نوشتۀ بیونگ چول هان، ترجمه محمد معماریان، انتشارات ترجمان علوم انسانی، ۱۳۹۸
صنعت فرهنگسازی بیش از آنکه خود را با واکنشهای مشتریانش وفق دهد، به ارائۀ تصویری جعلی از آنان میپردازد. با رسوخ در مشتریانش، انگار که خود یکی از آنان باشد، به گرایشهایشان جهت میدهد. (تئودور آدورنو)
نوشتههای مرتبط
بیونگ چول هان، فیلسوف معاصر آلمانی، به شیوهای کاملاً فشرده و در عین حال بسیار ساده و قابل فهم (برای همگان)، جوامع حاضر را در دو گونه نحوه زیستی تبیین کرده است. البته بیآنکه به بنیادِ نولیبرالیِ ساختار ارتباطی و شبکهای این جوامع اشارهای کند. به هر حال آنچه وی در کتابهای «جامعۀ فرسودگی» و «جامعۀ شفافیت» به تبیین درآورده، کاملاً ملموس و مطابق با تجربههای زیستی مخاطبین عصر حاضر است؛ از اینرو درک مطالب نه تنها بسیار آسان است، بلکه نکات برگزیدهاش قابلِ توجه و تأمل اهل فن نیز هست. به عنوان مثال مگر میشود، در ترسیم جامعهای که وی آنرا «جامعه فرسودگی» مینامد ملال و یا خستگیِ عمیق اپیدمی شده را تجربه نکرد و یا از سویی دیگر از تمایلِ بیمارگونۀ افرادِ جامعه به عریان کردن زندگیِ شخصی خود از طریق شبکههای دیجیتالی بیخبر بود…؟!
اما کار ما در بررسی حاضر، به دلیل ارزشِ مطالبِ کتاب، حتی با وجود بیاعتناییِ مؤلف (بیونگ چول هان) به بنیاد پدیدآورندۀ جوامعی که به توصیفش میپردازد ـ که همگی برخاسته از ساختار سرمایهداریِ نولیبرالاند ـ ، این خواهد بود تا از فشردگی درونیِ کتاب بکاهیم و مطالب ذکر شده از سوی مؤلف را به تأملی که لایقش است درآوریم. بنابراین، ما هیچ کاری نخواهیم کرد، الا تأملسازی….؛ اما ایجاد کردن تأملاتِ پیشِ رو، همگی متکی بر واقعیتِ جامعهشناسانهای است که به باور متن حاضر، بنیادهای انسانشناختیاش را مارکسِ جوان در ایام نوهگلیاش (منتقدِ هگلِ ایدآلیسم) بنا گزارده است. به بیانی متکی بر این واقعیتِ انسانشناسانه و جامعهشناسی که هیچ امری، فیالذات و «برای خود» در جهان مادی، وجودی هستیشناسانه ندارد… دقت شود، به لحاظ فلسفی، زمانی که این سخن گفته میشود، اشارهای نهانی، به « نظمی» در هستیشناختیِ مادی (بخوانیم اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و …) ای دارد که متکی بر شرایطِ تاریخی است (و بسته به تغییرِ شرایط، متغیر میشود). گرچه مارکسِ جوان، در زمان نوهگلیاش، به این وضوح توصیف نکرده بود، اما دسترسی به درکِ آنرا نشانمان داده است : در پَسِ هر شکل و «نظم موجود»ی در هر زمان و دوره و مکانی که باشد، مجموعه شرایطی اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی …وجود دارد که آدمی به دلیل تجربۀ زیستیاش در آگاهیِ اجتماعیِ خویش تأیید میکند. از اینرو اندیشهورزیاش، چیزی جدا و قابل تفکیک از نحوۀ هستیاش نیست. به معنایی رونوشتی است از آن ؛ چنانچه میگوید :
«آدمی در آگاهی نوعی خویش، زندگی واقعیِ اجتماعی [بخوانیم مجموعه شرایطِ اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و …] خویش را تأیید میکند و در اندیشه، صرفاً هستیِ واقعی خویش را تکرار میکند…» (مارکس، دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ : ۱۷۳، تأکید از من است).
به بیانی با ادبیات بوردیو (جامعهشناسِ سرشناس معاصر) میتوان گفت: هیچ شکلی از جامعه نمیتواند امری ذاتی و برای خود و یا به تعبیر خودِ بوردیو «طبیعی یا بدیهی» باشد… یادآوری این مطلب از اینرو اهمیت دارد تا اعتبارِ «در خود بودگیِ» تفسیرها و توصیفاتی که برخی از مؤلفان (اعم از فیلسوف و یا جامعهشاس) ارائه میدهند و به شرایط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگیِ پدید آورندۀ پدیده توجهی ندارند، از کار اندازیم. به بیانی خارج کردن تفسیر از موقعیت انتزاعیای که معمولا مطلوبِ برخی از فیلسوفها است (اعم از کلاسیک و یا مدرن و … ). بنابراین، برای این کار میبایست به افقسازیِ تاریخی و اجتماعی دست زنیم. به عبارتی ترسیم شرایطی که مؤلفِ تفسیرکننده، در کتاب خود حذف کرده است…
به هر حال در بحث حاضر، دو وظیفه بر عهدۀ ماست. نخست : برساختن افقِ تاریخی، اجتماعی و سیاسیای که مؤلف حذف کرده و سپس: تأمل سازیِ برخی مطالب کتاب (جامعه فرسودگی، جامعه شفافیت)…. میگوییم «برخی»، زیرا با تدوین و روشنگریِ افقِ مورد بحث، پرداختن به همه مطالب غیر ضروری خواهد بود. چرا که از آن پس، مخاطب امکان آنرا مییابد تا خود ادامه تفسیر را در افقی که ترسیم شده است به انجام رساند.
بنیاد سیاسی، اقصادی، اجتماعی و فرهنگی نولیبرالیسم
پس از جنگ جهانی دوم (که خود نیز برآمده از بحران سیاسی و اقتصادی بود)، در دوران «استعمارزدایی»، جهان سوم و یا در حال رشد، شورشهای انقلابی را تجربه کردند؛ و امریکا در مقام قدرتمندترین کشور سرمایهداری، راه حلِ فرونشاندنِ این شورشها را در کودتا و سرکوب جنبشهای مردمیِ آن کشورها دید. راه حلی که ضمن در اختیار گرفتن منابعِ کشورهای شورشی و انقلابی، نیاز به ایجادِ متحدی برای خود، ـ در برابر نفوذ شوروی ـ را فراهم میساخت… به عنوان نمونه میتوان به سرکوب قیام ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ( ۱۹۵۳ ) در ایران و کودتایی که سازمان سیا طراحیاش را کرده بود اشاره کرد. دیوید هاروی (متفکر و منتقد نولیبرالیسم) در اینباره مینویسد:
«سازمان جاسوسی امریکا (سیا) کودتایی را طراحی کرد که دولت مصدق در ایران، که به طور دموکراتیک انتخاب شده بود، در ۱۹۵۳ ساقط کرد و شاه ایران را به قدرت رساند، او نیز قراردادهای نفتی را به شرکتهای امریکایی داد (و داراییهای شرکتهای بریتانیایی را که مصدق ملی کرده بود باز نگرداند). به علاوه، شاه به یکی از پاسداران اصلی منافع ایالات متحده در منطقۀ نفتخیز خاورمیانه مبدل شد. در دوران پس از جنگ جهانی دوم بخش بزرگی از دنیای غیرکمونیستی با روشهایی از این نوع به روی سلطۀ ایالات متحده گشوده شد. این شیوه به شیوۀ دلخواه برای دفع تهدیدِ شورشها و انقلابهای کمونیستی مبدل شد، که راهبردی ضد دموکراتیک (و قاطعانهتر ضد مردمی و ضد سوسیالیستی/کمونیستی) از سوی ایالات متحده را ایجاب میکرد، راهبردی که امریکا را بیش از پیش در اتحاد با دیکتاتوریهای نظامیِ سرکوبگر و رژیمهای خودکامه قرار داد (البته، به طور چشمگیری در سراسر امریکای لاتین). …. در چنین شرایطی بود که پولهای مازاد، که از طریق بانکهای سرمایهگذاری نیویورک به جریان افتاده بودند، در سراسر جهان پراکنده شدند. (…) بانکهای سرمایهگذاری نیویورک همواره در سطح بینالمللی فعال بودند، و پس از ۱۹۷۳ فعالتر شدند؛ ولی بیشتر بر وام دادن به حکومتهای خارجی تمرکز کردند . این امر مستلزم آزادسازیِ اعتبار بینالمللی و بازارهای مالی بود و حکومت ایالات متحده در طول دهۀ ۱۹۷۰، حمایت از این راهبرد و پیشبرد آنرا در سطح جهان شروع کرد» (هاروی، تاریخ مختصر نولیبرالیسم: ۱۳۸۶ ؛ ۴۳، ۴۴ ، تأکیدها از من است).
اما مخاطرهآمیز بودن این نحوۀ وامدهی که ناگفته نماند به دلار پرداخت میشد و معمولا «حکومتهای فقیر» اشتیاق زیادی به آن داشتند، در این بود که با اندک بالا رفتنِ «نرخ بهره»، وام تبدیل به باری سنگین بر دوش دولتهای مقروض میگردید که آنها را از توانایی بازپرداخت وام در موعد مقرر ناتوان میکرد. هاروی، مکزیک را نمونه آورده است. و همچنین راهکاری که دولت ریگان جهت بازپرداخت وام مکزیک در نظر گرفت… ؛ شاید بتوان گفت این راهکار نخستین نسخۀ نولیبرالسازی دولتها بود که در پسِ اصطلاحاتی چون «تعدیلسازی»، و یا «خصوصیسازی»، همواره سعی در پنهان کردنِ خشونت آن شده است. درحالی که عملیات سرکوبگرانهای را پیش میبُرد که برباد دهندۀ دستاوردهای رفاهی در دولتها بود. دستاوردهایی که از طریق مبارزاتِ سندیکاها و اتحادیهها در طی سالیان سال به دست آمده بود. به هر حال هاروی مینویسد :
«دولت ریگان، که در نخستین سال خود به قطع حمایت از صندوق بینالمللی پول اندیشیده بود، راهی برای قرار دادن قدرتهای خزانهداری امریکا و صندوق بینالملی پول در کنار یکدیگر یافت تا این مشکل را از طریق به تعویق انداختن بازپرداخت بدهی در برابر اجرای اصلاحات نولیبرالی از سوی مکزیک حل کنند. این درمان که استیگلیتز آنرا “پاکسازی” همۀ آثار کینزی از صندوق بینالمللی پول در ۱۹۸۲ میداند، به درمانی استاندارد تبدیل شد. از آن پس، صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی مراکز اشاعه و اجرای”بنیادگرایی بازار آزاد” و اندیشۀ نولیبرالی شدند. کشورهای بدهکار در مقابل تجدید مهلت بازپرداخت بدهیشان باید اصلاحات نهادی از قبیل کاهش هزینههای رفاهی، تصویب قوانین بازار کارِ انعطافپذیرتر و خصوصیسازی را به اجرا درمیآوردند. به این ترتیب، “تعدیلِ ساختاری” اختراع شد» (هاروی، همان، تأکیدها از من است).
فریدریش فون هایک، نظریهپرداز و مدافع پر شور نولیبرال، جهت تطهیر و محق جلوه دادنِ خشونت ساختار نولیبرالیسم، ـ هنگام حمله به دستاوردهای رفاهی دولتها ـ با جعلیسازی از مفهوم «آزادی»، میگوید:
«تربیت مردم برای جامعۀ آزاد به این نیست که تکنسینهایی بپرورانیم که انتظار دارند از آنان «استفاده شود» و نمیتوانند شخصاً برای خود جایی در خور بیابند و تضمین استفادۀ مناسب از توانایی یا مهارتشان را مسئولیت دیگران میدانند. شخص هر قدر هم در زمینهای توانمند باشد، ارزش خدماتش ضرورتاً در جامعۀ آزاد نازل است. مگر [آنکه] آنچنان از این استعداد بهره ببرد که توانایی خویش را به کسانی که قادر به حصول بزرگترین فایده از آن هستند، بشناسند. (…) نه تنها سوسیالیستها، بلکه دیگران نیز به قضایایی از این قبیل قائلند که “هر کودکی به عنوان شهروند نه صرفاً دارای حق حیات و آزادی و دست یافتن به سعادت و خوشبختی است، بلکه حق دارد به مقام و موقعیتی در سلسله مراتب اجتماعی برسد که استعدادهایش او را محق به نیل به آن میسازد. ” این نشان میدهد که درک واقعیتی که گفتیم چقدر ناچیز بوده است. در جامعۀ آزاد، استعدادهای شخص، او را «محق» به رسیدن به هیچ مقام و موقعیت خاصی نمیکند….» (هایک، در سنگر آزادی، ۱۳۸۵: ۱۵۶، ۱۵۷).
تبیینی که هایک از «جامعۀ آزاد» ارائه میدهد، از آنجا که خود را از ویژگیِ آرمانیِ جامعۀ مدنی (متمدن)، ـ که همان «مسئولیتِ اجتماعیِ» متعهد به برآورده ساختن رفاه و اعتلای رشد افرادِ جامعه است ـ عاری کرده، فینفسه حامل خشونتی است که به قانون جنگل «جنگِ همه علیه همه» منتهی میشود… وانگهی هایک و دیگر مدافعان نولیبرال بر این باورند که واگذاری نظام جهانی به نولیبرالیسم، باعث «رشد» و «توسعه» اقتصادی میشود. آنان مدل سرمایهداری امریکایی را نسخهای ایدئالی برای تمام کشورهای در حال توسعه میدانند… حال آنکه مخالفان نولیبرالسیم به دلیل خطرات آن، بیکار ننشسته و هر کدام به رد تئوریهای آن که همگی را «افسانه» قلمداد میکنند، میپردازند. به عنوان نمونه، هاجون چانگ و آیلین گرِیبِل در کاری مشترک، به رد انواع افسانههای نولیبرالی پرداختهاند:
«خودبرترانگاریِ امریکایی به جای یک تحلیل دقیق و عینی، مبتنی بر نوعی خوشخیالی است. (…) برخلاف ادعای طرفداران اقتصاد جدید [نولیبرال]، عملکرد اقتصادی ایالات متحده در دهۀ ۱۹۹۰ آن چنان هم چشمگیر نبود. در حقیقت این کشور رشد آهستهتری را در «اقتصاد جدید» دهۀ ۱۹۹۰ نسبت به دورههای قبل آن تجربه کرد (…) علاوه بر این بیکر معتقد است که رشد چشمگیر در اواخر دهه ۱۹۹۰ تا حدی توهم ناشی از تغییر در روشهای اندازهگیری دولت ایالات متحده است. داستان مشابهی برای رشد بهرهوری ایالات متحده میتوان گفت. (…) همانند رشد اقتصادی، رشد بهرهوری نیز صرفا در اواخر دهۀ ۱۹۹۰ بالا بود: متوسط رشد بهرهوری ۵/۲ درصد از ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۹؛ و بخشی از افزایش ظاهری در رشد بهرهوری باز هم ناشی از تغییر روشهای اندازهگیری است. (…) رونق دهۀ ۱۹۹۰ برای مردم عادی امریکا سودی نداشت. منافع رونق بازار سهام ایالات متحده در دهۀ ۱۹۹۰ ـ که خود ناشی از جو اقتصاد جدید بود ـ به ۲۰ درصد ثروتمند جامعه، و به ویژه ۱ درصد ثروتمندترین رسید و برای خانواده متوسط امریکایی منافع ناچیزی در پی داشت (Wolff, 2000) و به همین شکل طبقۀ متوسط از افزایش نابرابری در حقوق و دستمزد که در دهۀ ۱۹۸۰ شروع شد و تا دهۀ ۱۹۹۰ ادامه داشت، منتفع نشد؛ چرا که بخش زیادی از افزایش دستمزد شامل حال ثروتمندان میشد (Baker, 2000). رونق اقتصادی دهۀ ۱۹۹۰ کمک زیادی به از بین بردن فقر نکرد، اتفاقا در گزارش اداره آمار ایالات متحده در جون ۲۰۰۲ آمده که جمعیت خانوادههای فقیر از سال ۱۹۸۹ تا ۲۰۰۰ تقریباً ثابت مانده است ( New York Times, 5 June , 2002). در سال ۲۰۰۰ معادل ۲/۹ درصد از خانوادههای امریکایی در مقایسه با ۱۰ درصد سال ۱۹۸۹ به عنوان فقیر طبقهبندی میشدند.
ترکیدن حباب بازار سهام در دهۀ ۱۹۹۰ ایالات متحده، الگوی نگرانکنندهای از فساد شرکتی و تخصیص اشتباه منابع را آشکار ساخت….» (هاجون چانگ و آیلین گریبل، ۱۴۰۳ : ۵۴ـ ۵۵ ).
اما به جهت برملا ساختنِ نحوۀ سقوط فرهنگیِ جامعۀ نولیبرال، خوب است باری دیگر از یکی از تحلیلهای دیوید هاروی استفاده کنیم. او که تحلیلهایش همراه با بررسیهای تاریخی است، معتقد است سرمایهداری همچون تمامی موقعیتهای سودجویانهاش، جنبش دانشجویی ۱۹۶۸ (در غرب) را فرصتی مناسب برای از کار انداختن مداخلۀ دولت دانست و از اینرو به طور کامل از برخی از مقاومتها و مخالفتهای جنبش، حمایت و به نفع خود استفاده کرد. با انجام چنین عملِ فرصتطلبانهای آنچه در ساختار سرمایهداری متحول و زاده گردید، ایدههای نولیبرال بود :
«تقریبا برای همۀ کسانی که در جنبش ۱۹۶۸ درگیر بودند، دولتِ مداخلهگر، دشمن محسوب و باید اصلاح میشد؛ و با این مسئله نولیبرالها میتوانستند به راحتی موفق باشند. ولی آنان [مشارکتکنندگانِ جنبش] شرکتهای سرمایهداری، تجارت، و نظام بازار را نیز دشمنان اصلی تلقی میکردند که اگر نیازمند دگرگونی انقلابی نبودند حداقل باید اصلاح میشدند. همۀ این اصلاحات به معنای خطری برای قدرت طبقاتیِ سرمایهداری بود. منافع طبقاتیِ سرمایهداری میتوانست با جذب و پذیرفتن آرمانهای آزادی فردی و قرار دادن آنها در مقابل شیوههای مداخلهجویانه و تنظیمیِ دولت، امیدوار به حفظ و حتی احیای موقعیت خود باشد. نئولیبرالیسم، کاملاً مناسبِ این مأموریت ایدئولوژیکی بود، ولی باید به وسیلۀ یک راهبرد عملی حمایت میشد که به آزادی انتخاب مصرفکننده، نه فقط در مورد محصولاتی خاص، بلکه در مورد سَبکهای زندگی، شیوههای ابراز وجود و گسترهای وسیع از رسوم فرهنگی نیز، اهمیت میداد. نولیبرالسازی، هم از نظر سیاسی و هم اقتصادی، نیازمند ایجاد یک بازار نولیبرالیِ مبتنی بر فرهنگ عوامزدۀ مصرفگرایی متمایز و آزادی ارادۀ فردی بود.. نولیبرالسازی، به معنای دقیق کلمه با آن حرکت فرهنگی که “پستمدرنیسم” نامیده میشد و مدتی طولانی در کمین نشسته بود، ولی اکنون میتوانست به عنوان یک گونۀ فرهنگی و فکری غالب به طور کامل و تمام عیار ظاهر شود، بسیار سازگار بود. (…) در آن ایام چیزی از این مبارزه مشخص نبود. جنبشهای چپ نتوانستند تنش موجود بین طلبِ آزادیهای فردی و عدالت اجتماعی را بشناسند یا با آن مقابله کنند، چه رسد به این که از آن فراتر بروند….» (هاروی، دیوید؛ تاریخ مختصر نولیبرالیسم، ۱۳۸۶ : ۶۳ ، ۶۴ ، تأکیدها از من است).
پس، سرمایهداری با حیلهگری، جهت جذبِ مطالباتِ فرهنگیِ جنبشِ دهۀ ۶۰ ، خود را مجهز به ایدههایی میکند که صرفاً ظاهری آزادگرایانه داشتند. زیرا این «آزادی»، نه آزادیِ مقابله با استثمارِ طبقاتیِ خود در جوامع سرمایهداری، بلکه چنانچه تجربه کردهایم «آزادی حضور» در انواعی از نحوههای «سَبکِ زندگیِ» بیخطر برای نظام سرمایهداری و همچنین «آزادیِ مصرف و خرید» در انواعی از بازارهای سرمایهداری است …
بیونگ چول هان (مولف کتاب)، در لیست بلند بالایی که از ویژگیهای جوامع عصر حاضر (بخوانیم عصر نولیبرال) ارائه میدهد، تفسیر بسیار جالبی دارد از جامعۀ «نمایشمحور»:
«در جامعۀ نمایشمحور، [بخوانیم جوامع شفافیتطلب]، هر سوژهای، ابژۀ تبلیغگر خویش نیز هست. هر چیزی با ارزش نمایشیاش سنجیده میشود. جامعۀ نمایشمحور، جامعۀ هرزهنگاری است. همه چیز بیرونی، برهنه، بیحفاظ، بیلباس و به تماشا گذاشته شده است. اقتصاد سرمایهدارانه، نمایش اجباری را بر همهچیز تحمیل میکند. صحنهآراییِ نمایش، فینفسه ارزشآفرین است (…) ارزش نمایشی، بیش از هر چیز، وابسته به ظاهری زیباست. لذا به خاطر نمایش اجباری، اجبار به زیبایی و تناسب اندام شکل میگیرد. “عمل زیبایی“ در صدد بیشینه کردن ارزش نمایشی است (…) اِجماعِ عمومیِ جامعۀ ایجابمحور “پسندیدم” است. اینکه فیسبوک همواره از ساختن دکمۀ “نپسندیدم” امتناع کرده است، حرفهای زیادی برای زدن دارد.» (هان، جامعه فرسودگی، جامعه شفافیت ؛ ۱۳۹۸ : ۱۰۶ )
