انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

بوطیقای شهر (۸۳)

پیرسانسو برگردان ناصر فکوهی و زهره دودانگه

رودخانه

این اصل بدیهی به قدر کافی وسیع است تا بتواند بسیاری از پدیده‌ها را توضیح دهد. وقتی انسان گریزان در شهر روانۀ رودخانه‌ای می‌شود که از درون آن می‌گذرد، او این کار را به آن دلیل می‌کند که خود را از رودخانه جدایی‌ناپذیر می‌داند. او حق دارد در کنارۀ نه چندان تمیز این رودخانه، با علف‌هایی زرد و کاغذپاره‌هایی ]که آنجا افتاده‌اند[، بماند. آنچه فراتر از پذیرش آدم‌ها اهمیت دارد، پذیرش این صحنه‌پردازی است. پارک‌ها در یک محله مسکونی ما را قضاوت می‌کنند. کرانه‌های یک رودخانه خودشان به سختی دوام یافته‌اند و بی‌آن‌که به دنبال حساب پس گرفتن از ما نیستند، به زحمت روزگار را می‌گذرانند. به یقین، نمی‌توان حضور یک آب بی‌فایده و بی‌رنگ‌ورو را که رویاپردازی می‌کند، نادیده گرفت. اگر مسیر آب را سامان دهند، اگر آن را شبیه به راهی برای رفت و آمد کنند- این مسیر نمی‌تواند همان پناهگاهی باقی بماند که امروز هست.

حال بیاییم گزارۀ دومی را هم دربارۀ این رودخانه مطرح کنیم. اگر بتوانم شروع به حرف زدن کنم، دیگر نمی‌توانم خود را نگه دارم. بیاییم معنایی را که به این جمله می‌دهیم، روشن کنیم. زیرا سخن گفتن متضمن چندین بُعد دیگر است: سخن گفتن یعنی خروج از تنهایی خود، کاستن از پریشانی‌ خویش، یا در زمینه‌ای بین‌ذهنی، یعنی شادمانه پی بردن به اینکه دیگری به شما پاسخ می‌دهد و بنابراین شما را می‌فهمد و با شما همچون کسی مشابه خودش رفتار می‌کند. اما در این سرگردانی انسان گریزان، سخن گفتن معنای دیگری دارد. کسی که با یک ماهیگیر سخن می‌گوید، حق دارد که بازایستد، کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد که او آنجا، به دور از فضای شهر که همچون کندوی زنبور پرهیاهو و پرازدحام است، استراحت کند. و حتی لازم نیست جملاتی به زبان بیاورد. نگاه به سوی درهای بطری، در انتظار غنیمتی که شاید ظاهر نشود، هم‌سنگ سخن‌هایی است که شاهد حضور او در صحنه‌اند، و حتی از این هم بیشتر: که او خود بخشی از این صحنه است. اگر پلیس‌ها از آنجا بگذرند، نگاهشان بر پشت شما، همچون بر ژاکت ماهیگیر، همچون بر نی‌های ساحل، و بر کف‌های آب، می‌لغزد. شما نجات یافته‌اید، شما به همان ذره طبیعت تبدیل شده‌اید که شهر آن را در خود می‌پذیرد، همان گونه که تا سال‌ها می‌پذیرفت حاشیه‌هایش آکنده از ته سیگارها و کاغذهای باطله باشند.

سهم سایه

ما می‌توانیم با علاقه این گزارۀ جدید را نیز بیفزاییم. جایی که سایه‌ای وجود دارد، انسان گریزان خود را در امنیت احساس می‌کند؛ و اگر شهر امروزی آنقدر برایش تحمل ناپذیر است، دلیلش آن است که نورها شهر را از هر سو آشکار کرده‌اند. رییس یک کافۀ مدرن، به برکت مجموعه‌ای از وسایل، می‌تواند بی‌کمترین زحمتی تمام قسمت‌های کافه خود را «زیر نظر داشته باشد». و کارآگاهان پلیس با یک نگاه خواهند فهمید که آیا کسی را که تعقیب می‌کنند آنجاست یا نه؟ انسان گریزان پیش از این خود را به نقطه‌ای زیر سایه رسانده است. بعضی از کوچه‌ها، بعضی از بیستروها، ایستگاه راه آهن، … ما این نام را اتفاقی به زبان نمی‌‌آوریم، زیرا هرچند ایستگاه پیش از هرچیز امید به یک گریز و قریب‌الوقوع بودن آن را ترسیم می‌کرد، اما در بعدی خیالین، پهنه‌ای از سایه و تاریکی، پهنه‌ای از زغال سنگ، از باران نیز هست. اینجا اشیاء بزرگی در حرکتند، اشیایی که بر چیزهای دیگر سایه انداخته‌اند و تعقیب و گریزها را برهم می‌زنند.

آیا یک تشریح خیالین نمی‌تواند تبدیل به یک «نقد اجتماعی» شود؟ و از این لحاظ، آیا ما نمی‌توانیم رویکردهای مختلفی را، که به امر خیالین و به امر شهری مربوط می‌شوند، از یکدیگر تمیز دهیم: برای مثال چه روابطی از شباهت و یا تقابل میان یک شاعرانه شهر و یک نقد شهری و یک آرمانشهر و یک اندیشۀ شهرشناسانه وجود دارد؟

بیکار بودن

این انسان گریزان، این فرد متهم، جه کسی می‌تواند باشد؟ یک هیولا که در برابر قانون قرار گرفته، و پیشینه و موقعیت‌های خاص او را چنین آواره کرده‌اند. در موقعیتی برابر، او نمی‌‌تواند تنها یک کارگر ساده باشد که در خیابان از نفرین و مصیبتی آگاه می‌شود که گریزی از آن نیست. باید دانست که چنین نفرینی در نگاه این کارگر بسیار مبهم می‌آید، و مانع از آن می‌شود که پناهگاهی بیاید و دایم در پی جایی دیگر است که هرگز او را راضی نمی‌کند. به عبارتی، این کارگر به نوعی مقصر است که در شهری که به او تعلق ندارد، پرسه می‌زند. زیرا شهر از مغازه‌ها تشکیل شده و تنها کسانی دلیلی برای گذار از آن دارند که یا می‌خواهند چیزی بخرند و یا اگر بخواهند می‌توانند بخرند. سایر آدم‌ها تنها باید از شهر بگذرند تا به سرکار خود بروند. به جز این توجیه، پرسه‌زنی آن‌ها در شهر نمی‌تواند کاری جز یک انحراف باشد، یا اینکه آن‌ها ناگزیر تبدیل به چشم‌چران‌هایی بشوند که به جهانی که برای آن‌ها ممنوع است خیره شوند – یا همچنان زندگی خرده بورژوازی مصرف‌کننده را تأیید کنند. این انسان نمی‌تواند یک موجود انسانی باشد، زیرا وقتی انسان‌های واقعی چیزی نمی‌خرند، به سوی محله‌های مسکونی خود  یا به سوی اقامتگاه‌های ثانویه خود می‌گریزند. خرید نکردن و عدم توانایی به گریز یک گناه مضاعف است. از نظر قانونی، کارگر ما می‌تواند همچون یک فرزانه رواقی خود را بر فراز موقعیت اجتماعی خویش قرار دهد و دارایی‌هایی را که یک «غرور ابلهانه» را راضی می‌کنند، تحقیر کند؛ اما این تنها گفتنش ساده است ]و نمی‌توان به سادگی از آن گذشت[. کارگر ما، یک روح خالص نیست، برای مثاب او جوینده کار است و در وجود خود، چهره، چین و چروک‌ها و لباس‌های یک فرد بیکار را حمل می‌کند. و ایدئولوژی‌های مسلط همان ایدئولوژی‌های طبقات مسلط هستند: در این مورد ایدلوژی در خدمت مصرف کامل و آرمانی است. کسی که نمی‌تواند مصرف کند، یک انسان نیست و بدین ترتیب است که ناگهان بی‌آنکه کسی به دنبالش باشد، خود به خود از شهر بیرون رانده می‌شود، همچون انسان گریزان ما. ویترین‌ها، فروشندگان، رهگذران خاموش به او یادآوری می‌کنند که او یک انسان نیست – و تنها زمانی تحمل می‌شود که در برابر یک ویترین درنگ نکند و یا بیش از اندازه به یک خودرو نزدیک نشود.