انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

بوطیقای شهر (۸۱)

پیرسانسو برگردان ناصر فکوهی و زهره دودانگه

این توصیف‌های اولیه چه چیزی را به ما نشان می‌دهند؟ این که می‌توان از شهر گریخت و نه به درون شهر، و به خصوص آنکه حالا ما می‌توانیم مسیرهای قابل‌شناسایی را از طریق سبک‌هایشان مشخص کنیم. البته انتظار نداریم مسیرهایی را بیایم که همه مراحل و لحظات مناسکی‌شان اکیداً معین باشند. اما می‌توانیم فراز و فرودها و شرایط مسیر را، به گونه‌ای که هرکسی ممکن است به حساب خود آن‌ها را طی کند، جستجو کنیم و ضرورت آنها را بیابیم. همان گونه که ما نه یک شهر، بلکه فضایی شهری و همساز شده با مکان‌های مختلف آن را مطالعه می‌کنیم، به‌همان ترتیب نمی‌توانیم خودمان را به مضمون عمومی پرسه‌زنی راضی کنیم، بلکه باید مسیرهای خیالین شهری را در تقابل‌ها و تفاوت‌هایشان تشریح کنیم.

اصول بدیهی انسان گریزان
سرگردانی در روز با حالتی که سرگردانی شبانه دارد، متفاوت است. در طی شب، انسان گریزان فرصت آن را دارد که در محل بماند، اما او این را نمی‌خواهد. او مذبوحانه تلاش می‌کند به گریز خود ادامه دهد ، گویی این سرگشتگی می‌تواند او را از بی‌ثباتی درونی‌اش نجات دهد. در طول روز فرد مظنون گاه می‌خواست نفسی تازه کند و حرکت شتابزدۀ خود را متوقف کند. اما حق چنین کاری ندارد. در واقع بازایستادن عملی مشکوک در شهری است که همه محکوم به کار شاق هستند. من می‌ایستم، من هیچ کجا نمی‌روم. بنابراین من متهم هستم. همه بیایند و این گناهکاری‌ام را ببینند!… این گناهکاری از آن انسانی نیست که پایبند گناه نخستین باشد و یا از آنِ موجودی که هستی‌اش توجیهی نداشته باشد و خود را به اصطلاح «زیادی» ببیند. این نوعی مسئولیت هم نیست که پس از انجام عملی معین بتوانند بر عهده من بگذارند. تازگی و غرابت این اتهام را از آنجا درک می‌کنیم که خود را از اشکال مختلفِ مسئولیت مابعدطبیعی یا اخلاقی یا حقوقی متمایز می‌کند. و چون واژۀ بهتری نداریم باید آن را یک گناه شهری بنامیم، هرچند که در آن جنبه‌های متافیزیک نیز وجود دارد. در شهر، من وظیفه دارم مفید باشم و روزهای یکشنبه تعطیل در قالب پاداشی تلخ به من اعطا شده‌اند، اما خیلی زود حال و روز یک مجازات را به خود می‌گیرند: وقتی یکشنبه می‌رسد به ملالی می‌رسم که خواسته بودمش و گمان می‌کردم برایم لذت بخش خواهد بود. نیمکت‌هایی که در روستا آنقدر زیاد هستند و مکان عمومی را به روشنی به جایی برای بیکار نشستن و وراجی کردن و نمایش تبدیل می‌کنند، در شهر ناپدید می‌شوند. آنها در مقابل کار و سودآوری به نوعی توهین تبدیل می‌شوند. بدین ترتیب ما در مقابل یک امر مسلم بنیادین قرار می‌گیریم: اگر بازایستم خودم را گناهکار احساس می‌کنم و با نومیدی تام دلم می‌خواهد بازایستم تا به اصطلاح «از دور» خارج شوم

سرگشتگی انسان در گریز پرده از شهر برمی دارد
از این‌جاست که مشخص می‌شود، شهر خود را از خلال رفتار غیرانسانی که با انسان در گریز انجام می‌دهد، نمایان می‌کند. ما با دانشی انتزاعی می‌دانیم که در شهری برای تولید و مصرف، هرچیزی باید کارکردی داشته باشد. اما انسان گریزان این حقیقت را در بدن خود احساس می‌کند، در پاهایش و در گردنش. او نمی‌تواند لحظه ای آرام بگیرد، وگرنه به سرعت شناخته و دستگیر می‌شود. البته اینجا ما با مشخصات یک تمدن کامل سروکار داریم. اما آنها در شهری به تحقق کامل خود می‌رسند که هرچیزی به دلیل کارکردش وجود دارد، حتی تزییناتی که هدف از آنها ایجاد جذابیت یا ایجاد انگیزه و عاطفه است. حتی این مانکن‌های درون ویترین‌ها و شن‌هایی که بر کف ویترین ریخته شده، و هدف از آن‌ها این است که من ترغیب شوم در اسرع وقت یک چتر آفتابگیر و یک صندلی راحتی سفارش بدهم. حتی نماها حق ندارند صرفا نماهایی خالص و بی‌مصرف باشند: آنها هم به جارختی هایی عظیم تبدیل می‌شوند که نشان‌های فراوان بر آن آویزان است.

برعکس در تخطی از قانون، انسان گریزان ناچار است بازی تمدن شهری را دقیقا اجرا کند و خصوصیاتی را که این تمدن طلب می‌کند از خود نشان دهد: چالاکی، تظاهر و زیرکی. در بسیاری از رمان‌های نوآر، لحظه ای از راه می‌رسد که فرد مشکوک- حتی اگر آدم خشن و زشت باشد- نیاز دارد که خود را نشان دهد، زیرا شهر در ظاهر خود زندگی می‌کند. او ناچار است لباس‌های خود را مرتب کند، چهره اش را نیز همین‌طور، بدنش را که ممکن است پس از یک درگیری به هم ریخته باشد. بدین ترتیب چسب زخم، ریش‌تراش‌های دستی، پمادهای زخم به سلاح‌های برای او تبدیل می‌شوند. این زیرکی یکی از مهم‌ترین خصوصیات موقعیت شهری است. آنچه درون یک بیشه اهمیت دارد، داشتن گلوله، داشتن غذای کافی و مسافتی است که هنوز باقی مانده. در شهر مسئله آن نیست که یک کلبۀ چوبی برای سرپناه خودم درست کنم، بلکه آن است که شلوارم را مرتب نگه دارم که خط اتویش خراب نشود. زندانیان جنگی وقتی فرار می‌کردند، گاه ناچار بودند هوش و ذکاوت فراوانی را از خود نشان دهند تا بتوانند لباس‌های عادی و چیزی شبیه یک پیراهن برای خود دست و پا کنند. برای آنها مهم‌تر آن بود که بتوانند سوزن و نخی دست و پا کنند تا یک تپانچه. این اسطوره برون آمده از جنگ به زودی ادبیات پلیسی را نیز فتح کرد.

اگر ساختارگارها این رمان‌های عامه پسند را می‌خواندند، در آنها عموما دو لحظۀ مهم می‌یافتند: تعقیب در شهر که نیاز به مهارت در گریز داشت: تغییر شکل دادن یک جنازه، یک خودرو، چهرۀ خود. بیرون از شهر بار دیگر تعقیب و گریز دیوانه واری در آبکند ‌ها آغاز می‌شد یا تغییر مسیر ناگهانی در پیچ و خم کوره‌راه‌ها و در درگیری‌های رو در روی بدن‌ها برای مرگ و زندگی: موقعیت طبیعی یا توحش جای فرهنگ را می‌گرفت.