انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

بوطیقای شهر(۹۵)

پیر سانسو برگردان ناصر فکوهی و زهره دودانگه

در نهایت پرسه‌زنی تمام ضرورت‌های خود را حفظ می‌کند و خود را به مثابۀ یک گشایش، و نه یک محدودیت، تعریف می‌کند. بیهوده است که بیندیشیم نقطه نظر من نقطه نظر دیگران را از پیش چشمانم حذف می‌کند: نخست به این دلیل که اینجا با موقعیت شهودی خود روبرو هستم، با نقاط بسیار ظریف، و اینکه چیزی را به تصور درآوردم که صرفا حاصل یک مکاشفۀ خلاق بوده، کاری موهوم است؛ و سپس به این علت که من مفهوم بسته بودن ]شهر[ را به صورت پسینی ابداع می‌کنم. من به سوی جهان، به نمایش خیابان باز هستم؛ هیچ چیز نمی‌تواند پرده‌ای میان من و شهر بکشد. وقتی از من سؤال می‌شود، پاسخ نمی‌دهم که من میان این دو بنا پرسه‌ زده‌ام، بلکه می‌گویم: در شهر پرسه زده‌ام و با این اصطلاح به صورتی خود انگیخته وجود شهر را به مثابۀ تمامیتی که در پی‌اش بوده‌ام حفظ می‌کنم. تنها درون این شهر، که با وجود من به شهری باز تبدیل شده، موجودیت‌های دیگری را نیز می‌بینم و نتیجه می‌گیرم که چیزی را درنیافته‌ام. بدین‌ترتیب قدرت خارق‌العادۀ خود در گشایش را به دیگران منتقل می‌کنم تا سپس آن را ناکافی اعلام کنم و آن را به مضحکه بکشانم.

ما همان‌گونه که به موقعیت‌های محدود می‌پردازیم، به چند پرسه‌زدن محدود اشاره می‌کنیم: برای نمونه قدم زدن در یک اردوگاه مرگ، جایی که به قهرمانان یک تراژدی کلاسیک تعلق دارد؛ قدم زدن در زمینی سرازیر که هیچ مقاومتی را ایجاد نمی‌کند. این قدم زدن‌ها، این حسن را دربردارند که نشان می‌دهند تا چه اندازه تخیل می‌تواند پاک کنندۀ ذهن باشد و امر واقعی را برای ما قابل فهم کند و همچنین می‌فهمیم که در برابرمان انتخاب‌های ناگزیری وجود دارند. خوب است که ما این انتخاب‌ها را در وضعیت «آرمانی‌شان» کنار بگذاریم، منظور موارد حادی است که در مقایسه با آن قدم‌زدن‌های روزانه یا شبانۀ ]متعارفی[ داشته‌ایم.

پیش از آنکه از قدم‌زدن‌های دقیق‌تر و اندیشمندانه‌تر صحبت کنیم، می‌خواهم ساده‌ترین پرسه‌زدن‌ها را به تصور بیاوریم. چنین قدم زدن‌هایی را همان‌گونه که می‌توان احساس کرد که در ردۀ روزمرگی نیستند،  همچنین نمی‌توان آن‌ها را بقایایی از پدیده‌ای پیچیده دانست که فروریخته باشد. آن‌ها به تخیل تعلق دارند، تخیلی عریان و آنقدر ساده که در دسترس همگان باشد.  این پرسه‌زدن هیچ هدفی ندارد: او حتی در فکر گردش نیست؛ گردشی که شاید می‌توان انگیزه‌ای میان سایر انگیزه‌ها باشد. او به پیش می‌رود، اما چهره‌ای ندارد. با این همه، نیازی به نقاب زدن بر چهرۀ خویش را هم نداشته است. هیچ‌کسی به او توجهی ندارد یا از قدم زدن بازش نمی‌دارد. او خود را آزاد احساس می‌کند، یک آزادی اساسی، نه از آن رو که در چنین روزی کاری برای انجام دادن ندارد، بلکه به این دلیل که دغدغه‌ای در دلش نیست. او اینجاست، در نگاهی ناب، بدون هیچ حافظه و چشم‌اندازی. در نهایت او دیگر حتی کالبد خویش را نیز حمل نمی‌کند، و تنها چشمانی است که بر موجودات و اشیاء اطرافش می‌نگرند. او آن رویای انتزاعی را، که حضور همه‌جایی دارد و به صورت مطلق در دسترس است، تقریبا به تحقق می‌رساند. خواننده باید با مهربانی حاضر باشد، این مسیر ناب، یعنی تهی را بپذیرد، مسیری برخلاف سفرهای رمزآموزانه و سرشار از احساس‌ها، مراحلی، مشکلانی که باید از آن‌ها عبور کرد. این خواننده همچنین درک می‌کند که او در نقطۀ صفر سفر خویش نیست، بلکه در یک سرگشتگی محدودتر و با این همه به شدت خیال‌انگیز و رویایی است. خواننده درک می‌کند که چرا ما این قدم زدن خیالین را به مثابۀ یک پرسه‌زنی در شهر در نظر می‌گیریم.

به نظر ما دلیل آن است که چنین پرسه‌ای جز در چنین فضایی ممکن نیست.  در آن‌جا مردم ؟؟ مشغول کار خودشان هستند، ایشا همان عملکردی را دارند که از آن‌ها انتظار می‌رود و مغازه‌ها به آن بسنده می‌کنند که در چارچوب آن‌چه برایشان تعریف شده باقی بمانند. در روستا، همه ناظر یکدیگرند و خود زیر نظارت دیگران هستند، گیاهان در هم ‌آمیخته‌اند، حیوان – و حشرات بازهم بیش از «جانوران»- در راهند، در تحرک، در حال نیش زدن یا نیش خوردن، در یک کلام توجه را به سرنوشت جلب می‌کنند و در تلاش برای به دست آوردن فضایی اندکی بیشتر از آن‌چه آفریننده در طرح نخستین خود برایشان در نظر گرفته است. قدم‌های ما در هر لحظه با این خطر روبروست که موجودات فروخفته را بیدار کنند. بدین ترتیب، در یک شهر انسان شگفت زده از این‌که چنین تنها و آزاد است، از تنهایی و آزادی خویش بی‌آنکه تحریکی به وجود آورد و صدایی را بلند کند ]از دست می‌رود[. هیچ کسی او را وادار نمی‌کند که سخنی بگوید؛ و هرچند چکش‌هایی عرض پیاده‌روها را سوراخ می‌کند، راه را در پیاده‌رو بر او نمی‌بندند، همچون جنگی که هیزم‌شکنان به جانشان افتاده باشند.

انسان در شیاری خاموش به پیش می‌رود، گویی معجزه‌ای او را همراهی می‌کند، پشت سرش، دومی را می‌بینیم: ردپاهایی بر ماسه‌ها، حشرات له شده، برگ‌های سرگردان در جنگل، اثر لب‌های ما بر روی یک سیگار یا بر لبۀ یک فنجان، فرورفتگی کالبد ما در یک بستر… هم این‌‌ها فرد را درگیر می‌کند و نمی‌گذارد خود را از بازی ]زندگی[ بیرون بکشد و موجودات را رها نمی‌کند که در حالت کامل صبحگاهی‌شان بمانند. به همین دلیل شهر به مثابۀ معادلی برای دریا به نظرمان می‌رسد- نمی‌گوییم اقیانوس، زیرا در آن صورت باید از طوفان‌ها و آشوب آب‌ها نیز سخن می‌گفتیم، بلکه می‌گوییم دریا و افق آبی رنگش. از آنجا که هیچ‌چیز مرا متوقف نمی‌کند، پیش همیشه جنبشی هست که ما را به پیش می‌برد و من می‌توانم فراتر بروم، فراتر تا بی‌نهایت.

یک روانشناس وسوسه می‌شود این توصیف را «تقلیل دهد» او به باور خود چنین توصیفی بیش از اندازه و به روشنی هراس از نگاه دیگری را به نمایش می‌گذارد، خجول بودن یک تعهد را، نفرت از یک زندگی گرم یا مواجهه با طبیعت. اما آنچه اهمیت دارد، پروژه‌ها یا انسان‌ها نیستند، بلکه تصاویرند. آدم‌هایی که برای آن‌ها ارتباط با دیگران مسائل اضطراب‌آوری به همراه ندارد، می‌توانند وارد چنین رابطه‌ای با فضا شوند و آن را بدون مشکل چندانی، در یک پرسه‌زنی شبانۀ شهری، در حرکات ظریف چشمانشان جای دهند. برعکس، طرفداران چنین «تقلیلی» باید نشان دهند که «دیدن» بر این اصل و اساس همیشگی استوار است که تقاطعی میان نگاه‌های انسانی ایجاد کند، نگاه‌هایی که آن سویشان «دیده شدن» است. آیا نمی‌توان یک «نگاه کردن خالص» داشت، یک رویکرد صرفا نمایشی، یعنی همان چیزی که ظاهراً می‌توان در لذتی زیبایی‌شناسانه به دست آورد؟

ما می‌توانیم این مضمون خیالین را در ردۀ پایین‌تری قرار دهیم، زیرا از قابلیت‌های ثبت متفاوتی برخوردار هستیم تا آن را بهتر تعبیر و تفسیر کنیم. می‌خواستیم در اینجا به نقش یک ماجراجو اشاره کنیم. درخور توجه است که چنین شخصیتی در رمان‌ها و فیلم‌های داستانی، به دست نویسندگان و فیلم‌سازان، در هنگام ورود به کشورهای خنثی یا به یک شهر، در موقعیتی پراحساس قرار داده می‌شود. رمان نویسانی چون بالزاک هراسی از آن ندارند که شهر را به یک جنگل تشبیه کنند، در این تحلیل، چنین مقایسه‌ای خطر به انحراف کشیده شدن ما را دارد. ما بر ارادۀ یک قدرت وحشی تأکید زیادی می‌کنیم، بر تأثیر یک تصمیم قاطعانه که می‌تواند همه‌چیز را به فنا بکشاند. اما اگر همۀ مسائل را به خوبی در نظر بگیریم، مسئلۀ اساسی در این امر نیست، مضمون غریب ماجراجویی که به «کشور سیاهان» وارد می‌شود، شباهتی به ورود به جنگل ندارد. در جنگل انسان با حیوانات دیگر می‌جنگد، و خود چیزی همچون ببر و شغال و کفتار است. به همین دلیل پدیدۀ نمایش در چنین چارچوبی اهمیت چندانی ندارد. البته روشن است که در سرزمین سیاهان، ماجراجو انتخاب‌های زیادی ندارد، او «دست به عمل» می‌زند، اما آنچه برایش اهمیت دارد، نه خشونت، بلکه بهره بردن از ناشناس بودنی است که از آن بهره‌مند شده است. این سیاهان که او را می‌بینند «نگاه‌ها» نیستند. این مسئله به دلایل تاریخی بر‌می‌گردد (که در شکلی تقلیل یافته وجود دارند)، اما برای فرد ماجراجو این دلایل به امری بدیهی و قابل دریافت تبدیل می‌شوند. او این احساس را دارد که در میان یک جنگل آبنوس حرکت می‌کند، ساکت و چرب و بی‌قید و هیچ کسی از میان سفیدپوستان معدودی که وجود دارند، حق ندارد از او چیزی در این باره بپرسد و او بیشتر به این دلیل است که دست به کشتن می‌زند، تا به هر دلیل دیگری.

این امری اتفاقی نیست که ما در شهر، همان مضمون ماجراجو را می‌یابیم. ماجراجویی که گذشته‌ای ندارد، توشه‌ای ندارد (مگر آنچه در هنگان ورود در صندوق نگه‌داری چمدان‌ها می‌گذارد) و بدون هویتی. ما حتی نمی‌توانیم بگوییم که او هستی خود را از صفر دوباره آغاز کرده است، چرا که این امر سبب به راه افتادن پروژه‌ای خواهد شد و تا حدی به طول می‌انجامد. در حال حاضر و تا چند ساعت، او می‌تواند از لذت باقی ماندن در لحظه بهره‌مند شود. در این لحظه، او می‌تواند طعم هیچ بودن را احساس کند، و از آنجا که سخن ما دربارۀ یک پرسۀ شهری است، او می‌تواند از لذت قدم زدنی بی‌نهایت نرم و روان برخوردار شود، قدم‌هایی که از نظر ما عموماً با موانعی در سازوکارشان همراه هستند، با گفتارها ، با نگاه دیگران یا با خاطرات مادی گذشتۀ خودمان. ما در این اوج گیری چیزی فراتر از مضمون رمان‌وار و خیال‌پردازانه روبه‌رو می‌سویم: بیشتر با تداوم آن در یک بسط یافتن فراشهری، در رویکردی خیالین و به همین جهت نمی‌توانیم آن را به درام دیگری تشبیه کنیم که به نظرمان به آن شبیه است: انسانی که پاریس را ترک می‌کند و به شهرستانی می‌رود که کسی او را نمی‌شناسد. زیرا اگرچه مسافر از پاریس می‌گریزد، این کاری در خلأ نیست، یا برای به دست آوردن یک آزادی حاکی از بی‌تفاوتی. در یک شهر به دور از پاریس، او می‌تواند کارش را بهتر پیش ببرد. اگر درست عمل نکرده باشد، باز هم این نکته را به یاد خواهد آورد. در یک کلام، زمان هرگز نمی‌تواند برای او به صورتی شگفت‌انگیز از یاد برود. و به روشنی سیر حوادث به سود کسی خواهد بود که تلاش کرده ناشناس باقی بماند. برای مثال خواهیم فهیمد که تازه از راه رسیدۀ ما ممکن است پیانیستی باشد با غمی بزرگ بر دلش، یا یک جراح که دیگر نمی‌تواند جراحی کند. حوادث سبب خواهند شد که او اغلب بتواند قابلیت خود را بار دیگر به دست آورد یا امکان بیابد آن‌ها را دوباره اجرا کند. این مضمون در شکل ملودراماتیک آن بی‌معنا نیست. معنای این امر آن است که انسانی که از خود جدا شده، از این حق برخوردار است که وحدت خود را بازیابد. اینجاست که در چارچوب مدرن، ما با برخی از افسانه‌های رمزآموزانه نزدیک می‌شویم که در آن‌ها تبعید مقدمه‌ای است برای فتح دوبارۀ خویشتن. این حرکت چرخه‌ای هیچ وجه مشترکی را با معصومیت نگاه ماجراجوی شهری نشان نمی‌دهد.

حال بیاییم باز موضوع خود را تغییر دهیم؛ بی آنکه از مضمون خویش جدا شویم. بدین‌ترتیب ممکن است به تخیل خود انعطاف بدهیم و از خلال گروهی از نشانه‌ها برخی شباهت‌ها را با دقت دریابیم. اینجا به پرسه‌زدن‌هایی اشاره می‌کنیم که برخی از تابلوهای نقاشی ایتالیایی یا شهری همچون تورن به ما القا می‌کنند. و خواهیم دید که چگونه چنین پرسه‌ای ما را به کمالی می‌رساند که پیش‌تر دربارۀ قدم زدن به آن اشاره کرده بودیم. این امر ما را وامی‌دارد هرگونه ملاحظه‌ای در زمینۀ روان‌شناسی را کنار بگذاریم، همان‌طور که هرگونه تقلیل دادن موضوع برای واگذاشتن صرف آن به صحنه‌پردازی شهری را بی‌فایده می‌کند. بنابراین ما از قدم زدن سخن می‌گفتیم که هیچ چیز مانعش نبود. بنابراین باید این غافلگیری‌ها را کنار گذاشت و امر تماشایی را فراموش کرد. دومینیک فرناندز به ما می‌گوید: در شهری همچون تورن، در چشم‌اندازی یکسان، از یک سو تپه‌های شهر را کشف می‌یم و از سوی دیگر کوه‌هایی گاه پربرف. از آنجا که هیچ چیز برای کشف کردن وجود ندارد می‌توان با بی‌اعتنایی قدم زد. هرگز نمی‌توان گفت: «من آنجا هستم». در یک کلام هیچ چیز این گام‌ها را متوقف نمی‌کند. گویی همه چیز از پیش معلوم است. با این همه چنین شهری باز هم رازی در دل خود دارد، زیرا این راز در بدیهی بودن و در قابل درک بودنِ خودِ شهر است. این راز از همین شفافیت تقریبا تحمل ناپذیر ناشی می‌شود. آیا این تکرار خود ما را درون نوعی یکنواختی نمی‌کشاند؟ به هیچ رو، زیرا در هر لحظه‌ای می‌توان آن تفاوت‌های نامحسوس را دریافت، بی‌آن‌که بتوان از نوعی نوآوری ریشه‌ای سخن گفت.