نوشتهی: فریبا امینی، برگردان به فارسی: فرشین کاظمینیا
حس میکنم که فشار گیجکنندهای در زیر پوستم وجود دارد… میخواهم همهچیز را سوراخ کنم و هرچه ممکن است فرو بروم. میخواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست، در آنجایی که دانهها سبز میشوند و ریشهها به هم میرسند و آفرینش در میان پوسیدگی، خود را ادامه میدهد، گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. میخواهم به اصلش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک میوهی رسیده به همهی شاخههای درختان آویزان کنم.
نوشتههای مرتبط
از نامههای «فروغ فرخزاد» به «ابراهیم گلستان»
گاهی بد نیست از زنی بنویسیم که برای زنان، الگویی الهامبخش بوده است؛ زنی که برای من نیز، افزون بر نسبت خانوادگیاش، یکی از سرچشمههای الهام به شمار میآید.(۱)
«بهجت صدر» از نسل نخست هنرمندانی است که هنر مدرن ایران را شکل دادند. او در نقاشی آوانگارد، آن هم در روزگاری که عرصهی هنرهای تجسمی عمدتاً در اختیار مردان بود، توانست جایگاهی همسنگ آنان به دست آورد و بهعنوان یکی از چهرههای برجستهی هنر مدرن و معاصر ایران شناخته شود.
آثار صدر در شهرهای مختلف جهان، از پاریس و رم گرفته تا نیویورک، به نمایش درآمدهاند. در سال ۲۰۰۲ نیز آثار او در نمایشگاه «میان جهان و تصویر؛ فرهنگ بصری مدرن ایران» در «گالری گری» دانشگاه نیویورک به نمایش گذاشته شد؛ نمایشگاهی که از ۱۸ سپتامبر تا ۷ دسامبر همان سال برپا بود و آثاری از [دیگر نقاشان آوانگارد ایرانی نظیر] «پرویز تناولی» و «حسین زندهرودی» و نیز عکسهایی از «عباس [عطار]»، عکاس انقلاب، را دربر میگرفت.
بهجت صدر در [۲۹ مه] سال ۱۹۲۴ [۹ خرداد ۱۳۰۳ خورشیدی]، در خانوادهای متوسط در اراک، چشم به جهان گشود. پدرش، مرحوم «سید محمد صدر محلاتی»، برادر صدرالاشراف، دادستان کل در دوران رضاشاه، بود و مادرش «قمر امینی صدر» نام داشت.
استعداد و پشتکار او در سالهای تحصیل، راهش را به سوی اروپا گشود. او با دریافت بورس تحصیلی و با حمایت برادرش، که همواره برایش جایگاهی نزدیک به پدر داشت، راهی ایتالیا شد و در «آکادمی هنرهای زیبای رم» به تحصیل پرداخت.

خودش آن سالها را چنین به یاد میآورد:
«در دوران کودکی و نوجوانی، با جدیت درس میخواندم و نمرات خوبی میگرفتم؛ همین امر باعث شد بورس تحصیلی برای ادامهی تحصیل در ایتالیا به دست آورم. به آکادمی هنر در رم و ناپل رفتم، اما آنقدر بیقرار بودم که نمیتوانستم تنها به حضور در کلاسها بسنده کنم. بنابراین در خانه شروع به نقاشی کردم و حتی در همان دوران دانشجویی موفق شدم نمایشگاههایی برپا کنم.»
صدر در سال ۱۹۵۷(۳۷-۱۳۳۶) تحصیلات خود را به پایان رسانید و به ایران بازگشت. در ایران، تدریس در دانشکدهی هنر دانشگاه تهران را آغاز کرد و نزدیک به دو دهه به آموزش هنر پرداخت.
در سالهای اقامت در ایتالیا با «مرتضی حنانه»، هنرمند و موسیقیدان برجسته، آشنا شده بود. ازدواج آنان به تولد دختری انجامید که نامش را «کاکوتی» گذاشتند؛ نام گیاهی خوشعطر که در کوهستانهای ایران میروید. کاکوتی بعدها در پاریس ساکن شد.

صدر دربارهی بازگشت خود به ایران میگوید:
«وقتی سرانجام به ایران بازگشتم، تدریس را آغاز کردم. نزدیک به بیست سال تدریس کردم. در ایتالیا با همسرم، حنانه، آشنا شدم و صاحب یک دختر شدیم. هنگام بازگشت به ایران، بیشتر آثارم را از ایتالیا با خود آوردم و به نقاشی ادامه دادم.»
حضور در دانشگاه برای صدر تنها یک شغل نبود؛ فرصتی بود برای آنکه در کنار آموزش، مسیر شخصی خود را در هنر دنبال کند:
«در دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به من سمت تدریس داده شد و این امکان را برایم فراهم کرد که به کار خود نیز ادامه دهم. وظایف دانشگاهی اجازه نمیداد تمام وقت و توانم را وقف نقاشی کنم، اما با پشتکار توانستم به کار و آفرینش هنری ادامه دهم.»
در آثار صدر، رابطهای ظریف میان سنت و مدرنیته دیده میشود. او با آنکه با خط و خوشنویسی فارسی آشنایی داشت، نمیخواست این سنت را بهصورت مستقیم وارد نقاشی کند؛ با این همه، ردّ حرکت و ضرباهنگ خوشنویسی در شیوهی کارش بیتردید احساس میشود:
«با آنکه با خط و خوشنویسی فارسی آشنایی خوبی دارم، مانند بسیاری از هنرمندان دیگر، هرگز تلاش نکردهام مستقیماً به سراغ آن در نقاشیهایم بروم. با این حال، استفاده از کاردک بر سطح بوم شباهت بسیاری به حرکت دست خوشنویس با قلم دارد. رنگ سیاه نیز مرا به خوشنویسی نزدیک میکند.»
جهان نقاشی صدر، جهانی است که از درون آغاز میشود و به بیرون راه مییابد؛ حرکتی از ذهنیت به عینیت:
«من در آثار انتزاعیام همیشه از درون به بیرون حرکت کردهام؛ از ذهنیت به عینیت. ثبت لحظهها همیشه برایم اهمیت بسیاری داشته است.»
همین میل به ثبت لحظه بود که او را به عکاسی نیز کشاند. برای صدر، نقاشی و عکاسی دو شیوهی متفاوت برای مواجهه با یک لحظه بودند: یکی با زبان انتزاع و دیگری با زبان روایت.
«علاقهام به عکاسی نیز از همین توانایی ثبت لحظهها سرچشمه میگرفت. بیان آنی در نقاشیهایم به صورتهای انتزاعی ظاهر میشد، در حالی که در عکسها، همان لحظهها شکل روایی خود را حفظ میکردند. این راهی بود برای بازی با آنچه واقعی و آنچه «کاذب» است؛ برای آنکه این دو را با یکدیگر آشتی دهم.»
شاید عنوان این مقاله، «بازی با واقعیت»، بیش از هر چیز از همین نگاه صدر به هنر سرچشمه میگیرد: واقعیت برای او چیزی ثابت و تغییرناپذیر نیست؛ عرصهای است که میتوان آن را از نو دید، تجربه کرد و به زبان تصویر بازآفرید.
پس از انقلاب، صدر همراه دخترش، کاکوتی (میترا)، برای ادامهی تحصیل او به پاریس رفت. در همان سالها به سرطان مبتلا شد و درمان را آغاز کرد:
«به سرطان مبتلا شدم و درمان را شروع کردم. دولت فرانسه صرفاً به دلیل هنرمند بودنم، خدمات و حمایتهای بسیاری در اختیارم گذاشت. همانطور که میدانید، فرانسویها برای هنرمندان سراسر جهان حمایتها و امتیازات ویژهای قائل میشوند.»
شیمیدرمانی توان جسمی او را تحلیل برده بود و نقاشی کردن دیگر آسان نبود؛ اما برای صدر، بیماری هرگز به معنای کنار گذاشتن هنر نبود.
«بهدلیل شیمیدرمانی، کار کردن و نقاشی کردن برایم بسیار دشوار شده بود، اما هرگز تسلیم نشدم. هرگاه احساس میکردم کمی توان بیشتری پیدا کردهام، دوباره قلممو را به دست میگرفتم.»
او حتی در همان دوران نمایشگاهی در پاریس برپا کرد؛ نمایشگاهی در «گالری داریال» که «پیر رستانی» آن را معرفی کرد.(۲)
«وقتی از برگزاری نمایشگاه باخبر شدم، وضعیت جسمانیام را فراموش کردم و خودم را یکسره به آفرینش آثار تازه سپردم.»
در این جمله، شاید بتوان یکی از وجوه اصلی شخصیت هنری صدر را دید: اصراری آرام اما شکستناپذیر برای ادامه دادن.
فروغ فرخزاد؛ دوستی و همدلی
در میان خاطرات صدر، نام «فروغ فرخزاد» جایگاهی ویژه دارد. دوستی آن دو از سالهای اقامت صدر در رم آغاز شد و پس از بازگشت به ایران نیز ادامه یافت؛ دوستیای که بیش از یک معاشرت معمولی بود و بر پایهٔ نزدیکی فکری و روحی شکل گرفته بود.
صدر میگوید:
«ما دوستان بسیار خوبی بودیم و وجوه مشترک فراوانی داشتیم. هنگامی که در رم زندگی میکردم، فروغ برای مدتی طولانی نزد من ماند. پس از بازگشت به ایران نیز اوقات بسیاری را با یکدیگر گذراندیم.»
او فروغ را زنی میدانست که از زمانهی خویش پیشتر رفته بود؛ زنی که زن بودن خود را پنهان نمیکرد و از آن هویت، قدرت و آزادی میساخت.
«برای من، فروغ همچون صخرهای بود؛ همچون کوهی بیشکل. برایم افتخار بود که در روزگاری با او دوست شدم که بیشتر مردم هنوز فروغ را نمیشناختند یا ترجیح میدادند نادیدهاش بگیرند.
فروغ از زمانهی خود جلوتر بود. زنی بود که به زن بودن خویش افتخار میکرد. و در دورهای بسیار دشوار، زنی بود شجاع؛ بسیار شجاع.»
صدر به کسانی اشاره میکند که در زمان حیات فروغ، از نزدیک شدن به او پرهیز داشتند:
«گاهی مردم به من میگفتند: چرا با فروغ معاشرت میکنی؟ و من پاسخ میدادم: چون او را، همانگونه که هست، واقعاً دوست دارم. با تأسف باید بگویم همان آدمها امروز او را شناخته و قدرش را دانستهاند. اکنون که دیگر در میان ما نیست، به او و آثارش احترام میگذارند. ما اینگونهایم؛ تا وقتی آدمها زندهاند، قدرشان را نمیدانیم و زمانی ارزششان را درمییابیم که دیگر مرده و از میان ما رفتهاند.»
یکی از خاطراتی که صدر از فروغ به یاد دارد، به حادثهای مربوط میشود که پیش از تصادف مرگبار شاعر رخ داده بود.
«همهی ما در خانهی من بودیم؛ «اسد بهروزان»، که او نیز روشنفکری بود، حضور داشت.(۳) همه گرسنه بودیم و تصمیم گرفتیم برای شام به فرودگاه برویم. از شهر کرج گذشتیم. فروغ با سرعت رانندگی میکرد که ناگهان اتومبیل از جاده منحرف شد و به داخل رودخانه افتاد. به ما آسیبی نرسید. فروغ شروع به گریه کرد، اما من شروع به خندیدن کردم. همهی ما از آن حادثه جان سالم به در بردیم.»
سپس صدر سخنی را از مادرش نقل میکند:
«مادرم میگفت:همهی شما میباید معنای انسانیت را از فروغ فرخزاد بیاموزید.»
نزد بهجت صدر، فروغ، «همچون تندر بود؛ درخشید و در یک آن از میان رفت.»
مادر؛ چراغ راه
اگر فروغ یکی از مهمترین دوستان و همدلترین همراهان صدر بود، مادرش را میتوان نخستین و بنیادیترین سرچشمهی الهام او دانست:
«باید بگویم که مادرم مهمترین سرچشمهی الهام در زندگیام بوده است؛ چراغ راه من. در آن روزگار که هدف اصلی برای دختران، ازدواج کردن بود، او مرا به درس خواندن تشویق کرد.»
در جامعهای که برای یک دختر جوان، ازدواج اغلب سرنوشت محتوم تلقی میشد، مادر بهجت صدر، راه دیگری را پیش روی او گشود:
«پس از آنکه کلاس نهم را به پایان رساندم، همه میگفتند دیگر وقت ازدواج است. به یاد دارم، بعد از نماز عصر مادرم، یکی از بستگان به خانه آمد تا خبر دهد خواستگاری برای من پیدا شده که در یکی از وزارتخانهها مقام خوبی دارد. در همان زمان، به من اطلاع داده بودند که بورس تحصیلی هنر را به دست آوردهام. مادرم با قاطعیت گفت: شوهر همیشه پیدا میشود، اما بورس تحصیلی پیدا نمیشود!»
این جمله، بیش از آنکه صرفاً خاطرهای خانوادگی باشد، تصویری روشن از نسلی از زنان ایرانی است که گاه نخستین امکان رهایی خود را در تحصیل و استقلال فکری مییافتند.
برادر؛ پشتیبان دیگر
بهجت صدر در کنار مادر، از برادر بزرگترش، «نصرتالله امینی»، نیز بهعنوان یکی از تأثیرگذارترین افراد زندگی خود یاد میکند:
«دومین کسی که در سراسر زندگیام همواره تحسینش کردهام، برادر بزرگترم، نصرتالله امینی، بوده است. او نیز مرا به ادامهی تحصیل تشویق کرد و از نظر روحی و عاطفی پشتیبانی فراوانی از من به عمل آورد. تقریباً هر هفته با یکدیگر تلفنی صحبت میکنیم.»
بازگشت همیشگی به ایران
با وجود سالها زندگی در فرانسه، ایران همچنان بخشی جداییناپذیر از زندگی هنری بهجت صدر باقی ماند. او هر سال به ایران سفر میکرد و [اغلب] در فرهنگسرای نیاوران نمایشگاههایی برپا میکرد:
«من هر سال به ایران سفر میکنم و نمایشگاههای بسیاری در فرهنگسرای نیاوران داشتهام. دو سال پیش سه تابلو از آثارم را به موزهی هنرهای معاصر تهران فروختم.»
و سرانجام، در هفتادوهشتسالگی، هنگامی که سالهای بسیاری از زندگی و کار هنری خود را پشت سر گذاشته بود، دربارهی نسبت خود با گذشته چنین نوشت:
«باید بگویم که امروز، در هفتادوهشتسالگی، اندیشههایی که در سیسالگی داشتم چندان تغییر نکردهاند.»
شاید همین جمله، بیش از هر شرح و تفسیری، جوهرهی زندگی هنری بهجت صدر را بیان کند: گذشت زمان، بیماری، مهاجرت و دگرگونیهای بزرگ زندگی، نتوانستند آن میل نخستین به آفرینش را در او از بگسلند. او همچنان به همان پرسش بازمیگشت؛ به همان مرز ناپیدایی که میان جهان بیرونی و جهان درونی کشیده شده است، جایی که واقعیت میتواند بار دیگر آفریده شود.

زیرنویسها:
۱- خانم بهجت صدر، خواهر ناتنی پدر خانم فریبا امینی، نویسندهی این متن است و عمهی او به شمار میرفت. م
۲- «پیر رستانی» (Pierre Restany) (۲۴ ژوئن ۱۹۳۰ – ۲۹ مه ۲۰۰۳)، منتقد و نظریهپرداز برجستهی فرانسوی هنر، از چهرههای مهم نقد هنر معاصر و از بنیانگذاران جنبش «نو رئالیسم» (Nouveau Réalisme) بود. او از دههی ۱۹۵۰ با هنرمندان پیشرو، از جمله «ایو کلاین» (Yves Klein)، ارتباط نزدیک داشت و در معرفی و تفسیر هنر نوین اروپا نقشی مؤثر ایفا کرد. «رستانی» از منتقدانی بود که به آثار «بهجت صدر» توجه نشان داد و دربارهی نقاشی و تجربهی هنری او نوشت. او همچنین در سال ۱۹۶۲ از اعضای هیئت داوران سومین بینال تهران بود؛ رویدادی که در آن «بهجت صدر» جایزهی امپراتوری را دریافت کرد. رستانی بعدها نیز در پاریس، چنانکه در متن آمده، با آثار صدر همراه بود و یکی از نوشتههای مهم او دربارهی این هنرمند با عنوان «آن دیگری که از دیگری میآید» (L’ailleurs qui vient de l’autre) در سال ۱۹۹۰ منتشر شد. م
۳- «دکتر اسد بهروزان»، نقاش، شاعر، عکاس، فیلمبردار هنری و استاد تاریخ هنر، از چهرههای کمتر شناختهشده اما مهم در شکلگیری هنر مدرن ایران است. او از استادان دانشکدهی هنرهای تزئینی تهران بود و در کنار هنرمندانی چون «هوشنگ کاظمی»، «بیژن صفاری» و «پرویز تناولی» در شکلگیری این نهاد و آموزش نسل تازهی هنرمندان نقش داشت. بهروزان رابطهای نزدیک با «آرتور آپهام پوپ» (Arthur Upham Pope) و «فیلیس اکرمن» (Phyllis Ackerman) داشت و بخشی از فعالیتهایش به عکاسی و مستندسازی آثار و معماری ایران اختصاص یافت؛ شماری از عکسهای او، از جمله تصاویری از مسجد شاه اصفهان و بناهای تاریخی نیشابور، امروز در «مجموعهی موزهی هنر لسآنجلس» (LACMA) ثبت شده است. او در جریان هنر نوگرای ایران با هنرمندانی چون «بهجت صدر» نیز ارتباط داشت و صدر از او بهعنوان «معمار و منتقد هنری» یاد کرده و برای نظر و داوری او پیرامون کارهایش اهمیت قائل بود. «بهروزان» همچنین در عکاسی و طراحی پوسترهای معرفی ایران با سازمان جلب سیاحان همکاری داشت. با وجود این فعالیتهای گسترده و تأثیری که بر نسل جوان هنرمندان و دانشجویان هنر گذاشت، بخش بزرگی از زندگی و آثار او همچنان ناشناخته مانده است. متأسفانه تاریخ دقیق تولد و درگذشت او را نیافتم.
*متن اصلی:
https://iranian.com/FaribaAmini/2002/December/Sadr/index.html
