انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

بوطیقای شهر (۸۷)

پیر سانسو برگردان ناصر فکوهی و زهره دودانگه

قدم زدن، قدم زدن در شهر
ریتم‌ها و ضرب‌آهنگ‌های شهری

قدم زدن و تنها قدم زدن ظاهراً ما را محروم و ناتوان می‌یابد. حرکت انقلابی یا فرار انسان گریزان به همراه خویش بُعدی را حمل می‌کنند که کمتر عادی است و سبب می‌شود ما از میان رفتن قهرمانان فراطبیعی و مناسک مقدس را از یاد ببریم. ما با این خطر مواجه هستیم که درون شن‌های روان نثر شهری فرورویم، و این بار بی‌رحمانه با مسائل و مشکلات توصیف مسیرهای آرمانی شهر روبرو می‌شویم. ما راهی به درون فضای جغرافی‌دان، که حق استناد کردن به خیابان‌ها یا محله‌های مشخص را از آن خود کرده، نداریم. ما به خوبی می‌دانیم که یک ضربآهنگ از آنجا که وابسته به زمان است، چندان تن به گفتمان نمی‌دهد: در این گفتمان ما نمی‌توانیم جز از خلال فضا به هیچ شکل‌بندی راضی ک‌ننده‌ای برسیم. و سرانجام باید بپرسیم وقتی قدم زدن در شهر برخلاف شورش استثنایی نباشد، آیا اصولاً ارزشی دارد؟ بعضی وقت‌ها بد نیست که انسان به روان خود استراحت بدهد و انرژی خود را آزاد کند. اما آیا لازم است در این باره سخن بگوید! و آیا نمی‌توان برای دلایل دیگری قدم زد؟
زیرا ما در شهری محصور شده‌ایم که سرنوشت ما را به آن پیوند داده، چرا که با آن هم‌دستیم. اگر سرنوشت من در چنین شهری دست کم برای چند سال مشخص باشد، یعنی محل کار و تفریحم، کار دیگری ندارم جز آن که راه خود را در مسیرها بیابم. اما اگر این شهر زادگاه و زیستگاه ]همیشگی[ من باشد، اگر آن را ترک کنم، خود را گم می‌کنم و از این رو لازم است هرچه زودتر حدود آن و رازهایش را بشناسم. من شبیه به مسافری خواهم بود که زندگی خود را به دست یک کشتی داده، بر آن سوار شده و تلاش می‌کند عناصر آن، موتورخانه، کابین‌ها و سراسر عرشه‌اش را بشناسد. من می‌خواهم بدانم خودم را به چه کسی سپرده‌ام، می‌خواهم بدانم کشتی چگونه با طوفان برخورد خواهد کرد. همین را می‌توان دربارۀ یک زندانی نیز گفت، او هم سلول خود را دارد که جهانی تنگ برای اوست و با این همه در خود نشانه‌هایی از همه نگون‌بختان دیگری دارد که سانتی‌متر به سانتی‌متر در آن زیسته و با امیدها و تلخکامی‌هایش آن سلول را ساخته‌اند. ما به دو فضای بسته اشاره کردیم، مثل یک شهر کلاسیک که به گرد خود حصاری دارد و در مرزهایی مشخص قرار دارد. مسئله اساسی در اینجا آن نیست که مصون بمانیم، بلکه لازم است امکان بازشناسی یک فضای بسته را داشته باشیم، بی‌آنکه در همۀ جهات خرسند شویم.
شهر به خود شکل می‌دهد و در هر لحظه این شکل و ترکیب را با قدم‌های ساکنانش از نو می‌آفریند و زمانی که این شهرنشینان دست از چکش‌کاری شهر بردارند، شهر به ماشینی بدل می‌شود برای خوابیدن، کار کردن، سودآوری یا فرسایش وجود. تمام ضرب‌آهنگ‌های قدم زدن در شهر حضور دارند یا بهتر است بگوییم شهر نمایانگر آن‌ها بوده است: ضر‌ب‌آهنگ آرام و نامطمئن سالخوردگان، ضرب‌آهنگ قدم‌های پرشتاب مردان و زنانی که به محل کار خویش می‌روند، حرکات بداهه‌سرایانه و بوالهوسانۀ کودکان. خیابان‌ها پیش از این به چنین تنوعی که ما امروز در پیاده‌روها شاهدش هستیم، امکان می‌دادند: طرز راه‌رفتن نظامی و خشک یک هنگ ارتشی که از یک مانور بازمی‌گردند، قدم‌های کُند نعش‌کش، و مشایعینی که در پی انسانی درگذشته روان است، چرخش شیطنت‌آمیز بچه‌ها با دوچرخه‌هایشان روی آسفالت، غرش ]کرکنندۀ[ موتورسیکلت‌ها، رفتار عصبی بزرگسالان در واکنش‌‎ غیرارادی سریع‌شان. و بعدها خواهیم که دید که خیابان و بولوار از رهگذر ]آهنگ[ قدم‌‌‌هایی که تمنا می‌کنند، در سرشت و جوهرۀ خویش، می‌توانند از یکدیگر تمایز یابند: در خیابان ما با قدم‌هایی ناگهانی‌تر، منقطع و پرپیچ‌وخم‌تر سروکار داریم- اما در بولوار با قدم‌هایی روان‌تر و آرام‌تر که کنترل بیشتری بر آن‌ها وجود دارد. انسان‌ها بنابر سن خویش خیابان را به تصاحب درمی‌آورند و بر اساس موقعیت اجتماعی خود، و ضرب‌آهنگ‌هایی که این موقعیت برایشان ایجاب می‌کنند. انسجام و ماهیت گروهی که در خیابان حرکت می‌کنند از خلال حرکتشان در پیاده‌روها مشخص می‌شود.
برای کودکان پیاده رو مکانی برای آزادی، در نیمه‌راه دو مکان اجباری یعنی خانه و مدرسه، معنا می‌دهد. در خیابان آن‌ها چیزهایی را کشف می‌کنند که بزرگسالان در خانواده یا در مکان تحصیل از آن‌ها نهان می‌کنند. اگر کودکان کم سن و سال باشند، دوست دارند در خیابان مثل حیاط مدرسه راه رفتار کنند، چنان که گویی خیابان فضایی خطی نیست. آن‌ها می‌روند و می‌آیند. ازدحام افراد بزرگسال در این فضا هنوز بخشی از بازی آن‌ها را می‌سازد. آن‌ها چندان توجهی ندارند که از نقطه‌ای به نقطۀ دیگر می‌روند، از کوتاه‌ترین راه، لیکن از این جوی آب تا آن دهانۀ فاضلاب، از این نشانه تا آن خط‌کشی. دقیق‌تر بگوییم، کودکان به دلیل کوچک بودنشان، بهتر می‌توانند زمین را مشاهده کنند و تأثیر و پیامدهای شهر را بر زمین زادگاهشان ببینند، چیزی که بزرگسالان توجهی به آن ندارند و از آن ناآگاهانه صحبت می‌کنند، زیرا علی‌رغم میل‌شان «گذاشته‌اند که از خاطرشان برود». بینش و نگاه فرد بزرگسال به معنایی نومیدکننده است: تنها برای دیدن «ویترین‌ها» ساخته شده و به همین دلیل زمین، نماها، سقف‌ها را نادیده می‌گیرد، زیرا کمتر پیش می‌آید ]سطح[ نگاه ما از سطح زمین بالاتر رود. تنها سرایداران هستند که با جاروهایشان، با خصلت بدگمانی، و آگاهی کارگاه‌گونۀ خود همچنان زمین را می‌نگرند. و اگر سرایداران، وجهه‌ای داشته‌اند که به موجبش وارد آثار ادبی مهم شده‌اند، نه به سبب مراقبت از ورودی و خروجی‌ها بوده، و نه به دلیل آزار دادن برخی از مستأجران؛ علت آن بوده که با موشکافی و وجدان بالایی مراقب وضعیت جلوی ورودی ساختمان، در و کف خیابان بوده‌اند.
زمین، وقتی در حالتی طبیعی به کودکان عرضه می‌شود، یعنی با همۀ نقص‌ها و ویژگی‌هایش، زمینی متحرک است که می‌تواند مصارف متنوعی داشته باشد. دهانۀ فاضلاب برای آن‌ها جذابیت دارد، چون ممکن است کسی آنجا چیز باارزشی را گم کرده باشد (پول خرید، دفترچۀ یادداشت، دسته کلید یا هر اتفاقی که لزوما باید به یادآورد)، زیرا در پایان جریان یک جوی قرار گرفته، زیرا در دنیای زیرزمینی آن لزوماً باید اتفاقاتی در جریان باشد. این وسوسه و این حرکت عقب‌نشینی را آیا نمی‌توانیم نزد بزرگسالان نیز ببینیم، ولو آن‌که خود متوجه نباشند! وقتی کارگران فاضلاب از آن بیرون می‌آیند، رهگذران کنجکاو گرد می‌آیند؛ هرچند این نکته چندان توجه را جلب نمی‌کند: چه بسیار صحنه‌های دیگری که همین رهگذران را جذب می‌کنند! این را هم اضافه کنیم که آدم‌ها، بی‌اراده، برمی‌گردند تا به کارگران فاضلاب نگاه کنند (و به صورت کلی جالب است دقت کنیم آدم‌ها چرا در شهر برمی‌گردند تا به چیزی نگاه کنند؛ رویکردهای اجتناب در آن‌ها بیشتر از رویکردهای نزدیک شدن است). آیا بیم آن را دارند که کثیف شوند؟ بدون شک، اما دلیل دیگر آن است که با آن‌ها با وجودهای دیگر روبرو می‌شوند که در دل و روده‌های شهر فرو می‌روند، جایی که آن‌ها تصور نمی‌کنند و دوست ندارند که در پیچ و خم‌هایش قدم بگذارند. این کارگران با لباس‌های کائوچویی و چکمه‌های بلندشان، چنگک‌های هولناک بزرگی که در دست دارند، ممکن است به آن‌ها دشنام دهند، ممکن است با چنان لحن ناخوشایندی با آن‌ها سخن بگویند که نتوان به آن پاسخ گفت. آن‌ها به دلیل کارشان، وظایفی را بردوش دارند، اما امتیازاتی هم دارند، امتیاز دست زدن به مکان‌هایی ممنوعه، و فایده‌ای ندارد به آن‌ها دستوری بدهی که نظم را رعایت کنند، زیرا آن‌ها بی‌نظمی‌های خیابان را رفع می‌کنند و مسئولیتش را بردوش دارند.
حرکت خیابان برای کودک از آن رو اهمیت دارد که چندان کارهایش را با تغییر فصل‌ها عوض نمی‌کند: تنها در روزهای خوش آب و هواست که او با میل بیشتری می‌نشیند؛ در زمستان، با دیدن مغازه‌هایی که بزرگسالان درون آن‌ها گرم می‌شوند، او هم دوست دارد خود را گرم کند؛ اما به آن گرما تمایلی ندارد؛ او بیشتر از آنچه خود هوس می‌کند لذت می‌برد، بی‌آن‌که کمبودش چندان برایش دردناک باشد. بچه‌ها وقتی گروهی هستند، با گچ و به واسطۀ نشانه‌هایی که برای همه آشناست خط‌کشی‌هایی می‌کنند و بدین ترتیب فضای خود را مشخص می‌کنند. آن‌ها دوست دارند در این فضا بمانند چون در آنجا جهان خود را سامان می‌دهند و از بزرگسالان در امان هستند. هربار امکانش را داشته باشند به آنجا می‌روند (یا سرازیر می‌شوند). شوخی‌های زنندۀ آن‌ها منبعی برای سرگرم شدن هستند، ولی یکی از کارکردهایشان هم این است که توجه بزرگسالان را از سرزمین آن‌ها بازگرداند، و حتی اگر جسارت و گستاخی کم‌تری داشته باشند، متوجه آدم‌هایی نمی‌شوند که از جهان آن‌ها گذر می‌کنند. این «گوشه خاص» آن‌هاست، جایی که بزرگترها حقیقتاً برای آن‌ها وجود ندارند. برعکس آن‌ها، به کودکانی که خارج از گروهشان، هستند اجازۀ تعدّی و ورود نمی‌دهند.
از روزی تا روز دیگر، از فصلی به فصل دیگر، شاهکارهایشان، وراجی‌هایشان، تنبلی‌هایشان در آن فضا باقی مانده و حقیقتاً به آن غنا می‌بخشد. حرکت ماشین‌ها، آب‌پاشی فواره‌ها در خیابان، بادی که در شهر می‌وزد و به نظر ناتوا‌ن‌تر از آن است که چیزهای انباشته شده و راکد را از آن براند: بوی آن‌ها، رویاهای بلوغ، شروع نزاع‌ها. نیازی به جایی نامعلوم و دورافتاده نیست، کافی است که تحرک زیادی درخیابان وجود نداشته باشد، که آن‌ها بتوانند لبۀ پنجره‌ای، پله‌هایی، یا فرورفتگی‎هایی را در اختیار داشته باشند. آن‌ها با رکود خویش موجب می‌شوند که حرکت شهر متوقف شود؛ پهنه‌ای از سکون ایجاد شود و بدین ترتیب جریان‎ها و ضدجریان‌های ارزشمندی را امکان‌پذیر می‌سازند.