انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

سفر قهرمانی مؤنث در رمان «بانو گوزن» مریم حسینیان بر اساس نظریۀ مورین مرداک

سفر قهرمانی مورین مرداک چرخه‌ای دایره‌وار است که در اثر جدایی از زنانگی آغاز می‌شود و با ازدواج مقدس پایان می‌پذیرد. این چرخه به صورت خطی نیست و به دلیل دایره‌وار بودنِ چرخه این قابلیت را دارد که زنان در یک لحظه در چند مرحله از سفر باشند. درواقع سفر قهرمانی بر مبنای نظریۀ مرداک با جست‌وجوی زن قهرمان برای کسب هویت آغاز می‌شود و این دعوت به سنتِ مشخصی اختصاص ندارد؛ بلکه زمانی رخ می‌دهد که خویشتنِ قدیمیِ زن، دیگر مناسب آن دوره از زندگی‌اش نباشد. این زمان می‌تواند هر دوره‌ای از زندگی زن باشد؛ مثلاٌ ممکن است موقعی باشد که زنی خانه را برای تحصیل در دانشگاه، اشتغال، سفر یا ازدواج ترک می‌کند. بنابراین، سفر قهرمانی زن در اثر جدایی از زنانگی آغاز می‌شود و با ادغام مردانگی و زنانگی پایان می‌یابد. مرداک معتقد است: «اکنون بخشی از رسالت زنان، بیدار کردن معنویت و خلاقیتی است که از زیبایی غریبِ ناشناخته‌های جهان زیرینِ ضمیر ناخودآگاه نهراسد و به مردان کمک کند تا از دنیای تنگ و باریک واقعیت قابل اثبات و محدودی که جامعه برای آن‌ها ساخته و آن‌ها را زندانی کرده خارج شوند.»۱ بر اساس نظریۀ مرداک، در حقیقت، وظیفۀ زنان شفا دادن آن شکاف درونی است که به آن‌ها می‌گوید احساسات، شهود و رویاهایی را که از حقیقت زندگی برای آن‌ها سخن می‌گویند نادیده بگیرند؛ پس قهرمان زن باید به جنگ‌جویی معنوی تبدیل شود و برای تحقق این امر باید هنر ظریف حفظ تعادل را یاد بگیرد و برای ادغام نامحسوس وجوه زنانه و مردانۀ خود از صبر لازم برخوردار شود.

مریم حسینیان یکی از نویسندگان زن در دورۀ معاصر است که چندین اثر به چاپ رسانده است. رمان «بانو گوزن» که یکی از مهم‌ترین آثار او محسوب می‌شود، موضوع مهم و اصلی داستان، توصیف و شرح دنیای زنی به نام طاهره (ملقب به طاطا) است. طاهره (طاطا) در هسته‌ای که خودش برای خودش تنیده، گرفتار آمده است. طاهره ساکن تهران است، همسری به نام امیرعلی دارد، گرفتار یک بارداری عجیب و ناخواسته شده است و در تلاش است کسب‌وکاری کوچک برای خودش راه‌اندازی کند. این زمانِ حالِ حاضرِ زندگی طاهره است؛ اما طاطا مدام میان گذشته و حال در سفر است و پیشینۀ خود را برای خواننده بازگو می‌کند. رفته‌رفته درمی‌یابیم که طاهره متولد دهۀ ۶۰ و یکی از محلات فقیرنشین و سطح پایین مشهد است و در خانواده‌ای بی‌بضاعت از توان مالی بزرگ شده است. هم از گذشته می‌گوید و هم از تجربیات تلخ حال حاضر و دوران بارداری ناخواسته و ترس از مادری. در تمام این اتفاقات، طاهره، تنها نیست؛ او یک همدم و مونس خیالی دارد، یک گوزن که فقط طاهره او را می‌بیند و روزبه‌روز هم شاخ‌هایش بلندتر می‌شود. گوزن همواره حامی و مراقب طاطا است.

الگوی چرخۀ دایره‌واری که زنان باید در سفر قهرمانی مؤنث طی کنند و طاطا هم در جریان این سفر طی می‌کند، عبارت است از:

جدایی از زنانگی: سفر قهرمان با نوعی جدایی و طردشدن همراه است و این قاعده شامل حال نظریۀ مرداک هم شده است. در الگوی مرداک هم نخستین مرحله، جدایی از زنانگی (جدایی از مادر) است تا قهرمان بتواند در مسیر سفر قرار بگیرد. شرط اساسی برای قرار گرفتن در مسیر سفر قهرمانی مؤنث جدایی از هم‌جنس خود، یعنی مادر، است. مرداک معتقد است: «سفر با مبارزۀ زن برای جدایی فیزیکی و روانی از مادر خود آغاز می‌شود. جدایی از مادر برای دختر روند بسیار دشواری است.» ۲ در بانو گوزن هم یکی از بن‌مایه‌های اصلی و اتفاقات مهم در زندگی طاطا جدایی او از مادر است. طاطا از آغاز رمان رابطۀ خوبی هم با مادر خود ندارد و حضور او را در برخی جاها مایۀ شرمساری خود می‌دانسته است. طاطا برای تحصیل در رشتۀ فیزیک راهی تهران می‌شود و خانه‌ای کرایه می‌کند و بعد هم به واسطۀ ازدواج با امیرعلی برای همیشه در تهران ماندگار می‌شود و دوست ندارد به خانۀ پدری برگردد. طاطا جایی دربارۀ مادرش می‌گوید: «هیچ‌وقت رنگ خانۀ مجردی‌ام در تهران را ندید. هیچ‌وقت دعوتش نکردم که بیاید. صورت آفتاب‌سوخته و سبزه‌اش را دوست نداشتم… وقتی دانشجو بودم بیشتر می‌رفتم مشهد. اوایل می‌آمد ترمینال استقبالم اما دفعۀ سوم یا چهارم گفتم دیگر نیاید. گفتم چادرش خوب نیست، گفتم چرا کفشش را واکس نمی‌زند، با فاصله از او راه می‌رفتم.»۳

هم‌ذات‌پنداری با پدر: مرداک دومین مرحله از سفر قهرمانی مؤنث را هم‌ذات‌پنداری با پدر می‌داند. درواقع، فرهنگ جامعه، فرهنگی مردسالار است و زن فکر می‌کند برای دست‌یابی به شغل و جایگاه و ابهت و سرمایه باید چون مردان کار و فعالیت کند. طاطا ارتباط خوبی با پدر ندارد و حتی از این‌که پدر در نزدیکی حرم دست‌فروشی می‌کند، خجالت‌زده است و آرزوی مرگ او را می‌کند؛ اما هم‌ذات‌پنداری او با پدر را در جایی می‌توان دید که اصرار دارد برای خود، علی‌رغم مخالفت‌های فرشاد، کارگاه سفال‌گری کوچکی دایر کند و به سرمایه دست یابد. او دیگر از کار اداری و منشی‌گری در شرکت و درآمد اندک به ستوه آمده است. طاطا در تلاش است کارگاه را به پیشرفت برساند و از آن سرمایۀ زیادی به دست آورد. «می‌خواهم کارم بگیرد و خنزرپنزرفروشی‌های شهر را کارگاه من تغذیه کند. می‌خواهم برند بشوم، با مشتری‌های دائمی. به خط تولید شمع‌دان‌ها و جای عود و ماگ‌هایم فکر کرده‌ام. طرح‌شان را ریخته‌ام. ذهنم آرام می‌شود وقتی به دیوارهای کارگاهم فکر می‌کنم… فقط شش ماه زمان لازم دارم برای پیدا کردن خودم و یک سال برای این‌که آوازۀ سفال‌های خاصم بپیچد توی تهران. بعد هم سفارش شهرستان‌ها را شروع می‌کنم.»۴

یکی دیگر از نشانه‌های هم‌ذات‌پنداری طاهره با دنیای مردان سیگار کشیدن است که حتی در دوران بارداری هم که پزشک به کل سیگار را برای او ممنوع کرده است، او باز هم دست از این کار برنمی‌دارد. یکی از موارد دیگر که نشان از هم‌ذات‌پنداری طاطا با دنیای مردان دارد، روحیۀ زمخت و رفتارهای مردانۀ اوست که خودش جایی از ارتباط با پسری در دوران مجردی‌اش تعریف می‌کند که پسر پس از مدتی طاطا را رها می‌کند و به او می‌گوید از فاز زمخت و شهرستانی او خوشش نمی‌آید.

جادۀ امتحانات دشوار: اولین مرحله از جادۀ امتحانات دشوار، رویارویی با غول‌ها و هیولاها (در جست‌وجوی گنج) است. زن قهرمانی که محیط خانۀ والدین خود را ترک کرده است در طول راه با غول‌ها و ناملایمات بسیاری روبه‌رو می‌شود که او را به چالش می‌کشند و او باید بتواند آن‌ها را دور بزند و بر آن‌ها غلبه کند و در این مسیر، قدرت پایداری و عزم و ارادۀ خود را نشان بدهد. مرداک معتقد است سفر قهرمانی زن سفر ترسوها نیست؛ بلکه سفری برای حفر اعماق وجود است و نیاز به شهامتی عظیم دارد. طاطا هم در مسیر پیشرفت و رسیدن به آن استقلال مالی که خودش خواهان آن است، با مخالفت‌های پی‌درپی همسرش، امیرعلی، مواجه می‌شود. امیرعلی اصرار دارد طاطا در همان شرکت سابق منشی بماند؛ اما طاطا دلش می‌خواهد کسب‌وکاری آزاد برای خودش دست‌وپا کند و به سرمایه دست یابد. امیرعلی در این مسیر با طاطا بسیار مخالفت و بداخلاقی می‌کند و حتی گاهی سنگ جلوی پایش می‌اندازد و تلاش‌های طاطا را نادیده می‌گیرد؛ اما طاطا مسیر خود را ادامه می‌دهد. مثلاٌ جایی گفته است: «شهلا یواشکی زنگ زد و گفت امیرعلی رفته شرکت و نیم‌ساعتی توی اتاق رئیس بوده و استعفایم تبدیل شده به چهار ماه مرخصی بدون حقوق قابل‌تمدید. از همان موقع متنفر شده‌ام از ریخت امیرعلی… اگر او زرنگ است من از او زرنگ‌ترم.»۵

افسانۀ وابستگی مرحله‌ای دیگر از جادۀ امتحانات دشوار است. زنان هیچ‌گاه برای مستقل شدن تشویق نمی‌شوند و گاه حتی باید چنان خود را وابسته به همسر نشان بدهند تا خویشتنِ مرد را بزرگ و دارای اعتمادبه‌نفس کنند. «افسانۀ وابستگی می‌گوید اگر زن خودش را محدود و کوچک کند همسرش موفق می‌شود. قدرت مرد به بهای ضعف زن به دست می‌آید. زن خودش را فدا می‌کند تا دیگری موفق باشد. این نگرش که اول دیگران مهم هستند در اعماق ضمیر ناخودآگاه دختربچه حک می‌شود و هم‌چنان که زندگی اعضای خانواده را تماشا می‌کند، عمیق‌تر می‌شود.»۶ بنابراین احساس استقلال در سفر قهرمانی زنانه برای زن بسیار اهمیت دارد. در زندگی طاطا به همان میزان که همسرش، امیرعلی، قصد دارد او را وابسته بار بیاورد و جلوی پیشرفت او را بگیرد؛ اما فرشاد، دوست قدیمی طاطا و دوست فعلیِ امیرعلی و طاطا همیشه برای طاطا نیروی امنی بوده است که به او احساس استقلال، اعتمادبه‌نفس و امنیت داده است. در قسمت‌های پایانی رمان وقتی طاطا از همه‌جا رانده و درمانده شده است می‌گوید: «مثل همیشه من مانده‌ام و کلاف کثافت سردرگمی که نمی‌توانم بازش کنم. از خانه می‌ترسم، از کارگاه می‌ترسم… خوشحالم از این‌که امیرعلی نمی‌خواهد دربارۀ چیزی با من حرف بزند. هیچ توضیحی از من نمی‌خواهد، من هم چیزی نمی‌گویم. دیگر لازم نیست بگویم که فرشاد برای من فقط مسیح مصلوبی بود که گوشۀ امنش را به من بخشید تا زنده بمانم و خودم را بالا بکشم.»۷

مرحلۀ بعد در همین راستا، افسانۀ حقارت و کشتن غول مستبد درون، است. مرداک معتقد است که در جهان مردسالارانۀ امروز، رفته‌رفته زن‌ها احساس حقارت می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند که برخی کارها مردانه است و تنها مردان از عهدۀ انجام آن‌ها برمی‌آیند؛ یا به عبارت دیگر، مردان باهوش‌تر، زرنگ‌تر و موفق‌تر از زنان هستند. این حقارت به جان زن می‌افتد که او به‌خودی‌خود هیچ ارزشی ندارد و به واسطۀ زندگی با شوهر و زیر سایۀ اوست که موفقیتی کوچک کسب می‌کند. در بانو گوزن، این‌که طاطا به یک‌باره منشی‌گری را رها می‌کند و با وجود تمام موانع و سختی‌های پیش رویش، دست از تلاش برنمی‌دارد تا کارگاه یا کسب‌وکار کوچک سفال‌گری خود را دایر کند و وارد شغل آزاد بشود؛ نمونه‌ای از مبارزۀ طاطا با حقارت درون و کشتن غول درون است.

مرحلۀ بعد افسانۀ عشق رمانتیک است. از نظر مرداک افسانۀ عشق رمانتیک این‌گونه است که زن در جست‌وجوی نجات‌دهنده‌ای است که به خیالش تمام مشکلات او را حل خواهد کرد. در بانو گوزن، پرویز، نماد این افسانه است. پرویز با ابراز علاقۀ بیجا به طاهره درصدد است نوعی احساس امنیتِ کاذب به او بدهد تا بتواند او را جذب خودش بکند؛ برای همین کارگاه کوچکش را به طاطا کرایه می‌دهد و در رنگ‌آمیزی و آماده کردن وسایل اولیۀ کارگاه تمام تلاشش را برای طاطا می‌کند و در این میان به او ابراز علاقه می‌کند. در قسمتی از رمان، طاطا از حمایت‌های پرویز می‌گوید: «دایرکت دیگری از پرویز: فردا اگه تونستی عصر ساعت پنج پاساژ باش. گفتم نقاش بیاد. خودت بگو چه رنگی دوست داری. قلبم به تپش می‌افتد. فقط خوشحالم که کمی محترمانه‌تر شده لحن پیامش. تشکر می‌کنم و می‌نویسم: چشم. مزاحم می‌شم. دیگر صبر نمی‌کنم که بنویسد: چه مزاحمتی و یک قلب بفرستد برایم.» ۸

مرحلۀ بعدی آرزوی موهوم موفقیت است. در این مرحله، زن به اعتمادبه‌نفسی نسبی دست یافته است و خودش را در حال ترقی و حرکت به سوی موفقیت می‌بیند. در این مرحله است که احساس «اَبَر زن» بودن به سراغش می‌آید و او اساساٌ احساس قدرت و توانایی می‌کند. جامعۀ مردسالار، همسر و خانواده و غیره هیچ‌کدام آن آرامش خاطر و اطمینان را به زن القا نمی‌کنند؛ به همین دلیل او مجبور است برای این‌که خودش را سر پا و مقتدر نشان بدهد، به تظاهر روی بیاورد. طاطا خسته، ناتوان، بی‌حوصله، افسرده و دل‌زده است، در مواقع بسیاری در برابر دوست و آشنا و خانواده و اجتماع، احساس شکست کرده است و اعتمادبه‌نفسش فرو ریخته است و در موارد بسیاری هم با تظاهر به قدرت در تلاش بوده است خودش را مقتدر نشان بدهد. در قسمتی از رمان که طاطا قلدرمآبانه با برادرانش، عباس و غلامرضا، بر سر این‌که چرا پس از مرگ مادر، در اتاق او را نبسته‌اند و گربه در تمام خانه خراب‌کاری کرده است، داد و فریاد سر می‌دهد؛ عباس رودرروی طاطا می‌ایستد و با فریاد او را سرزنش می‌کند که حداقل ما پیش مادر بودیم؛ اما تو مادرت را رها کردی و به دنبال زندگی‌ات در تهران رفتی و حتی یک‌بار هم او را به خانه‌ات راه ندادی؛ پس درواقع او را تو دق داده‌ای از تنهایی. درواقع، قدرتی که طاطا از خود نشان می‌دهد، عباس و غلامرضا و همۀ اطرافیان را به این باور می‌اندازد که او زندگی خوبی دارد و در رضایت کامل است و برای همین هم هیچ‌گاه خستگی‌ها، ناتوانی‌ها و افسردگی‌های طاطا به چشم دیگران نمی‌آید و این‌ها از درون، او را می‌خورد.

مرحلۀ بعدی چنین است: زنان قوی می‌توانند نه بگویند. مرداک معتقد است اسطوره یکی از مراحل مهم سفر زن در این الگو است. در این الگو، زمانی فرا می‌رسد که زن به جهان زیرین سفر می‌کند یا به اصطلاح به «هبوط» می‌رسد. هبوط، شب تاریک روح است یا اگر بهتر بخواهیم بگوییم ملاقاتی است با الهۀ تاریکی و افسردگی مطلق. در این مرحله زن دچار یک آسیب روحی می‌شود که زندگی او را تغییر می‌دهد. در واقع، به واسطۀ هبوط است که زن در لایه‌های زیرین، با قطعات ازدست‌رفته و فراموش‌شدۀ خود ملاقات می‌کند، تا بتواند دوباره خود را بازیابد. در این مرحله از سفر زن برای مدتی از همه‌چیز دنیای بیرون فاصله می‌گیرد تا بتواند انرژی کسب کند، خودش را بازیابد و دوباره به بالا برگردد. در بانو گوزن، حضور گوزنِ خیالی را می‌توان به نوعی هبوط یا سفر طاطا به جهان زیرین دانست. گوزن، موجودی خیالی است که تنها طاطا او را می‌بیند و در کنارش احساس امنیت و آرامش می‌کند و از جهان بیرون رها می‌شود. گوزن در مواقع بسیاری طاطا را از خطرات نجات می‌دهد و اگر کسی بخواهد طاطا را اذیت کند، گوزن با شاخ‌هایش شکم فرد را پاره می‌کند. طاطا جایی می‌گوید: «دلم نمی‌خواهد کسی به گوزن من حتی نزدیک شود. پنهانش می‌کنم پشت کاناپه… بین چشم‌های قهوه‌ای گوزن را نوازش می‌کنم… به چشم‌های گوزن که نگاه می‌کنم، خودم را می‌بینم در زیرزمین خانه‌مان. مدرسه نرفته‌ام. دل‌درد دارم.» ۹

در مرحلۀ بعدی به میل شدید برای پیوند دوباره با زنانگی برمی‌خوریم. مرداک معتقد است وقتی زن به مرحلۀ هبوط می‌رسد، خواستار آن است که دوباره با زنانگی خود ارتباط برقرار کند؛ اما با این تفاوت که این‌بار می‌خواهد تمام آن بخش‌های فراموش‌شده و ازدست‌رفتۀ لایه‌های درونی خود را احیا کند. در بانو گوزن هم طاطا در اواخر داستان، زنانگی گم‌شدۀ خود را باز می‌یابد و طاطا که از بارداری ناخواستۀ خود رضایت ندارد و بچه‌اش را دوست ندارد؛ در اواخر رمان به او احساس پیدا می‌کند و در قسمت‌های پایانی داستان، برای اولین بار به دختر به‌دنیانیامده‌اش فکر می‌کند و آرزو می‌کند دخترش شبیه خودش باشد و پس از آن هم می‌گوید باید حواسم را جمع بکنم که بعدها عاشق یک آدم حسابی بشود. یا در صفحات پایانی رمان، طاطا که هیچ علاقه‌ای به برادرانش، غلامرضا و عباس نداشته است و با مرگ مادر، آن‌ها را هم برای همیشه دفن کرده است؛ به عباس پیام می‌دهد و ابراز دل‌تنگی می‌کند.

مرحلۀ بعدی در سفر قهرمانی، مرحلۀ شفای شکاف روحی بین مادر و دختر است. در این مرحله به گفتۀ مرداک، شکاف روانی بین مادر/ دختر یعنی همان شکافی که ناشی از جدایی زن از سرشت زنانۀ خویش است، شفا می‌یابد. از نظر وی، این زخم یا شکاف به عمق عدم‌تعادل موجود در ارزش‌های فرهنگ جامعه برمی‌گردد و زنان را از احساسات طبیعت روحی و معنوی خود جدا می‌کند. در این مرحله، زن به شفای این شکاف دست می‌یابد. طاطا نیز در اواخر رمان دوباره زنانگی خود را به دست می‌آورد؛ به یاد خاله اِفی می‌افتد، دلش برای مادرش تنگ می‌شود، به دخترش علاقه‌مند می‌شود، رژ لب نارنجی می‌زند و حتی شروع به تمیز کردن خانۀ آشفته و نابه‌سامان خود می‌کند.

مرحلۀ بعدی یافتن مرد مهربان درون است. مرداک معتقد است مرد و زن درون ما در جنگ است، هر دوی آن‌ها زخمی هستند و خسته‌اند و نیاز به توجه و رسیدگی دارند. اکنون زمان آن رسیده است که شمشیری که آن‌ها را به دو نیم کرده، بر زمین بگذاریم. درواقع، مردانگی یک نیروی کهن‌الگویی است. به عبارت دیگر، مردانگی هم مانند زنانگی در درون همۀ مردان و زنان وجود دارد. وقتی مردانگی درون زن‌ها آسیب ببیند، زن پرخاشگر و ناسازگار می‌شود و این مردانگی او را به نوعی سلطه‌جویی وامی‌دارد. در پایان رمان، زنانگی و مردانگی طاطا به صلح و اتحاد می‌رسد و آن قدرت سلطه‌جویی و پرخاشگری را از دست می‌دهد؛ به گونه‌ای که: «گوشی را که قطع می‌کنم، خجالت می‌کشم. من فقط دردسر بوده‌ام برای همه ولی هنوز هم مادر سارا، فرشاد و خاله اِفی، بابا و مامان و بقیه کمکم می‌کنند. بعد یادم می‌آید نصف کسانی که فکر می‌کنم کمکم کرده‌اند، مُرده‌اند. دلم برای عباس تنگ می‌شود. نمی‌دانم چرا، اسمش را توی واتساپ پیدا می‌کنم و برایش پیام می‌فرستم که به زودی دایی می‌شود و اگر بد و خوبی از من دیده حلالم کند… از سالگرد مامان دیگر برای ابد با هم خداحافظی کرده‌ایم… شمارۀ غلامرضا را ندارم. یادم باشد از عباس شمارۀ غلامرضا را هم بگیرم.»۱۰

مرحلۀ پایانی فراسوی دوگانگی است. از نظر مرداک، زن برای موفقیت در سفر قهرمانی خود باید به فراسوی دوگانگی دست یابد. مرداک فراسوی دوگانگی را نگرش دایره‌وار می‌داند که زنان دیگر از آن فرم خطی و شک و تردید و سوءتفاهم و بی‌اعتمادی و گیجی همیشگی در زندگی رهایی می‌یابند. از طرفی، دایره نماد زنانگی هم هست و به صورت زهدان نشان داده می‌شود. طاطا در پایان داستان به این نگرش دایره‌وار دست می‌یابد. طاطا هم که حالا دل‌تنگ گذشته و پدر و مادر و عباس و غلامرضا و خاله اِفی شده است؛ یک لحظه چشم‌هایش را باز می‌کند و می‌بیند، از نوک انگشت‌های بابا و خاله افی و مامان شاخه‌های کوچکی با برگ‌های سبز روییده است. طاطا حالا دیگر دل‌تنگ گذشته است؛ دل‌تنگ پدرِ دست‌فروش، مادرِ آفتاب‌سوخته، غلامرضا، عباس و خاله اِفی…

 

پانوشت‌ها

۱-(مرداک، ۱۳۹۵: ۱۳)

۲-(همان: ۲۳)

۳-(حسینیان، ۱۳۹۹: ۲۷- ۲۸)

۴-(همان: ۱۴)

۵-(همان: ۳۲)

۶-(مرداک، ۱۳۹۵: ۶۴- ۷۶)

۷-(حسینیان، ۱۳۹۹: ۱۰۷)

۸-(همان: ۱۴)

۹-(همان: ۳۴)

۱۰-(همان: ۱۱۵)

 

منابع

-حسینیان، مریم (۱۳۹۹)، بانو گوزن، تهران: نشر چشمه.

-مرداک، مورین (۱۳۹۵)، ژرفای زن بودن، ترجمۀ سیمین موحد، تهران: بنیاد فرهنگ زندگی دیجیتال.