انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

بوطیقای شهر (۸۲)

نقاشی: Incendiaries In a suburb, 1941 By Henry Carr **

پیرسانسو برگردان ناصر فکوهی و زهره دودانگه

زمان شهری، انسان گریزان را زیر فشار می‌گذارد و از او می‌خواهد که چابک باشد. شناخت نباید خود را وابسته به دریافت کند، بلکه باید لحظه به لحظه همراهی‌اش کند. این فضای شهری که خطرناک، بی‌ثبات، اطمینان‌بخش توصیف می‌شود، برجستگی و اهمیت شگفت‌انگیزی می‌یابد. او شاید چراغ راهنمایی برای خویش بیفروزد. او برای خودش نشانه‌هایی شنیداری، بصری، بویایی در نظر می‌گیرد که لزوما بر یکدیگر انطباق ندارند. هر کیلومتری که زیر پا گذاشته می‌شود، هر ساعتی که می‌گذرد، معنایی دوگانه دارد. از یک سو، تعقیب کنندگان ممکن است رد او را گم کرده باشند، و انسان گریزان این ساعت از زندگی و آزادی را به دست آورده باشد. از سوی دیگر توشۀ ذخایرش کمتر می‌شوند، همچنان که پول او، شادابی جسمانی، و هشیاری حس‌هایش. لباس‌هایش آشفته‌تر می‌شوند. او قابل شناسایی‌تر می‌شود و بهتر دیده می‌شود. بدین ترتیب تاریخ بقایش اغلب با تاریخ لباس‌هایش انطباق می‌یابد.

مکان‌های سقوط

میدان‌های شهری قاعدتا باید به فرد گریزان امکان نفس تازه کردن بدهند، اما حضور [توقف] کسی که هنوز جوان است در اینجا تعجب آور خواهد بود. لازم است ترفندهای ماهرانه‌ای داشته باشد تا فکر مردم را راحت کند که آن را بپذیرند، پیش از همه چیز، برای مثال، گفت‌وگو کردن با یک کودک- اما آیا همین کار هم موجب برانگیختن شک و تردیدهایی درباره قصد و غرضش نخواهد شد! کلیساها پناهگاه‌هایی برای فراغت‌اند، اما می‌بینیم که اسطوره‌شناسی سینمای جدید به آنها معنایی تازه داده است. آنها دیگر مکان‌هایی برای فرورفتن در اندیشه، در مرحله‌ای پس از ارتکاب یک خطا نیستند؛ آدم‌های شتابزده لحظه‌ای در آن‌ها آرام می گیرند. زیرا از معدود فضاهایی هستند که مطبوعات شهر رهایشان کرده است. نوعی توافق ضمنی وجود دارد که یک بیگانه در آن‌‌ها ساکن است: سایه روشنی که، به جای حضور خداوند، برخی از حقوق را ایجاد می‌کند. بنابراین، فرد گریزان ما باید برای خودش جایی را پیدا کند که به دور از حرکت‌های بزرگ شهری باشد (پلیس ماموران خودش را پیرامون برخی ورودی‌های پرآمدوشد مترو جای می‌دهد). اما دقیقا در این مکان‌های آرامتر است که آدمها از سر ملال به ما خیره می‌شوند و، در صورت مقتضی، ممکن است چیزی غیرعادی در رفتارهایمان ببینند و با شتابی کم یا بیش به پلیس خبر دهند: این مکان‌ها فقط خاص آدم‌های آشناست!…

حومه‌های از یاد رفته

می توان به این مهمان‌خانه‌های حومه شهر اندیشید، به این خانه‌های کنار کانال آبی که، همچون رمان‌های سیمنون [۱]، در آن‌ها آدمهای گریزان پناه می‌گیرند. چرا آنها آنقدر به شهر نزدیک می‌مانند؟ زیرا آنها نیروی آن را ندارند که پیش تر بروند و همینطور زیرا آنها همچنان به شهر به مثابه مکانی پرشرارت نگاه می‌کنند، که پژواک خاموش جرمی  را که مرتکب شده اند، به آن‌ها بازمی‌گرداند. آن‌ها نمی‌توانند جلوی خود را بگیرند تا نزدیک شهر نشوند. اما برای اقامت خود در شهر نیاز به یک بهانه دارند. متاسفانه، صرف حضور آنها، چون به شهر عادت ندارند، موجب می‌شود که لهجه‌ای خاص بگیرند: این مهمانخانه مارن که عموما در ماه مارس خالی است، این رستوران  که معمولا کسی در آن پیدا نمی‌شود، این گام‌های پرسروصدا هنگام پایین آمدن از پلکان چوبی. این جو روستایی [در شهر] و تعطیلات به نظر تصنعی می‌آید، به خصوص وقتی نزدیک به شهری زندگی کنی که جز در ماه‌های خاصی از سال که از پیش مشخص هستند، فراغت را نمی‌پذیرد. کارآگاه، اگر [کسی مثل] مگره باشد، اتاقی را در مهمانخانۀ مجاور، در آن سوی کانال اجاره می‌کند و با دوربین حوادث آن سوی آب را زیر نظر می‌گیرد. و وقتی کار تفتیش به پایان می‌رسد خاطره‌ای هیجان‌انگیز از این گریز حفظ خواهد کرد. چنین صحنه‌ای برای ما رویاگونه مثمرثمر به نظر می‌رسد. در یک معنا، این خاطره رویایی از آسایش را برای ما بیدار می‌کند، رویایی از فرورفتن به خوابی آرام: فرد گریزان می‌گذارد که به مثابۀ تنها سرنشین مهمانخانه خالی تملق گوید. او حق دارد از همه توجه‌ها و همه وسوسه‌ها برخوردار باشد. او در اتاق کوچکی که انتخاب کرده کز می‌کند. او هرچقدر بتواند دیرتر از خواب بیدار می‌شود، درست مثل کودکی که از بیدار شدن برای مدرسه می‌ترسد. این بازگشت به دوران کودکی دقیقا بازگشتی به راحتی و آسایش است. اما همان گونه که فضای شهری را مطالعه می‌کنیم، ما با چیزی سوای آنچه تصور می‌کنیم سروکار داریم.

پیش از هرچیز، تضاد مشخصی که میان شهر و حومه وجود دارد، میان سنگ و رودخانه، میان تنش و آرامش، میان کار و سرخوشی- و تازه اینجا ما با تعطیلاتی قلابی سروکار داریم، چیزی که به شکل شگفت آوری غیرواقعی است: در چشم‌اندازی از تعطیلات آن‌هم زمانی که در ماه‌های کاری سال به سر می‌بریم. همه چیز در اینجا در وضعی ناجور قرار دارد، گویی به حد اعلا در آن تقلب شده و بدلی از آن ساخته شده باشد. وانگهی- و این اصل ماجراست- واژۀ انحراف و گریز معنای خاص خود را می‌یابد. انسان گریزان مثل چیزی است که به جریان آب سپرده باشندش و سویی می‌رود که چیزها ساکن مانده‌اند، متوقف شده‌اند، چون آب در آن‌جا بسیار راکد است:  نزدیک به کانال، به همان ترتیب که درهای بطری، زباله‌ها، هر آن چیزی که برای حمل شدن به نقطه‌ای دورتر دلیلی ندارند: مثل کفی بر آب و از جنس انسان و گیاه. ممکن این مضمونی بیش از اندازه جبرگونه باشد، زیرا به صورتی عام‌تر، وقتی این گیاهان، با وجود آنکه رشد نکرده‌اند، انسان گریزان را احاطه کرده‌اند، او خود را بیشتر در امنیت احساس می‌کند. او دیگر احساس نمی‌کند که در تبعید است، این احساس را ندارد که باید تا ابد روی سطوح لغزان سر بخورد. چیزی او را بازمی‌ایستاند، چیزی او را همراهی می‌کند. گاه صرفا اندکی علف و گیاه کافی است، یا چند برگ کاغذ کثیف در یک بن بست یا یک خیابان یا کوچه‌ای که کمتر کسی مراقب آن است: جایی که اصل بر تمیز بودن نیست، جایی که چند عنصر کم ارزش سر از خاک برکشیده‌اند و او نیز گمان می‌برد می‌تواند آنجا ریشه کند و دیگر نگران چیزی نباشد.

 

[۱] Simenon

 

**  Incendiaries In A Suburb, 1941 (Art.IWM ART LD 1518) Image: A Night Scene Showing An Incendiary Air-Raid With Explosions In The Sky   And Fire Raging In The Distance. A Group Of Civilians Are Putting Out Two Incendiaries In Their Front Garden. A Team Of Workers  Urround A Fallen Tree, Someone Leans Out From The Top Window Of One Of The Houses. Copyright: © IWM. Original Source: Http://Www.Iwm.Org.Uk/Collections/Item/Object/4593