انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

بوطیقای شهر (۸۴)

پیر سانسو برگردان ناصر فکوهی و زهره دودانگه

هرچیز قیمتی دارد

رفته‌رفته، به تدریج که او راه می‌رود، می‌فهمد که هرچیز قیمتی دارد. تا به حال فکر می‌کرد تنها غذاها و کالاهای ساخته شده قیمت دارند. چون آن‌ها ساخته شده‌ بودند، به بهای مادۀ اولیه‌ای تمام شده بودند، در آن‌ها کار و مهندسی به کار رفته بود؛ و او به قیمت چیزها، ولو آنکه نمی‌دانست مبنای این قیمت‌گذاری‌ها چیست، عادت داشت. داشتن برچسب قیمت به خودی‌خود کافی بود. این برچسب تنها یک عدد را اعلام می‌کرد که ارزشی مطلق و انتزاع داشت. اما حال فرد بیکار ما درک می‌کرد که واقعیت‌های طبیعی نیز مصادره شده‌اند و به اندازۀ اشیای گرانبها از دسترس او دور شده‌اند. پاک بودن هوا، فضا در برهنگی‌اش، روشنایی، سکوت، فوران آب، خودانگیختگی، و تقدیم یک لبخند- تمام این نعمت‌های خداوند یا طبیعت گویی ناپدید شده‌اند و با در برابر پول نقد به فروش می‌رسند. اما او مرزهای نامحسوس شهر را پشت سر می‌گذارد، مرزهای دیگری را خواهد یافت که در آن‌ها چیزهای تازه و سبز سربرمی‌آورد. او در راه خود باز هم وجود خواهد داشت، اما در کنار چیزهای غبارآلود، سخت، پرسروصدا، ناهمگن. او ناچار خواهد بود برای آنکه نفسی تازه کند، چیزهایی را بخرد که به همه و به او به عنوان انسان تعلق دارند. او در خود یک حرکت شورشی را احساس می‌کند، نیز دلسردی را. هیچ کدام از این‌‌ها نباید این‌گونه وجود داشته باشند، و بی‌شک افراد بسیاری هستند که به این امر می‌اندیشند- اما چه کسی آن را درک خواهد کرد! … در این لحظه است که او آخرین شکل تنهایی را می‌فهمد، تنهایی انسان‌هایی که نمی‌توانند به یکدیگر برسند تا خود را در شورش متحد کنند.

ارزش «مونتاژ»
او چگونه از توصیفی که ما برای انسان گریزان داریم، تمیز می‌یابد؟ این مونتاژ خصوصیتی تصنعی و عقلانی شده دارد که آن را از یک گمگشتگی یا یک پرسه‌زنی شبانه جدا می‌کند: بیشتر یک روایت، یا یک حکایت اخلاقی است تا به لرزش درآمدن تخیل. ارزش آن در سطح خیالین، به نظر ما هیچ است. این امر صرفا یادآور نوعی جابجایی اجتماعیِ حاصل از رویکردی هراسان است. اینجا خوانشی از جامعه سرمایه‌داری مطرح می‌شود که نقطۀ آغازش شهر، یا به بیان دقیق‌تر، یک حرکت شهری است. در تحلیل نخست، بهتر است مطالعه‌ای مستقیم بر نظام سرمایه‌داری را آغاز کنیم، نقش کار به مثابۀ ارزش بنیادین، سازوکار ارزش افزوده …. را تصریح کنیم. اما مسیر معکوس نیز قابل توجه است و آنچه را که در عمل اتفاق می‌افتد، نشان می‌دهد. همانگونه که سارتر در «نقد خرد دیالکتیک» نشان می‌دهد، ما پیش از آنکه کارگر باشم، کودکانی بوده‌ایم و دسترسی ما به آگاهی طبقاتی از خلال خانواده و محیط به ما می‌رسد. کارگر از طریق راه‌های خاصی به کارخانه خود می‌رسد و از شهر خاصی عبور می‌کند و بدین ترتیب در این گذار بینش او به عملکرد اجتماعی می‌تواند تغییر کند.. کارگری که بهتر با شهر خویش سازگار می‌شود، و نقص‌هایش را …. نمی‌پذیرد، آیا بیشتر خواهان انقلاب نیست؟ این نکته را نیز باید در نظر گرفت که شهرها می‌توانند تغییر کند و در واقع آنها در هرج و مرج کنونی‌شان بازتابی هستند از آسیب‌های جامعۀ ما: به ویژه بی‌نظمی در مفهوم شهرسازانه و تحقیر ساخت‌وسازهای جمعی به دلیل آن‌که سودآور نیستند. بدین ترتیب موقعیت کنونی- و فراوانی تصنع در آن، همچون چهرۀ شاد و ملایم و سبک و کمی عجیب و غریب، غیرقابل تحمل به نظر می‌آیند.

به همین دلیل است که ما توانسته‌ایم با یافتن و فهم ولگردی‌های یک فرد بیکار دربارۀ شهر بیاموزیم. اینجاست که بهتر درک می‌کنیم چرا به قول هانری لوفبور یک «حق به شهر» وجود دارد. ما نمی‌‌توانیم از آن چشم بپوشیم، مگر آنکه انسانیت خود را ناقص کنیم. زیرا این امر به زندگی محسوس، بلافصل، روزمره، به کار ما و به تفریح‌مان، به دیدارها و به مشارکت‌مان مربوط می‌شود. این حق، هرچند خود با حقوق دیگر پیوند دارد، اما به مثابۀ یک مطالبۀ اساسی مطرح است. اما در وهلۀ دوم، این حق به یاد ما می‌آورد که ما در موقعیتی هستیم که جامعه یا شهری که به آن تعلق داریم، بنابر چشم‌اندازی خاص به ما داده‌اند. ما طبقات اجتماعی را به این مفهوم که خود به خود تداوم بیابند، نداریم؛ بلکه انسان‌هایی داریم که در عملکردهای روزمره، از خلال مشکلات، نومیدی‌ها، کنش‌های مشترک و مطالبات موفق، از تعلق خود به یک طبقۀ اجتماعی آگاه می‌شوند. بدین ترتیب باید از سروصدا، از بی‌نظمی خیابان، از سازمان نایافتگی حمل و نقل عمومی رنج برده باشیم، تا بتوانیم بفهمیم چقدر «سخت» است که دارایی مشترک همۀ انسان‌ها» یعنی خورشید، نور، شهر از ما سلب شود.

این ملاحظات «نقد شهری» ما را می‌سازند که از مسیر یک فرد بیکار استفاده می‌کند و گام به گام خود را کاملا از یک خیال‌پردازی شهری متمایز می‌کند.

نخستین نقد به محیط و منظرۀ شهر بی‌اعتناست. برای او تفاوتی نمی‌کند که فرد بیکار خود را در این یا آن نقطۀ شهر قرار دهد، که نقطۀ آغاز مراحل و نقطۀ پایان پرسه‌زنی آن فرد را مشخص کند یا نکند. ما می‌دانیم که فضای یک شهر وجود دارد. اما ما هرگز در پی هدایت کردن این فضا یا تعریف آن نیستیم. کافی است نقش کالا به طور عام و معنای ویترین‌ها را روشن کنیم، و ظهور تحریک‌آمیز هرآنچه فرد بیکار را نمی‌پذیرد، نشان دهیم. مونتاژ یک «شبیه‌سازی» است، تنها با این هدف که شناخت ما را از طریق متکثر کردن شرایط ظهور واقعیت اجتماعی (شهری) ارتقا دهد. مونتاژ همه چیز را در یک بلوک به ما می‌دهد. عناصری که کمک می‌کنند تا یک راز اجتماعی طرح‌ریزی شود، با یکدیگر همزمان هستند، و به نظر می‌رسد اصرار ورزیدن بر امر غیراساسی، یعنی منظرۀ شهری، کاری پوچ است.

ادامه دارد …