این روزها، پیش از هر سخنی، سکوت به ذهنم میآید. نه سکوتِ خالی، بلکه سکوتی پُر؛ سکوتی که وزن دارد. بعضی مرگها چنان سنگیناند که زبان توان سخن از آنها را ندارد. نه به این دلیل که کلمه کم داریم، بلکه چون هر کلمهای ممکن است چیزی را مخدوش کند: حرمت مردگان را، اندوه بازماندگان را، یا حقیقتی را که فقط در خاموشی قابل لمس است.
از منظر انسانشناسانه، ما عادت داریم جهان را بفهمیم؛ بفهمیم تا روایت کنیم، تحلیل کنیم، معنا بسازیم. اما این روزها بیش از همیشه با این پرسش روبهرو هستم که آیا همیشه فهمیدن، کنشی بیخشونت است؟ آیا هر تحلیل، هر چارچوب نظری، ناخواسته نوعی تصاحب نیست؟ تصاحب رنج دیگران برای نظم دادن به آشوب ذهن خودمان.
آنچه رخ داده، مسئلهای ساده یا تکعلتی نیست. پیچیدگیاش فقط در لایههای سیاسی، تاریخی یا ژئوپولیتیک آن نیست؛ بلکه پیچیدگی ان در این هم است که هر تحلیلی بلافاصله از دست گوینده خارج میشود. تحلیلها سرگردان میشوند، به ابزار تبدیل میشوند، در خدمت قدرتهای گوناگون درمیآیند؛ قدرتهایی که خود، بخشی از چرخۀ تولید خشونتاند.
شاید به همین دلیل است که این روزها تحلیل، بیش از آنکه تسکیندهنده باشد، فرساینده است.
نه اینکه ندانیم چرا چنین شد. برعکس، دردناکترین بخش ماجرا همین دانستن است. همهمان کموبیش میدانیم. سالهاست که دیدهایم چگونه «تدریج» کار میکند؛ چگونه انباشت حذف، تحقیر، نشنیدن و بیپاسخ گذاشتن، آرامآرام به نقطهای میرسد که دیگر بازگشتی در آن نیست. فاجعه ناگهانی نیست؛ دیده میشود، هشدار داده میشود، اما شنیده نمیشود.
با اینهمه، تکرارِ «چرا» در لحظهای که اندوه هنوز تازه است، چه چیزی را روشن میکند؟ وقتی رنج از حدی میگذرد، فهم عقب مینشیند. تحلیل رنگ میبازد. جهان شبیه میدان مینی میشود که هر قدم در آن، هم میتواند سرنوشتساز باشد و هم بیاثر. در چنین وضعیتی، پیشبینی بیشتر شبیه توهم است تا دانش، و نسخهپیچی بیشتر شبیه خشونت است تا مسئولیت.
در این نقطه، ناخواسته به تجربۀ شخصی خودم بازمیگردم؛ به روزهایی که مادرم داشت میمرد. ما مرگ او را نه بهعنوان یک «امکان»، بلکه بهعنوان یک واقعیت زیسته تجربه میکردیم. هر روز، هر ساعت، هر نفس. بدنش زودتر از هر تشخیصی حقیقت را گفته بود. ما میدیدیم، حس میکردیم، و با تمام وجود میدانستیم که زمان از دست رفته است.
وقتی پزشکان با نتایج آزمایشها آمدند، با توضیحهای دقیق و سنجیده، با «اگر»ها و «اما»ها، آن زبان علمی ـ در آن لحظه ـ برای ما خشونت بود. نه به این دلیل که نادرست بود، بلکه چون دیر بود. تحلیلِ پسینیِ وضعیتی که از آن عبور کرده بودیم، نهتنها کمکی نمیکرد، بلکه فاصلهای سرد میان ما و درد واقعیمان میکشید. ما توضیح نمیخواستیم؛ میخواستیم بدانیم آن لحظه چه خاکی بر سرمان کنیم.
تازه مادر مرا کسی نکشته بود.
جامعۀ امروز ما نیز، بهنوعی، در همین وضعیت است. مردمی که در دل واقعهاند، نه در بیرون آن. مردمی که درد را زیست میکنند، نه مطالعه. و با این حال، باز هم از آنها انتظار میرود که خویشتندار باشند، اخلاقی باشند، منطقی باشند، همدل باشند، عاقل باشند، خشونت نشان ندهند.
این ارزشها انکارناپذیرند (البته که چند سال است که بعضی از مردم ارزش را عرزش مینویسند که این خود گویای خیلی چیزهاست)، اما مسئله اینجاست که خیلی از مردم دیگر تحمل بار هیچ چیزی را ندارند. حتی اخلاق و صبر و فهم. چون بیشترین هزینه را دادهاند. از خودم می پرسم آیا همیشه «مردم» باید آن سوژۀ بالغ، آگاه و مسئول باقی بمانند، و از این فقط خون و هزینه نصیبشان بشود؟
من تمام عمرم را صرف کار دربارۀ مردم عادی کردهام؛ زندگی روزمرهشان، مقاومتهای کوچکشان، معناهایی که خودشان میسازند. اما این بار، حس میکنم که باید از آنها عقب کشید، و آنها را به جلو هل نداد. مردم خسته اند، نیازی به آموزش دوبارۀ خطر خشونت و تجزیه اینها ندارند؛ آن را با پوست و استخوان فهمیدهاند.
شاید وقت آن است که بهجای پرسیدن «مردم چه باید بکنند»، بپرسیم چرا همیشه آنها هستند که باید بکنند. اگر هزینهای قرار است داده شود، اگر مداخلهای ضروری است، اگر تغییری باید رخ دهد، این بار نباید از پایین جامعه مطالبه شود. پایین، بیش از اندازه پرداخت کرده است.
اینبار باید پله پله پله هر کسی که قدرت بیشتری دارد کاری بکند.
درد را نمیشود بهدرستی توضیح داد.
درد را نمیشود در چارچوب جا داد.
درد را میشود فریاد زد، نالید، نوشت، یا فقط با آن نشست.
و شاید در این لحظه، انسانیترین و مسئولانهترین کنش همین باشد:
کمتر سخن هجو گفتن،
با احتیاط تحلیل کردن،
به رسمیت شناختن این درد و شنیدن فریاد آنها
سر فرو اوردن در مقابل رنج انها
بطور جدی و فوری راهکار عملی پیدا کردن،
نوشتههای مرتبط
و پیش از هر چیز، حُرمت نگه داشتنِ رنجی که هنوز زنده است و توجه و پیشگیری از خطری که هنوز خیلی از زندگان جامعه را تهدید میکند.
۸ بهمن ۱۴۰۴
