انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

اخلاق تفاهم و عصر پیچیدگی: مروری برجایگاه دیالوگ در اندیشه ادگار مورن[۱] به مناسبت درگذشت او

در تاریخ اندیشه معاصر کمتر متفکری را می‌توان یافت که همچون ادگار مورن در مرز میان فلسفه، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی، نظریه سیستم‌ها، زیست‌شناسی، آموزش و اندیشه سیاسی حرکت کرده باشد. نگارنده سابقۀ آشنایی طولانی و عمیقی با وی ندارد و صرفا رویکردِ او در خصوصِ هویت انسانی و مسالۀ گفت‌وگو را دنبال کرده‌ام و در این یادداشت هم تلاش می‌کنم خوانش وی از موضوع و  مسالۀ « دیالوگ» در آثار و اندیشه‌های وی را تصویر کنم و پرسش‌های وی  در این حوزه را برجسته کنم. بخشی از کوشش جستار حاضر تبیین و  شاید واسازی مفهوم «دیالوگ» و «اصل دیالوژیک» در اندیشۀ مورن است؛ پروژه‌ای که صرفاً به یک توصیه اخلاقی یا تکنیک ارتباطی تقلیل نمی‌یابد، بلکه صبغه معرفت‌شناختی و هستی‌شناختی دارد.

مروری بر آثار مورن نشان می‌دهد؛ عمدۀکوشش وی بازسازی خودِ «شیوۀ اندیشیدن» است. پروژۀ عظیم او، که در مجموعه شش‌جلدی «روش» به اوج می‌رسد، پاسخی است به آنچه وی بحران بنیادین تمدن مدرن می‌دانست: گسست دانش‌ها، فروپاشی پیوند میان جزء و کل، و ناتوانی عقل مدرن در فهم پیچیدگی واقعیت. مورن در طول بیش از هشتاد سال فعالیت فکری کوشید نشان دهد که مشکلات بزرگ بشری اعم از جنگ و خشونت تا بحران زیست‌محیطی و فروپاشی تفاهم میان فرهنگ‌ها ریشه در نوعی «اندیشه ساده‌ساز» دارند که آنچه را به هم پیوسته است از هم جدا می‌کند و آنچه را چندبعدی است به یک بعد فرو می‌کاهد. از این منظر، مسئله پیوند و دیالوگ در آثار او صرفاً یک موضوع اخلاقی یا سیاسی نیست؛ بلکه در قلب پروژه معرفت‌شناختی او قرار دارد.

زندگی فکری و سیر تحول اندیشه مورن

ادگار مورن (۱۹۲۱–۲۰۲۶) در خانواده‌ای یهودی در پاریس متولد شد. تجربه اشغال فرانسه توسط آلمان نازی، مشارکت در جنبش مقاومت، مواجهه با فاجعه توتالیتاریسم و سپس فاصله گرفتن از ارتدوکسی مارکسیستی، در شکل‌گیری حساسیت فکری او نقش تعیین‌کننده‌ای داشت. آثار نخستین او تا پژوهش‌های جامعه‌شناختی دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، نشان می‌دهند که دغدغه اصلی او از آغاز فهم وضعیت تاریخی و انسانی مدرنیته بوده است. اما از دهه ۱۹۷۰ به بعد پروژه‌ای را آغاز کرد که به مهم‌ترین دستاورد نظری او تبدیل شد. تحول بزرگ فکری او در دهه ۱۹۷۰ و با حضور در «مؤسسه مطالعات زیست‌شناختی سالک» در کالیفرنیا رقم خورد؛ جایی که او با نظریه سیستم‌ها، سایبرنتیک و نظریه اطلاعات آشنا شد و هسته اولیه نظریۀ «اندیشۀ پیچیده» [۲]این پروژه در مجموعه «روش» صورت‌بندی شد؛ اثری که بسیاری آن را یکی از جامع‌ترین تلاش‌های قرن بیستم برای بازاندیشی مبانی معرفت می‌دانند. مورن معتقد بود که آموزش و پژوهش مدرن دانش را به حوزه‌های جداگانه تقسیم کرده‌اند و در نتیجه توانایی درک پدیده‌های پیچیده را از دست داده‌اند. در برابر این وضعیت، او از«اندیشه پیونددهنده»[۳] و «اندیشه پیوندبخش»[۴] دفاع می‌کند؛ اندیشه‌ای که وظیفه آن ایجاد پیوند میان دانش‌ها، زمینه‌ها و سطوح مختلف واقعیت است. با این حساب شاید بتوان گفت که «اندیشه پیچیده» نزد مورن یک اصلاح معرفتی است. در نگاهِ مورن شناخت هرگز بازتاب مستقیم واقعیت نیست، بلکه همواره نوعی ترجمه و بازسازی است که امکان خطا و توهم در آن وجود دارد. از این رو هر ادعای شناختی باید نسبت به محدودیت‌های خود آگاه باشد. این آگاهی از محدودیت شناخت، یکی از سرچشمه‌های اصلی رویکرد گفت‌وگویی اوست.

تفاوت ساختاری «دیالوگ» و «اصل دیالوژیک»

برای ورود دقیق به بحث، باید میان دو اصطلاح تفکیک قائل شد: «دیالوگ»  و «اصل دیالوژیک»

«اصل دیالوژیک»  در نگاه مورن یک اصل منطقی و معرفت‌شناختی است. مورن این واژه را بازسازی می‌کند تا نشان دهد چگونه دو منطق، دو اصل، یا دو پدیده که در ظاهر متعارض، متضاد و حذفی هستند، در عین حال بدون آنکه در یک سنتز نهایی (به سبک دیالکتیک هگلی) حل و محو شوند، با یکدیگر همکاری می‌کنند و مکمل هم هستند. به تعبیر مورن تعارض بعلاوه تکمیل‌کنندگی، اصل دیالوژیک را نتیجه می‌دهد. بارزترین نمونه آن، رابطه میان «نظم» و «بی‌نظمی» در سازمان عالم است که از دلِ تنش آنها، «سازمان‌یافتگی»[۵] متولد می‌شود و «دیالوگ» تجسّم عملی، اخلاقی و ارتباطیِ این اصل در ساحتِ روابط انسانی، میان‌فرهنگی و سیاسی است. مورن با هفت اصل خود که در ادامه به آن خواهیم پرداخت  از جمله اصل هولوگراماتیک (که کل در جزء و جزء در کل است) و اصل خود-بوم‌-سازمان‌دهی نشان می‌دهد که حیات بشر در تنش خلاق میان قطب‌های متضاد (عقل/عاطفه، فرد/جامعه) استمرار دارد. ذهن پیچیده‌اندیش برخلاف ذهن مانوی، نمی‌کوشد یکی از دو قطب را به نفع دیگری سلاخی کند.

در بسیاری از تفسیرها، مفهوم «دیالوژیک» صرفاً یک اصل نظری تلقی می‌شود؛ اما در واقع این اصل پیامدهای مستقیم معرفتی، اخلاقی و سیاسی دارد. اگر واقعیت خود از تنش میان اضداد تشکیل شده باشد، هیچ دیدگاهی نمی‌تواند مدعی تصاحب کامل حقیقت باشد. از این رو گفت‌وگو دیگر یک فضیلت فرعی نیست؛ بلکه شرط امکان شناخت می‌شود. ذهنی که قادر به گفت‌وگو با دیگری نیست، در حقیقت قادر به مواجهه با پیچیدگی واقعیت نیز نیست.

به همین دلیل مورن بارها از خطر «مانویت»[۶] سخن می‌گوید؛ یعنی گرایشی که جهان را به خیر مطلق و شر مطلق تقسیم می‌کند. از نظر او، مانویت سیاسی و فرهنگی یکی از بزرگ‌ترین موانع فهم متقابل است. او تصریح می‌کند که گفت‌وگو تنها زمانی ممکن است که طرفین یکدیگر را به عنوان سوژه‌هایی دارای کرامت و حقوق برابر به رسمیت بشناسند و گفت‌وگو بر پایه برابری شکل می‌گیرد. مورن با تکیه بر اصل دیالوژیک، خطر «مانویت جدید» را گوشزد می‌کند؛ همان تمایل کوری که جهان را به قطب‌های صلبِ خیر و شر تقسیم کرده و دگراندیش را «اهریمن» می‌سازد. از نظر او، دیالوگ یک فضیلت لوکس یا فرعی و حاشیه‌ای در مناسبات انسانی نیست؛ بلکه «شرطِ امکانِ شناخت» است و اگر بخواهیم یک گام این سخن را امتداد دهیم باید گفت: «شرطِ امکانِ شناختِ دیگری». کسی که قادر به گفت‌وگو با دیگری نیست، جهان را ساده‌سازی کرده و در چاه توهمِ کل‌گراییِ کاذب سقوط کرده است. و البته این مطلب نشان می‌دهد که گفت‌وگو برای مورن رابطه‌ای مبتنی بر برابری و شناسایی متقابل است که البته این‌ سخن‌ هم حرف نویی نیست و هم اینکه ممکن است دیالوگ را به ورطۀ اتوپیااندیشی بیندازد چرا که شرایط برابرِ گفت‌وگویی در جهانِ واقعی امری‌است ناپیدا و شاید آرمانی. در واقع در اینجا یک پرسش انتقادیِ جدی رخ می‌نماید: آیا دعوت مورن به دیالوگِ مبتنی بر برابری و به‌رسمیت‌شناسی متقابل، به ورطه یک اتوپیای رمانتیک و غیرعملی نمی‌افتد؟ در جهانی که ساختارهای قدرت، نابرابری‌های سیستماتیک و هژمونی ثروت، امکان گفت‌وگوی برابر را سلب کرده‌اند، این ایده چقدر واقع‌بینانه است؟

اما شاید بتوان از دل اندیشۀ مورن پاسخ این نقد را چنین ساخته و پرداخته کرد که پاسخ مورن به این چالش، نه یک خوش‌بینی ساده‌لوحانه، بلکه نوعی «امیدِ بدون اتوپیا» بدون و «کوزموفولیت‌گراییِ تراژیک» است. مورن به خوبی از وجود نیروهای مخرب، خشم و نابرابری آگاه است. اتفاقاً به همین دلیل است که او دیالوگ را یک «نبرد سهمگین معرفتی و اخلاقی» می‌داند، نه یک وضعیت طبیعیِ پیش‌فرض. از نظر او، دیالوگ در بستر ناپایداری و عدم‌قطعیت رخ می‌دهد؛ یعنی ما هرگز شرایط ایده‌آل و استریل برای گفت‌وگو نخواهیم داشت، بلکه باید در درون و علیرغمِ عدم‌قطعیت و نابرابری، کانال‌های تفاهم را حفر کنیم. این یک مقاومت اخلاقی در برابر فروپاشی است. یعنی همچنان که برابری را شرط دیالوگ میدانیم. در جست‌وجوی خودِ همین اصل دیالوگ را آغاز می‌کنیم تا این شرط را بجوییم و تثبیت کنیم.

اصول اندیشه پیچیده و جایگاه اصل گفت‌وگویی

در ادبیات مربوط به مورن معمولاً از هفت اصل بنیادین اندیشه پیچیده سخن گفته می‌شود:اصل سیستمی یا سازمانی[۷] ، اصل گفت‌وگویی [۸]، اصل بازگشتی [۹]، اصل هولوگراماتیک [۱۰]، اصل خود-بوم-سازمان‌دهی  [۱۱]، اصل عدم‌قطعیت و ناتمامیت شناخت  [۱۲]، اصل بازگرداندن شناسنده به درون شناخت [۱۳]. این اصول در مجموع تلاشی برای فهم واقعیت به مثابه شبکه‌ای از روابط، بازخوردها، وابستگی‌های متقابل و تنش‌های خلاق هستند.

در میان این اصول، «اصل گفت‌وگویی» از جایگاهی ممتاز برخوردار است. این اصل بیان می‌کند که واقعیت از عناصر متعارضی تشکیل شده است که هم‌زمان مکمل، رقیب و وابسته به یکدیگرند. نظم و بی‌نظمی، فرد و جامعه، عقل و عاطفه، وحدت و کثرت، زندگی و مرگ، نمونه‌هایی از این وضعیت‌اند. اهمیت اصل گفت‌وگویی در آن است که برخلاف منطق‌های تقلیل‌گرا، نمی‌کوشد یکی از دو قطب را حذف کند. همچنین برخلاف برخی قرائت‌های دیالکتیکی، هدف آن حل کامل تضاد در یک سنتز نهایی نیست؛ بلکه حفظ تنش خلاق میان اضداد است. شناخت واقعی زمانی پدید می‌آید که ذهن بتواند همزمان دو امر ظاهراً ناسازگار را در یک افق فهم نگه دارد.

در جلد پنجم « روش» با عنوان «انسانیت انسانیت»[۱۴]، مورن به یکی از مهم‌ترین پرسش‌های فلسفی خود می‌پردازد: انسان چیست؟ پاسخ او نه زیست‌شناختی صرف است و نه جامعه‌شناختی صرف. انسان موجودی است که همزمان یگانه و مشترک، فردی و جمعی، زیستی و فرهنگی است. هویت انسانی تنها در تنش میان این ابعاد فهم می‌شود. از همین جا مفهوم «هویت انسانی» و سپس «هویت زمینی» شکل می‌گیرد. مورن استدلال می‌کند که انسان‌ها با وجود همه تفاوت‌های قومی، دینی، زبانی و فرهنگی، در یک سرنوشت مشترک سیاره‌ای سهیم‌اند. آموزش آینده باید این هویت زمینی را به رسمیت بشناسد. ایدۀ « نجاتِ خانۀ مشترک»[۱۵]یا «خانه مشترک زمینی» یکی از مهم‌ترین ابعاد اندیشه متأخر مورن است. او معتقد است که بحران‌های زیست‌محیطی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در نهایت ابعاد مختلف یک بحران واحد سیاره‌ای هستند. انسان‌ها بیش از آنکه اعضای ملت‌های جداگانه باشند، اعضای یک اجتماع سرنوشت مشترک‌اند. از این منظر، آینده بشر نه از طریق سلطه یک هویت بر هویت دیگر بلکه از طریق شکل‌گیری آگاهی سیاره‌ای امکان‌پذیر است. مورن در نوشته‌های مرتبط بایونسکو بارها از « خانۀ مشترکِ ما» سخن گفته و بر ضرورت بازاندیشی آینده مشترک بشر تأکید کرده است.

تفاهم؛ یکی از ضرورت‌های آینده بشریت

در کتاب «هفت درس پیچیده برای آموزش آینده»[۱۶]، مورن یکی از مهم‌ترین وظایف آموزش را «آموزش تفاهم» می‌نامد. از نظر او جهان معاصر از کمبود اطلاعات رنج نمی‌برد؛ بلکه از کمبود فهم رنج می‌برد. انسان‌ها بیش از هر زمان دیگری درباره یکدیگر اطلاعات دارند، اما کمتر از گذشته یکدیگر را می‌فهمند. تفاهم نزد مورن صرفاً به معنای توافق نیست. تفاهم توانایی دیدن جهان از منظر دیگری، درک زمینه‌های تاریخی و فرهنگی او و تشخیص پیچیدگی هویت انسانی است. او معتقد است که بخش بزرگی از خشونت‌های سیاسی و تمدنی محصول فقدان فهم متقابل است. به همین دلیل آموزش تفاهم را یکی از ضروری‌ترین دانش‌های آینده بشر می‌داند.

شاید مفاهیمی همچون روش، فهم، دیالوگ  و… نام فیلسوف دیگر هم‌عصر وی یعنی گادامر را نیز یادآور شود.   هرچند مورن مستقیماً در سنت هرمنویتیکی گادامر قرار نمی‌گیرد، اما شاید میان آن دو همگرایی‌های مهمی وجود دارد. هر دو متفکر مخالف تصور پوزیتیویستی از حقیقت‌اند و هر دو بر تاریخ‌مندی شناخت تأکید می‌کنند. در هر دو دستگاه فکری، حقیقت چیزی نیست که یک‌بار برای همیشه در اختیار سوژه قرار گیرد؛ بلکه در فرآیند گشوده فهم پدیدار می‌شود. با این حال، تفاوت مهم آن‌ها در این است که گادامر مسئله را عمدتاً از منظر هرمنویتیک و سنت بررسی می‌کند، در حالی که مورن آن را در چارچوب نظریه پیچیدگی، عدم‌قطعیت و میان‌رشتگی صورت‌بندی می‌کند. می‌توان گفت که اگر گادامر از «ذوب افق‌ها»[۱۷]سخن می‌گوید، مورن از «دانش پیونددهنده» سخن می‌گوید؛ اما هر دو در برابر جزم‌اندیشی معرفتی قرار می‌گیرند. مورن برخلاف گادامر که بیشتر در افق زبان و تاریخ حرکت می‌کند، افق خود را به زیست‌شناسی، فیزیک جدید و اکولوژی بسط می‌دهد تا نشان دهد تفاهم، یک ضرورت بیولوژیک-سیاره‌ای برای بقای گونه انسان است.

اسلام‌ستیزی، یهودی‌ستیزی و نقد سیاست هویت

مواضع سیاسی مورن نیز با منطق گفت‌وگویی اندیشه او سازگار است. او بارها نسبت به چرخه متقابل اسلام‌هراسی و یهودستیزی هشدار داده است. از نظر او هر دو پدیده از یک منطق مشترک تغذیه می‌کنند: فروکاستن انسان‌های متکثر به هویت‌های بسته و کلی. چنین نگرشی امکان فهم متقابل را از میان می‌برد و به بازتولید نفرت می‌انجامد. راه برون‌رفت از این چرخه نه حذف هویت‌ها بلکه فهم پیچیدگی آن‌هاست. در همین چارچوب باید نقدهای او نسبت به سیاست‌های دولت اسرائیل را فهمید. مورن میان یهودیت، هویت یهودی و سیاست‌های دولت اسرائیل تمایز قائل می‌شود. او ضمن مخالفت صریح با یهودی‌ستیزی، از برخی سیاست‌های اسرائیل در قبال فلسطینیان انتقاد کرده و بر ضرورت به‌رسمیت‌شناختن رنج متقابل تأکید داشته است. در اینجا نیز اصل دیالوژیک نقش محوری دارد: هیچ رنجی نباید به بهای نادیده گرفتن رنج دیگری فهم شود.

شاید اگر بخواهیم سهم اصلی مورن را در فلسفه گفت‌وگو در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت که: او بیش از آنکه نظریه‌پرداز گفت‌وگو باشد، نظریه‌پرداز شرایط «امکان گفت‌وگو» و فیلسوفِ شالوده‌شکنی از موانع گفت‌وگو است. پروژه اندیشه پیچیده او نشان می‌دهد که گفت‌وگو صرفاً یک کنش ارتباطی نیست، بلکه نتیجه نوعی معرفت‌شناسی است؛ معرفت‌شناسی‌ای که محدودیت شناخت، چندلایگی هویت، وابستگی متقابل انسان‌ها و حضور دائمی عدم‌قطعیت را به رسمیت می‌شناسد. در این معنا « اصل دیالوژیک» نه فقط یکی از اصول اندیشه پیچیده، بلکه قلب تپنده آن است. دیالوگ نزد مورن هنر زیستن با تفاوت، اندیشیدن در دل تناقض و حفظ وحدت بدون نابود کردن کثرت است. در جهانی که بیش از هر زمان دیگری گرفتار قطبی‌سازی‌های ایدئولوژیک و فرهنگی شده است، در عصرِ الگوریتم‌ها، قطبی‌شدن‌های حاد ایدئولوژیک، و بازگشت ناسیونالیسم‌های کور، اندیشه مورن پادزهری است در برابر ساده‌سازی و دعوتی است به یک «مقاومت فکری» جهت حفظ کرامت انسانی در خانۀ مشترکِ زمینی‌مان. با این توضیحات شاید بتوان اندیشه مورن را می‌توان یکی از غنی‌ترین بنیان‌های نظری برای فلسفه گفت‌وگوی اجتماعی معاصر دانست.

طرفه آنکه مورن انسان را ترکیبی از عقل و جنون می‌داند و درست  در سالِ ۲۰۲۶ از دنیا رفته‌است که جهان در آمیزۀ پررنگی از پوپولیسم، جنون، فاشیسم، ظهور تکنولوژی و تهدیدهایی برای انسان و طبیعت به سر می‌برد. آیا می‌توان از این منظر از [تفکرِ] مورن پرسید که در عصر فوران پوپولیسم و سیاست‌های هویت‌محورِ عاطفی در سراسر جهان، چگونه می‌توان تفاهمی برقرار کرد که در آن سهم «امر عاطفی و جنون‌آمیزِ بشر» به رسمیت شناخته شود، اما این امر به فاشیسم و طردِ دگراندیشان نینجامد؟ و یا پرسید که با توجه به تز «هویت زمینی» مورن، آیا زمان آن فرا نرسیده است که مفهوم دیالوگ را از انحصار مناسبات «انسان با انسان» خارج کرده و به یک دیالوگ دیالوژیک میان «انسان و طبیعت/موجودات غیرانسانی» دست یابیم؟ آموزش آینده چگونه می‌تواند این چرخش  را در بطن خود بگنجاند؟

 

[۱] Edgar Morin

[۲] Complex Thought

[۳] Connecting Thought»

[۴] Reliant Thought

[۵] Organisation

[۶] Manichaeism

[۷]  Systemic or Organizational Principle

[۸] Dialogic Principle

[۹] Dialogic Principle

[۱۰] Hologrammatic Principle

[۱۱] Auto-Eco-Organization Principle

[۱۲] Principle of Uncertainty and Incompleteness

[۱۳] Reintroduction of the Knowing Subject into Knowledge

[۱۴] Humanity of Humanity

[۱۵] Homeland Earth

[۱۶] Seven Complex Lessons in Education for the Future

[۱۷] fusion of horizons