گفته است: «هر کس خاورمیانه را کنترل کند، شیر نفت جهان را در دست دارد؛ و هر کس شیر نفت جهان را کنترل کند، دست‌کم در آیندۀ نزدیک می‌تواند اقتصاد جهانی را کنترل کند.»

این موضوع در ضمن نشان می‌دهد که این تصور که افزایش تولید هیدروکربن‌های شیل[۱۰] در ایالات متحده، همراه با قدرت‌گیری چین، باعث شده خاورمیانه اهمیت خود را برای واشنگتن از دست بدهد، چه اندازه اشتباه بوده است. بخش زیادی از این تحلیل‌های گمراه‌کننده پیرامون سیاست معروف دولت اوباما یعنی «چرخش به سوی آسیا»[۱۱] شکل گرفت. آنچه این دیدگاه‌ها کاملاً نادیده می‌گرفتند این است که کنترل «شیر نفت» خلیج فارس برای راهبرد آمریکا در قبال چین حیاتی است؛ چراکه حدود نیمی از واردات نفت چین از همین منطقه تأمین می‌شود. عنصر مهم دیگر سرمایه‌گذاری‌های مشترک جاری میان شرکت‌های بزرگ هوش مصنوعی آمریکایی و دولت‌های عربی خلیج فارس است که موجب شده مراکز داده‌ای در این کشورها ساخته شود که از نظر انرژی بسیار پرمصرف‌اند و از وفور سرمایه و انرژی ارزان در این منطقه بهره می‌برند؛ این واقعیت به اهمیت کلی این منطقه نزد ایالات متحده افزوده است.

در نهایت، خاصه در مورد دولت ترامپ، منافع اقتصادی قابل‌توجه خانواده‌های ترامپ، کوشنر و ویتکاف در کشورهای عربیِ خلیج فارس، توجه واشنگتن به منطقۀ خاورمیانه و شمال آفریقا، به‌ویژه خلیج فارس، را به اوج تاریخی‌اش رسانده است؛ نشانۀ این توجه زیاد این است که دونالد ترامپ در این منطقه، بیش از هر نقطۀ دیگری در جهان، مداخلۀ نظامی انجام داده است.

بشیر ابو-منه

در واقع، ترامپ در تداوم سنتی طولانی از رؤسای‌جمهور ایالات متحده قرار می‌گیرد که استفاده از نیروی نظامی در خاورمیانه را بخش اصلی راهبرد آمریکا می‌دانند. علل فوری و اهداف سیاستی بلندمدت حملۀ آمریکا به ایران چه هستند؟ چه عواملی سیاست دولت ترامپ در قبال ایران را توضیح می‌دهند؟

ژیلبر آشکار

از زمان انقلاب ۱۹۷۹ ایران که باعث سقوط رژیم شاه ــ یکی از متحدان مهم منطقه‌ای آمریکا ــ شد، تهران به دردسری جدی برای ایالات متحده تبدیل شده است. با وجود این، روابط دو کشور طی این دوران مراحل متعارضی را پشت سر گذاشته است؛ شاید عجیب به نظر برسد، اما پس از سال ۱۹۷۹ دوره‌هایی از همکاری نیز میان واشنگتن و تهران وجود داشته است. در دهۀ ۱۹۸۰، ایالات متحده و اسرائیل از جنگ ایران و عراق حمایت کردند و ماجرایی را پیش آوردند که بعدها به «ایران–کنترا» معروف شد. در آن زمان، تمدید جنگ میان دو کشوری که آمریکا و اسرائیل آن‌ها را کشورهایی یاغی می‌دانستند که منافعشان را تهدید می‌کردند، به سودشان بود. بعدها در سال ۲۰۰۳، ایران از طریق هماهنگی نیروهای نیابتی عراقی‌اش با واشنگتن، از تهاجم آمریکا به عراق حمایت کرد.

ارتش آمریکا، به‌طرزی تناقض‌آمیز، زمینه‌ای را فراهم کرد که همین نیروهای نیابتی در ساختار قدرت عراق مستقر شوند. نتیجه آن شد که ایران به اصلی‌ترین بهره‌بردارِ این حمله تبدیل شد و در نهایت نفوذی بیش از ایالات متحده بر عراق به‌دست آورد؛ این موضوع موجب شد که در تاریخ امپریالیستی آمریکا، جنگ عراق، هم‌سنگ با جنگ ویتنام، شکستی بزرگ تلقی شود.

توافق هسته‌ای که دولت اوباما در سال ۲۰۱۵ با تهران امضا کرد، مانع از گسترش بیشتر نفوذ منطقه‌ای ایران نشد. این نفوذ با مداخلۀ ایران در سوریه، در حمایت از رژیم بشار اسد از سال ۲۰۱۳ به بعد، و البته با تسلط حوثی‌ها بر بخش شمالی یمن در سال ۲۰۱۴، تقویت شد. تهران در این گسترش منطقه‌ای، از ترکیبی از احساسات ضداسرائیلی و ضدآمریکایی و همچنین پیوندهای فرقه‌ای شیعی بهره‌برداری کرد. این همان انتقادی است که ترامپ، بنیامین نتانیاهو و پادشاهی‌های مهم خلیج فارس علیه اوباما مطرح می‌کنند؛ آنان او را نکوهش می‌کنند که چرا توافق هسته‌ای را در زمانی امضا کرد که گسترش قدرت منطقه‌ای ایران در اوج بود، بی‌آن‌که به محدودسازی این گسترش توجه لازم را داشته باشد. برعکس، این توافق وضعیت اقتصادی ایران را بهبود بخشید و به این ترتیب اجرای سیاست‌های منطقه‌ای تهران را تسهیل کرد.

با در نظر گرفتن تمام دلایلی که ذکر شد، می‌توان منطق قدرتمند نهفته در سیاست ترامپ در قبال ایران را درک کرد. او با این یورش کنونی امیدوار است بر ایران چیره شود؛ هدفی که در صورت تحقق، سلطۀ آمریکا بر خلیج فارس و سراسر منطقۀ خاورمیانه و شمال آفریقا را تکمیل و به‌طور چشمگیری تقویت خواهد کرد.

بشیر ابو-منه

به نظر می‌رسد این جنگ رؤیای نتانیاهو را به واقعیت تبدیل کرده است. آیا اهداف و مقاصد جنگی ایالات متحده با اهداف اسرائیل یکسان است، یا میان آن‌ها اختلافات مهمی وجود دارد؟

ژیلبر آشکار

بی‌تردید هم نقاطی همگرا وجود دارد و هم نقاطی واگرا. همگرایی‌ها آشکارند: هم ایالات متحده و هم اسرائیل – نه فقط دولت نتانیاهو، بلکه کل نخبگان قدرت صهیونیستی – خواهان پایان دادن به برنامۀ هسته‌ای ایران هستند. اسرائیل این موضوع را تهدیدی وجودی برای خود می‌داند، زیرا می‌تواند موقعیت کنونی این کشور را در جایگاه تنها دولتِ دارای سلاح هسته‌ای در منطقه به خطر اندازد. واشنگتن نیز دستیابی احتمالی ایران به سلاح هسته‌ای در آینده را عامل بازدارندۀ مهمی می‌بیند، زیرا تهران می‌تواند تهدید کند که میدان‌های نفتی کشورهای عربی همسایه را هدف حملۀ هسته‌ای قرار دهد؛ امری که می‌تواند برای منافع آمریکا و اقتصاد جهانی فاجعه‌ به‌بار آورد. افزون بر این، هم واشنگتن و هم اسرائیل آشکارا علاقه‌مندند که نفوذ منطقه‌ای ایران را عقب برانند.

با وجود این، در کنار این همگرایی‌ها، اختلافاتی نیز وجود دارد، هرچند این اختلاف‌ها به اندازۀ نقاط مشترک آشکار نیستند. به‌طور کلی، به ندرت پیش آمده که اهداف اسرائیل و ایالات متحده کاملاً بر یکدیگر منطبق باشند. برای نمونه، نخستین جنگ بزرگ اسرائیل که در خدمت منافع آمریکا قرار گرفت، جنگ شش‌روزۀ ژوئن ۱۹۶۷ بود؛ جنگی که طی آن اسرائیل ضربۀ سنگینی به دو دولت عربی وارد کرد که در آن زمان به‌شدت با امپریالیسم آمریکا مخالفت می‌کردند: مصر تحت رهبری جمال عبدالناصر و سوریه تحت رهبری جناح چپ حزب بعثِ عربیِ ملی‌گرا. اسرائیل از فرصت جنگ ۱۹۶۷ استفاده کرد تا تسلط خود را بر سراسر فلسطینِ تحت قیمومت بریتانیا، از رود اردن تا دریای مدیترانه، کامل کند؛ آن هم عمدتاً به زیان پادشاهی اردن – متحد سرسخت ایالات متحده – که پس از الحاق کرانۀ باختری در سال ۱۹۴۹ بر آن حکومت می‌کرد. این قطعاً چیزی نبود که واشنگتن خواهان آن باشد.

در تهاجم جاری علیه ایران نیز، هر بار که نتانیاهو خواستار «تغییر رژیم» می‌شود و از بازگرداندن سلطنت به رهبری رضا پهلوی، پسر شاه برکنارشده در سال ۱۹۷۹، حمایت می‌کند، این واگرایی‌ها آشکارتر می‌شوند؛ زیرا ترامپ، همان‌گونه که پس از ربوده شدن نیکولاس مادورو، ماریا کورینا ماچادو رهبر اپوزیسیون راست‌گرای ونزوئلا[۱۲] را کنار گذاشت، رضا پهلوی را نیز نادیده می‌گیرد. موضع نتانیاهو را با سخنان صریح ترامپ در مصاحبه با فاکس‌نیوز در ۶ مارس مقایسه کنید: «این خیلی راحت جواب می‌دهد. درست مثل ونزوئلا جواب خواهد داد. ما آنجا رهبری فوق‌العاده داریم. او کار فوق‌العاده‌ای انجام می‌دهد. همان‌طور که در ونزوئلا محقق شد، این هم جواب می‌دهد.» او در اینجا به رئیس‌جمهور موقت، دلسى رودریگز[۱۳]، اشاره می‌کرد.

ترامپ در ضمن گفت که با وجود رهبر مذهبی در ایران مشکلی ندارد. او گفت: «خب، شاید بله؛ بستگی دارد آن شخص چه کسی باشد. من با رهبران مذهبی مشکلی ندارم. با خیلی از رهبران مذهبی کار می‌کنم و آن‌ها فوق‌العاده‌اند.» و هنگامی که در سی.ان.ان. از او پرسیده شد آیا اصرار دارد که ایران باید دولتی دموکراتیک داشته باشد، ترامپ گفت: «نه، منظورم این است که باید رهبری باشد که منصف و عادل باشد، کارش را عالی انجام دهد، با ایالات متحده و اسرائیل خوب رفتار کند و با دیگر کشورهای خاورمیانه هم خوب رفتار کند؛ آن‌ها همه شریکان ما هستند.»

اصل مسئله این است که نتانیاهو و کل نخبگان قدرت صهیونیستی فروپاشی دولت ایران را بسیار مطلوب می‌دانند – امری که با پروژۀ دیرینۀ آنان برای تجزیه و تکه‌تکه کردن محیط منطقه‌ای‌شان کاملاً سازگار است – اما فروپاشی و تجزیۀ دولت ایران، که نزدیک به نیمی از جمعیت آن را اقلیت‌های قومی تشکیل می‌دهند، برای منافع منطقه‌ای ایالات متحده فاجعه خواهد بود. دلیلش این است که چنین وضعی کل منطقه را به‌شدت بی‌ثبات می‌کند، آن هم منطقه‌ای که نزدیک‌ترین متحدان واشنگتن در آن قرار دارند. این متحدان بی‌تردید از هدف آمریکا در حمله به ایران حمایت می‌کنند، اما به همان اندازه هدف اسرائیل را رد می‌کنند؛ افزون بر این، از آنجا که همۀ این کشورها خود حکومت‌هایی استبدادی دارند، طبیعی است که از دفاع ریاکارانۀ نتانیاهو از «دموکراسی» در ایران ناخشنود و دلخور باشند.

برای درک آنچه من «دکترین امپریالیستی کهنه-نوِ ترامپ»[۱۴] نامیده‌ام، باید درس‌های عراق را در نظر داشت؛ درس‌هایی که ترامپ از نزدیک مشاهده کرده بود. از هم پاشیدن ساختار دولت عراق به دست واشنگتن، پس از اشغال آن کشور در سال ۲۰۰۳، به هرج‌ومرجی انجامید که هم سلطۀ ایران بر اکثریت شیعۀ عرب عراق را تسهیل کرد و هم به گسترش شورش‌های ضدآمریکایی در میان عرب‌های سنی انجامید؛ شورش‌هایی که بعدها به «دولت اسلامی عراق و سوریه» (داعش) تبدیل شدند. نتیجه‌گیری این بود که به جای «تغییر رژیم» – سیاستی که نومحافظه‌کارانِ مسلط بر وزارت دفاع در دورۀ نخست ریاست‌جمهوری جورج بوش پسر از آن حمایت می‌کردند و افرادی مانند دونالد رامسفلد[۱۵] و دیک چنی[۱۶] پشتیبان آن بودند – ایالات متحده بهتر می‌بیند که ارادۀ خود را بر رژیم‌های موجود، فارغ از ماهیت آن‌ها، تحمیل کند.

می‌توان گفت که ایالات متحده در دورۀ دوم ریاست‌جمهوری ترامپ به نسخه‌ای مدرن‌شده از «دیپلماسی ناوهای جنگی»[۱۷] در قرن نوزدهم بازگشته است؛ زمانی که قدرت‌های بزرگ با تهدید به بمباران یا با بمباران واقعی، ارادۀ خود را بر دولت‌های ضعیف‌تر تحمیل می‌کردند. در آن زمان هیچ نگرانی‌ای دربارۀ ماهیت حکومت‌ها وجود نداشت؛ تنها، ارادۀ عریان برای تحمیل خشن منافع امپریالیستی بر کشورهای ضعیف‌تر مطرح بود.

بشیر ابو-منه

بسیاری از مخالفان آمریکاییِ حملۀ مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران – چه در میان نیروهای چپ و چه در میان راست و راستِ افراطی – این اقدام را ناموجه می‌دانند، به‌ویژه از آن رو که ایران تهدیدی فوری برای آمریکا به شمار نمی‌آید. آنان برای توضیح این جنگ اغلب به این نتیجه می‌رسند که ایالات متحده مشغول اجرای خواسته‌های اسرائیل است. این جنگ بار دیگر این پرسش را برجسته کرده است که آیا اسرائیل و لابی‌های آن در آمریکاست که سیاست خارجی ایالات متحده در خاورمیانه را تعیین می‌کند یا آن را از مسیر خود منحرف می‌سازد. دیدگاه شما دربارۀ ائتلاف آمریکا و اسرائیل و عوامل بنیادینی که در گذشته و امروز آن را شکل داده‌اند چیست؟

ژیلبر آشکار

با توجه به آنچه پیش‌تر دربارۀ اختلاف‌های میان واشنگتن و اسرائیل توضیح دادم، باید روشن باشد که این‌طور نیست که آمریکا از اسرائیل خط بگیرد. دو کشور در حملۀ کنونی به ایران منافع مشترکی دارند، اما اهداف مشترک ندارند. مارکو روبیو اظهارنظر بحث برانگیزی دارد که:

ما می‌دانستیم اسرائیل حمله خواهد کرد، و می‌دانستیم که در واکنش به این حمله، نیروهای آمریکایی هدف قرار می‌گیرند. بنابراین اگر قبل از شروع آن حملاتِ واکنشی دست به اقدام پیش‌دستانه نمی‌زدیم، تلفات بیشتری می‌دادیم.

واقعیت این است که این حرف به‌طور گسترده‌ای بد تعبیر شده است.

برای فهم این سخن، باید به این نکته توجه کرد که یکی از عناصر محوری دکترین جدید ترامپ دربارۀ «تغییر رفتار رژیم» به‌جای «تغییر رژیم» – به تعبیر دقیق مایک جانسون، رئیس مجلس نمایندگان آمریکا، هنگام توضیح اقدام آمریکا در ونزوئلا – حذف رهبرانی است که مانع تغییر رفتار آن رژیم دانسته می‌شوند. از آنجا که ربودن رهبر ایران، آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، نه ممکن بود و نه کارآمد، تنها گزینۀ باقی‌مانده ترور او بود؛ حوزه‌ای که اسرائیل و موساد، همتای اسرائیلی سیا، در آن شهرت فراوانی به‌دست آورده‌اند. بنابراین واشنگتن برای انجام این کار بر شریک کوچک‌تر خود تکیه کرد. می‌دانیم که طبق تحقیقات فایننشال تایمز، اسرائیل فرصت بسیار مناسبی را در روز شنبه شناسایی کرده بود:

وقتی سیا و اسرائیل تشخیص دادند که آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای صبح شنبه در دفترش نزدیک خیابان پاستور جلسه خواهد داشت، این فرصت برای کشتن او و شمار زیادی از بالاترین مقام‌های ایران، موقعیتی ویژه به‌نظر می‌رسید…

ارتش آمریکا مسیر را برای جنگنده‌های اسرائیلی جهت بمباران مجموعۀ بیت رهبری هموار کرد؛ و این کار را با اجرای حملاتی سایبری انجام داد که به گفتۀ ژنرال دن کین[۱۸]، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، «توانایی ایران را برای دیدن، ارتباط برقرار کردن و واکنش نشان دادن مختل، تضعیف و کور کرد».

اکنون محافظه‌کارانی مانند جان مرشایمر[۱۹]، استیفن والت[۲۰]، و یکی از جناح‌های جریانِ «آمریکا را دوباره عظیم کنیم»[۲۱] که نماینده‌اش تاکر کارلسن[۲۲] است، با طرح این ادعا که آمریکا از اسرائیل خط می‌گیرد، تلاش می‌کنند واقعیت امپریالیسم آمریکا را پنهان کنند و شکست‌های آن را به لابی اسرائیل نسبت ‌دهند، حتی اگر آن را مستقیماً به «یهودیان» نسبت ندهند.

کتاب پرفروش مرشایمر و والت در سال ۲۰۰۷ همین موضوع را دربارۀ حملۀ نافرجام آمریکا به عراق مطرح می‌کرد؛ که گویی دولت نفت‌محور جورج بوشِ – با حضور اعضای «پروژۀ قرن جدید آمریکایی»[۲۳] که پیش‌تر برای حمله به عراق با بیل کلینتون لابی تشکیل داده بودند – برای استفاده از فرصت حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و حمله به عراق، به لابی اسرائیل نیاز داشت. این در حالی بود که عراق پس از هشت سال جنگ با ایران، و سپس دوازده سال تحریم‌های فلج‌کننده و غیرقانونیِ اعمال‌شده از سوی آمریکا، کاملاً فرسوده بود. در واقع، اسرائیل همان زمان هم ترجیح می‌داد آمریکا به ایران حمله کند. اسرائیل قطعاً از اینکه واشنگتن نیروهای نیابتی تهران را از روی تانک‌های خود وارد بغداد کرد و به قدرت رساند، ناخشنود بود.

«روابط ویژۀ» واشنگتن با دولت صهیونیستی به این دلیل است که آمریکا آن را نگهبان منافع منطقه‌ای خود می‌داند؛ متحدی نظامی که بسیار کارآمد است و می‌تواند هر زمان که واشنگتن به‌دلیل عوامل داخلی از مداخله بازداشته می‌شود، جای آن را پر یا تکمیل کند؛ همان‌طور که اکنون در حملۀ مشترک به ایران و البته در تهاجم پیشین در ژوئن پارسال چنین بوده است. کمک نظامی‌ای که آمریکا به اسرائیل می‌دهد، هر مقدار که باشد، در برابر بودجۀ عظیم نظامی آمریکا رقمی ناچیز است. این کمک، در مقایسه با افزودن همان مبلغ به بودجۀ پنتاگون، بدون تردید سرمایه‌گذاری‌ای بسیار پربازده‌تر است. گاهی نیز عاملی ایدئولوژیک سطح حمایت واشنگتن از اسرائیل را افزایش می‌دهد؛ مانند دورۀ جو بایدن، که بی‌تردید یکی از صریح‌ترین و استوارترین حامیان اسرائیل در میان رؤسای‌جمهور آمریکا بود، و خودش هم به این موضوع افتخار می‌کرد.

بشیر ابو-منه

در واکنش به حملۀ آمریکا و اسرائیل، ایران همان کاری را انجام می‌دهد که همیشه گفته انجام خواهد داد: حمله به منافع آمریکا در منطقه، از جمله در کشورهای خلیج فارس. اهداف ایران در این جنگ چیست، و آیا حکومت ایران که در داخل کشور محبوبیت چندانی ندارد، دوام خواهد آورد؟

ژیلبر آشکار

اهداف ایران از گسترش جنگ به سراسر منطقه کاملاً روشن است و در واقع مدت‌ها پیش از آغاز حمله نیز در قالب تهدید بیان شده بود. در حقیقت این تقریباً تنها کارت نظامی ایران در برابر این یورش است: ایران، افزون بر بمباران اسرائیل و نیروهای آمریکایی در محدودۀ در دسترس خود، می‌کوشد چنان اختلالی در کشورهای خلیج فارس و صادرات نفت آن‌ها ایجاد کند که فشار قابل توجهی بر اقتصاد جهانی و بر خود این کشورها وارد شود؛ فشاری که آن‌ها را وادار کند به نوبۀ خود بر واشنگتن فشار بیاورند تا هرچه سریع‌تر این یورش متوقف شود.

اما دربارۀ بقای حکومت ایران، در حال حاضر هیچ چشم‌انداز قابل باوری برای سقوط آن نمی‌بینم. ممکن است پس از پایان جنگ دوباره خیزش مردمی علیه حکومت از سر گرفته شود، اما به سختی می‌توان تصور کرد که مردم در حالی که تهران زیر بمباران است به خیابان‌ها بیایند. و حتی اگر چنین کنند، در ایران نیروی اپوزیسیون سازمان‌یافته‌ای وجود ندارد که بتواند جمهوری اسلامی را سرنگون کند. خیزشی که در پایان سال گذشته در ایران آغاز شد، به بزرگ‌ترین اعتراضی تبدیل شد که ایران از زمان قیام سال ۱۹۷۹ در سرنگونی شاه به خود دیده است؛ ساختار حکمرانی ایران نشان داده که برای گذار از بحران‌های داخلی، رویکردی سختگیرانه برای کنترل اوضاع در پیش می‌گیرد. یکی از سناریوهای مورد بحث در تحلیل‌های سیاسی، امکان بروز اختلاف‌نظر میان بخش‌های مختلف نیروهای مسلح است؛ از جمله میان ارتش و سپاه پاسداران که هر یک دارای مأموریت‌ها و ساختارهای متفاوتی هستند. چنین سناریویی می‌تواند به درگیری‌های داخلی شبیه سوریه بینجامد. اما همین دقیقاً کابوس واشنگتن است، هرچند رؤیای شیرین اسرائیل محسوب می‌شود.

این موضوع نشان می‌دهد که چرا ترامپ بر تغییر از درون ساختار حکومت تأکید دارد و حتی به همکاری با «رهبران مذهبی»ای که با منافع آمریکا سازگار باشند چشم دوخته است. در حال حاضر به نظر می‌رسد حکومت ایران تصمیم گرفته با انتخاب مجتبی، پسر آیت الله خامنه‌ای، در مقام رهبر جدید، به تقابل ادامه دهد. این که در نهایت ترامپ به آنچه می‌خواهد خواهد رسید یا حکومت ایران بر موضع خود پافشاری خواهد کرد، در حال حاضر قابل پیش‌بینی نیست؛ هرچند نشانه‌های اولیه بیشتر به سمت پافشاری حکومت ایران بر مواضعش اشاره دارند.

بشیر ابو-منه

وضع کشور خودتان، لبنان، چگونه است؟ اسرائیل از هفتم اکتبر تاکنون بمباران آن را متوقف نکرده و حزب‌الله هم از نظر نظامی و سیاسی به‌شدت تضعیف شده و بخش زیادی از حمایتی را که هنگام جنگ با اسرائیل در سال ۲۰۰۶ داشت از دست داده است، به‌ویژه پس از آن‌که به نفع حکومت بشار اسد، در جنگ داخلی سوریه مداخله کرد. حزب‌الله به کدام سو می‌رود؟

ژیلبر آشکار

اسرائیل حزب‌الله را صرفاً نیرویی نیابتی از سوی تهران می‌بیند. اما حزب‌الله حزبی توده‌پایه نیز هست که همان ترکیب ایدئولوژیک تهران را نمایندگی می‌کند: ضدصهیونیسم، مخالفت با هژمونی آمریکا، فرقه‌گرایی شیعی و بنیادگرایی اسلامی. این بدان معناست که اسرائیل، همان‌طور که در یورش خود برای نابودی حماس عمل کرد، می‌کوشد حزب‌الله را نیز از میان بردارد؛ آن هم با ترکیبی از ضربات مستقیم – از جمله «قطع سر» رهبری این جنبش در پاییز ۲۰۲۴ – و با استفاده از راهبرد ضدشورش آزموده‌ای به نام «خشکاندن دریا»[۲۴]. منظور از این راهبرد آن است که به پایگاه اجتماعی‌ دشمن حمله شود تا آن پایگاه از او فاصله بگیرد و در نهایت حتی علیه او برگردد.

نسخۀ اسرائیلی این راهبرد به «دکترین ضاحیه»[۲۵] معروف است؛ نامی برگرفته از حومه‌های جنوبی بیروت (ضاحیه در عربی به معنای حومه است) که مملو از جمعیتی عمدتاً شیعه هستند و در جریان یورش اسرائیل به حزب‌الله در سال ۲۰۰۶ به‌شدت هدف حمله قرار گرفتند و بخش بزرگی از آن‌ها، همراه با دیگر مناطق شیعه‌نشین و حامی حزب‌الله در لبنان، ویران شدند. اکنون اسرائیل بار دیگر همین سیاست را علیه لبنان به کار گرفته است، آن هم حتی خشن‌تر از سال‌های ۲۰۰۶ یا ۲۰۲۴، با این هدف که نیروهای دولتی لبنان را وادار کند که حزب‌الله را مجبور به خلع سلاح کنند. پیش‌بینی اینکه همۀ این‌ها در نهایت چگونه پایان خواهد یافت دشوار است؛ زیرا تا حد زیادی به نتیجۀ حملۀ جاری به ایران بستگی دارد.

اجازه دهید در این باره به نکته‌ای پایانی نیز اشاره کنم. اسرائیل در جنگی که آن را حمله‌ای علیه حماس معرفی می‌کند، اما در عمل جنگی نسل‌کُشانه علیه غزه است، و نیز در یورش مرگبارش به لبنان با هدف قرار دادن حزب‌الله، در یکی از تلخ‌ترین تناقض‌های تاریخ خود، به شیوه‌ای عمل می‌کند که بسیار شبیه یکی از نخستین نمونه‌های تاریخی راهبرد «خشکاندن دریا» است: سرکوب فوق‌العاده خشن امپراتوری روم در قرن دوم میلادی علیه شورش یهودیان به رهبری شمعون بارکوخبا[۲۶].

گویی دولت صهیونیستی مشتاق است از همۀ کسانی که در تاریخ بر یهودیان ستم کردند، از دوران باستان تا قرن بیستم، تقلید کند و رفتاری مشابه را بر مردم خاورمیانه اعمال کند. «تقلید داروینی» صهیونیست‌ها از یهودستیزان – چیزی که بنیان‌گذار صهیونیسم سیاسی، تئودور هرتسل[۲۷]، آن را پیش‌بینی کرده بود – اکنون کاملاً تحقق یافته است.

  • ژیلبر آشکار، استاد ممتاز دانشگاه سواس (دانشکده مطالعات شرقی و آفریقایی) در دانشگاه لندن است. جدیدترین کتاب‌های او عبارتند از: جنگ سرد جدید: ایالات متحده، روسیه و چین از کوزوو تا اوکراین و فاجعه غزه: نسل‌کشی از منظر تاریخِ جهانی.
  • بشیر ابو-منه نیز در دانشکده ادبیات کلاسیک، انگلیسی و تاریخ در دانشگاه کنت تدریس می‌کند و از دبیران همکار مجله ژاکوبن است.

منبع:

Abu-Manneh, B. (2026, March 9). Middle East wars are still about oil and empire [Interview with Gilbert Achcar]. Jacobin. https://jacobin.com/2026/03/us-imperialism-mena-war-oil-economy

پانویس‌ها:

[۱] جنگ اول خلیج فارس (۱۹۹۱)؛ آغاز عملیات طوفان صحرا از سوی ائتلاف بین‌المللی برای آزادسازی کویت از اشغال ارتش عراق. م.

[۲] oil curse

[۳] Yalta Conference

[۴] USS Quincy

[۵] Dhahran

[۶] Aramco

[۷] Arabian American Oil Company

[۸] Alan Greenspan

[۹] فدرال رزرو یا Federal Reserve بانک مرکزی ایالات متحده است. م.

[۱۰] شِیل (shale) نوعی سنگ رسوبی لایه‌لایه است که در اعماق زمین قرار دارد. این سنگ‌ها حاوی نفت و گاز هستند، اما نفت و گاز داخل آن‌ها محبوس است و به‌راحتی مثل مخازن معمولی جریان پیدا نمی‌کند. م.

[۱۱] pivot to Asia

این راهبرد به معنای تغییر تمرکز و اولویت‌گذاری سیاست خارجی، دیپلماتیک، اقتصادی و نظامی ایالات متحده از خاورمیانه و اروپا به سمت آسیا و اقیانوسیه بود. دلیل اصلی این چرخش، رشد روزافزون قدرت اقتصادی و نفوذ ژئوپلیتیکی چین و اهمیت استراتژیک روزافزون این منطقه در سطح جهانی بود. م.

[۱۲] María Corina Machado

[۱۳] Delcy Rodriguez

[۱۴] old-new imperial doctrine

[۱۵] Donald Rumsfeld

[۱۶] Dick Cheney

[۱۷] gunboat diplomacy

[۱۸] General Dan Caine

[۱۹] John Mearsheimer

[۲۰] Stephen Walt

[۲۱] MAGA

[۲۲] Tucker Carlson

[۲۳] The Project for the New American Century

[۲۴] Drain the sea

[۲۵] Dahiya doctrine

[۲۶] Simon bar Kokhba

[۲۷] Theodor Herzl