انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

چـاربـاغ: سنـگ، زمسـتان

با این‌که پنج بعد از ظهر یک روز زمستانی است و هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رود، هنوز جمعیتی روانه چهارباغ نشده است‌. سردی هوا و جوِ مطالبه‌گرانه را که به مسأله اضافه ‌کنم، منطقم کمی آرام‌تر می‌شود. چارباغ خالیِ خالیست. سفیدی آن چشمم را می‌زند. رنگ سبز درختان دیگر وجود ندارد. درختان طعم دست پاییز را زیاد چشیده‌اند و حالا دیگر از بی‌برگی به خود می‌لرزند. به لطف زمستان و خواب زمستانی درختان، طبقات فوقانی چارباغ بهتر از قبل، قابل دیده شدن است. پیش از زمستان چارباغ را خطی می‌دیدم، با جداره‌هایی که تنه آن را ویترین و تاجش را شاخ و برگ درختان می‌ساخت. اما در زمستان ویترین و دیوار مغازه‌ها، چشم را تا بالا، همراه خود می‌کشد. جداره‌های کج و معوج و گاهاً نونوار شده‌ای که حالا دیگر به خوبی عرض اندام می‌کنند. سفیدی زننده کف، از حیث فراگیری، به جداره‌ها سرایت کرده است. گویی نقاشی را پول داده‌اند تا تمام دیوارهای بالایی چارباغ را رنگ سفید بزند. سفیدِ سفید. چنان رنگ سفید بزند که تمام نمره تلفن‌ مغازه‌های قبلی ناپدید شود. از مدفون شدن سبک معماری بناها، زیر رنگ سفید هم نمی‌توان به سادگی گذشت؛ مثل طبقه فوقانی و مجاور سینما همایون سابق که رنگ سفید، سیمان‌های زبرِ سبک پهلوی آن را قورت داده است. کف چارباغ هم که پر شده از سنگ‌های قطورِ بسته‌بندی شده‌ای که بین دو جبهه شرقی و غربی، نقش سنگر را بازی می‌کند. گاه ارتفاع سنگرهای مکعبی شکل به ۱۰۰ سانتی‌متر می‌رسد و از هجوم نور ویترین‌ها می‌توان به پشت آن‌ها پناه برد.

 

بعد از دیدن کلی سنگ و رنگ یکسان، دو دختر توجهم را به خود جلب کردند. بهشان نمی‌آمد که از دهه هشتادی‌های پرجنب‌وجوش باشند‌، اما همین که به آن عرصه فراخ روبروی خیابان شیخ بهایی، نزدیک همان حوض پک‌وپهن رسیدند، فضا را با استودیو صدابرداری اشتباه گرفته و صدای عجیبی از خود در‌آوردند، چیزی شبیه جیغ و صدای سگ. اما نه به‌طور هم‌زمان، اول دختر سمت راستی، که می‌خورد ۲۲سالی سن داشته باشد و بعد از آن هم دیگری، که گویا دوسالی کوچکتر است. صدا درمی‌آوردند و به یکدیگر می‌خندیدند؛ شاید به بی‌پروایی خود و شاید از سرشوق و لذت. صدا در می‌آوردند و در امتداد چارباغ با همان سرعت اولیه خود، قدم برمی‌دارند، نه این‌که از سر ترس فرار و یا عجله کنند.

خیلی از آن صندلی‌های دوار میانی چارباغ دیگر نیست، جز دو_سه تایی که چندده متری با دروازه دولت فاصله ندارند. علت رونق نسبی حوض‌های خشک را در این قحطی صندلی‌های آزاد و سردی هوا جست‌وجو می‌کنم. حالا دیگر صندلی‌های اختصاصی شمارشان بالا رفته است. اواخر شهریورماه(۱۳۹۸) بود، که برای اولین‌بار این نوع صندلی‌های اختصاصی را در ابتدای چارباغ، از سوی فلکه انقلاب دیدم. میزوصندلی‌هایی که در آغوش حصاری از جعبه‌های گل و فلزات سیاه رنگ، جای گرفته‌اند و نشستن بر روی آن‌ها صرفاً برای آن مصرف‌کننده‌ایست که قصد سفارش خوراکی دارد و لاغیر.

بی‌رونقی بازارِ نشستن در چارباغ، بی‌ربط به متریال فضای آن نیست؛ سنگ‌ چنان بر فضا سیطره پیداکرده‌ که علاوه بر رنگ، دمای چارباغ را هم تحت‌الشعاع خود قرارداده است. سنگ‌ها با چهره سخت و تیشه‌خورده خود چنان سرما را به استخوان انتقال می‌دهند که آدم از خیر نشستن می‌گذرد و ترجیح می‌دهد، بگذرد، که اگر بماند سفیدی و سختی و سرما آزارش می‌دهد. می‌خواهم گذر کنم و از سلطه سنگ به جایی پناه ببرم. به هرسو که می‌خواهم قدم بردارم، به مانعی برمی‌خورم؛ به حصار، تخته‌سنگی رهاشده، بسته‌های سنگ، باغچه‌های حاشیه‌ای که بیست سانتی بالاتر از کف سنگ‌فرش‌شده میانی است، به بالاوپایین‌شدن‌ها و مسیر آبِ در انتظار آب و افتتاح. تمام موانع یک‌طرف و آن حجاب پی‌جامه‌ای شکل هتل جهان هم به یک طرف، که با لخت‌شدن درختان بیش از پیش به چشم می‌آید. همچنان کنجکاو دیدن سرانجام هتلی هستم که در گیرودار مفاهیم، آن را منجمد کرده‌اند. این آشفتگی و تعدد موانع با حرکت کارگاه چارباغ به سمت فلکه انقلاب بیشتر هم می‌شود. حصارها ابتدا در نزدیکی دروازه دولت بر زمین کوبانده شد. سپس پیش‌روی کرد تا به روبروی مدرسه چارباغ و آمادگاه رسید. با چنین سرعت پیش‌روی حصارها، احتمالش را می‌دهم که، سرانجام سی‌سه‌پل را هم ببلعد. کاش این حصارهای فلزی، پیش روند و پیش روند، تا به همان معادنی برسند که از آن سر برآورده‌اند.