انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

گوتو: جزیرۀ عشق

فیلم گوتو: جزیرۀ عشق، اثر والرین بوروچیک، محصول فرانسه سال ساخت: ۱۹۶۹

گوتو، جزیر‌ۀ عشق، حکایت پلشتی جا خوش کرده در تار-و-پود دیکتاتوری است. جزیره‌ای دورافتاده که به دلیل حادثه یا زلزله‌ای در سالیان دور، ربط و اتصال خویش را با عالم و آدم از دست داده؛ حالا زیر یوغ پوسیدۀ دیکتاتوری نظامی و هجوم فساد و کثافات، به لاشۀ متعفی میماند که خوراک مگسها شده. والرین بوروچیک، در این شاهکار ساتیرگونه، که به قول منتقدی به انحرافی از فیلم‌های چاپلین ماننده است؛ هجوی بصری و تمام‌عیار از روزگار تراژیک آدمی ذیل چکمه‌های کهنه و پلاسیدۀ نظامی‌ها را به تصویر می‌کشد. میزانسنی چرک و آلوده متشکل از اشیای قدیمی ترک‌خورده و کهنه، تندیس‌هایی فروریخته که با دیوارهای ویرانِ پس‌زمینه یکی شده‌اند؛ و راهروها و درهایی که با پله‌ها و نردبان‌هایی زنگ‌زده بی هیچ راه رهایی ازین دیستوپیای بوگندو به یکدیگر متصل شده‌اند. شخصیت‌های هم مضحک، هم فرتوت، و هم غمگین، ساکنین این مستعمرۀ رو به زوال اینها هستند: گوتوی سوم، ژنرالی کودن و بیرحم که نبردهایی گلادیاتوری برای تعیین سرنوشت زندانیانش به راه انداخته؛ چند ژنرال مطیعِ گوش به فرمانِ چاق و پیر، زنی جوان و هوس‌ران که با مربی اسب‌سواری خوش‌قیافۀ خویش میلاسد و با دیدن قایقی شکسته بر ساحل، رویای فرار در سر دارد؛ مهتری که با تله‌های مگس ابداعی و خنده‌دار شبه‌استادی پیر اینطرف آنطرف میرود و دست‌آخر در سلسه‌مراتب متزلزل و دسیسه‌گون ساختار سادۀ حاکم بر جزیره، بالا می‌رود و از جلادهندۀ کفشهای دیکتاتور به جانشین او بدل میشود و نیز روسپی‌خانه‌ای که بهشت و پناهگاه زنان مطرود جزیره است.

همسر خیانت‌پیشۀ گوتو در کاه، با ستوانی جوان و مربی خویش غلط می‌زند و تصویری غمبار از عشقی محکوم به فنا و ابلهانه ارایه می‌دهد. مهتر دسیسه‌گر با تلۀ مگس‌ها، در جهانی که هر روز بیش از پیش به قعر چاه سقوط می‌کند و از پای‌بست ویران است در فکر ارتقاء و نقش ایوان است؛ و زندانیانی که به شکلی رقت‌انگیز، اتهامات خویش را پذیرفته‌اند به اعدام با گیوتین در ملاء عام تن می‌دهند. و بچه‌ها، کودکان معصومی که در مدرسه‌ای که به اصطبلی می‌ماند درسهای ایدئولوژیک از بر می‌کنند؛ و به تماشای اعدام می‌روند.

جزیره در محاصرۀ، ساحل و آبشخوری ست که نمک و شوری‌اش همه‌چیز را می‌بلعد و روزنه‌ای اندک برای رهایی و فرار نیز باقی نمی‌گذارد.

گوتو، جزیرۀ عشق، بر خلاف آنچه مونتسکیو گفته، نه ترس، که پلشتی، بی‌معنایی، تسلیم و ناامیدی را چونان ذات استبداد و خودکامگی عرضه می‌کند. فیلمی کنایه‌آمیز، به نحوی کثیف شکوه‌مند؛ و به شکلی واپس‌گرا پیشرو، که دهه‌ها پیش از آغاز و سرریز پسامدرن به سینما، به شکلی پیشگویانه، عزت و کرامت نفس انسانی را به مسلخ روزگار پوچ کنونی می‌برد.

اگر، طنز تلخ فیلم‌های چاپلین را ازآنها بگیری و جایش بی‌طعمی بگذاری، اگر تصنیفی از هندل را اُرگ بنوازی، و اگر سوژه‌های آثار ادگار دوگا را به ضایفت مگسها ببری، به جهان اثر بوروویچ وارد شده ای. به جهانی که با بی‌رحمی و ابلهی می‌توانی از مهتری، و کشتن مگسها و تیمار سگها، به قدرت و ثروت برسی اما همچنان اسیر در انزوا و پلشتیِ بی‌پایان!

بوروچیک، تعالی نهفته در اُردتِ درایر را در دل کثافات میجوید و می‌یابدش.