انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

انسان زیباشناس

تصویر: ” نقاشی فرهنگ آبلام، گینه نو

دیسانایاک در کتاب انسان زیباشناس، در راستای مطالعات نئوتطورگرایانه و کردارشناسی به رابطه هنر و زیست شناسی می پردازد. او در ابتدای مبحث خود، پیرامون مفهوم هنر، معتقد است اگر به سیر تاریخی هنر و جایگاه معنایی آن در دوران مختلف بپردازیم از معنای رایج امروز اش دور می افتیم و امکان بررسی و پژوهش علمی گرفته می شود و اگر صرفاً مفهوم امروزی هنر را در نظر بگیریم از مشاهده ی بسیاری از پدیده های هنری محروم می شویم. به همین جهت سعی نموده تا با معرفی دیدگاه نوین اش در ورای مباحث هنری که غالباً به کیفیات و ماهیات آن می پردازند، همچون نگرش مدرنیسم که هنر را امری ذهنی و ایده آل می داند و دیدگاه پست مدرنیسم که نسبت به هنر معانی تأویلی و امیال ارضاء نشده ارائه در نظر دارد، با دیدی عمیق تر به ریشه های درونی، زیستی و ذاتی پیدایش هنر در انسان و جامعه فرهنگی انسانی دست یابد. چنانچه با سیستم نظری خود، گستره ی وسیعتر و دقیقتری را نسبت به سایر نگرش های مطرح شده در حوزه هنر بیان می دارد. دیسانایاک دیدگاه خود را تحت عنوان “گونه محور” می نامد، و بر اساس آن هنر را یک گرایش رفتاری می داند که به بطور بالقوه در همه ی افراد گونه ی انسان امروزی وجود دارد، درست مانند شنا کردن و عشق ورزی، زیرا همه افراد انسانی آمادگی و میل به انجام آن را دارند. همچنین در همه ی جوامع بشری که می شناسیم، قبل از تاریخ، تاریخی و مدرن نه تنها شکلی از هنر در آن قابل مشاهده بوده، بلکه بسیار مورد توجه و علاقه نیز واقع گشته است. از آنجایی که رفتارشناسان و محققین علوم زیستی انسان، همواره اذعان داشته اند که بشر به جز موضوعات فیزیکی و قابل لمسی چون غذا و گرما، به چیزهای انتزاعی نظیر امنیت و سرگرمی نیاز داشته است، بررسی هنر به عنوان یک نیاز بقایی به خوبی قابل تحلیل است. او چنین اذعان می دارد که هنر به عنوان گرایش رفتاری در موجود انسانی به ارث گذاشته می شود و در نتیجه عمومی و ماندگار می گردد.

بنابر اصل تفکر داروینی اموری تداوم می یابند که در طبیعت زندگی موجودات دارای ارزش بقایی باشند، به همین ترتیب نیز رفتار هنری دارای ارزش بقائی و گزینشی است و لذا یک ضرورت زیستی محسوب می شود. چنانچه برای یک رفتارشناس سه امر دلالت کننده بر یک رفتار گونه ای تکامل یافته ( پرورش فرزندان از سوی والدین، میل جنسی وهنر) عبارت است از: ۱- حس خوبی داشتن ، افراد به شکل مثبتی تمایل به انجام آن داشته باشند. ۲- افراد زمان و نیروی زیادی را صرف انجام دادن آن بکنند. ۳- عمومیت آن رفتار در میان جمعیت وسیع انسانی.

فارغ از دو مورد آخر که بسیار مشهود و پذیرفته شده است، یعنی وجود هنر در انواع جوامع انسانی و نیرویی که برای تولید هر اثر هنری از موجود انسان گرفته می شود، پیرامون مورد اول به توضیح مطلب می پردازد، وی برای شرح مختصری از مبحث احساسات و شناخت، ابتدا نسبت به دوگانگی مخدوش کننده ای که همواره در مورد موضوعاتی چون روح-بدن، روحانی- جسمانی، عینی – ذهنی، شکل- محتوا اشاره می کند و می گوید که امروزه روانشناسان بسیاری قبول کرده اند ، در بیشتر، نه همه ی موارد، احساسات و شناخت غیر قابل تفکیک هستند. همان طور که کاترین لوتز(۱۹۸۸) در کتاب «احساسات روزمره» به این موضوع پرداخته که با رجوع به تفکر منطقی و نگرش متداول آمریکایی، بیشتر مواقع از ارزش احساسات کاسته می شود و به طور کلی به عنوان یک بیماری در سلامت روانی به درمانش می پردازند و یا به جای آن که مانند ویژگی انسانی، ذهنی و تطابق اجتماعی بررسی شود، همچون خصیصه ای زنانه، حیوانی یا مربوط به پستانداران با آن برخورد شده است. دیسانایاک چنین اذعان می دارد که هر حالت روانی دارای ابعاد شناختی، ادراکی، انگیزشی و عاطفی است و اگر یکی از این جنبه ها در ازای سایرین بررسی شود، نمی توان فهم درستی از پدیده ی مورد نظر پیدا کرد. لذا در تفکر زیستی مدرن احساس یا واکنش فیزیکی کمتر از ایده، درک، حافظه و تفکر نیست . وی با ارائه تعریفی مشخص از هنر و پدیده های هنری، همچون سایر محققین عرصه ی هنر معتقد است که عنصر ضروری هر تعریف نهایی در هنر “قالب زیباشناسی” است. او سپس در شرح موضوع تجربه ی فیزیکی زیباشناسی، چنین اشاره می کند که حس بینایی و شنوایی بهتر از سایر حواس فیزیکی قابلیت تشخیص تفاوت های زیبایی نظیر رنگ ها یا گام ها که فرکانس و فام آنها به شدت نزدیک به یکدیگر است را دارد. به همین جهت برخی از لذت های شدید تجربه ی زیبایی شناسی به شدت جسمانی هستند. و از آنجا که تجربه ی کامل حواس، چه آگاهانه یا ناآگاهانه بدون میانجی گری روانی به لحاظ زیبایی شناسی بی معنا است، بنابراین به نظر می آید که ذهن( یا روح و روان) به عنوان وسیله ای مرتبط در تجربه ی هنری ایفای نقش می کند. دیسانیاک در ادامه به بیان این موضوع می پردازد که حتی بزرگترین زیباشناسان که متعهد به نگرش برتری روح و الاهی بودن هنر هستند، بر سر این موضوع توافق دارند که تجربه های هنری، از ساده تا عمیق، حس خوبی ایجاد می کنند. در سراسر جهان، مردم از ساختن موسیقی، خواندن، رقصیدن، حفظ کردن و گوش کردن به صدای موزون شعر، گفتن و شنیدن داستان های کوتاه، اجراء یا تماشای نمایش، ساختن چیزهای زیبا و غیره، لذت می برند. علاوه بر” لذت” در انجام این رفتارهای هنری این فعالیت ها شرکت کنندگان را با یکدیگر، اجراء کنندگان نمایش را با مخاطبان و به طور کلی اجتماع را به صورت یک کل با هم متحد می کند. همچنین اینها حالتی را که توجه متمرکز، برانگیخته، تحریک، جابه جا، دستکاری و لذت برده می شود را آسان می سازند. هنر مردم را به صورت مراسم رسمی یا سرگرمی، به مشارکت و پیوستن به جریان زندگی شدن و احساس خوب داشتن، فرا می خواند. برای یک رفتار شناس، در مورد “عاطفه ی قوی”، جنبه های مثبت و منفی فیزیکی حس شده از یک تجربه ی (ادراکی و ذهنی) به عنوان نشانه ای از اهمیت تکاملی آن تجربه محسوب می شود و لذا عواطف از لحاظ زیستی به ما کمک می کنند تا با محیط اطراف خود تعامل داشته باشیم و به ما اجازه می دهد تا دریابیم که ما چه می خواهیم انجام دهیم (دیسانایاک، ۱۹۹۲: ۳۰ به نقل از توبی و کاسمید ۱۹۹۰) از آنجایی که رفتار، ضرورتاً گزینشی است از عمل کردن یا نکردن، یا اقدام به این صورت به جای صورتی دیگر، ما باید به گزینش و انتخاب چیزهایی بپردازیم که مبتنی بر احساساتمان است. به همین جهت آنچه حس خوبی به ما می دهد، در کل آن چیزی است که ارزش بقایی برای تکامل انسان دارد. افرادی که در مواقع خاص به شکلی معین عمل می کنند، نسبت به کسانی که چنین گرایش رفتاری ندارند، در حیات طبیعی بهتر نجات می یابند. به طور کلی ما تمایلاتی نظیر راه رفتن روی دو پا، صحبت کردن، بازی کردن و نزدیک بودن به دیگران را داریم، اینها رفتاری هستند که ارزش گزینشی دارند. بنابراین رفتارهای هنری، انطباق هایی هستند که به بقاء ما کمک می کنند. همان طور که آواز خواندن و ریتم به کار جمعی کمک می کند و موسیقی کارهای یکنواخت و کسل کننده را تحمل پذیر می کند. لذا جوامع بهره مند از انواع هنرها بیشتر از جوامعی که کمتر برخوردار هستند دوام می یابند. او در ادامه مطلب خود پیرامون ارزش بقایی هنر، با عبور از موضوع بازی و مراسم رسمی که نخستین جرقه های او برای دست یابی به معنای زیستی و درونی هنر بودند، به بیان دیدگاه خودش در مورد “هسته ی هنر” می پردازد.

هسته ی هنر بازی و آئیین دیسانایاک در باب موضوع بازی، آن را یک رفتار زیستی موجود درانسان ها و حیوانات، آن هم بدون اینکه آموزش داده شود، معرفی می کند. افراد زمانی که بازی می کنند، اهداف مرتبط با زندگیشان چون غذا، استراحت، دفع دشمن، جفت یابی و غیره را به دست نمی آورند و چنانچه مشاهده شده، حیوانات حین بازی انرژی زیادی را صرف هدفی غیرمفید می کنند و خود را در معرض امور موقعیت های خطرناکی چون پرت شدن از بلندی، غرق شدن، در معرض خطر شکار و جذب شکارچی شدن قرار می دهند و در نتیجه اینها از شانس بقاء آنها می کاهد. اما با این وجود حیوانات و انسان های جوان به طور خستگی ناپذیری بازی می کنند. آنها به خاطر خود بازی، برای لذت صرف و پاداش ذاتی، بازی می کنند. دیسانایاک همچنین شباهت درونی را در بازی یافت که بسیار منطبق بر هنر بود و آن نبود محدودیت در آن است. در بازی همچون هنر افراد هیچ محدودیتی ندارند و می توانند جای هرچیزی باشند، جای یک پرنسس، درخت، اسب یا جای هملت. هنر مانند بازی واقعی نیست بلکه تظاهر است. با این حال منافع بقائی پنهانی در هر دو مورد وجود دارد که موجب تداوم و بقاء این رفتارها در موجود انسان ها شده است. فروید ادعا می کند، هنر و بازی هر دو نقش درمانی دارند. آنها امکان خیالپردازی را میسر می کنند، برای دستیابی به آرزوهای پنهانی که در دنیای واقعی ممنوع یا نادیده انگاشته شده اند. اما از منظر دیسانیاک در هنر و بازی باید اهداف قانع کننده ی دیگری وجود داشته باشد که منجر شده اجدادمان ده ها هزار سال پیش، دست به تولید هنر بزنند. او با توسعه ی هنر به مانند بازی به اهداف دیگری نظیر، تجربه، تفریح، تمرین مهارت ها، اجتماعی شدن دست یافت. نگاه به کسب تجربه و مهارت های زندگی در بازی، دیسانایاک را به موضوع مشابه دیگری برد که در درونش هنر به شکل واضحی تبلور دارد و آن وجود مراسم رسمی است. یکی از مهمترین کارکردهای مراسم رسمی در همه ی جوامع انسانی ایجاد درک و آگاهی و رابطه نزدیک بین افراد و واقعیات زندگی است. به طور کلی افرادی که در جوامع سنتی زندگی می کنند به نسبت افرادی که در جوامع تکنولوژیکی هستند، نزدیکی بیشتری با واقعیات چون مرگ و زندگی دارند. افراد تبار و فامیل خود را می شناسند و رویدادهایی مثل عروسی، مراسم تشییع و تولد و بلایای طبیعی را به خوبی درک می کنند و در مراسم های مربوط، موقعیت های خوبی جهت اجتماعی شدن برایشان فراهم است. همچنین این مراسم ها شرایط خوبی را جهت بیان احساسات چه شاد و چه غمگین برای افراد فراهم می کند. چنانچه در بازی و هنر نیز ما شاهد غلیان احساسات هستیم. اجرای یک بازی، رقص یا موسیقی واکنش مخاطبان را بر می انگیزد، آرام می کند و رها می سازد این اتفاق حتی در مورد هنرهای غیرزمانی چون نقاشی، مجسمه، معماری نیز صادق است که واکنش بیننده را می سازد و قالبی به احساس او می دهد. لذا هنر و مراسم هر دو با هدف تحت تأثیر قرار دادن عواطف انسانی درست شده اند تا احساسات افراد را به آگاهی تبدیل کنند. همچنین اینها خاصیتی مجبور کننده دارند و این خاصیت اینگونه است که هنر و مراسم رسمی را تعمداً، غیر معمول می کند. چنانچه به خوبی مشهود است که در مراسم رسمی از زبان غیر معمول صحبت می شود ( استفاده از متون دینی با زبان خاص خود) ابزار موجود در مراسم و هنر به شیوه ای مبالغه انگیز مورد استفاده قرار می گیرد ( ریتم حرکت تدفین ممکن است به طور غیرمعمول آهسته و با اندیشه باشد) و تکرار و تأکیدات خاصی صورت بگیرد (پوشیدن لباس های خاص و جمع آوری تعداد زیادی مردم به دور یکدیگر) و به طور کلی مدسازی مراسم رسمی و هنر به جنبه ی غیر معمول آن می افزاید و شرکت کنندگان و مخاطبان خود را در یک سری تجربیات فوق العاده، مجبور کننده در یک حالت متحد می کنند. در هر دوی اینها کاربردی تجملی از سمبل ها- چیزهایی که دارای معانی پنهان هستند- نشان می دهند. هنر و مراسم رسمی همواره سعی کرده اند تا امور غیر قابل توضیح چون تولد، مرگ، عشق و بلایای طبیعی را برای بهتر تحمل کردن و کنترل نمودنش، بیان کنند. از منظر رفتارشناسان، افراد در گروه های اجتماعی که فاقد مراسم رسمی هستند به خوبی آنهایی که این مراسم را دارند بقاء نمی یابند. چراکه انسجام و پیوستگی کمتری دارند و واکنش آنها در مقابل مشکلات و مصیبت ها به هیچ عنوان رضایت بخش نیست. دیسانایاک در انتهای این سیر تحلیلی، خود، به نکته ی جالبی دست می یابد، او می گوید که هنر از بازی و مراسم رسمی مشتق نشده، بلکه مشابه آنها، در رابطه با ترتیب، قلمرو، حالت و موقعیت خاصی قرارگرفته است. در بازی، مراسم رسمی و هنر چیزها دیگر عادی نیستند، آنها نسبت به واقعیات روزمره، بیشتر یا کمتر از واقع هستند. هسته ی هنر، ساخت منحصر به فرد از منظر دیسانایاک برای اینکه رفتاری هنری، جهانی و ماندگار باشد، لازم است، یک گرایش رفتاری هسته ای، که بر پایه آن گزینش طبیعی صورت می گیرد را مشخص نمود. او ارزش گزینشی رفتار هنری را ناشی از تمایل به ساختن چیزهای خاص می داند و معتقد است که انسان ها به طور تعمدی تلاش دارند تا چیزها را خاص و فوق العاده کنند. درک تمایز میان امر عادی و غیرعادی در حیوانات نیز وجود دارد، چنانچه قادرند، نسبت به یک سایه ی ناگهانی، یک صدای تیز، یک حرکت غیرقابل پیش بینی واکنش نشان دهند. اما در خصوص انسان، او همواره به بسط و گسترش تمایزات خود می پردازد، به طوری که از همان ابتدا خود را از سایر حیوانات مجزاء و منحصر به فرد تلقی می کند. بر مبنای دیدگاه رفتارشناسان انسان ها، طبق منشی که متفاوت از سایر حیوانات است، در هرکجا، بین ترتیب، قلمرو، حالت یا موقعیتی که فردی، دنیوی، معمولی و طبیعی است وآنچه غیر معمول، فوق العاده یا فوق طبیعی است، تفاوت قائل می شوند. ایجاد چنین تمایزاتی و نظایر آنها چون جدایی بدن و روح، کفرآمیز و مقدس، طبیعت و فرهنگ تماماً یک خصلتی جهانی از رفتار انسان و ذهنیت او است. او سپس در ادامه برای درک بهتر موضوع “خاص کردن” به عنوان یک رفتار که ارزش بقایی دارد، به مثال قابل توجهی اشاره دارد. او می گوید، اگر شما یک انسان اولیه هستید که می خواهید به هدف خود، مانند کشتن یک حیوان و یا درمان یک بیمار، دست یابید، بسیار زحمت خواهید کشید و فعالیتتان را جدی خواهید گرفت. و اگر به طور تصادفی یا تعمدی چیز اضافه ای گفتید یا انجام دادید که در تحقق آن اهداف موفق واقع گشت، به خاطر خواهید سپرد که همان کار اضافی را در نوبت بعدی تکرار کنید. درست همان طور که یک بازیکن بیسبال قبل از پرتاب توپ کلاه و گوش خود را به گونه ای خاص لمس می کند، یا یک بازیگر یا خلبان یک جواهری که قبلاً برایش شانس آورده بود را همیشه همراه خود دارد. به خوبی مشهود است که جدی و مهم انگاشتن فعالیت ها باید ارزش بقائی داشته باشد.
انجام کارها به صورت خاص بر اهمیت آن را در نظر افراد تحکیم می بخشد و ساخت و کاربرد دقیق آنها را تضمین می کند. درست مانند تمام کارهای خاصی که در مراسم رسمی صورت می گیرد و باعث می شود، محتوا و پیام مراسم با تأثیر بیشتری منتقل شوند. اما خاص کردن در رفتار هنری، بر وجهی زیباشناسانه دلالت دارد. ساختن و خاص کردن هنری، شامل این عناصر می شود: آراستگی، اغراق، الگوسازی، کنار هم گذاشتن، شکل دادن و تغییر شکل دادن. این عناصر به خودی خود برای انسان ها لذت بخش و خوشایند هستند و به همین جهت زیبایی شناختی گفته می شود، چراکه در مقابل حواس انسانی ( ادراکی، شناختی و انگیزشی) هارمونی، تاکید، اگو، تداوم، شفافیت، تنوع، تضاد، تعادل و تناسب، رنگ های روشن، اشکال و صداهای جذاب و حرکات ریتمیک، علاوه بر احساسی لذت بخش، نوعی آرامش و رضایت ذهنی و انتزاعی نیز به انسان می دهد. این ویژگی های خوشایند کننده، به عنوان چیزهای خوب و سودمند: مانند نشانه های مشهود از سلامتی، جوانی و حیاتی مانند نرمی، براقی، گرما یا رنگ های واقعی، پاکی، قدرت، دقت و خوش منظری حرکات بودن چیزها محسوب می شوند.
خاص کردن همچنین به عامل مثبتی از توجه و مراقبت دلالت دارد، تا برای تکامل بشری مورد انتخاب گزینشی قرار گیرند. لذا از منظر نگرش گونه محور می توان چنین استنباط نمود که هنر با همه مولفه های زیباشناسانه ی خود بستری را فراهم می نماید تا مسائل مهم زندگی انسانی، فرهنگی و اجتماعی معنا یابند، قابل درک و تحمل پذیر شوند. بنابراین برای هنر بودن چیزی دو ضرورت لازم است اول زیبایی شناسی دوم روش و اسلوبی فعالانه برای خاص کردن یا به طور تخیلی خاص کردن آن امر.
هنر از این منظر دارای زمینه های زیستی است که از لحاظ زیستی و فیزیکی برای انسان ها لذت بخش است و درنهایت به تکامل و بقای آنها کمک می کند.

منبع:
Ellen Dissanayake, 1992, Homo Aestheticus: Where Art Comes from and Why, New York: Free Press.