زبان و فرهنگ در ترجمه
بدین موضوع اشاره شده است که مشکلات ترجمهای خاص ممکن است در رابطه با کنشهای نمادین مختلف در فرهنگ زبان مبدأ، که در فرهنگ زبان مقصد غایب هستند، افزایش یابند و یا احتمالا معنای متفاوتی داشته باشند. به عنوان مثال، در فرهنگ روسی سوت زدن به عنوان شیوه ای برای بیان تحسین و تشویق متداول نیست و مردم روسیه با انگشتانشان V را به علامت پیروزی یا صلح نشان نمی دهند.
نوشتههای مرتبط
مترجم به هنگام ترجمه عبارتهای استعاری و تمثیلی بایستی بر مشکلات مشابه غلبه کند. او باید مطمئن شود که گیرندگان متن ترجمه شده او این موضوع را درک کردهاند که چرا نباید فردی زغالسنگها را به نیوکسل حمل کند و اینکه هدایت یک فرد با بینی (lead a person by the nose) در زبان انگلیسی به معنای مطیع ساختن یک فرد است و در زبان روسی همین عبارت بر فریب دادن دلالت دارد. مترجم برای اینکه از درک مناسب اطمینان حاصل کند اطلاعات اضافی به متن میافزاید و یا از عبارت روسی دیگری با معنای مشابه استفاده می کند و یا فقط معنای تلویحی اصطلاح انگلیسی را تبیین می کند (۵).
تمامی اینها بخشی از هدف مهم مترجم در آوردن پیام اصلی برای گیرنده زبان مقصد است. فهم یک پیام به معنای تفسیر آن بر مبنای دانش پیشزمینهای مورد نیاز است. اگر به دلیل تفاوتهای فرهنگی چنین دانشی وجود نداشته باشد، بایستی تولید و یا جبران شود. مترجم این امر که کلمات در پیام اصلی و در فرهنگ خود چه معنایی دارند را به زبان دیگری ارائه میدهد. ویژگی ها و جزئیات فرهنگی به شیوه ای که واحدهای زبانی استفاده و یا فهمیده می شوند، تأثیر میگذارند. فرهنگ در زبان و بواسطه زبان ابراز و تجلی پیدا می کند. یک نظریه زبانی ترجمه باید جنبه های فرهنگی را نیز ادغام کند. ترجمه از زبانی به زبان دیگر فینفسه ترجمه از فرهنگی به فرهنگ دیگر است.
در نتیجه گفته های بالا تأکید بیش از حد بر جنبه فرهنگی ترجمه به عنوان روندی مخالف با جنبه زبانی آن، تا حد زیادی موجه یا مولد است. این امر به آسانی می تواند به نوعی تعصب و سوگیری قومی در نظریه ترجمه دامن بزند، همانند این قضیه را می توان در فرمول جی.بی. کاساگرانده (J. B. Casagrande) آشکارا مشاهده کرد: “یک فرد نه زبان بلکه فرهنگ را ترجمه می کند” (۶)
تعصب قومی حتی بدون اتخاذ موضع مخالف مستقیم در مقابل نظریه زبان حاوی مسائل نظریه ای جدی است که به ذات ترجمه و وفاداری آن به متن مبدأ مربوط می شود. بهترین نمونه در این زمینه تجزیه و تحلیل کمکهای ابتدایی به نظریه ترجمه است که توسط ای. نایدا (E. Nida) و همکارانش، که مشغول ترجمه کتاب مقدس هستند، مطرح شده است. (۷) ای. نایدا یک زبانشناس پیشرو است و رویکرد او به ترجمه تا حد زیادی زبانمحور است. در عین حال بسیاری از تعمیمهای نظری او که مرتبط با ویژگی ها و اهداف فرایند ترجمه هستند به ندرت از نظر قومنگاری دارای سوگیری هستند.
یکی از بزرگترین گرایشهای نظری پیشنهاد ای. نایدا مبنی بر این است که نظریه ترجمه باید دو نوع متفاوت ترجمه معادل را از یکدیگر مجزا کند: ۱) “همارزی رسمی”، زمانی که ترجمه کاملا جهتگیری به سمت متن مبدأ دارد و تلاش میکند آن را با تمامی جزئیات ممکن بازتولید کند، و ۲) “همارزی پویا”، هنگامیکه ترجمه کاملا گرایش به سمت گیرندگان خود در زبان مقصد دارد و در تلاش است تا اثر ارتباطی دلخواهِ آنها را ایجاد کند. در برابر مخالفتهای بسیاری که با عناوین “رسمی” و “پویا” وجود دارد، همدردی نایدا کاملا متوجه همارزی پویا است. فرض بر این است که درجه “همارزی پویا” را نبایستی در برابر متن مبدأ بلکه در مقابل واکنشهای گیرندگان که تا حد زیادی بستگی به پیشزمینه فرهنگی آنها دارد، ارزیابی کرد. ای. نایدا به چندین مثال اشاره می کند که نشان میدهند شکاف فرهنگی مستلزم تغییر پیام در مسیر فرایند ترجمه است. او مدعی است که اصطلاح “به سفیدی برف” برای مردمانی که در کشورهای گرمسیر زندگی می کنند هیچ معنایی ندارد و طی روند ترجمه باید با اصطلاحی که این مردم آن را درک می کنند جایگزین شود، برای مثال اصطلاحی همچون “به سفیدی پرهای مرغ ماهیخوار”. “استقبال از یکدیگر با بوسه مقدس” اصطلاحی است که در کتاب مقدس ذکر شده است و ممکن است از سوی گیرندگانی که بوسه برایشان معنایی کاملا متفاوت داشته و دلالت بر نوعی دیگر از رابطه دارد، به درستی درک نشود، بنابراین باید آن را با عبارت “یک دست دادن دلچسب سرتاسری ” یا مثالهایی از این قبیل جایگزین کرد. نمونه های مشابهی توسط همکاران وی ارائه شده است. حضرت مسیح در کتاب مقدس می گوید که او “تکه نانی از زندگی” است اما از آنجاکه برای برخی از سرخپوستان مکزیکی نانی که از ذرت مکزیکی تهیه می شود بسیار اهمیت دارد پیشنهاد این است که در ترجمه از واژه “نان ذرت” استفاده شود. به همین دلیل “گرگ” به “کایوتی” (گرگ صحرایی آمریکای شمالی) تبدیل می شود، “درخت اجیر” با عنوان “درخت سیب” ترجمه می شود، و “نصف پوسته میوه نارگیل” جایگزین “پیالههای” معمولی می شود. (۸)
احتمالا تمامی این مثالها انعکاس واقعی تلاش مترجمان کتاب مقدس با هدف از بین بردن شکاف بین دو فرهنگ متفاوت است. هرچند، به سختی می توان از آنها به عنوان اساسی برای تعمیم های نظری فراگیر استفاده کرد. ما باید در وهله نخست ارزیابی کنیم که آیا این عمل به اندازه کافی نماینده و در حقیقت صحیح و مناسب هست یا خیر. میتوان اظهار داشت که ترجمه کتاب مقدس موردی استثنائی است، اول به دلیل نوع بیانی است که آنها مجبورند به آن بپردازند و دوم اهداف خاصی که توسط مترجمان دنبال می شود. زبان کتاب مقدس اغلب استعاری و تمثیلی است و گاه مبهم و عرفانی می شود. داستان کتاب مقدس عمیقا ریشه در فرهنگ مردمی دارد که هزاران سال پیش زندگی می کردند، بدیهی است که شکاف فرهنگی عظیمی وجود دارد و طبیعتا مترجم بیشتر با آن درگیر است.
در زمان حاضر مترجمان کتاب مقدس با هدف مشخصی کار ترجمه خود را انجام می دهند. آنها بیشتر میسیونر هستند تا مترجم: آنها خواهان این هستند که ترجمهشان بر گیرندگان اثرگذار باشد، باعث شود آنها ترجمه را به عنوان کتاب مقدس بپذیرند و احوال آنها را دگرگون سازد یا ایمانشان را تقویت کند. مترجم بهترین کار خود را انجام می دهد تا تفاوتهای فرهنگی را از بین ببرد، تفاوتهایی که ممکن است به هر شیوه ای گیرندگان را منحرف کرده یا مانع از درک آنها نسبت به پیام کتاب مقدس شود، یا ممانعت کند از اینکه کتاب مقدس را به مثابه کتاب خودشان بپذیرند.
آنچه که هنوز هم اهمیت بیشتری دارد این است که امروزه مترجمان کتاب مقدس ترجمه های خود را به طیف وسیع و متنوعی از مخاطبان ارائه می دهند: اعضای جماعتهای قومی کوچک در آفریقا یا جنوب آمریکا که کمابیش جدای از فرهنگ جهانی هستند. به نظر میرسد مترجمان اعتقاد داشته باشند که مخاطبانشان اغلب در قید فرهنگ هستند و در مقایسه با جوامع پیشرفتهتر گشایش کمی نسبت به فرهنگهای متفاوت دارند. روشن است که مترجمان نیز تصور نمی کنند که بیشتر گیرندگانشان توانایی یادگیری و درک چیزها و ایده های جدید را داشته باشند. در غیر این صورت آنها فکر نخواهند کرد که مردم این جوامع قادر به تصور این باشند که امکان دارد نان گندم ارزشی بیشتر از نان ذرت مکزیکی داشته باشد. (یا حتی اگر تصوری مبنی بر این قضیه داشته باشند، عبارت “من نان زندگی هستم” به همان میزانی که مترجم خواهان آن است آنها را تحت تأثیر قرار نخواهد داد).
با پذیرش اهمیت هدف ویژه ای که توسط مترجمان کتاب مقدس دنبال میشود، این سوال پیش میآید که آیا شیوه درست برای دستیابی به این هدف جایگزین کردن حقایق باستانی یک فرهنگ با فرهنگ دیگر است. اس. باسنت مکگوآیر با این ادعا که “یک دست دادن دلچسب سرتاسری” فقط یک ترجمه بد از “استقبال با بوسه مقدس” است، مفهوم همارزی پویای ای. نایدا را به طور کلی رد کرد (۹). بدون شک ایدهای که نایدا مطرح کرده شایسته تحلیل مفصلتری است، اما انطباق فرهنگی که او توصیه می کند مسائل و مشکلات زیادی را بوجود می آورد. مفهوم همارزی پویا سبب می شود گیرندگان به این باور غلط برسند که فرهنگ زبان مبدأ تفاوت چندانی با فرهنگ زبانی خودشان ندارد. این روش بین شکافهای فرهنگی پل نمیزند بلکه وانمود می کند که این شکافها اصلا وجود ندارند.گیرندگان به داستانی متفاوت که در یک محیط آشنا مطرح شده، دسترسی میابند. تاریخ ادبیات در بسیاری از کشورها مثالهایی از چنین انطباق فرهنگی وقتی داستان اصلی وارد سرزمینی دیگر می شود را نشان می دهد (کافیست داستان کناره غربی و نمونه اصلی شکسپیر را به خاطر آورید)، اما اینکه آنها را ترجمه بنامیم بدین معناست که معنای آنها را بیش از حد بسط دهیم.
ترجمه حامل مهمی برای تماسهای بینفرهنگی است. ترجمه از فرهنگی به فرهنگ دیگر در وهله نخست به معنی آوردن واقعیتها و افکار جدید که در فرهنگ زبان مبدأ جنبه ذاتی دارد، برای گیرندگان است تا بدین سبب افقهای فرهنگی خود را گسترش دهند، آگاهی یابند از اینکه مردمان دیگر ممکن است آداب و رسوم، نمادها و اعتقادات متفاوتی داشته باشند و اینکه باید فرهنگهای دیگر را شناخت و به آنها احترام گذاشت. نمی توان بیش از اندازه بر این نقش فرهنگی و آموزشی ترجمه تأکید داشت.
توانایی گیرندگان برای درک تفاوتهای فرهنگی و چیرگی بر این تمایزات در جریان دریافت پیام متن مبدأ را نبایستی دستکم گرفت. حتی درون یک فرهنگ و همان فرهنگ شمار زیادی خردهفرهنگ و زیرمجموعه وجود دارد و مردم با افراد دیگری در ارتباط هستند که متفاوت از خودشان صحبت، عمل و درک می کنند. یک خواننده روسی می تواند این عمل که یک بلغاری سرش را به نشانه موافقت تکان دهد، اینکه در انگلیس در کناره چپ جاده رانندگی می کنند، یا اینکه در هند گاو یک حیوان مقدس است را به راحتی بپذیرد. در غزل شکسپیر: “باید تو را با یک روز تابستانی قیاس کنم” ، حتی یک فرد بومی سرزمینهای گرمسیری، جاییکه تابستان فصل خوشایندی نیست، نیز می تواند دریابد که مقصود شاعر تعریف و تمجید بوده است و اینکه بدیهی است که در فرهنگ او تابستان به گونهای متفاوت دیده می شود. من حتی میخواهم خاطرنشان کنم که اصطلاح “به سفیدی برف” از سوی فردی که هیچگاه شاهد انبوهی از برف نبوده نیز قابل فهم است: او احتمالا حدس میزند که این اصطلاح در مورد چیزی بینهایت سفید است. اگر ضرورتی داشته باشد میتوان برای او توضیح داد که معنی این اصطلاح چیست، یا در تصویر به او نشان داد. مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که زبان مقصد هیچ واژه خاصی برای “سفید” ندارد، در این صورت مترجم مجبور است تا با مسئولیت آشنای ترجمه لغت فاقد معادل کنار بیاید.
مترجم نباید واقعیتهای فرهنگی را فینفسه دستکاری کند، سر و کار او با نام این واقعیات و توصیفات شفاهی آنها در متن مبدأ است. در نمونههای بسیاری می توان مسئله فرهنگی در ترجمه را به عنوان یک مسئله زبانی مجددا فرمولبندی کرد و آن را به عنوان مشکل زبانی مشابه از یک منشأ غیرفرهنگی در نظر گرفت. به عنوان مثال اصطلاح انگلیسی “از سمت ناجور تخت بیدار شدن” نمی توانسته در فرهنگ روسی که تختخوابها را معمولا در وسط اتاق قرار نمیدادند، مطرح شده باشد. برعکس، “عبارت شستن ملحفه کثیف در محیط عمومی”، که یک اصطلاح انگلیسی نیز هست، اشاره به یک رویه ممکن در فرهنگ انگلیس و روسیه دارد. در عین حال دو اصطلاح به همان نوع از مسائل ترجمهای تعلق دارند: حتی اگر هیچ معادل یکسانی در زبان روسی وجود نداشته باشد باز هم می توان بر اساس ساختارهای گفتاری متفاوت، از اصطلاحات روسی در ترجمه بهره گرفت (۱۰).
به طور خلاصه:
۱. نیازی به مخالفت با جنبههای زبانی و فرهنگی ترجمه نیست چراکه آنها مکمل یکدیگر هستند. مسائل مربوط به ترجمه فرهنگی (قومی) را معمولا میتوان به عنوان مسائل زبانی مجددا تنظیم و در نظریه زبانشناسی ترجمه ادغام کرد.
۲. تفاوتهای موجود در فرهنگهای زبان مبدأ و زبان مقصد ممکن است مستلزم اطلاعات اضافی در متن مقصد باشد که حقایق و افکار ناآشنا را برای گیرندگان تبیین میکند. در موارد دیگر مترجم ممکن است جزئیات بیربط را حذف کند. ضمیمهها و حذفیات هر دو رویههای یک ترجمه معمولی هستند و ضرورتا توسط تفاوتهای فرهنگی ایجاد نشده اند.
۳. گرایش به سمت گیرندگان متن مقصد به معنای دغدغه در مورد درک کافی آنها از پیام متن مبدأ است. هر نوعی از همارزی به معنای وفاداری به متن مبدأ است که نشانگر ترجمه حقیقی است.
۴. مقتضی است که برای دستیابی به برخی اهداف واقعبینانه خاص یک خط حدفاصل ترسیم کنیم، در نظریه و عمل و بین ترجمه و انواع گوناگون تطابقهای عملی که ممکن است کمابیش از پیام اصلی مجزا باشد.
۱. E. Cary. “Théories Soviétiques de la Traduction”. Babel (vol. m, no. 4, 1957, p. 186). Cf. E. Cary, la Traduction dans le monde moderne (Genève, 1956).
۲. M.A. Halliday. “Linguistics and Machine Translation”, in A. Mcintosh and M.A. Halliday, Patterns of Language (London, 1966).
۳. R. Jakobson. “On Linguistic Aspects of translation”, in R.A. Brower ed. On Translation (New York, 1966, p. 234).
۴. V. Komissarov. “Training Professional Translators: The Role of Translation Theory”, Xth World Congress of FIT. Proceedings (Wien, 1985).
۵. V. Komissarov. “The Practical Value of Translation Theory”. Babel (no. 4, 1985).
۶. J.B. Casagrande. “The Ends of Translation.” INJAL (vol. XX, no. 4, 1954).
۷. E. Nida. Toward a Science of Translating (Leiden, 1964).
۸. J. Beekman. “Lexical Equivalence Involving Consideration of Form and Function”, in Notes on Translation with Drills (Santa Ana, Calif., 1965).
۹. S. Bassnett-McGuire, Translation Studies, Ch. 1. (Methuen, London and New York, 1980).
۱۰. V. Komissarov. “The Practical Value of Translation Theory”, hoc, cit.
منبع اینترنتی مقاله:
https://www.erudit.org/fr/revues/ttr/1991-v4-n1-ttr1474/037080ar.pdf