لیلا ابو لغد استاد انسانشناسی و مطالعات زنان دانشگاه کلمبیا است. او شهرت خود را از پدر معروف (ابراهیم ابو لغد) یا همسر سرشناسش (تیموتی میچل) کسب نکرده است، بلکه کارهای بیشمار و ارزنده او در خلال ۳۰ سال گذشته در حوزه زنان مسلمان و خاورمیانه اعتبار کمنظیری برایش فراهم آورده است، مخصوصاً سه مردمنگاری او از زنان مصر (احساسات پوشیده، نوشتن از دنیای زنان و نمایشهای ملیت) که به آثار پراهمیتی در این حوزه بدل شدهاند. آخرین کتاب او به نام «آیا زنان مسلمان به نجاتدهنده نیاز دارند؟» در اکتبر سال جاری به بازار خواهد آمد. تابستان امسال را در انگلستان بود که از طرف «انسانشناسی و فرهنگ» با او گفتگویی اینترنتی انجام دادیم و از وی تقاضا کردیم، با توجه به اینکه یکی از اهداف ما، آوردن انسانشناسی ایران از خارج مرزها به درون کشور است، دیدگاهها و نقطهنظرات خود را در مورد مراکز مطالعات خاورمیانه و انسانشناسی و … با ما در میان بگذارد. خانم ابو لغد نیز، پاسخهای تفصیلی خود را همراه عکسی ضمیمه کرد که به گفته خودش در آن شال مخصوصی را پوشیده و این شال آبیرنگ ایران را به یاد او میآورد. گفتگوی ما را در زیر میخوانید:
احسان لرافشار: در مورد مراکز مطالعات خاورمیانه در ایالات متحده چه فکر میکنید؟ منافع و مضار احتمالی آنها را در چه میبینید؟ آیا شما آنها را موفق ارزیابی میکنید؟ آیا همتایان محلی آنها را در کشورهای خاورمیانه میشناسید؟ فکر میکنید عمدهترین نقاط ضعف این مراکز در کشورهای خاورمیانه چیست؟ کدام مرکز میتواند یک الگوی مناسبی باشد؟
نوشتههای مرتبط
لیلا ابو لغد: مراکز مطالعات خاورمیانه در ایالات متحده بیرون از حوزه مطالعات منطقهای که بوسیله دولت در خلال جنگ سرد ایجاد و حمایت مالی میشدند، بهوجود آمدند؛ چرا که دانشگاهها مدعی بودند که متخصصانی نیاز دارند که به سیاستهای ایالات متحده منتقد باشند. اما این مراکز از زمان تأسیسشان در دهه ۱۹۶۰ به سرعت تغییر کردند. به عنوان یک تحلیل خوب، من همه را به بررسی جامعی که تیموتی میچل انجام داده ارجاع میدهم.
https://blogs.cuit.columbia.edu/tm2421/files/2018/01/Szanton-ed-Middle-East-in-Soc-Sci.pdf
امروزه این مراکز به نسبت تاریخ مؤسسه و دانشگاهی که این مؤسسه در آن قرار گرفته و نیز همچنین ترکیب اعضای هیئت علمی متخصص خاورمیانه در آن دانشگاه، با هم متفاوتند. بسیاری از آنها را میتوان عالی توصیف کرد. آنها یک مکان پژوهشی جدی برای مطالعات منطقهای فراهم میکنند تا اینکه صرفاً به سخنرانیهای سطحی در باب مسائل جهانی بپردازند. همچنین آنها میکوشند تا از ارزش دانش تاریخی و فرهنگی، و مطالعات زبانی، در بافتی که در آن رشتههایی مثل اقتصاد و علوم سیاسی با ارائه مدلهای ذهنی و تئوریهایی با مختصات هژمونیک غالبند، دفاع کنند.
بهجز یکسری استثنائات، این مراکز واحدهای پژوهشی و مستقلی هستند و نسبت به آنچه که قبلاً بودند، از نظر سیاسی منتقدتر. آنها سنگرهایی هستند در برابر موج عظیم نادیده گرفته شدن و پیشداوری در مورد خاورمیانه که توسط جریان رسانهای ایجاد شده، چرا که آنها پژوهش جدی را با اتکاء بر متخصصان منطقهای در زبان و تاریخ تشویق میکنند. آنها همچنین بهدلیل منابع مالی که دریافت میکنند، برخی حمایتها برای استادان و دانشجویان فراهم میکنند. از این منظر، آنها یک صدای منحصربهفرد در برابر هژمونی هستند.
دو خاطره میتواند به شما یک تصویر از اینکه چگونه مراکز مطالعات خاورمیانه از زمانی که من وارد این حوزه شدم ـ از حدود بیش از ۳۰ سال قبل ـ تغییر کردهاند، ارائه بدهد. به خاطر میآورم که بهعنوان یک دانشجوی تحصیلات تکمیلی در کمبریج (شهری که در آن دانشگاه هاروارد در ایالت بوستون واقع شده) در جلسات متعددی که بوسیله جمعی که خود را آلترناتیو انتقادی گروههای مطالعات خاورمیانه میدانستند و بعداً MERIP را بنیانگذاری کردند و اکنون به عنوان Middle East Report شناخته میشوند، شرکت میکردم. آنها درک کرده بودند که این فیلد بوسیله افرادی که تمایلات شرقگرایانه دارند و نیز صهیونیستها کنترل شده و آنها عموماً نگاه همدلانهای به منطقه و مردم آن، حداقل نسبت به نیروهای پیشرو، نداشتهاند. من همچنین به خاطر میآورم که پدرم که استاد علوم سیاسی بود، به بنیانگذاری سازمانی که آن هم بهعنوان یک آلترناتیو دیگر گروههای مطالعات خاورمیانه عمل میکرد و بعداً به عنوان سازمان فارغالتحصیلان عربی-آمریکایی نامیده شد، کمک کرد. این دقیقاً بعد از جنگ ۱۹۶۷ و زمانی بود که او و دیگران فضای خصومت عمیق در ایالات متحده و تبانی دانشگاهیان در این خصومت فراگیر نسبت به اعراب را دریافته بودند. بعدها، وقتی که دوستش، ادوارد سعید، شرقشناسی را منتشر کرد، ما نهایتاً نامی برای این ارتباط تنگاتنگ بین قدرت و دانش یافتیم.
اما بنا به برخی دلایل، در واقع در طی ۲۵ سال گذشته، انجمن مطالعات خاورمیانه آمریکای شمالی، کل مجموعه مطالعات خاورمیانه در ایالات متحده، کمتر با دولت و صهیونیستهایی که این حوزه را در دهههای ۵۰، ۶۰ و ۷۰ در کنترل داشتند، در یک جبهه قرار گرفته است. یک شاخص نمایانگر این وضعیت این است که میبینیم چگونه بسیاری از آنهایی که در گروههای آلترناتیو حضور داشتند، به عنوان رؤسای انجمنها و دپارتمانهای مطالعات خاورمیانه برگزیده شدند. من همچنین فکر میکنم که این حوزه هر چه بیشتر بر روی پژوهشگرانی از خاورمیانه گشوده شده است، که با خودشان دانشها و تجربیات جدیدی میآورند.
شاخص دیگر برای موفقیت این تحول، مسئله «واکنش متقابل» میباشد: چند سال پیش یک سازمان جدید مرموزی به نام انجمن مطالعات خاورمیانه و آفریقا (Association for the Study of the Middle East and Africa) ناگهان ظهور کرد که بروشور خوش و آبورنگی داشت و به نظر میرسید که از منبع مالی خوبی برخوردار است (آنها کمکهای مالی برای حضور دانشجویان ارائه کرده بودند). به نظر میرسید که تلاش دارند تا با انجمن مطالعات خاورمیانه رقابت کنند. یک نگاه سرسری بر شورای علمی تمایلات سیاسی آنها را نمایان میکرد: در بین آنها سالخوردگانی بودند که به حمایت غلیظ از اسرائیل، ارتباط تنگاتنگ با واشنگتن و داشتن نگرش منفی نسبت به اسلام و اعراب و سایر ملل خاورمیانه شناخته شده بودند. در بین آنها نامهایی همچون برنارد لوئیس، فوآد عجمی و یک پژوهشگر اسرائیلی که ادعا کرده بود مشاور مناخیم بگین بوده است، وجود داشت. اظهار نظر آنها درباره آزادی آکادمیک در صفحه اول وبسایتشان به طنزی میماند که نشان میدهد چگونه صهیونیستها به روش کریهی میخواهند مباحث آکادمیک و صدای اندیشمندان فلسطینی را خاموش کنند. برای یک تحلیل بینظیر درباره چالشهای واقعی پیش روی «آزادی آکادمیک» در مطالعات خاورمیانه، این رساله را که اخیراً گروهی از انسانشناسان جوان و باهوش تهیه کردهاند، توصیه میکنم:
Abowd, T. P., Barnes, J., & Task Force on Middle East Anthropology. (2012). Academic freedom and professional responsibility: a handbook for scholars and teachers of the Middle East. Taskforce on Middle East Anthropology.
بهدلیل آنکه زمینههای سیاسی در کشورهای خاورمیانه بسیار متفاوتند، من تصور نمیکنم که کارکرد مراکز و انجمنهای مطالعات خاورمیانه در همهجا میتواند احتمالاً به همان شکلی باشد که در ایالات متحده یا اروپا بوده است. شما نه در برابر نادیده انگاشته شدن عمیق به پا خاستهاید و نه در برابر خودِ پیشداوریهای غربیها را نسبت به ایرانیها، اعراب یا ترکها میبینید. به نظرم شما بیشتر به این نیاز دارید که در مورد اینکه چرا یا چگونه مطالعات خاورمیانه را در ایران توسعه بدهید، بیندیشید. به چه اشخاصی نیاز دارید دست پیدا کنید؟ و چه امیدی را میخواهید برای خودتان بهعنوان پژوهشگر یا برای آحاد جامعه محقق کنید؟
من گمان میکنم این مراکز میتوانند سه کارویژه متفاوت داشته باشند. اول اینکه اینها میتواند مکانهایی برای فکر و تحقیق مستقل فراهم کنند. نه تنها متصل به حکومتها و دستگاههای سیاسی نباشند، که حتی در پارهای موارد مشی انتقادی هم داشته باشند یا حداقل اینکه بستری برای بحث، مطالعه و گفتگو ایجاد کنند. ثانیاً، مراکز مطالعات خاورمیانه میتوانند از نظر محلی مفید باشند، البته اگر پژوهش جدی را تشویق کنند (نه از طریق عقد قرارداد تحقیقاتی با سازمانهای بینالمللی، ملی و یا غیردولتی) و مطالعه بینرشتهای تاریخ، فرهنگ و جامعه را در برابر موج عظیم ارزشزدایی از دانش علمی اجتماعی و انسانی که دانشگاههای محدوده خاورمیانه را به نفع تخصصگرایی و رشتههای فنی در برگرفته، ارتقا ببخشند. و نهایتاً من فکر میکنم اینها میتوانند بهعنوان پلی برای تبادل نظر بین ایرانشناسان بومی و خارجی در جهت منتفع ساختن هر دو از طریق تبادل دانش و روش و نظریهپردازی به کمک یکدیگر عمل کنند.
من فکر نمیکنم که مدلهایی که در حال حاضر در خاورمیانه وجود دارند، آنهاییاند که میتوانند در هر جایی مورد الگوبرداری قرار بگیرند. تنها مراکزی را که من میشناسم، آنهاییاند که در دانشگاه آمریکایی قاهره و دانشگاه آمریکایی بیروت واقعاند. آنها بیشتر به دانشجویان خارجی که میخواهند منطقه را مطالعه کنند، سرویس میدهند. این دانشجویان آموزش خوبی پیدا میکنند و آن مراکز از کادر علمی خوبی برخوردارند. اما من فکر نمیکنم اینها بتوانند الگوهایی برای بیشتر موقعیتها یا دانشگاههای ملی با حوزه عمل ملی باشند.
لرافشار: در مورد چشمانداز انسانشناسی در خاورمیانه چه فکر میکنید؟ کدام بخش از انسانشناسی باید تقویت شده و بیشتر مورد توجه قرار گیرد؟ اگر بخواهید یک دستورکار پژوهشی برای انسانشناسان بومی تعیین کنید، آن چه میتواند باشد؟ چگونه انسانشناسی میتواند با مشکلات بنیادین منطقه برخورد کند؟
لیلا ابو لغد: نه، در صلاحیت من است که دستورکار برای کسی تعیین کنم و نه من فکر میکنم که برای انسانشناسی نقشی در مواجهه با «مشکلات بنیادین» تعریف شده است. انسانشناسی محصول پژوهش و یک رشتهای است که راه خاص خود را برای فهم جهان داراست. البته این علوم انسانی است که تاریخ به غایت طوفانی در رابطه با جهان غیرغربی داشته است. با استعمار غربی همراه بوده و مسئله سنتیاش تفاوت فرهنگی است که خودِ غربی را به عنوان هنجار در نظر میگیرد. این یک چالش برای انسانشناسان برخاسته از جهان غیرغربی است. حتی چالشی است که در روششناسی ما و در رابطه با تئوریهای انعکاسی و التزام مداوم به گسترش تصور کار میدانی هم شناسایی شده است. در کشورهای سوسیالیستی، قومشناسی ابزاری در دست دولت بود برای راهبری اقلیتهای قومی، که معمولاً به عنوان کودن و غیرمدرن به آنها نگریسته شده بود. این نمیتواند به عنوان یک مدل برای انسانشناسی معاصر در خاورمیانه که دربرگیرنده سنتهای غنی ملی است، قرار بگیرد.
به نظر من پرسش مناسب برای شما در ایران این است که چطور میتوان مردمنگاری ـ انسانشناسی خوب و مبتنی بر کار میدانی طولانیمدت در باره جایی که شما مزیت دسترسی آسان به آن و دانش عمیق زبانی و فرهنگی از آن دارید ـ انجام داد که در عین حال که برای مخاطب بومی جامعه ایران فرهنگ و سیاست را کنار گذاشته، بتواند در نظریهسازی بینالمللی درون و برون انسانشناسی مشارکت داشته باشد.
ایران یک کشور فوقالعاده پیچیده با طیف وسیعی از طبقات، زیستجهانها و مناطق است. پیکربندی خاصی از قدرت و اخیراً درهمتنیدگی بنیادین سیاست و مذهب در آنجا وجود دارد. مطالعات ارزشمند خوبی مبتنی بر کار میدانی دقیق انجام شده است. ملیگرایی و ناخرسندیها از آن، تقابلها درباره مدرنیته، سیطره اخلاقگرایی اسلامی، انقلابی که اقتصاد سیاسی مناطق شهری و روستایی، صور فرهنگی، اشکال خشونت سیاسی و سیستم قضایی و همه و همه را متحول کرد، سنتهای شعری و آیینهای یادوارهای که زندگی را مشحون میسازند، همه اینها موضوعاتی غنی برای روشهای خاص انسانشناسی جهت فهم معنا و پویایی حیات اجتماعی است. چگونه قدرت اجتماعی و فرهنگی کار میکند؟ چگونه میدانهای فرهنگی همپوشانی میکنند؟ چگونه نهادهای دولت، بهداشت و مسجد انواع خاص سوژه و سوبژکتیویتی را بازتولید میکنند؟ آیا خط فاصل بین سکولار و مذهبی معنیدار است؟ اینها سؤالات بزرگی است که انسانشناسان ایرانی میتوانند مورد مداقه قرار دهند و در حقیقت دارند به آنها میپردازند. آنچه که من فکر میکنم انسانشناسان در آن برتری دارند، این است که در برابر کسانی که تجارب و دیدگاههایشان را به اشتراک نمیگذارند، گشودگی دارند. مطمئناً این خیلی ضروری و شاید هم در ایران نادر باشد. در تجربه شخصی من در مصر، بهویژه زمانی که داشتم در مورد رسانه و سریالهای تلویزیونی کار میکردم، احساس کردم که من وظیفه دارم تا با پیشفرضهای طبقاتی تحصیلکردههای شهری مقابله کنم. شاید به همین دلیل است که انسانشناسان کارهای بهتری در جوامع طبقاتیشده، چندفرهنگی و بعضاً «چندقطبی از لحاظ سیاسی» انجام میدهند.
لرافشار: در صورت امکان آخرین کتابتان درباره زنان مسلمان را برای مخاطب ایرانیتان تشریح کنید؟ آیا از اطلاعاتی که توسط محققان ایرانی داخل کشور تولید شده، در کتابتان استفاده کردهاید؟
لیلا ابو لغد: در تازهترین کتابم ـ آیا زنان مسلمان به نجاتدهنده نیاز دارند؟ ـ من بر روی جهان عرب تمرکز میکنم، بهویژه مصر و فلسطین. این بدین دلیل است که من کار میدانیم را آنجا انجام دادم و طبعاً احساس میکنم که دانش صمیمانه و نزدیکی از زندگی زنان آنجا دارم. بهدلیل آنکه هیچگاه در ایران نبودهام، نمیتوانم با همان اطمینان در مورد زنان ایرانی حرف بزنم.
با این همه، من همیشه کارهای پژوهشگران ایرانی که در مورد زنان، جنسیت و فمینیسم مینویسند را دنبال کرده و از آنها آموختهام.
شما بسیار خوشبختید که برخی از بهترین تاریخنگاران و انسانشناسان خاورمیانهای را دارید که در مورد ایران کار میکنند. در کار آموزشی و فکریام، من بر کار محققان فمینیست ایرانی زیادی تکیه دارم. به عنوان مثال، در درس «زنان و سیاستهای جنسی در جهان اسلام» ما کار درخشان افسانه نجمآبادی درباره تاریخ جنسیت و ملیگرایی و حذف سکولاریسم در ایران را میخوانیم. در برخی دیگر از درسهایم، کار دیگر الهامبخش او در باره ترانسسکسوالها را برای مطالعه تعیین میکنم. من کار آرزو اوصانلو درباره توسعه آگاهی حقوقی تحت سیستم حقوقی دوگانه مدنی-اسلامی را بسیار مهیج یافتم. من به دانشجویانم خاطرات شهلا طالبی را معرفی میکنم که به آنها بینش عمیقی میدهد. من معمولاً در کلاس یک بحث دوطرفه درباره اسلام و فمینیسم برگزار میکنم که در یک طرف کارهای اولیه زیبا میرحسینی خوانده میشود و در طرف دیگر کارهای هایده مقیسی. این مربوط به قبل از پا گرفتن فمینیسم اسلامی، به همراه «مساوات»، سازمان بینالمللی که در بنیانگذاری آن زیبا میرحسینی کمک کرد و در مورد آن من در کتاب جدیدم نوشتهام، میباشد. من همچنین کتاب علی شریعتی «فاطمه فاطمه است» را نیز در لیست تکالیف دانشجویان قرار میدهم، بهدلیل اینکه من فکر میکنم این کتاب یک تصویر شگفتانگیز از زنان ـ به عنوان الگوهای ستیزهگر که بوسیله مسئولیت فردی تعریف شدهاند ـ ارائه میدهد، که دانشجویان را وامیدارد که با ایده آنکه ایمان باید برتر از مصرفگرایی باشد و زن میتواند در رشتههای خویشاوندی تعریف شود و با این همه «فرد» باقی بماند، مواجه شوند. من همچنین آنچه را که یکی از بهترین مستندهای تاکنون ساخته شده میدانم، یعنی طلاق به سبک ایرانی زیبا میرحسینی را در کلاسهایم نمایش میدهم. در واقع، زمان کافی وجود ندارد که همه کارهای بینظیری که توسط انسانشناسان و تاریخنگاران ایرانی یا ایرانیتبار انجام شده را در کلاس بحث کنیم.
کتاب جدیدم ـ آیا زنان مسلمان به نجاتدهنده نیاز دارند؟ ـ آن چیزی است که من در خلال دهه گذشته بر آن کار کردهام و خوشحالم که در اکتبر توسط انتشارات دانشگاه هاروارد منتشر خواهد شد. این اثر یک نقطه عزیمت برای من به عنوان یک انسانشناس بوده است. این کتاب پرسشهایی که بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ در ذهن من خطور کرده است را پیگیری میکند. به عنوان انسانشناسی که دهههایی را در جوامعی در خاورمیانه زندگی و پژوهش کرده، از فاصله عظیم بین زندگی و تجارب زنانی که من میشناختم و تصویری که رسانههای همگانی از آنها به من ارائه میدادند، شگفتزده شدم. در فضای عمومی غربی، زنان مسلمان به عنوان ستمدیدگانی که توسط فرهنگ و مذهبشان تحت ستم قرار گرفتهاند، نمایش داده میشوند. من بهویژه از توجیهاتی که برای مداخله نظامی در افغانستان تحت عنوان خشونت ضروری برای آزادسازی یا استیفای حقوق زنان مسلمان مطرح میشد، برآشفته میشدم. به این ترتیب، من شروع به مطالعه بازنمایی زنان مسلمان در پیرامون خودم کردم و حتی پروژههای فمینیستی و انساندوستانه که ادعای کمک به زنان در سطح جهانی را دارند، مورد پرسش قرار دادم.
در این کتاب، من میپرسم که اثرات جهانی این نگرانیهای غربی بر زنان متفاوت چه هستند؟ من میخواهم که مخاطبان آمریکایی یا غربی از خودشان سؤال کنند که چگونه میتوانند برای خود مسئولیت در قبال شرایط و امکانات زنان در مکانهای دور قائل شوند، چرا که ما در جهانی به غایت متصل زندگی میکنیم. این یک اسطوره خطرناک و خودبسنده است که تصور کنیم مشکلات زنان مسلمان ناشی از فرهنگ یا مذهبشان بوده و منفصل از نیروهای ژئوپلتیک میباشد و یا اینکه این مشکلات بیزمان هستند؛ و انگار که هیچ پروژه فمینیستی بوسیله مردان و زنان مسلمان وجود نداشته است.
مبتنی بر تجارب شخصی و حرفهایام بهعنوان یک انسانشناس که برای ۳۰ سال در جوامع مختلف در مصر کار کرده است، تلاش میکنم تا نشان دهم که چگونه آشنایی نزدیک با زندگی افراد، پذیرش تعمیمها در باره فرهنگها، مذاهب و مناطق را دشوار میکند؛ یا قبول این نکته که مشکلات زنان در همه جای دنیا دلایل و راهحلهای ساده دارد. مهمترین بحث من در کتاب این است که اصطلاحات کلیدی حقوق لیبرال ـ گفتگو، انتخاب، آزادی و حقوق ـ ابزارهای ناکارآمدی برای دستیابی به عدالت در زندگی زنان در همهجا هستند.
من در بین نقد اسطورههای اساسی پشت سر این مدعا که ما باید برای زنان بجنگیم، از یک طرف، و داستانهای زندگی فردی زنان، از طرف دیگر، و مردمنگاری از صنایع و سازمانهایی که درگیر با «زنان مسلمان» هستند، در رفتوآمد هستم. به عنوان مثال، من نشان میدهم که چگونه دو صنعت: رژیم بینالملل حقوق بشر و حقوق زنان و نیز بازار عمومی انتشارات، نگرشها درباره زنان مسلمان را تعریف کرده و طبیعی جلوه میدهند؛ که این دومی، بهویژه، یک ژانر فرومایه از خاطرات مربوط به زنان مسلمان تحت ستم به ما ارائه میدهد. من نشان میدهم که چگونه «جنایت افتخارآمیز» به عنوان یک مقوله فرهنگی حقوقی برساخته میشود و چگونه در زمین سیاست رشد میکند و چه وسوسههایی آن را تشدید میکنند.
برای تحلیل عملکرد یک مجموعه گسترده از سازمانهای مدافع حقوق زنان در مصر و فلسطین، من از یک چشمانداز انسانشناسانه بحث میکنم که ما نباید بپرسیم که آیا زنان مسلمان (به هر صورت یک چنین مقوله همگنی مصطلح است) از حقوق بهرهمندند یا حقوق کافی دارند یا حقوق مدنظر ما را دارا هستند. به جای آن، ما باید حیات اجتماعی مفهوم «حقوق زنان مسلمان» را مورد بررسی قرار دهیم. «حقوق زنان مسلمان» در چه نهادها و بحثهایی مطرح است؟ چه کاری، فعالیتهای سازمانیافته برای این منظور برای گروههای مختلف زنان، شامل زنانی که برای دفاع از خودشان فعالند، انجام میدهند؟
در پایان، من میپرسم که آیا انسانشناسی چیز خاصی برای مشارکت در تحلیل هژمونی فزاینده «حقوق» به عنوان ابزاری برای نشان دادن رنج و ستم اجتماعی دارد. در آمدوشد بین ابتکارات فراملی برای حقوق زنان مسلمان و زندگی روزمره برخی از زنان روستایی مصر، من محدودیتهای گفتمان جهانی درباره حقوق زنان، حتی گفتمان در حال ظهور فمینیسم اسلامی را نشان میدهم.
لرافشار : پیشنهادات خاص شما برای ما («انسانشناسی و فرهنگ») چیست؟
لیلا ابو لغد: من خوشحالم که در مورد فعالیتهای شما مطلع شدم و برای شما بهترینها را در جهت توسعه انسانشناسی ایران در ایران آرزومندم. اگر این نهاد بتواند به جای حمایت از مطالعات انفرادی و مردمنگارانه، همانطور که ادموند لیچ آن را «کلکسیون پروانه» نامیده است، تبادل جدی در حوزه پژوهش و نظریهپردازی را رقم بزند، کسی چه میداند، شاید شما توانستید یک مکتب فکری مثل گروه مطالعاتی سوبالترن در جنوب آسیا که کل میدان تحقیق را بازتعریف کرده، ایجاد کنید. کاماروف اخیراً درباره «تئوری برخاسته از جنوب» نوشته است. نظریه برآمده از شرق» چه شکلی میتواند باشد؟
Comaroff, J., & Comaroff, J. L. (2012). Theory from the south, or, How Euro-America is evolving toward Africa. Routledge, Taylor & Francis Group.»
«این مطلب در مرداد ۱۳۹۲ (اوت ۲۰۱۳) در وبگاه قبلی انسانشناسی و فرهنگ منتشر شده بود و اکنون با بهروزرسانی (برخی لینکهای غیرفعال) و انتقال به وبسایت جدید، مجدداً در دسترس قرار گرفته است.»
