انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

ما دوچندان ناآزادیم

مارگارت اتوود، برگردان: آذر جوادزاده

ما دوچندان ناآزادیم[۱]

ویلیام بلیک[۲] نوشت: «یک سینه‌سرخ در قفس، تمام بهشت را خشمگین می‌کند.» جان میلتون[۳] در کتاب سوم بهشت گمشده[۴] نوشت: «انسان به اندازه کافی توانِ پایداری و استواری داشت، هرچند آزاد بود که سقوط کند»؛ عبارتی که بازتاب‌دهنده تأملات خداوند درباره نوع بشر و اختیارِ آزاد است. کالیبان در نمایشنامه‌ی طوفان[۵] فریاد می‌زند: «آزادی، هورا، هورا، آزادی…!» البته او در آن زمان سرخوش است و بیش از حد خوش‌بین: انتخابی که او انجام می‌دهد، آزادی نیست، بلکه تسلیم شدن به یک ستمگر است.

ما همیشه درباره‌ی آن صحبت می‌کنیم، این «آزادی». اما منظورمان از آن چیست؟ عمه لیدیا به ندیمه‌های اسیر در سرگذشت ندیمه[۶] می‌گوید: «آزادی بیش از یک نوع دارد. آزادی برای انجام دادن و آزادی از. در روزگار هرج‌ومرج آزادی برای انجام دادن بود. حالا به شما آزادی از، داده می‌شود. آن را دست‌کم نگیرید.»

سینه‌سرخ در قفس امن‌تر است: گربه‌ها آن را نخواهند خورد و به شیشه‌ها نخواهد خورد. غذای کافی خواهد داشت. اما همچنین نمی‌تواند هر جا که می‌خواهد پرواز کند. احتمالاً همین است که ساکنان بهشت را نگران می‌کند: آن‌ها با محدودیتی که بر گزینه‌های پرواز یک موجود بال‌دار گذاشته شده، مخالفت دارند. سینه‌سرخ باید در طبیعت زندگی کند، جایی که به آن تعلق دارد: باید «آزادی برای انجام دادن» داشته باشد، حالت فعال، نه «آزادی از» که حالت منفعل است.

این همه برای سینه‌سرخ‌ها خوب است. زنده‌باد بلیک! ما می‌گوییم. اما درباره‌ی ما چه؟ قفس امن یا طبیعت خطرناک؟ آسایش، رخوت و کسالت یا فعالیت، ریسک و مخاطره؟ انسانی بودن و در نتیجه داشتن انگیزه‌های ترکیبی، باعث می‌شود که ما هر دو را بخواهیم؛ اگرچه معمولاً به صورت متناوب. گاهی میل به ریسک باعث عبور از مرزها و فعالیت‌های مجرمانه می‌شود و گاهی اشتیاق به امنیت منجر به زندانی کردن خود می‌شود.

دولت‌ها میل ما به امنیت را بسیار خوب می‌دانند و دوست دارند از ترس‌هایمان سوءاستفاده کنند. چند بار به ما گفته شده که این یا آن قانون یا مقرره‌ی جدید، یا فعالیت جاسوسی از سوی مقامات، برای «امنیت» ماست؟ به هر حال ما امن نیستیم: بسیاری از ما در حوادث جوی‑تندبادها، سیلاب‌ها، کولاک‌ها‑می‌میریم، اما در آن موارد، نقش دولت‌ها محدود به انگشت‌نشان دادن، طفره رفتن از مسئولیت، ابراز همدردی یا مقدار کمی کمک اضطراری است. بسیاری بیشتر از ما در تصادفات رانندگی یا از لغزش در وان حمام می‌میریم تا توسط عوامل دشمن، اما این نوع مرگ‌ها به‌راحتی قابل استفاده برای ایجاد وحشت نیستند. خودروها و وان‌ها از نظر تکاملی خیلی جدیدند و ما اسطوره‌های عمیقی درباره‌ی آن‌ها شکل نداده‌ایم. وقتی با انسان‌های بدخواه همراه شوند، می‌توانند ترسناک باشند‑مثلاً تصادف با یک دیوانه در ماشین یا تیراندازی توسط یک مافیا وزن خاصی دارد، و کشتار در وان حمام به سرنوشت آگاممنون در هومر[۷] بازمی‌گردد، با به‌روزرسانی قتل در دوش حمام توسط آلفرد هیچکاک در فیلم روانی[۸]. اما خودروها و وان‌ها بدون همسران عصبانی یا دیوانگان فقط بی‌حرکت آنجا می‌نشینند.

چیزی که واقعاً ما را می‌ترساند رویداد ناگهانی، خشونت‌آمیز و غیرقابل‌پیش‌بینی است: معادل حمله‌ی یک ببر گرسنه. اما تهدید ببرگونه‌ی دیروز کمونیست‌ها بودند: در دهه‌ی ۱۹۵۰ یکی در هر بوته‌ای پنهان بود و پیام را منتقل می‌کرد. امروز تروریست‌ها هستند. به ما گفته می‌شود که برای محافظت از خود در برابر این‌ها، باید انواع اقدامات احتیاطی انجام شود. این دیدگاه هم شایسته‌ی توجه است: چنین تهدیدهایی واقعی هستند، تا حدی. با این حال، خود را در حال پرسیدن این سؤال می‌یابیم که آیا درمان‌های شدید، بیشتر از بیماری ضرر دارند یا نه. چقدر از آزادی خود را باید فدا کنیم تا از خود در برابر تمایل دیگران برای محدود کردن آن آزادی‑با تحت سلطه درآوردن یا کشتن ما، یکی‌یکی‑محافظت کنیم؟

و آیا آن فداکاری واقعاً یک دفاع مؤثر است؟ بدون آزادی‌مان، ممکن است خود را ایمن‌تر نیابیم؛ در واقع ممکن است کاملاً آزادی‌مان را از دست بدهیم، چون کلیدها را به کسانی سپرده‌ایم که قول داده بودند مدافع ما باشند اما ناچاراً زندان‌بان ما شده‌اند. می‌توان زندان را هر جایی تعریف کرد که بدون اراده‌ی خود در آن قرار گرفته‌ای و نمی‌توانی از آن خارج شوی و کاملاً در اختیار مقامات‑هر که باشند‑باشی. آیا داریم کل جامعه‌مان را به یک زندان تبدیل می‌کنیم؟ اگر چنین است، زندانیان چه کسانی‌اند و نگهبانان چه کسانی؟ و چه کسی تصمیم می‌گیرد؟

——————-

ما انسان‌ها مدت زمان زیادی است که مرز بین آزادی و نبودِ آزادی را بررسی کرده‌ایم. روزگاری، جایگزین آزادی، زندان نبود بلکه مرگ بود. در هزاران سالی که به عنوان شکارچی-گردآورنده زندگی کردیم، نه رمز عبور داشتیم و نه زندان. همه در گروه کوچک شما را می‌شناختند و می‌پذیرفتند، هرچند غریبه‌ها مشکوک بودند. هیچ‌کس به زندان فرستاده نمی‌شد چون ساختمانی برای این کار وجود نداشت. اگر کسی تهدیدی برای گروه می‌شد‑مثلاً اگر دچار روان‌پریشی می‌شد و میل به خوردن آدم‌ها نشان می‌داد‑وظیفه‌ی گروه بود که او را بکشد، در حالی که امروزه وظیفه‌ی گروه این است که او را زندانی کنند تا دیگران در امان باشند. یک نظام قضایی با گزینه‌ی زندانی کردن، وابسته به معماری دائمی است: نمی‌توان کسی را به سیاهچال انداخت مگر اینکه آن سیاهچال وجود داشته باشد.

پس از پیدایش کشاورزی، جایگزین آزادی دیگر مرگ نبود، بلکه بردگی شد. اکنون تغییر از تهدیدها به بردگی برای گروه‌تان مطلوب‌تر از کشتن آن‌ها بود. به این ترتیب، می‌توانستند به شخم زدن زمین‌های شما مشغول شوند و از این طریق مازاد تولید ایجاد کنند و شما را ثروتمند کنند. سمپسون[۹] در افسانه‌های هومری[۱۰] مانند مردان تروایی[۱۱] اسیر از صخره پرت نمی‌شود. در عوض کور می‌شود و به کار آسیاب‌کردن غلات مانند یک خر وادار می‌شود.

البته، وقتی سودآوری بردگان شناخته شد، قاعده‌ی عرضه و تقاضا بازار پررونقی برای بردگان ایجاد کرد. ممکن بود خودتان برده شوید نه تنها به‌خاطر باختن در یک جنگ، بلکه به‌خاطر بودن در مکان و زمان نامناسب: مثلاً در مسیر یک گروه برده‌ربا.

در دوران قرون وسطی، هر کسی در درصدهای بالای جامعه قلعه می‌خواست و هر قلعه‌ای یک سیاهچال داشت: تاریک، دلگیر، سرد، ناامیدکننده و پر از موش، یا حداقل چنین تصویری در فیلم‌ها دارند. سیاهچال‌ها نماد وضعیت اجتماعی بودند: هر کسی که «مهم» بود یکی داشت. آن‌ها کاربردهای متعددی داشتند: می‌توانستید جادوگران را در آن نگه دارید تا زمان سوزاندنشان برسد؛ می‌توانستید مجرمان را در آن زنجیر کنید، اگرچه اغلب ارزان‌تر بود که آن‌ها را به دار بیاویزید و می‌توانستید رقبای تاج و تخت را در آن نگه دارید تا بتوانید شواهد کافی بسازید و آن‌ها را خائن اعلام کرده و گردنشان بزنید. و سیاهچال‌ها می‌توانستند تولیدکننده‌ی ثروت هم باشند، چون نگه داشتن نجیب‌زادگان خارجی برای دریافت باج می‌توانست سودآور باشد. معامله ساده بود: شما صاحب سیاهچال، یک مبلغ نقدی یک‌جا دریافت می‌کردید و زندانی‌تان آزادی خود را می‌گرفت. در نسخه‌ی معکوس، شما به صاحب سیاهچال خارجی پول می‌دادید تا دشمن سیاسی مورد نظرتان را محبوس کند.

و این روند صدها سال ادامه یافت، تا به عصر مدرن رسید. در قرن نوزدهم، آزادی و نبود آزادی شکل‌های امروزی خود را به خود گرفتند. «آزادی» توسط روشنفکری قرن هجدهم واقعی و عینی شده بود: همان چیزی که کشاورزان درگیر انقلاب آمریکا قرار بود برای آن بجنگند، هرچند از نظر عملی آن‌ها برای آزادی از پرداخت مالیات به بریتانیا می‌جنگیدند. انقلابیون فرانسوی با شعار آزادی، برابری و برادری شروع کردند، ایده‌آلی نجیب که شامل آزادی از اشراف هم می‌شد، اگرچه در کوتاه‌مدت به اشک و هزاران سر بریده و ظهور ناپلئون ختم شد.

اما وقتی بایرون[۱۲] آزادی را در دست گرفت، راه برگشتی نبود: آزادی به عنوان یک ایده آمده بود تا بماند. زندانی شیلون[۱۳] او رمانتیک بود، چون او آزادی نداشت؛ آن شخصیت مبهم، فلچر کریستین[۱۴] در نسخه‌ی بایرون علیه کاپیتان بلی[۱۵] شورش می‌کند‑به عنوان حرکتی علیه ستم و تلاشی برای آزادی. و خود بایرون هم زندگی‌اش را از دست داد، بیشتر یا کمتر، در حالی که برای یونانی‌ها می‌جنگید تا آزادی سیاسی خود را بازپس گیرند.نه«خدا و حق من»[۱۶]  بلکه «آزادی» بر پرچمی حک شده بود که بسیاری از انقلابیون قرن نوزدهم و بیستم آن را به اهتزاز درمی‌آوردند: آزادی بردگان از بردگی در جنوب ایالات متحده، آزادی آمریکای جنوبی‌ها از اسپانیا، آزادی روس‌ها از تزار، آزادی کارگران از بهره‌کشی سرمایه‌داری، آزادی زنان از سیستم‌های پدرسالار که در آن‌ها حقوق کودکان اما مسئولیت‌های بزرگسالان را داشتند. و در نهایت، آزادی از نازیسم و کمونیسم پرده‌آهنین.

آزادی نوشتن، آزادی انتشار، آزادی بیان: همه‌ی این‌ها هنوز در بسیاری از کشورهای جهان در حال مبارزه‌اند. جان‌باختگانِ آن‌ها هم بسیارند.

با این همه کسانی که حاضرند در راه آن بمیرند، چرا شهروندان بسیاری از کشورهای غربی حاضر شده‌اند که آزادی‌های به سختی به‌دست آمده‌ی خود را با کم‌تر از یک ناله واگذار کنند؟ معمولاً دلیل آن ترس است. و ترس می‌تواند اشکال مختلفی داشته باشد: گاهی به ترس از نداشتن حقوق ماهیانه برمی‌گردد. تا زمانی که قطارها به موقع حرکت می‌کنند و خودتان شاغل هستید، چرا شلوغش کنید اگر چند نفر اینجا و آنجا با انگشتان شست آویزان شده باشند؟

و وقتی واقعاً کار به آویزان کردن با انگشت شست می‌رسد، ترسی از نوع دیگر پدیدار می‌شود. تنها راه محافظت از انگشتان شست این است که زیر سطح استخر قورباغه بمانی: سر خود را بالا نیاور و بیش از حد قورقور نکن و به تو اطمینان داده می‌شود که مادامی که کاری «اشتباه» انجام ندهی‑یک دسته‌بندی همیشه در حال تغییر‑هیچ اتفاق بدی برایت نخواهد افتاد.

تا وقتی که افتاد.

و از آنجا که مطبوعات آزاد قبلاً سرکوب شده‌اند و قوه قضائیه‌ی مستقل قبلاً از هم فروپاشیده و نویسندگان، خوانندگان و هنرمندان مستقل قبلاً خرد شده‌اند، دیگر کسی باقی نخواهد ماند تا از تو دفاع کند. اگر یک چیز باید تا کنون می‌دانستیم، این است که نظام‌های مطلقه بدون پاسخگویی و بدون نظارت و توازن، سوءاستفاده‌های قدرت وحشتناکی ایجاد می‌کنند. به نظر می‌رسد این یک قانون غیرقابل‌خطا باشد.

—————-

اما همه‌ی این‌ها ممکن است کمی قدیمی به نظر برسد. این‌ها ما را به اواسط قرن بیستم می‌برد، با خشونت بی‌رحمانه، دیکتاتورهای خودنما، نمایش‌های نظامی عظیم و یونیفورم‌های زمخت و به‌اصطلاح تحقیرآمیز. روش‌های کنترل شهروندان در دولت‌های مدرن غربی بسیار کم‌حجم‌تر و بی‌صدا هستند: کمتر کفش چکمه‌ای و بیشتر چکمه‌ی پلاستیکی. رهبران ما روش‌های پرورش گاو در کشاورزی صنعتی را بر ما اعمال می‌کنند: برچسب گوش، بارکد، شماره، دسته‌بندی، ثبت اطلاعات. و البته حذف نیز.

اینجاست که سیستم زندان وارد می‌شود: وقتی ایده‌آلیسم کوتاه‌مدت خود را از دست داده‑دیگر یک بازپروری برای اصلاح مجرمان نیست، دیگر یک زندان برای توبه کردن آن‌ها نیست‑به یک انبار تبدیل شده که مردم در آن نگهداری می‌شوند. در حالت سودآور خود، همچنین به ابزاری برای تولید مجرمان بیشتر تبدیل شده، تا جایگاه‌های خالی خود را پر کند و پول مالیات‌دهندگان را برای تأمین هزینه‌های آن دریافت کند.

در ایالات متحده، مردان جوان سیاه‌پوست به‌طور نامتناسبی در جمعیت زندانیان حضور دارند؛ در کانادا، این مسئله مربوط به مردان جوان بومیان نخستین است. آیا ما قادر به اندیشیدن به راهکارهای مؤثرتر و در عین حال کم‌هزینه‌تر نیستیم، مانند آموزش بهتر و ایجاد شغل بهتر؟ اما شاید برای قدرت‌مداران مفید باشد که شرایطی را تقویت کنند که انسان‌های ترسناک ایجاد شود و در اطراف ما پرسه بزنند، تا خود ما منطق پرداخت پول برای زندانی کردن آن‌ها را درک کنیم.

فناوری دیجیتال انجام کارهایی شبیه رفتار با حیوانات اهلی پرورش‌یافته برای سود را آسان‌تر از همیشه کرده است. دیگر نمی‌توان بدون کارت اعتباری خودرویی اجاره کرد، اتاق هتلی رزرو کرد یا چیز زیادی خرید، و این کارت رد دیجیتال شما را در هر جا باقی می‌گذارد. به شما گفته می‌شود که به کارت تأمین اجتماعی، کارت سلامت، گواهینامه رانندگی، کارت بانکی و تعدادی رمز عبور نیاز دارید. شما به یک «هویت» نیاز دارید و آن هویت دیجیتال است. تمام شماره‌ها و رمزهای شما‑تمام داده‌هایی که شما را شناسایی می‌کنند‑قرار است خصوصی باشند، اما همان‌طور که اکنون می‌دانیم، دنیای دیجیتال مثل الک نشت می‌کند و امنیت در اینترنت فقط به اندازه‌ی نابغه‌ی بعدی هکر یا دزد داده‌های داخلی خوب است. کرملین به دلایل خوبی دوباره از ماشین تحریر استفاده می‌کند: خیلی آسان‌تر است که یک فلش‌مموری را از منطقه‌ی امن خارج کنید تا اینکه یک دسته بزرگ کاغذ را بدزدید.

پس، چه باید کرد؟ در سه‌گانه‌ی نورومنسر ویلیام گیبسون[۱۷] بیشتر شهروندان درست مثل ما برچسب گوش دارند، اما برخی می‌توانند بدون ثبت رسمی زندگی کنند، یا با حذف یا دستکاری آن، یا اینکه اصلاً هیچ ثبت رسمی نداشته‌اند. اما برای اینکه کسی بدون هویت الزامی زندگی کند، به چابکی زیادی و احتمالاً به مجموعه‌ای از مهارت‌های بقا نیاز است. شاید زیر پل، اما در خانه، نه.

اکثریت ما کاملاً آزاد نیستیم: «آزادی برای انجام» ما محدود به فعالیت‌های تأییدشده و تحت نظارت است، و «آزادی از» ما را از بسیاری چیزها که می‌توانند ما را بکشند، محافظت نمی‌کند‑و وان حمام‌هایمان فقط آغاز ماجراست. آزادی از مواد شیمیایی سمی در هوا و آب؟ آزادی از سیل، خشکسالی و قحطی؟ آزادی از خودروهای معیوب؟ آزادی از داروهای نادرست که سالانه صدها هزار نفر را می‌کشند؟ نفستان را در سینه حبس نکنید.

با این حال، همه‌چیز بد نیست. تمام فناوری‌ها ابزاری دولبه هستند و همان اینترنتی که دارای حفره‌های زیاد برای نشتِ داده است، همچنین امکان انتقال سریع کلمات را فراهم می‌کند. افشای سوءاستفاده‌های قدرت آسان‌تر از گذشته است؛ امضا کردن طومارها و اعتراض کردن نیز آسان‌تر شده است. هرچند حتی آن آزادی هم دولبه است: ممکن است همان طوماری که امضا می‌کنید توسط دولت خودتان به عنوان مدرک علیه شما استفاده شود.

یکی از افسانه‌های ازوپ[۱۸] درباره‌ی قورباغه‌ها است. آن‌ها به خدایان گفتند که می‌خواهند یک پادشاه داشته باشند و خدایان یک کنده برای حکومت بر آن‌ها انداختند. کنده این طرف و آن طرف شناور شد و کاری نکرد و مدتی آن‌ها راضی بودند. اما سپس شروع به شکایت کردند، چون پادشاهی فعال‌تر می‌خواستند. خدایان که ناراحت شده بودند، یک لک‌لک فرستادند که آن‌ها را خورد.

مشکل ما این است که دولت‌های غربی ما به‌طور فزاینده ترکیبی ناخوشایند از هم «پادشاه کنده» و هم «پادشاه لک‌لک» هستند. آن‌ها در اعمال آزادی خود برای جاسوسی و کنترل مهارت دارند، اما در دادن همان میزان آزادی که شهروندانشان پیش‌تر از آن برخوردار بودند، ضعیف‌اند. در وضع قوانین جاسوسی خوب‌اند، اما در محافظت از ما در برابر پیامدهای آن‌ها، از جمله موارد مثبت کاذب، ضعیف‌اند. چه کسی می‌گوید شما همان کسی هستید که هستید؟ هر کسی که بتواند داده‌های شما را تغییر دهد.

با اینکه فناوری‌های دیجیتال زندگی ما را فوق‌العاده راحت کرده‌اند‑فقط لمس کن و هر چیزی باشد مال توست‑شاید وقت آن باشد که بخشی از قلمرویی را که واگذار کرده‌ایم پس بگیریم. وقتش است که پرده‌ها را بکشیم، جاسوس‌ها را بیرون کنیم و مفهوم حریم خصوصی را دوباره به دست آوریم. آفلاین شویم.
کسی داوطلب است؟ درست است. حدس زدم نه. آسان نخواهد بود.

منبع:

Atwood, Margaret,2015, Burning Questions, 2004-2021, DOUBLEDAY, NEW YORK, 2022

پانویس‌ها:

[۱] We Are Double-Plus Unfreeاین عبارت بازی با زبان جورج اورول (زبان نیوسپیک) در رمان نوزده هشتاد و چهار است. در جهان اورول، زبان فقط وسیله بیان نیست، بلکه ابزاری برای محدود کردن اندیشه است. اتوود با اشاره به این عبارت از کتاب نوزده هشتاد و چهار،می‌خواهد به محدودیت‌های آزادی، نظارت و ساز و کارهای کنترل در جوامع بپردازد.مترجم در ترجمه عنوان جستار، و متن تلاش کرده فضای جهان اورولی حفظ شود.م.

[۲] William Blake

[۳] John Milton

[۴] Paradise Lost

[۵] Caliban in The Tempest

[۶] The Handmaid’s Tales

[۷] Agamemnon’s fate in Homer

[۸] Psycho

[۹] Sampson

[۱۰] Homeric epics

[۱۱] male Trojans

[۱۲] Byron

[۱۳] His Prisoner of Chillon

[۱۴] Fletcher Christian

[۱۵] Captain Bligh

[۱۶] Dieu et mon droitیک شعار تاریخی است که حق الهی پادشاهان برای حکومت را بیان می‌کند. این شعار هنوز هم در نشان سلطنتی بریتانیا دیده می‌شود.م.

[۱۷] William Gibson’s Neuromancer trilogy

[۱۸] Aesop’s fablesاین داستان‌ها بعد از بیش از ۲۵۰۰ سال هنوز تازه و آموزنده‌اند و با زبان ساده و حیوانات سخنگو، درس‌های زندگی را به ما یاد می‌دهند.م.