انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

نقد کتاب «جهانی‌شدن و فرهنگ» (بخش ۲)

فصل دوم کتاب به تشریح جهانى‏‌شدن به‏ مثابه «مدرن شدن» اختصاص دارد. در این‏جا این پرسش مطرح است که آیا جهانى‏‌شدن بر پدیده مدرن‏‌شدن انطباق دارد؟ و آیا پیامدى از آن به‏‌شمار مى‏‌رود یا گسستى از آن است؟ به نظر مى‏‌رسد مکث و تردید نویسنده بر آن‏که دوران مدرن مشخص نیست و بنابراین تعریف‏‌هاى مختلف، مى‏‌توان آن را در قرن پانزدهم، شانزدهم یا هفدهم قرار داد، حاصل کم‏‌بها دادن او به درک پدیده جهانى‏‌شدن به تعبیر والرشتاین باشد. شاید مارتین آلبرو اصرار داشته باشد که عصر جهانى جاى عصر مدرن را گرفته است، اما به سختى مى‏‌توان مدرنیته حاکم بر زندگى انسان‏‌ها را که خود بیش از هر چیز در استاندارد شدن «سبک‏‌هاى زندگى» بر اساس منافع اقتصادى تولید انبوه خدمات و کالاها – از همه نوع، ازجمله و شاید به‏‌ویژه کالاهاى فرهنگى – استوار است، را به فراموشى سپرد. باید همچون تاملینسون، بر این نکته تأکید کرد که درک تاریخى نسبت به پدیده جهانى شدن لزوماً نوعى تقلیل‏‌یافتگى به تطور گرایى یا روایت‏‌هاى بزرگ به تعبیر لیوتار نیست. تاملینسون، دیدگاهى به نسبت مثبت از مدرنیته دارد چنان‏که آن را «مقوله‏‌اى گسترده درون خود…. با ظرفیت‏‌هایى فراوان براى الگوهاى انعطاف‏‌پذیر و غیرهنجارمند تغییر، براى بى‏‌تعینى، نقد غائیت، و عقلانیت جنبش روشنگرى» (ص ۷۱) مى‏‌داند. وى از آن پس به تشریحى گسترده از نظریه رابطه زمان و مکان در نزد گیدنز مى‏‌پردازد و نشان مى‏‌دهد چگونه زمان مدرن، زمان نمادین (ساعت مکانیکى) را جایگزین زمان طبیعى مى‏‌کند و چگونه فضاى طبیعى به‏‌مثابه عامل اصلى تعیین‏‌کنندگى زمان، نقش خود را از دست مى‏‌دهد و این وظیفه را به فضاهاى نمادین و کارکردى مى‏‌دهد. نتیجه این فرایند نمى‏‌تواند جز «از جاکندگى» (یا بسترزدایى) باشد که معنایش به تعبیر گیدنز جدا شدن «روابط اجتماعى از بافت‏‌هاى محلى تعامل و تجدید ساختار آن‏‌ها در گستره‏‌هاى نامعین زمانى و مکانى است» (ص ۸۲). با وجود این شرح طولانى، تاملینسون، گیدنز را به «برخوردى سرسرى با موضوع فرهنگ» و نادیده گرفتن رابطه قدرت در مجموعه آثارش متهم مى‏‌کند (ص ۹۰). خوش‏‌بینى تاملینسون در نتیجه‏‌گیرى از بحث، از این‏‌رو مشخص مى‏‌شود که اصرار دارد جهانى‏‌شدن را پدیده‏‌اى مبهم و مستعدِ بیان‏‌هاى متفاوت ببیند و درنتیجه جهان‌شمول‏‌گرایى را نیز در اصل چیزى منفى نداند و معتقد باشد که مى‏‌توان چشم‏‌اندازى خوش‏‌خیم از جهانى شدن به شکل یک سیاست فرهنگى جهان‏‌وطن داشت، موضوعى که در فصل ششم کتاب، کوشیده است آن را باز کند.

در فصل سوم با پرسشى مهم روبه‏‌رو هستیم: آیا در انتظار فرهنگ جهانى باید بیش‏تر، از بروز یک کابوس هراس داشت یا از تصور یک رؤیاى شیرین، شادمان بود؟ تأکید تاملینسون بر حدسى بودن هرگونه استدلال، باز هم تا اندازه‏‌اى خوش‏‌بینانه به نظر مى‏‌رسد زیرا به نوعى چشم فروبستن بر تجربه چند قرنى جهان‌ى‏شدن تاکنون است. یک سوءتعبیر در این‏جا، آن است که بپنداریم خودمحوربینى‏‌هاى فرهنگى، که تقریباً در بیش‏تر فرهنگ‏‌ها وجود داشته‏‌اند، به‏ معنى نوعى جهانى اندیشیدن یا ادعاى جهانى بودن‏‌اند. درحقیقت مهم‏ترین اشکال بروز تفکر جهانى، ادیان بزرگ بوده‏‌اند که پروژه‏‌هایى استعلایى با پیامدهاى بلافصل فراملى و فراقبیله‏‌اى را عرضه مى‏کرده‏‌اند. تاملینسون در این فصل نشان مى‏‌دهد که برخلاف تصورى که بروز پروژه روشنگرى را به معنى پایان خودمحوربینى‏‌هاى قومى تعبیر مى‏‌کند، این پروژه سبب یک «قوم‏‌محورى خودآگاهانه‏‌تر و وابسته به «دیگر» فرهنگى مى‏‌شود تا بتواند اسطوره برترى فرهنگى خود را تداوم ببخشد» (ص ۱۰۷). اروپا محورىِ تطورگراى قرن نوزدهم، نه‏ فقط در دیدگاه‏‌هاى لیبرالى که حتى در دیدگاه‏‌هاى انقلابى مارکسیسم نوزا که محلى‏‌گرایى را در تقابل انقلاب جهانى قرار مى‏‌دهد، مشهود است: