انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

عاشورای کودکی

سال های ۳۰، سال هایی پر از تهیدستی و ژنده پوشی مردمان خرم آباد که به هرسو که رو می شد، در کوچه و در بازار، در خیابان و در میدان و در مدرسه، تهیدستی و ژنده پوشی، عیان به چشم می آمد. لباس های پاره، گیوه ها پاره و کهنه، چهره ها افسرده و دژم، سرمایه های ناچیز و گاه زمستان های زمهریر و پربرف و بدون وسایل گرمایش و پر از عسرت. کوچه ها خاکی و پشت بام ها گل اندود. خانه ها را همه دو طبقه می ساختند. جمعیت شهر آن زمان نزدیک به ۱۸ هزار نفر بود. شهری آرام و صمیمی با طبیعتی زیبا و خرم با جویبارهای پر از زلال آب و میوه های تابستابی. در اسفند ماه گل های بیدمشک را در بازار می فروختند و گل های زرد و ارغوانی یاس در کنار رودخانه آمدن نوروز را مژده می داد. نوروز، شادی، زمین و آسمان را نه تنها برای کودکان پر می کرد بلکه برای همه شهر بود که سفره های شیرینی و نان پخته های نوروزی و تخم مرغ های رنگی را تا سیزده بدر در کف خانه نگاه می داشتند.

خرم آباد در دره ای در لا به لای کوه ها، با تپه ای درمیانه و قلعه ای سترگ بر گرده آن ایستاده، راوی ناگفته های تاریخ، با زمزمه ی چشمه ای روان و درختانی تناور در کنار آن. من آن زمان پنج سالم بود، به پشت بام خانه می رفتم تا منظره شهر و آفاق دور دست را تماشا کنم. خانه ما نزدیک امامزاده زید ابن علی بود که هنوز بقایای گورستان کناری آن تا سالها برجا بود و محل بازی دوران کودکی من بود که سال ها در کنار همان کوچه های خاکی و گورستان کهنه سپری شد. آسمان هر روز و شب آبی و فیروزه ای روشن بود و ستارگان در قاب آسمان تابناک دوست داشتنی بودند. گیاهان بر بام ها روئیده می شد و گل های زرد کوچکشان باغچه های طبیعی را برای خانه های مجاور آرایش می داد. من از پله های پشت بام بالا می رفتم و مسجد بزرگ شهر را می دیدم و می دیدم که هر تابستان لک لک های مسافر بر فراز گلدسته آن آشیانه می ساختند و روزها را به ماهی گیری در رودخانه شهر سپری می کردند. به جنوب شهر نگاه می کردم، کوه هشتاد پهلو آنجا بود با برف های دائمی هزار ساله و آنجا دورترین سرزمین دست نایافتنی خیال ها بود؛ چه سترگ و شکوهمند. به شرق می نگریستم، مخمل کوه ایستاده بود و آفتاب از آن سر می زد و در فصل باران به فرشی از ماهوت سبز مبدل می شد. پرستوها غروب ها با هیاهو از لانه هایشان بیرون می آمدند و کلاغان دسته دسته در هر آفتاب نشین، از آسمان بالای شهر عبور می کردند. گاه، شب های زمستانی، دسته های غاز و اردک با قار قار در دره مهتابی شب های خرم، راه سفر می پیمودند.

سیمای شهر با چند خیابان و کوچه های تو در تو و خاکی، محل بازی تابستانی کودکان و برف و گل و لای زمستانی، مانند بسیاری از شهرهای ایران چهره مخصوص خودش را داشت. ناودان بام های گل اندود، آب باران را به کوچه ها می ریخت و پای ما در گِل فرو می رفت.

کوچه ما، با پیچی گردن شتری به خیابان حافظ وصل می شد. خانه ما تا خیابان حدود شصت هفتاد متر فاصله داشت. گمان می کنم در سال ۱۳۳۰ پای به این خیابان نهادم؛ و گمانم این است در سال بعد از آن بود که این خیابان را اسفالت کردند و ما کودکان از کارگران، قیر سیاه می گرفتیم و مانند “آدامس” آنرا می جویدیم. از این زمان، خیابان حافظ برای ما کودکان جای بازی شد و از بازی بر روی اسفالت لذت می بردیم.

شصت و پنج سال از یادهای سرزمین کودکی، سرزمین خیال ها و باورها و روزهای عاشورای کودکی در شهر خرم آباد،‌ شهری در دره کوه های زاگرس،‌ که به واقع من نمی دانستم آنجا کجاست، می گذرد و در آن زمان، از عاشورا و محرم و کربلا هم چیزی نمی دانستم. وقتی به اعماق یادمانده های خاطراتم برمی گردم، زمانی را به یاد می آورم که در شبی همراه خواهرم و چند نفر دیگر از افراد محله از پله های خانه ای مشرف به پشت بام مسجد بزرگ شهر برای دیدن مراسم عزاداری به پشت بام مسجد رفتتند و مرا هم با خودشان برده بودند. پشت بام لبه ای به ارتفاع بیش از نیم متر داشت و ما از بالا صحن مسجد را نگاه می کردیم. جمعیت سینه زنان را دیدم که در روشنایی چراغ توری ها دستهایشان بالا می رود و منظم سینه می زنند و من هرگز پیشتر آن همه جمعیت و نور زیاد را در شب ندیده بودم. در عوالم کودکی آرزو می کردم منهم در درون آن جمعیت باشم.

اکنون مانند دریانوردی که سالیان دراز در پهنه دریا، یاد شهرها و مردمان را در عرصه کشتی با خود تکرار می کند، منهم یادهای عاشورای کودکی را با صحنه به گِل افتادن ها و دسته های عزادار و نوحه ها و نوای سرنا و دهل آن، علم های “نصرمن الله و فتح قریب” که بر بلندترین ستون میدان میخ کوب شده بود، روشنایی چهلچراغ و سرگرمی کودکان و همه را همچنان در لوح خاطرم محفوظ نگاه داشته و گاه گاه صحنه های آنرا مانند برگ های گرد گرفته پاک و تمیز و انها را با خودم مرور می کنم.

شصت و شش از سالهای کودکیم در اولین مراسم عاشورا می گذرد؛‌ خرم آباد،‌ هزار سیصد و سی و یک٠ شب عاشورا،‌ با صدای دهل و سرنا، خودم را به خیابان حافظ رساندم. جمعیتی بود با روشنائی که من تا آن زمان هرگز مشابه آنرا ندیده بودم. دسته ها بودند و در جلو آنان کسی چهلچراغی می گرفت و پیشاپیش چهلچراغ، سرنا و دهل می زدند. من سر از پا نمی شناختم،‌ تنها می دانم که با چند کودک دیگر جلو چهلچراغ و سرنا و دهل می چرخیدیم و وارونه روی زمین می غلطیدیم. اکنون می دانم که موسیقی در آن زمان تاثیر شگرفی بر من داشته است و این تاثیر اکنون به حدی برایم خطرناک و مخرب شده که سال ها است دیگر به موسیقی گوش فرا نمی دهم. غروب آن روز من در میدان کوچک، انباشته خاکی دیدم که می خواستند از آن گِل فردای عاشورا را بسازند تا عزاداران در آن آنجا به گِل بیفتند. انبوه های هیزم را هم از کوه آورده و در کنار خاک گِل، مرتب چیده بودند. فردا عاشورا بود و همین مردمان سینه زن فردا در تاریکی شب به گِل می افتادند. بردارم با دوستانش در گِل می افتاد و من از برادر خواستم تا فردا مرا هم با خودش بیدار کند و ببرد و چندین بارهم به مادرم گفتم فردا یادت نرود مرا سحرگاه از خواب بیدارکنی. من آن شب خسته خوابیده بودم اما از تردید آنها هم آگاه بودم؛ من می بایست‌ خودم اراده می کردم تا سحرگاه زود بیدار شوم. وقتی با یک نهیب درونی بیدار شدم،‌ بردارم رفته بود،‌ مادر سماور را گرم می کرد. دانستم لحظاتی از زمان گذشته است. صدای سرنا و دهل و آواز دسته های گِلی که از دور به گوششم می رسید هیجان زده می شدم. پیراهنم را در آوردم و به گوشه ای پرت کردم و مانند باد، شتابان خودم را به میدان رساندم.

هوا هنوز روشن نشده بود. دکان ها بسته بودند و در پشت در دکان ها مردان و زنان به طور پراکنده به حالت عزا دار ایستاده بودند. من با سر و پای برهنه، تنها با پای پوشی و بی توجه به نگاه های ایستادگان از میانه خیابان می دویدم تا خودم را به مراسم گِل برسانم. صدای دهل و سرنا مرا تهیج می کرد و فریاد دسته جمعی “حسین حسین” مرا به خودشان فرامی خواند. انگار یک نفر کم داشتند.

حوضچه ای از گِل گسترده به مساحت حدود چهل پنجاه متر دیدم که کناره آن حصار نداشت، عمق گِل حدود یک و نیم وجب،‌ اما نرم و روان بود. هرکس می آمد، با نیم تنه بالای عریان و تنها با پای پویشی به تن و پای برهنه و گاه بعضی حوله ای به کمر داشتند تا از آن برای حمام و شستشوی بعد از گِل که نزدیک ظهر اتفاق می افتاد، استفاده کند.

دو سه نفر در میان و در کناره گِل ایستاده و به دیگران کمک می کردند تا خود را در گِل بغلطانند و گِل آلود کنند. هرکس می آمد به وسط گِل می رفت و خود را می غلطانید و آن چند نفر که در وسط گِل ایستاده بودند کمک می کردند تا تمامی سر و صورت و پشت فرد را کاملاً به گِل آغشته کنند. اینان که در وسط گِل ایستاده بودند و به دیگران کمک می کردند، از مقاومت خوبی در برابر سرما ایستادگی می کردند. کسانی را دیدم در میان گِل غلت می خورند. من لحظه ای به تماشا ایستادم. هنوز نمی دانستم چه باید بکنم و هنوز هم به آن لحظه از شجاعت نرسیده بودم تا پایم را داخل گِل بگذارم. با دیدن شجاعت دیگران، شجاع شدم. پایم را در کناره،‌ در داخل گِل گذاشتم و دو دستم را در گِل فرو بردم و دست های گِلین را بر صورت و سینه ام کشاندم. داخل گِل نشستم. یکی از آن کسان که میان گِل ایستاده بود به سوی آمد و دو دستش را در گِل فرو برد و مقداری گِل نرم برداشت و تمام سر و روی و گّرده مرا به گِل گرفت. سردم شد. لب هایم و چانه ام به لرزه افتاد. تمام بدنم می لرزید. انگار سرما به مغز استخوانم رسیده بود.

جائی که گل را درست کرده بودند، میدان کوچک در کنار میدان بزرگ بود و کف زمین آن خاکی. هیزم ها هم در همین جا به آتش می شدند بر روی همین زمین خاکی بود که نفت بر آنها می ریختند. گل را بعد از ساعت سه نیم شب آماده می کردند و کسانی که مسئول این کار بودند خانه اشان در همان نزدیکی بود و یا شب را همانجا در همسایگی کسی استراحت می کردند.

اطراف گِل چندین کوپه آتش از هیمه های فروزان بود که شعله هایشان بلند سر می کشید. برای خشک شدن و گرم کردن خودم به کنار کوپه ای از آتش هیزم رفتم. مرا با مهربانی در کنار آتش جای دادند؛‌ حالا آن قدر به آتش نزدیک شده بودم که دست ها و سینه ام از حرارت آتش می سوخت اما در همان لحظه گرده ام از سرما یخ زده بود. وقتی می چرخیدم پشتم را گرم کنم در آن واحد،‌ سینه ام یخ می زد. لحظه ای که می گذشت کسی با پیت نفت در کنار آتش می آمد و نفت را روی شعله ها پرتاب می کرد. شعله ها به آسمان می رفت و ما می بایست به سرعت فاصله بگیریم. بیشتر اوقات زبانه آتش تا پیت نفت قد می کشید. در کنار هرکدام از کوپه های آتش جمعیتی حدود بیست سی نفر ایستاده،‌ یک نفر رهبر گروه با صدایی آغشته با اندوه،‌ مقطع و بلند می گفت: “حسین جان ! این تو و این نعش جوانان تو”؛‌ گروه دیگر،‌ سرایان، جواب می داد: “حسین جان ! این تو و این جمله اسیران تو”. فریادها و لم لم دهل درهم می پیچید و من می دیدم که پشت دکان های بسته مردمان با چهره های ماتم زده ایستاده بودند و درهمین هنگام هیزم بر آتش ها می افزودند و آتش ها در درون روح و جان عزاداران هم شعله می کشید. کس دیگر می گفت: “حسین حسینم ای خدا !”، گروه سرایان، جواب می داد: “قتل حسینم ای خدا !” دسته دیگر جواب می داد: “بی کس حسینم این خدا !”. دست ها با نظم معینی بالا می رفت و بر سینه ها فرود می آمد. وقتی در آن تاریکی که شعله های آتش آنجا را روشن کرده بود و با خشم و فریاد شعار می دادند “حسین حسینم ای خدا” من می ترسیدم. راستش نمی دانم از چه می ترسیدم اما با خودم فکر می کردم اتفاق هولناکی افتاده است. انگار وحشت زده شده بودم. بعد از لحظاتی که خودم هم می گفتم “حسین حسینم ای خدا”، خودم را داخل جمعی می دیدم که با آنها همنوا شده ام و رفته رفته ترسم ریخت و آرامش قلبی پیدا کردم.

هوا هنوز روشن نشده بود. من در میان آن جماعت، بدون این که بدانم داستان چیست با حیرت از این که کجای زندگی ایستاده ام با آنها همنوا شده بودم. سرمای تنم، سوزانی آتش، شعارهای اندوهبار و لم لم دهل بود که واقعیت لحظه ای را به من می قبولاند که پیشتر با آن بیگانه بودم. محتوای اشعار، ملودی و متر آنها همراه دیدن صحنه دسته جمعی مردان گِل اندود شده که گویی به روز قیامت می ماند مرا در تب و تاب می انداخت. رضایت خاطرم، از خود گذشتگیم و احساس غرور در لحظه مرا پیش خودم سرفراز می ساخت. من دیگر قد و قامت خودم را نمی دیدم. آمده بودم تا در عاشورای کودکیم سهمی داشته باشم و نشان دهم به دادخواهی ایستاده ام. من در میان دسته ها بودم و دسته ها، لحظه به لحظه گرم می شدند و جمعیت بالا می گرفت. من مانند قطره ای در میان آنها ایستاده بودم. تمام وجودم، چشم و گوش و احساسم همه یکجا جمع بودند؛‌ ذوق و شوق می کردم و سر از پا نمی شناختم که در صف همه مردان شهر ایستاده ام و این من هستم که با آنها همدردی می کنم.

چهره ها از گِل پوشیده می شد و از میان آنان کمتر کسی را می شناختم، اما می دانستم این جماعت همان شهروندان دیشبی اند که امروز دل به خاک و آتش زده اند و فریاد حسین حسین سر می دهند. اینان جماعت دکانداران از جمله مسگران و ندافان و حصیربافان و عطاران و بقالان و خیاطان و بزازان و بناها و کله پاچه فروشان و کارگران و دانش آموزان و معلمان و بیکاران و قماربازان و ولگردان و اوباشان شهر بودند که در زیر یک آرمان گرد آمده و سال هاست بی تکبر در لباس گل با هم برابر ایستاده اند و عزا داری می کنند. همین ها بودند که دیشب فریاد می زدند: “هرکه را عشق حسین در سر بود عریان شود – گر تکبر می کند از این عزا بیرون شود”.

علم ها با رنگ های سرخ و سبز و سیاه در آسمان می چرخید و همه آمده بودند تا با کشتگان بی گناه عاشورا همدردی کنند. وای اگر تاریخ به خونخواهی بی گناهی کسی گواهی دهد چنان ریشه ای در افکار دیگران می زند که تا قرن ها نام فرزندان خود را بر نام او ثبت می کنند و هرجا با مرگ رو در رو شوند چون حسنک وزیر می گویند من از حسین علی برتر نیم و امروز هم که روزگار تیره و بیدادی است چه زیبا حکیم فردوسی می گوید: “جهان خواستی! یافتی! خون مریز”.

دسته ها کم کم شکل می گرفتند. با طلوع خورشید بر بام دکان ها، گرمای روزهای تابستانی، آرام به کتف ها و سر و سینه عزادارن تابیدن گرفت. گرمای نور آفتاب، برای ما که در گِل افتاده بودیم نور امید بود. با این حال تنها راه حل گرم کردن بدن این است که فعال باشی و تکان بخوری درغیر این صورت سرما کار خودش را خواهد کرد. بعضی افراد، کودکان سه چهار ساله اشان را با خودشان در گِل می انداختند و می گفتند این “نذری” آنها است. من کسی را دیدم که فرزند سه ساله اش را در گِل انداخته و او را به دوش (کولی) گرفته بود. آن کودک در بالا روی شانه پدرش هیچ تحرکی ندانشت و این نبود تحرک موجب لرزش فراوان او می شد. دندان های آن کودک از سرما چنان بهم کوفته می شد که همگان صدای آنها را می شنیدند و اندام او چنان می لرزید که تصور می کردم ممکن است لحظات دیگر”سینکوپ” کند. آنها باور دارند که این کار برای سلامت فرزند، خوب است و این امام حسین است که ضامن سلامت او است. وقتی که پای اعتقاد و تعصب دینی به میان می آید از جان گذشتن آسان می شود. من خودم که در سن شش سالگی که در چنان آئینی شرکت کردم می دیدم سه چیز مرا چنان وادار به شجاعت و از خود گذشتگی می کرد که انگار گویی جامی از شراب الست نوشیده ام و اگر آن جماعت دست به هر کاری می زدند برای من هم میسور و ممکن می نمود. اصلی است عام که شجاعت همراه، موجب تشجیع فرد می شود و من هم وقتی وحدت آن دسته ها را می دیدم شجاعتم گل می کرد و نمی دانستم کودکی خردسالم و نمی دانستم هدف از این فریادها چیست و اصلاً اینجا چکار می کنم. راستش از خودم تهی شده بودم و اینها همه در کنار هیجان های ملودی ساز و دهل (سرنا و دهل) بود که مرا به عالم دیگری می برد. شب قبل، به دقت به دست و چهره دهل زن را تماشا می کردم. از صدایی که از آن پوست به در می آمد مرا به تعجب وامی داشت. صدایی غرا و با هیبت، مخصوصاً وقتی با ترکه به پشت آن می زد و ایجاد ویبراسیون می کرد و صدایی شبیه “لم لمان لم لم” از خود درمی آورد. دو صدای بم و انعکاس ویبراسیون برای من بسیار شکوهمند می نمود و مرا به غرور وا می داشت. چهره سرنا نواز را که تماشا می کردم و می دیدم چگونه هوا گیری می کند و دو سوی دهانش پر از باد می شود تا آن ملودی زیبا را بسازد.

این ساز سرنا دو کار انجام می دهد: یکی حفظ سازماندهی و تشکل دسته ها و دیگر تشجیع آنان و البته اجرای این ملودی عزا، بی اعتباری زندگی در برابر مرگ را به گوش شنونده می رساند. این ملودی را “چمرونه” یا ملودی عزا می گویند که آن را در مرگ عزیزان اجرا می کنند و آن قطعه ای است سازی که تنها برای ساز سرنا، ساخته شده است. به نظر نمی آید ملودی ی متاخر باشد، بلکه به نظر می آید قدمت فراوانی یعنی دست کم بیش از هزار سال داشته باشد که البته به مرور زمان صورت دلنشین تری به خود گرفته است.

ساز سرنا شخصیت دوگانه ای دارد که هم در جشن های شادی و هم در عزا از آن استفاده می شود و پهنه جغرافیایی آن از یوگسلاوی و رومانی و بلغارستان و یونان و ترکیه و سوریه وعراق و شمال آفریقا و افغانستان و پاکستان و هند و اندونزی را در خود می پوشاند و در ایران هم در کردستان و ایلام و لرستان و بختیاری از سازهای عمده به حساب می آید. با این که این ساز شخصیت دوگانه دارد، اما در یونان که به آن اولوس می گویند آن را به نام ساز عزا می شناسند. ملودی عزا در عاشورای لرستان ملودی ی شناخته شده است و به واقع از همان “مد” یا ساختاری بهره می گیرد که در جشن ها و شادی ها از آن بهره می گیرند و این نشانده تبحر اندیشه ای فرهنگی است که چگونه می تواند ماهیت یک مد را قلب کند و از آن حالت های شادی و غم قومی را بیان سازد. با این حال پژوهش درخور توجهی بر روی کاربرد سرنا در اساطیر یا تاریخ کهن ایران صورت نگرفته و ما هم اکنون نمی دانیم این ساز چگونه در عروسی یا عزا اجر می شده است۰ به گمان من، این ساز به علت قدمت ناشناخته تاریخی آن از پیچیدگی های روانی برخوردار است و این از آن بابت است که آنگاه که ملودی های شاد می زند، هرگز تصور نمی شود که با این ساز ملودی های اندوهناک نواخته شود و هرگاه که “چمر” یا ملودی عزا می نوازد، هرگز باور نمی شود که قابلیت اجرای ملودی های شادیانه را داشته باشد. این دوگانگی شخصیت غریب، از کهنگی نیاز فرهنگ قومی سخن می گوید.

باری، آفتاب هنوز بلند نشده بود که آقای حاج حبیب نیکنام، نوحه خوان دسته پشت بازار، رسیده بود. او در میان دسته ها ظاهر شد ، شانه ها و جلو لباسش را در گِل گرفته بود. روزهای عاشورا در همه مراسم، لباس سیاه می پوشید. چهره ای نیکو داشت و صدای او بسیار رسا و بلند و دارای زنگی حزن انگیز که رجیستر پائین و بالا را به زیبایی می خواند و از آن نهایت بهره را در تهیج شنونده به کار می گرفت. از شخصیت برجسته او در نوحه خوانی، نحوه مدیریت او بود که می دانست چگونه صحنه ها را به درستی و با تسلط به گرداند. در خواندن اشعار در توصیف صحنه های عاشورا یا ورود حضرت زینب به مجلس عدوان، کمال دقت را در تجسم و تصویرسازی و دیالوگ و دراماتیزه کردن به کار می گرفت. اگر چه او دفترچه ای از اشعار داشت اما تسلط او بر حافظه نیرومند خود بود. او از حرکت دست هم استفاده می کرد.

تا آن لحظه که هنوز آقای نیکنام نیامده بود، کسانی که خود را سر دسته به حساب می آوردند شعارها و امور دسته ها را اداره می کردند. با آمدن آقای نیکنام، دسته ها مرتب شدند. با این حال، جمعیت کسانی که در گِل افتاده بودند نسبت به دسته های دیشب به مراتب بیشتر بود. دسته ها برای رفتن شکل می گرفتند. زمان، زمان رفتن به سوی محل برگزاری در محل پادگان و مسجد بود. آقای نیکنام که از راه رسید یک شعار داد تا دسته اول را آماده کند. او جلو دسته ای ایستاد و آرام این نیم بند را خواند: “سر تو بر سر نی، سر تو بر سر نی، ای بی وفا زمانه”؛ صدای دسته جمعی در جواب بلند شد و من در حالت لرزیدن همین شعار را می خواندم و با خواندن این شعار چنان گرمم می شد که سر از پا نمی شناختم. دسته دیگر را آموزش داد تا بخوانند: “ای سر بریده عطشان ، بی کس برادر من \”؛ دسته بعدی، سرایان: “سر تو بر سر نی، سر تو بر سر نی، اندر برابر من”.

دسته ها از گرمای آتش فاصله می گرفتند و کوپه های آتش با زبانه های بلندشان هم رو به خاموشی می گذاشتند و اکنون شعارها بود که گرمی می داد. برای من آموزش شعارها کار ساده ای بود و آن قدر استعداد داشتم که به سرعت آنها را فرا بگیرم. همزمان، می بایست ریتم و ملودی و ضرب آهنگ های سینه زنی را بیاموزم چون همه چیز، کلام و حرکت و ملودی و نگاه ها به دست عزادارن، اساس شرکت کردن را داشت و ما کودکان چنان در فراگیری اشعار نوحه ها و ملودی و ریتم آن ها سریع الانتقال بودیم که تا هفته ها بعد از عاشورا آنها را در کوچه زمزمه می کردیم. با این حال بیشتر وقت ها به ما کودکان اجازه سینه زدن نمی داند و می گفتند شما “چِلپ چِلپ” می کنید، منظورشان این بود که شما ریتم را نمی دانید و سر ضرب ها را هم نگاه نمی دارید. البته موقع سینه زدن، ما کودکان کوشش می کردیم تا خودمان را از آسیب حرکت دست های بزرگان به سلامت نگاه داریم و بی حرکت روی زمین می نشستیم. جای کودکان در دسته های سینه زنی همیشه ته صف بود، ولی در روز عاشورا که مردم به گِل می افتادند هیچ تبعیضی نبود و شاه و گدا، کوچک و بزرگ، همه با هم بودند. صف دیگر سر و ته نداشت، هرکس هرجا ایستاده بودم، مورد احترام و مهرورزی دیگری بود.
آفتاب که بالا آمد. دسته ها به سوی پادگان راه افتادند. از میدان بزرگ و خیابان فردوسی به سمت قلعه فلک الافلاک و پادگان می رفتند. من از بلندی میدان، سراشیب خیابان فردوسی را می دیدم که موج موج دریای انسان نشسته در گِل که دست هایشان بالا می رفت و غبار گِل های خشک بر اثر ضربه های سینه زنان، به گرد مبدل می شد و در بالا، مانند دود پراکنده در فضا حرکت می کرد. تمام بدن ها یک رنگ بودند، زردی خاکی رنگ. آّفتاب از کنار کنگره های قلعه به خیابان می تابید و روشنی آن چهره ها را به من نشان می داد، اما چهره ها و اندام ها هنوز در پشت لایه ای از پوشش گِل، ناشناخته بودند. جمعیت آنقدر زیاد بود که رفته رفته دیگر صدای سرنا و دهل را نمی شنیدم و گذشته از آن چنان درعوالم خودم فرو رفته بودم که مانند هر کودکی که از بُعد تاریخ بی خبر است از گذشته و حال بی خبر بودم و تصور می کردم اکنون در سرزمینی که به آن کربلا می گویند این حوادث غم انگیز لحظه به لحظه درحال اتفاق افتادن است.

سر و ته دسته ها معلوم نبود و اصلاً به طور کلی در روز عاشورا کم و بیش حد فاصل دسته معلوم نیست. اولین جایی که دسته پشت بازار می رود، محل پادگان هنگ پیاده بود که بعداً در ضلع شرقی قلعه به دانشگاه تبدیل شد. با ورود به دروازه این پادگان که به آن هنگ پیاده می گفتند، دسته های عزا داران گروه گروه شعارشان را عوض می کردند و می گفتند: “ما مزد عزا داران از فاطمه می خواهیم” و دسته دیگر جواب می داد: “توفیق مصدق را از فاطمه می خواهیم”. تعدادی از نظامیان که در کنار دفتر دژبان که در ورودی پادگان بود ایستاده بودند، دسته ها را تماشا می کردند. هردسته که وارد می شد شعارش را عوض می کرد و شعار “توفیق مصدق” را می داد و من سال های بعد هم دیدم که همین شعار تکرار می شد اما جای نام مصدق را نام شاه می گرفت و می گفتند: “توفیق شهنشه را از فاطمه می خواهیم” و باز هم زمان گذشت و این نام ها تغییر کردند و به قول سعدی: “الناس علی دین ملوکهم”، تا بدانند این خداوندان ملک – کز بسی خلق است دنیا یادگار.

در بین راه از میدان بزرگ تا پادگان، گاه افرادی نذر کرده بودند و شیشه گلاب در دست داشتند و آنرا جرعه جرعه به بدن های عزا داران می پاشاندند. من اگر قطره ای به بدنم خورد، موجب سردی ام شد، اما این کار را هنگام راه رفتن ما انجام می دادند و چندان تاثیری در تغییر حالات ما نداشت. از دلسوزی آنها خوشحال می شدم. وقتی به چهره ها و رفتار آدمیان نگاه می کردم، می دیدم همگی با دلسوزی و ترحم به یکدیگر نگاه می کنند. گویی همه با هم متحد شده بودند، اتحادی صمیمانه اما با دلجویی. با این که سردم بود و بدنم در تنگنای قالب گل گیر کرده بود، با آن حال وقتی می دیدم که مردم با چه ترحمی به من نگاه می کنند احساس خوبی به من دست می داد. نیرومندترین اهرمی که همه را متحد می ساخت تعصب از مظلومیت کربلا بود که از فیلتر دین عبور می کرد و بالاتر از آن شعارهای سوزناک و جانکاهی بود که با فریاد در دره شهر می پیچید و همه را یک صدا کرده بود. گذشته از اتحادی که تعصب در دین بود، شرائط سخت گِل افتادن یکی دیگر از عوامل کارسازی مهر و محبت در میان مردمان شده بود. گِل افتادن با تن برهنه در سحرگاه برای کودکان، شجاعت و از خود گذشتگی می خواهد و آن جماعت بیرون از این دایره، به درستی آن را درک می کردند و با چشم دلسوزانه به ما نگاه می کردند. وقتی لایه گِل روی بدن خشک می شود، اگر کسی دستش به بدن دیگری بخورد، حالتی شکنجه زا را به وجود می آورد؛ این را کسانی که امروز به خواست فرهنگ با لباس در گِل می افتند، نمی دانند، زیرا اکنونیان باید با پیراهن به گِل بیفتند و نه برهنه.

در جلو پادگان زمینی است به وسعت بیش از یک میدان فوتبال که در انتهای آن سکویی به ارتفاع نزدیک سه متر برپا ساخته که نوحه خوان بالای آن می رفت. برای کسانی است که در گِل بودند، نشستن بسیار سخت و درد آور بود، چون گِل به یک لایه از پوست چسبیده و با هر تکان که به بدن وارد می شود، همان تکان به پوست وارد می شود و ایجاد درد می کند و البته کاسه سر هم گویی در کلاه خودی گیر افتاده و با همه این احوال نشستن از همه مشکل تر است، اما چاره ای نیست دسته ها می بایست بنشینند و من هم بهر ترتیبی بود نشستم. زمین سرد و مملو از شن. اینها همه در قبال آرمان خواهی شیعیان است که من تازه از کودکی می خواستم از آن سر در بیاورم.

تشیع بعد از پیدایش اسلام، در سرزمین های جنوبی بین النهرین و با پشتیبانی ایرانیان شکل گرفت. با این حال در پراکندگی خود در عراق و لبنان و بحرین و ایران و افغانستان و پاکستان و هند و اندونزی و حتی تا دورترین سرزمین ها در ترینیداد در جزایر کارائیب و درهرکجایی که راه یافت، در اجرای مراسم، با فرهنگ های کهن تر آن سرزمین آمیخته شد. در لرستان هم چنین اتفاقی افتاده است. مراسم عزاداری برای عاشورا، سنت های منحصر به فرد لری را به کار می گیرد و از جمله اجرای سرنای عزا که پیشتر برای بزرگان از دست رفته می نواخته اند و گِل بر دوش و سر نهادن را به عاریت گرفته است. دیرینه تاریخ گِل بر دوش و بر سر نهادن در میان اقوام لر چندان روشن نیست اما می دانیم که قلمرو جغرافیای قومی لر که به دو تیره لر کوچک (لرستان کنونی) و لر بزرگ (بختیاری و کهگیلویه و بویر احمدی و آستان فارس و بوشهر) تقسیم می شده، می توان به بن های فرهنگ گِل بر سر نهادن اشاره کرد. این بیت از حافظ به این صورت هم نوشته شده که می گوید: “دوش با یاد حریفان به خرابات شدم – خم می دیدم و خون در دل و سر در گِل بود”. در شوشتر هم می گویند “گِل گِرات” یعنی “به عزا در گِل بنشینی”. درخور توجه است که در بعضی فرهنگ ها خاک بر سر کردن به منزله خوار شمردن خود یا حادثه ای است و از این جاست که حافظ هم می گوید: “خاک بر سر کن غم ایام را” یا میرزاده عشقی می گوید: “خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم”. در توصیف رقص ارواح سرخپوستان در قرن نوزدهم هم اشاره شده که آنان به طور دسته جمعی در حین رقص ارواح خاک بر سر می ریخته اند. مارشا هرندن از قول خانم پارکر در توصیف رقص ارواح سرخپوستان می نویسد: “جمعیت به پا خواسته و به حالت دایره وار دور گرفتند٠ فریادها، ناله ها و زاری ها، شکوه ها، و دلخراش ترین رنج ها را فریاد می زدند و پیگیرانه و پی در پی نام دوست یا آشنای وابسته از دست رفته خود را تکرار می کردند و درهمین زمان با دستانشان مشتی خاک را از زمین بر میداشتند، دستشان را با آن تیمم می دادند و آنرا بر سر خود فرو می ریختند٠ در پی آن، چشمانشان را به سوی آسمان می دوختند، دست هایشان را بر فراز سرشان بهم می کوباندند، راست قامت ایستاده، جمعیتی بین سیصد تا چهارصد نفر را شمارش کردم” (مردم شناسی موسیقی سرخپوستان آمریکا).

در مورد دیرینه نواختن سرنا درمراسم مرگ بزرگان اگرچه سندیت کهنی جز اشاره های هردوت در دست نیست با این حال خود این ملودی حکایت از کهن بودن ساختار خود دارد. در مورد دسته های عزاداری هم که یک نفر جلو می ایستد و شعار می دهد و گروه سرایان به طور جمعی پاسخ او را می دهند، در مراسم دینی در بین النهرین اشاره های فراوان شده است (زاکس، فارمر، موسیقی جهان \محسن حجاریان). اضافه کنم که ساختار اجرایی (مدها) در نوحه ها هم از ساختارهای اجرایی مدهای موسیقی لری متاثر است و از اینجاست که متن نهایی عزای عاشورا در بن مایه های تاریخی و فرهنگی و موسیقایی مردم لر نهفته است. به نظر نمی رسد تا زمان سال های ۱۳۳۰ در خرم آباد تغییرات بنیادی در اوضاع اجتماعی و فرهنگی شهر صورت گرفته و چنان می نمود که شهر در سنتی کهن مراسم عزای دسته جمعی عاشورا را در اندوهبارترین وجه ممکنه اجرا می کرد. بی تردید این شیوه گِل افتادن لرها در روز عاشورا، سابقه پیشین تر از هر زمان دارد.

سنت ها دگرگون می شوند و مراسم عاشورایی خرم آباد هم دستخوش دگرگونی شده است. گمانم خبری از سرمای سحرگاهان ژنده پوشان و تهیدستان که اندام گل آلود تا دست های آرزومندشان را در روز عاشوا به آسمان برمی داشتند، کمتر خبری است. لباس ها و پوشش ها و موبایل ها و آرایش ماشین ها و تهیه غذاهای نذری با ظروف یکبار مصرف و گرمابه های خانگی و به طور کلی وجود چهلچراغ های گازی و امپلی فایرها و ملودی ها و مترهای موسیقی پر تنش تصویر دیگری غیر از عاشورای کودکی ما را رقم می زند. هنوز برای من آواز دسته جمعی خستگان کوچه و خیابان های خاکی در تاریکی نزدیک سحرگاه با فریاد “سر تو بر سر نی”، زمانه دیگری را جلو چشمانم ورق می زند. تنها به یک نمونه آن اشاره کنم. نوحه زیر را که به یاد می آورم آقای حاج حبیب نیکنام در روز عاشورا می خواند، نوحه ای مناسبتی است و تصویری صحنه پردازنه ای را مجسم می کند که در آنجا سر امام حسین را به مجلس یزید آورده اند و یزید از جنگ صفین یاد می کند و به سر امام حسین “خوش آمد” می گوید و می گوید:”ای نور چشم رسل، این سبت یاسین \ در دل فتاده مرا بعض تو واز کین \ یاد آیدم از تو را در جنگ صفین \ آزرده سازم لبت، آزرده سازم لبت با چوب خزران” و به دنبال صحنه پردازی ادامه می دهد که: “ساقی بده می، که این سر میهمان است \ ساقی بده می، چه می، صهبای گلنار \ مطرب بزن یک دمی چنگ و دف و تار \ خواهم تلافی کنم از شاه ابرار” و در ادامه می گوید: “خوش آمدی ای شها در بزمم زین سان \ من میزبان و، تو باشی تازه مهمان”. این نوحه ترجیع بندی دارد که در اول برای شروع نوحه و چند مرتبه در میانه توصیفات تکرار می شود. آن ترجیع بند این است: “حسین ای تازه مهمان، حسین ای شاه خوبان”. این را اشاره کنم، که آقای نیکنام ابتدا در میان جمعیت عزادارن آهسته قدم می زد و همین بندهای “حسین ای تازه مهمان” را می خواند و دسته ها جواب می دادند و سپس آهسته و با تاخیر خود را به سوی میکرفون و بلندگو می رساند و به یکباره صدای رسای بلند او در سراسر صحنه می پیچد که “حسین ای تازه مهمان” (زمانی که میکروفون آمده بود). این کار از شگردهای زیبا در صحنه آرایی و ایجاد امواج لایه در لایه نوحه خوانی آقای نیکنام بود و البته گفته شود زمانی که برق در خرم آباد نبود و بالتبع بلند گو هم نبوده، چنان صدای رسا، می بایست با صحنه گردانی و شگردهای آوازخوانی شنوندگان را تحت تاثیر قرار دهد.

آقای نیکنام در متر آرام می خواند: “حسین ای تازه مهمان، حسین ای شاه خوبان، حسین اطفالت ویلان، نظر کن بر یتیمان \ حسین ای تازه مهمان”. دسته سینه زن، همین بندها را به آرامی تکرار می کرد. اینجا پایان متر آرام و ترجیع بند است، از اینجا به بعد متر نسبت به ترجیع بند، تند تر می شود و دسته های عزادار با آن سینه می زنند. آقای نیکنام بندهای زیر را با متر تند می خواند:

“گفتا یزید لعین زاده سفیان
با راٌس ببریده شاه شهیدان
خوش آمدی این شها در بزمم زین سان
من میزبان و، تو باشی تازه مهمان
شاها عجب خوشن لبان و خوش دهانی
در طشت زرتاب بکی قرآن به خوانی
گویا تو غافل ز چوب خیزرانی
تا آن که کردی خموش از صوت قرآن
خواهم ز آبی نمایم شستشویت
تا پاک گردد ز خون روی نکویت
خواهم ببینم در این دم گفتگویت
خونت بشویم من از لبها و دندان
(سکوت نوحه خوان \ ادامه پیگیرانه سینه زنان با همان متر پیشین \ و بعد ادامه صحنه سازی اپیسود)
شاها تو چونی بگو، ای سرور دین
بگشادی در دیده، خود، در طشت زرین
از بس که این خون بیاید صاف و رنگین
دردی فشاند بر این، لبها و دندان
ساقی بده می که این سر میهمان است
پیران غم اکبر تازه جوان است
کز بهر آبی خجل از کودکان است
شرمندگی دارد از روی یتیمان
ای نور چشم رسل، این سبت یاسین
در دل فتاده مرا بعض تو واز کین
یاد آیدم از تو را، در جنگ صفین
آزرده سازم لبت ، آزرده سازم لبت، با چوب خزران
ساقی بده می چه می، صهبای گلنار
مطرب بزن یک دمی چنگ و دف و تار
خواهم تلافی کنم از شاه ابرار

(در اینجا دسته ها، دوباره متر فروکش می کند به متر آرام و عزاداران در جواب، پاسخ می دهند: “حسین ای شاه خوبان، حسین ای تازه مهمان” – و ادامه ترجیع، در پی آن قسمت های زیر مجدداً با متر تندتر از ترجیع بند ادامه پیدا می کند).

گفتا یزید لعین زاده سفیان
با راس ببریده شاه شهیدان
خوش آمدی ای شها در بزمم زین سان
من میزبان و، تو باشی تازه مهمان

در اینجا دسته ها، در جواب، پاسخ می دهند: “حسین ای شاه خوبان، حسین ای تازه مهمان” – و ادامه ترجیع \ همین بخش ترجیع بند با متر آرام از سوی دسته های سینه زن تکرار می شود. اگرچه این یادداشت کوتاهی است و فرصت نمی بینم در اینجا به محتوای موسیقایی آن بپردازم با این حال، می تواند یادآور خاطره ای تاریخی باشد.

زمان را احساس نمی کردم. تنها هنگامی به خودم آمدم که نزدیک ظهر بود و با خود می گفتم، افسوس، اکنون دیگر امام حسین را کشته اند و اسیران را به کوفه و شام می برند. تصویرگری ها، زمان را برای من ایستا ساخته بود.

شش سال داشتم که به مدرسه رفتم و حدود شش هفت باری هم گِل افتادن را تجربه کردم. آن سال که برای اولین بار با گِل افتادن عاشورا آشنا اشدم، فصل تابستان بود و هر سال که می گذشت، ماه محرم به سرمای بهاری نزدیکتر می شد تا این که به زمستان رسید و البته به یاد ندارم که در عاشوراهای زمستان به گِل افتاده باشم.

بعد از پادگان دسته ها به مسجد جامع شهر می رفتنند و البته تعدادی بعد از خروج از پادگان دیگر به مسجد نمی رفتند و خود را به سوی گرمابه ها که نذر کرده و یا رودخانه شهر می کشاندند. من بعد از مراسم پادگان از لا به لای جمعیت فرار کردم و خودم را به رودخانه رساندم و اندام گِل آلودم را شستم و به خانه باز آمدم. وقتی خودم را شستم، حالتی سبک با آرامش به من دست داد که تنفس ها را تا اعماق ریه ام احساس می کردم. اگر چه نمی دانستم اعتقاد چیست اما اراده ام را نشان دادم و به خودم نشان دادم تا در تصمیم هایم پافشاری کنم و از هیچ چیز نهراسم. اولین عاشورای کودکی، در تاریکی پیش از سحرگاه بود که خودم بیدار شدم و این اولین اراده ای بود که مرا از خواب کودکی بیدار کرد.

پی نویس
۱- شش سال پیش در سال ۱۳۹۱ با توری مسافرتی به بیروت رفتم و از آنجا با تور یک روزه ای به دمشق رفتم. چند جا را در دمشق دیدم که مهمتر از همه مسجد امویان و زینبیه بود. سرپرست تور، ما را در سوق حمیدیه رها کرد و گفت فلان ساعت در کجا جمع شوید. من به انتهای سوق حمیدیه رفتم و ابتدا، ستون ها و سرستون معبد بیزانسی را دیدم چه شکوهمند و دسته های بزرگ کبوتران در آنجا برای دانه فرود می آمدند و دانه می خوردند و پرواز می کردند. من پیشتر نقاشی های “اورینتالیست ها” را از مسجد امویان دیده بودم و همین باعث ترغیبم شد تا آرزو کنم روزی آنجا را ببینم. از فاصله چند متری ستون ها، تنها من از آن جماعت ایرانی در تور بودم که به داخل مسجد اموی شدم. یک گروه ایرانی که با تور آمده بودند را دیدم که لیدر آنها اوضاع تاریخی و دینی مسجد را برایشان توضیح می داد. من آهسته به موازات آنها گام برداشتم تا چیزی بدانم. احساس کردم آن لیدر خوشحال نیست اما در همین اثنا گروه دیگری از افغانستان یا از جایی از ایران آمده بودند که من به آنها نزدیک شدم که لیدر آنها به من لبخند زد و با خوشروئی به من خوش آمد گفت. نمی دانم گفته های او تا چه اندازه با واقعیت های تاریخی همخوانی داشت که در میانه مسجد به سازه ای که شبیه بالکنی بود اشاره کرد و گفت آن روزی که سر امام حسین و اسرا را به این مکان آوردند، یزید آن بالا در آن بالکن نشسته بوده و اسرا را مخاطب قرار می داده. صحن مسجد فرش بود، اما در میانه آن، رو به روی آن بالکن، تکه زمینی مستطیلی بود متفاوت که آن لیدر به آن اشاره کرد و گفت اینجا همان جائی است که اسرا را نشانده اند و حضرت زینب از اینجا سخن رانی کرده است. آن لیدر بسیار غرا و شیوا و دل انگیز توضیح می داد. من لحظه به لحظه به یاد نوحه های عاشورای کودکیم می افتادم که شاعران آن چه تصویرپردازی های زیبایی از حوادث آن روزگار داده بودند. آن لیدربه تفصیل از تاریخ آن صحنه ها می گفت تا این که به راس الحسین رسیدیم. در آنجا چنان نوحه ای زیبا، با صحنه پردازی های تجسمی خواند که همه همراهان که نزدیک پانزده نفر بودند را تحث تاثیر شدید قرار داد. او آواز می خواند و همراهان او دسته جمعی پاسخ او را می دادند. بعد از آن به تنهایی به صحن حیاط مسجد رفتم و در فکر فرو رفتم و به یاد عاشورای کودکی آنروز افتادم که آقای حاج حبیب نیکنام آن نوحه را در تصویرسازی آوردن سر امام حسین و ورود اسرا به این مکان می خواند. با این که آن نوحه با تصویر پردازی های غیرتاریخی آمیخته بود، اما برای من از دوران کودکی که برای محتوای آن نوحه واقعیتی متصور می شدم و آن آغاز خطی بود که پایان آن در مسجد امویان دمشق، تصویرپردازی های خیالی را با واقعیت عینی گره می زد. آن روز با گام زدن در صحن مسجد امویان دمشق که لحظاتی بعد به سوی زینبیه می رفتم، شصت سال از عاشورای کودکیم سپری شده بود و با آن همه سپرش روزگار، هنوز بانگ دسته های عاشورای کودکی از دور در گوشم طنین می انداخت و هنوز آنان را با دیدگانم می دیدم که می خواندند: “سرت سلامت زینبا، چه شد حسین به کربلا…” . در فراخوان یادها، صد سال و یک ساعت برابرند.

۲- “سر تو بر سر نی، ای بی وفا زمانه\ ای سر بریده عطشان، بی کس برادر من \ سر تو بر سر نی، اندر برابر من” این بیت از محمد سامانی است. اگرچه تفاوت سنی داشتیم اما با او دوست بودم و در دیدارهای خیابانی با او احوالپرسی می کردم و از طریق آقای کاظم سامانی برادر زاده ایشان که همکلاسی من در دبیرستان بود، اشعار او را می خواندیم. بیت پایانی این نوحه چنین است: “چون آفتاب محشر یکسان سرت بلند است – سامانی این مصائب از بهر نوحه گوید، شاید که مقبل افتد در پیش داور من”.

۳- نوحه سرایان آن زمان محمد سامانی، جواد منصوری و پیش از اینان آقای صابر بود. صابر در کوچه ما بود و خانه او در دالانی روبروی خانه ما و من به حیاط آنان که چندین خانوار در آن بود می رفتم و حیاط آنان درخت عناب داشت. من در کودکی او را می دیدم. قدش خمیده بود و بسیار آرام راه می رفت. وقتی من حدود ده دوازده ساله بودم، او حدود هشتاد ساله بود. ما او را در کوچه خاکی نگاه می کردیم و هیچ چیز نمی گفتیم و در دنیای شیطنت کودکی به او احترام می گذاشتیم. از نوحه های او را نمی توانم بازشناسم.