انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

یادداشت‌های پایان قرن (قسمت ۶۲)

فصل هفتم: پیری و مرگ

  1. پیری و مرگ در عرصه فراموشی (ادامه از قبل): الیاس چنان خود را درگیر این «وظیفه» می‌کند که به صراحت می‌گوید: “مرگ پایان کار آدمی است. آنچه برجای می‌ماند همان چیزی است که فرد به دیگران داده است، همان چیزی که در خاطرۀ دیگران باقی خواهد ماند” (همان جا).

اما در اینجا با پرسشی مواجه هستیم: آیا پرده درانداختن از تمامیِ راز و رمزهای مرگ و مردن، و «یکه و تنها» قرار گرفتن در برابر آن، همان رخدادی نیست که «فردانگاریِ» برآمده از مدرنیته، پیشتر با آن مواجه شده بود؟ دقیق‌تر بگوییم آیا الیاس با حجاب برداشتن از مسئلۀ مرگ و خشونتِ تناهی‌مندی آدمی، همان کاری را نمی‌کند که آزادسازیِ متافیزیکیِ (مدرنیته) در قرن ۱۸ میلادی با خود به همراه داشته است!؟ کاری که پس از آن فلسفۀ غرب (شوکه در برابر بی‌بنیادی خویش)، کوشیده است تا به نوعی خود را از تب و التهابش برهاند..!؟

به نظر می‌رسد پاسخ آری‌ست. و این یعنی الیاس با فلسفۀ اگزیستانسیالیستیِ نهفته در جامعه‌شناسیِ انضمامی ـ دیالکتیکی خویش، تلاش دارد تا خود را به نقطۀ بحرانی در فلسفه غرب برساند. یعنی همان نقطه‌ای که فلسفه مدرن (غرب) به جای رو در رویی و مواجهه شجاعانه با آن، خود را در پس حاکمیت جدیدِ عالم، یعنی نگرش‌های علمی، پنهان ساخته است. بنابراین الیاسی که وظیفۀ جامعه‌شناسی را «شکار اسطوره‌ها» می‌داند (نگاه شود به جامعه‌شناسیِ کپرنیکیِ الیاس)، با پیش کشیدن بحث «مرگ»،  مخاطبِ مدرن را وادار می‌سازد تا به تناهی‌مندی خود بدون هرگونه حجاب و تابویی نگاه کند. چنانچه می‌گوید:

“از سده پیشین بدین سو، گرایش به جدا کردن و پنهان ساختن مرگ از طریق تبدیل آن به حیطه‌ای خاص، کاهش که نیافته است هیچ، بیشتر هم شده است. شاید تنها از رهگذر مقایسه نواحی خطرآفرین و بحران‌زای زیستی ـ اجتماعی متفاوت در مراحل متفاوتِ تحول اجتماعی است که بتوان دریافت تا چه اندازه ممکن است ظهور و افول تابوها، ظهور و افول روند رسمی‌شدن و غیر رسمی شدن [و ورافتادن تشریفات] در این حیطه‌های گوناگونِ حیات اجتماعی، متغیر و نایکنواخت باشد، ولو در تجربۀ خود انسان‌ها، خطرها و بحران‌های ناشی از غرایز، واجد پیوند عمیقی با هم باشند” (همان :۶۸).

به نظر می‌رسد با وضع ناخوشایندی روبرو هستیم، زیرا انسانِ مدرنِ کَنده شده از فضا و باورهای اطمینان‌بخش سنتی، نه دیگر به قول الیاس از داشتن مناسک دینی مربوط به مرگ برخوردار است ، همان مناسکی که به گفته الیاس : “قادرند این احساس را در مؤمنان برانگیزند که افراد شخصاً مراقب و نگران ایشان [محتضران]‌ اند، مراقبتی که بی‌شک کارکرد واقعی این مناسک به‌شمار می‌آید. ” (همان : ۵۳) ، و نه حاضر به پذیرش تناهی‌مندی و مفهوم مرگ به معنای پایان کارِ خویش است…

ظاهراً نتیجه‌ای که از این صحنه عایدمان می‌شود این است که انسان مدرن قادر به تحمل فضای احتضار و سوگواری نیست. خصوصاً اگر مجبور باشد، از الگوهای فرهنگی ـ اجتماعیِ «خود ـ کنترلی» جهان مدرن هم پیروی کند. الگوهایی که به گفتۀ الیاس مردان در آن مجاز به گریستن در انظار عموم نیستند:

“بدین‌سان، در حضور محتضران ـ و سوگواران ـ ما آشکارا احساس تنگنا و محظوریتی داریم که مختص به مرحلۀ کنونی از فرآیند تمدن‌سازی است. گذار به عرصۀ آزادی از قید تشریفات باعث شده است نزد بسیاری افراد، مجموعۀ تام و تمامی از الگوهای سنتی رفتار در وضعیت بحرانیِ حیات بشری، از جمله استعمال عبارات آیینی یا تشریفاتی، به امری مشکوک و پریشانی‌آور بدل گردد. بنابراین، وظیفۀ یافتن کلمۀ مناسب و ایماء یا ژست مناسب به خودِ فرد واگذار می‌شود. […] افراد غالباً فقط زیر فشاری استثنایی قادر خواهند بود تا آن سدی را پشت‌سر گذارند که کنش‌های حاصل از احساسات نیرومند را از بیان لفظی‌شان جدا می‌کند. لاجرم گفتگوی عاری از پریشانی همراه با یا دربارۀ انسان‌های دمِ مرگ دشوار می‌نماید، گفتگویی که آن‌ها بسیار نیاز دارند. این صرفاً روال‌های نهادینه‌شدۀ بیمارستان‌هاست که چارچوبی اجتماعی برای وضعیت احتضار فراهم می‌آورد. لیکن این روال‌ها تهی از هر نوع احساس‌اند، و خود در منزوی ساختنِ محتضران سهم زیادی دارند”(همان : ۵۲ ـ۵۳).

اما لازم است این نکته مهم را به یاد آوریم که همان گونه که الیاس خود نیز پیشتر بدان اشاره داشته است، «انزوا»ی حاضر، انزوای صادر شده از جهانِ «فردیت طلب» است: جهانی در توهم “افراد مجزا و جدا افتاده و مستقل از دیگران “. (همان : ۵۸). و این توهم چیزی است که الیاس باید آن‌را به استدلال درآورد. زیرا وی تنها زمانی می‌تواند نگرش تناهی‌مندی خود را از نگرش‌ِ فردیت طلبی متمایز سازد که به لحاظ مفهومی، هم  بر سرشت اجتماعیِ فرد، و هم بر سرشت اجتماعیِ مرگ تأکید کند. یعنی همان روشی را پیش گیرد که پیشتر در خصوص توهم جدایی «فرد» از «جامعه» (در انقلاب کپرنیکی‌اش) به کار گرفته بود. در غیر اینصورت قادر نخواهد بود، بر جنبۀ اگزیستانسیالیستیِ نهفته در نگرش خویش (نسبت به مرگ و یا  تصور از مرگ)، پیشی گیرد و هر دو را «اجتماعی» اعلام کند…

(ادامه دارد … )