انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

بوطیقای شهر (۸۵)

پیر سانسو برگردان ناصر فکوهی و زهره دودانگه

فضا، زمان، منظره، حقوق خود را با یک خیالپردازی شهری بازپس می‌گیرند. لازم است ما انواع دوراندیشی‌ها از خود محافظت کنیم، که بر برخی از مراحل تأمل کنیم تا مسیری بسازیم که از گونه‌ای اعتبار و حدی از ضرورت برخوردار باشد. تخیلی (که ما بر آن کار می‌کنیم) بیشتر از واقعیت، هرگز خود را به یکباره به ما نمی‌نمایاند. اگر ما خیالپردازی خود را پیش از آغازیدنش به کار گیریم، بسیار بیشتر آن را خواهیم شناخت. این خیالپردازی می‌تواند ما را به هرکجا بکشاند. چرخۀ مسیر انسان گریزان معمولی نیست. محلاتی وجود دارند که او از آن‌ها عبور نمی‌کند. ما دیدیم که پیش از جنگ، مسیر او غالباً به یک محلۀ حومه‌ای ختم می‌شد، گفتی همراه با گذر روزها انسان گریزان دیگر نمی‌‌توانست نگاه سخت شهر را تاب آورد، یا گفتی در این حومۀ آرام او معصومیتی کاملا به خطر افتاده را برای خود می‌سازد.

آیا می‌توان گفت که روند این حرکت از یک ضرورت منطقی تبعیت می‌کند؟ یا علّی؟ نه دقیقا، اما آیا زمان بر اساس عملکرد یکی از این دو پیش نمی‌رود؟ آیا معنی یک جمله گویای زنجیره‌ای نیست که یکی از این دو نظم ایجاب می‌کند؟ ما ناچار خواهیم بود به سود تکثر شواهد یا محدودیت‌های منطقه‌ای دفاع کنیم که هرکدام به شیوۀ خود به گونه‌‌ای ضرورت آشنا شباهت دارند اما کاملا به آن تعلق ندارند. ما در برابر خود با حرکتی سروکار داریم که تقریبا غیرقابل بازگشت است، حرکتی شبیه به ذوب شدن برف‌ها در بهار یا حرکت آب‌های یک رودخانه. انسان گریزان، در پس فرسودگی دیگر نمی‌تواند به محله‌های زیبای شهری برگردد، همانگونه که آب در جهت خلاف حرکت نمی‌کند.

درون این جهانِ انسان گریزان، تناسبی ارزشمند میان عناصر، مکان‌ها  و فرد گریزان شکل می‌گیرند. نیاز به اثبات این تناسبات نیست. آن‌ها را می‌توان درون این حرکت هراسان فراتر از هرگونه قضاوتی مشاهده کرد، چنان که سنگینی یک شئی آهنی یا چسبندگی عسل، که در نگاه کسی که به آن‌ها می‌نگرد و احساشان می‌کند، نیازی به اثبات از طریق فیزیک یا شیمی ندارند. همین را می‌توان دربارۀ هم‌دستی دوستانه و شوخ‌طبعانه‌ای گفت که میان آب و انسان گریزان وجود دارد: آب آرام است، پس من هم می‌توانم آرام بگیرم و شتاب را کنار بگذارم.

به نظر می‌رسد که ما توانسته باشیم اصول بدیهی را که بر انحراف انسان گریزان حاکمند کشف کنیم و به نظر می‌رسد این اصول دارای یک حقیقت جامعه‌شناختی هستند: او هرگز نباید بایستد؛ انسانی که بایستد به همین دلیل گناهکار است- و برعکس، باید با دیگران گفت و گو کند، گویی با این گفت و گو او در اجتماع انسان‌های دیگر جای گرفته و به نوعی یک گواهی برای بی‌گناهی‌اش دریافت می‌کند. به این ترتیب تلاش انسان گریزان در بیشه یا در شهر متفاوت است، زیرا با محیط‌های متفاوتی برخورد می‌کند که موانع درون آن‌ها متفاوت‌اند.

آیا این یک ضرورت مادی (در معنای باشلاری این صفت) است؟ ضرورتی اجتماعی؟ ضرورتی درونی؟ بهتر است خود را با این تنوع گزاره‌هایی که مطرح کردیم گول نزنیم. این‌ها حاصل وحدتی در حرکت هستند که نباید آن را در هم شکست. آن‌ها همچون امور بدیهی هستند که انسان گریزان در گریز خود کشفشان می‌کند و اقتدار خود را بیرون از این گریز از دست می‌دهند. آن‌ها انسجام خود و تمام قدرت اجبارگونۀ خود را از همین گریز به دست می‌آورند. برون از این گریزها، آن‌ها کاملا به اموری پیش پا افتاده بدل می‌شوند و رنگ می‌بازند، همان گونه که اگر برخی از واژگان را از آثار راسین یا بودلر بیرون بکشیم، چهره بی رحم یا اضطراب آور خود را از دست می‌دهند. برای نمونه کمی بالاتر ما از واژه «بیشه» استفاده کردیم و تقریبا می‌توان مطمئن بود که این واژه بر شهر طنینی می‌اندازد که سبب خواهد شد شهر لحنی دیگر به خود بگیرد.

انحراف انسان گریزان صرفا یک روایت آشکار بود. هدف آن ایجاد مسیری موقت بود تا درونش حرکات و صراحت‌های انسان گریزان معنای اولیۀ خود را بازیابند. تحلیل جایگاه خود را حفظ می‌کند. اما باید توجه داشت که تحلیل، فراتر از مفاهیم، بیشتر بر همسازی میان تصاویر انجام می‌گیرد.

تبیین یک مسیر خیالین نیازمند صبر و تبعیت کردن است. همانطور که گفتیم برای این کار نیاز به رعایت احتیاط‌های زیادی هست. باید تأملات را دوچندان کرد. هویت‌های متناقض اندیشۀ خیالین هیچ معنایی ندارند و برای بیان کردن‌ بیش از اندازه ساده هستند، مگر آنکه بتوانیم نشان دهیم که از پس چه دگرگونی‌هایی به آنها رسیده‌ایم. شاعر برای گریز از این دشواری آن را با صدای بلند می‌خواند، اما یک بوطیقا (شاعرانه) یک شعر نیست. به ویژه آن که عزیمت آغاز یک مسیر است و از این طریق بر باقیماندۀ مسیر تاثیر می‌گذارد. ما صرفاً می‌توانیم آن را در برخی مکان‌ها تصور کنیم: برای مثال، در برخی از ساعات خلوت بعداز ظهر می‌بینیم که افرادی تنها در یک فروشگاه پریزونیک پرسه می‌زنند، اما این ملاحظه خود را باید دقیق تر کنیم: مثلا در کدام بخش فروشگاه؟ بنابر کارکرد کدام هویت‌های خیالین؟ و بنابر کدام گرایش خیالین؟ برای نمونه، بخش اسباب بازی‌ها که وقتی بچه ها در مدرسه هستند، بسیار آرام است. آنجا می‌توانیم سربازان کوچک سربی و عروسک‌های ساده‌ای را ببینیم. این پرسه‌زنان آدم‌های بیکار هستند، مردانی که جایگاه خوبی در شهر ندارند و یا کسانی که حادثه رخ داده در زندگی‌شان را تحمل نمی‌کنند.

پیش از این، در شهری کوچک، آنها به روستاها بازمی‌گشتند، بار دیگر می‌توانستند کودکی خود را بازیابند: با شاخه‌های علفی که لای دندان می‌گذاشتند، با سنگ‌ریزه‌هایی که در رودخانه جاری پرتاب می‌کردند. اما این انسان‌های گریزان و تحت تعقیب دیگر نمی‌توانند فرار کنند: آن‌ها را در شهر اسیر کرده‌اند، آن‌ها به صورتی نامحسوس به خود باز می‌گردند و از خلال جاده‌ای آکنده از اسباب‌بازی‌ها گذشتۀ خود را باز می‌یابند. این‌ها سواحلی طولانی هستند که در کنارشان پرسه می‌زنند و در سکوت برای اسباب‌بازی‌های شکسته‌شان گریه می‌کنند، شاید هم خودشان آن‌ها را شکسته و به باد داده باشند. پاهایی شکسته، صدایی درهم‌شکسته، یک زندگی در هم شکسته. معجزه در آن است که فروشگاه پریزونیک، در پیچ یک خیابان شلوغ می‌تواند زیبایی یک کانال آبی را داشته باشد.