انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

دویدن به سوی هیچ کجا؛ نگاهی به فیلم چهارصد ضربه

فیلم «چهارصد ضربۀ» فرانسوا تروفو، که در سال ۱۹۵۹ اکران شد، نه‌تنها یک اثر سینمایی ماندگار، بلکه یک مانیفست هنری پیشرو است که در جایگاه یکی از ستون‌های اصلی و آغازگر جنبش موج نوی فرانسه نقشی کلیدی در تغییر مسیر تاریخ سینما داشت. تروفو با این اثر تلاش کرد تا زنجیرهای سنگین و قواعد خشک سینمای کلاسیک را از هم بگسلد؛ زنجیرها و قواعدی که تحت سیطرۀ استودیوهای بزرگ و روایت‌های خطی و پیش‌بینی‌پذیر بودند. در واقع، موج نو واکنشی تند و جسورانه بود به آنچه تروفو «سینمای کیفیت» می‌نامید؛ سینمایی که بیش از حد وفادار به اقتباس‌های ادبی و فاصله‌گرفته از واقعیت‌های پرشور و گاه خشن جاری در خیابان‌ها. این جنبش با تأکید بر «نظریۀ مؤلف»، کارگردان را نه یک تکنسین یا مجری دستورات تهیه‌کننده، بلکه نویسندۀ اصلی و صاحب دیدگاه فیلم قلمداد می‌کرد. تروفو در «چهارصد ضربه» با بهره‌گیری از لوکیشن‌های واقعی پاریس، نورپردازی طبیعی و پرهیز از زرق‌وبرق‌های تصنعی، تجربه‌ای زیباشناختی آفرید که در آن دوربین دیگر نه ناظری بی‌طرف، که دیگر بخشی از زیستِ شخصیت شده بود. دوربین در این فیلم همپای آنتوان در خیابان‌ها پرسه می‌زند و با همان نگاه کنجکاو و مظلومانه جهانِ بزرگسالان را رصد می‌کند.

بهره‌گیری از نابازیگران یا چهره‌هایی نوظهور، مانند ژان‌پیر لئو، باعث شد مخاطب به جای تماشای یک نمایش هماهنگ‌شده، با برشی بی‌واسطه از خودِ زندگی روبه‌رو شود. لئو با چهره‌ای، که آمیزه‌ای از معصومیت و لجاجت است، به بهترین شکل ممکن درماندگی یک نسل را به تصویر می‌کشد. در این ساختار نوآورانه، تماشاگر آزادی بیشتری در خوانش و داوری دارد؛ چون فیلم به جای دیکته‌کردن احساسات، او را با سکوت‌ها و واقعیت‌های عریان تنها می‌گذارد. داستان فیلم پیرامون زندگی نوجوان دوازده‌ساله‌ای به نام آنتوان دوآنل است که روایت آن ریشه در تجربه‌های شخصی و اتوبیوگرافیک تروفو دارد. آنتوان در واقع بدل سینمایی خودِ کارگردان است؛ کودکی که در میان کشمکش‌های خانوادگی و بی‌مهری‌های اجتماعی برآمد. او با مادری بی‌اعتنا و ناپدری‌ای زندگی می‌کند که اگرچه گاهی در ظاهر مهربان است، اما در عمق وجودش نسبت به سرنوشت این پسر احساس مسئولیت نمی‌کند. ناپدری آنتوان شخصیتی است که میان شوخ‌طبعی‌های سطحی و خشم‌های ناگهانی در نوسان است و هرگز نمی‌تواند نقش تکیه‌گاهی واقعی را داشته باشد. والدین او به جای فهم بحران‌های بلوغ، ساده‌ترین راه یعنی تنبیه و طرد را برمی‌گزینند. خانوادۀ دوآنل در این اثر نمادی از جامعه‌ای است فسرده و بی‌روح که فردیت را به رسمیت نمی‌شناسد و تنها زمانی فرد را می‌پذیرد که در قالب‌های پیش‌ساخته جای بگیرد.

در چنین جوی، خانه که باید پناهگاه باشد، زندانی می‌شود که شادمانی در آن تنها از طریق نافرمانی به دست می‌آید. تروفو با ظرافت نشان می‌دهد که چگونه تنگیِ فضای فیزیکی خانه (آپارتمان کوچک و شلوغ آن‌ها) با تنگیِ فضای عاطفی پیوند خورده است. یکی از عمیق‌ترین لایه‌های تحلیلی فیلم را می‌توان با تکیه بر نظریات آندره گرین، روانکاو برجسته، بررسی کرد. گرین مفهوم «مادر غایب» را پیش می‌کشد؛ مادری که جسماً حضور دارد، اما روان و عاطفه‌اش از کودک دریغ شده است. در «چهارصد ضربه»، مادر آنتوان دقیقاً مصداق این مفهوم است؛ زنده است، اما نقش حمایتی و آغوش گرم را ندارد. او بیشتر درگیر روابط پنهانی و دغدغه‌های شخصی خویش است و آنتوان را همچون سدی در برابر آزادی‌های خود می‌بیند. این غیبتِ روانی ریشۀ اصلی رفتارهای هنجارشکنانه آنتوان است. او نه از سرِ شرارت، بلکه برای دیده‌شدن و اثبات وجود خویش دست به عصیان می‌زند. از سوی دیگر، نظام آموزشی به تصویر کشیده‌شده در فیلم بازوی دیگر سرکوب است. آنتوان در مدرسه با نظامی روبه‌روست که هدفش تولید انبوهِ افراد گوش‌به‌فرمان است و معلم از فروداشت برای حفظ نظم بهره می‌گیرد. جملۀ مشهور معلم «زنگ تفریح یک جایزه است، حق کسی نیست» به‌خوبی نشان می‌دهد که حتی نیازهای اولیه کودک نیز چون ابزاری برای کنترل به کار گرفته می‌شوند. در این کلاس‌ها، ادبیات و هنر (مانند بالزاک که آنتوان به او عشق می‌ورزد) نه برای لذت، بلکه برای امتحان و جریمه تدریس می‌شوند.

اینجاست که غیبت از مدرسه و پرسه‌زدن در خیابان‌های پاریس به همراه دوستش رُنی، نخستین جرقه‌های شورش علیه نظم مستقر به شمار می‌آیند. خیابان برای آنتوان، فضایی آزادتر از کلاس درس و خانه است؛ جایی که می‌تواند سینما برود، سیگار بکشد و با جهانِ واقعی تماسی مستقیم داشته باشد. اما این فرارها و دروغ‌های متعاقب آن، او را به سوی بن‌بستی بزرگ‌تر می‌راند. او که از ترس واکنش‌های تند خانواده راهی برای بازگشت نمی‌بیند، برای تأمین هزینه‌های فرار نهایی، ماشین تحریری را از دفتر کار ناپدری‌اش می‌دزدد. تراژدی اصلی زمانی رخ می‌دهد که او هنگام بازگرداندن ماشین تحریر بازداشت می‌شود. در یکی از تلخ‌ترین سکانس‌های فیلم، ناپدری‌اش او را به پلیس تحویل می‌دهد و آنتوانِ کوچک شب را در سلولی در کنار جنایتکاران واقعی می‌گذراند. تماشای اشک‌های او پشت میله‌های ماشین حمل زندانیان از انسانی‌ترین لحظات سینماست. او سپس به مرکز بازپروری فرستاده می‌شود؛ جایی که گمان می‌رود باید درمان شود، اما در واقع نسخۀ خشن‌تری از همان مدرسه و خانه است. در مرکز بازپروری، صحنه‌ای که روان‌شناس آنتوان را بازجویی می‌کند (که ما هرگز او را نمی‌بینیم و تنها صدایش را می‌شنویم) بسیار کلیدی است. در این لحظه، آنتوان با صداقتی تکان‌دهنده از زندگی‌اش، از مادرش و از تنهایی‌اش می‌گوید؛ این تنها جایی است که او فرصت سخن‌گفتن می‌یابد، اما مخاطبِ او نه یک والد، بلکه یک درمانگرِ دولتی است.

تروفو نشان می‌دهد که خانه، مدرسه، اداره پلیس و اصلاح‌گاه، همگی حلقه‌های یک زنجیر واحد هستند که در هیچ‌کدام، کرامت انسانی آنتوان به رسمیت شناخته نمی‌شود. در تمام این فضاها، بزرگسالان تنها در پی «کنترل» هستند نه «درک». در پایان‌بندی نمادین و ماندگار فیلم، آنتوان که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، در حین بازی فوتبال از فرصت استفاده کرده و از زیر فنس‌های مرکز بازپروری می‌گریزد. او شروع به دویدنی طولانی و نفس‌گیر می‌کند؛ مسیری طولانی از میان دشت‌ها و جاده‌ها را طی می‌کند تا به اقیانوس برسد. این دویدن، نمادِ عبور از تمام مرزهای تحمیلی و تلاش برای پاک‌کردن تمامِ خاطرات تلخ گذشته است. او به سمت افقی باز می‌دود که دیواری در پیش ندارد. رسیدن به ساحل رسیدن به آغاز بی‌کرانگی است، اما اقیانوس هم برای او بن‌بست است؛ چرا که او دیگر راهی برای رفتن ندارد. فیلم با یک نمای متوقف از چهرۀ آنتوان در لحظۀ مواجهه با آب و برگشتن رو به دوربین به پایان می‌رسد. این نگاه خیره، پرسشی است از جامعه دربارۀ سرنوشت نسلی که تمام پل‌های پشت سرش ویران شده است. این تصویر فریز شده، نمادی است از بلوغی ناتمام‌مانده و آینده‌ای در ابهام مطلق. «چهارصد ضربه» سوگ‌سرودی است برای تمامی کودکی‌های به‌غارت‌رفته و ستایشی از روح سرکشی که حتی در سیاه‌ترین بن‌بست‌ها، راهی به سوی دریا و رهایی می‌جوید. این اثر یادآور می‌شود که ضربه‌های وارده بر روان یک کودک، هرگز فراموش نمی‌شوند، بلکه به شکلی از عصیان بدل می‌گردند که می‌تواند تمام ساختارهای کهن را به چالش بکشد و دریچه‌ای نو به سوی حقیقت باز کند.