انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

بوطیقای شهر (۸۰)

پیرسانسو برگردان ناصر فکوهی و زهره دودانگه

پیش از آنکه به بررسی ظرایف مسیر انسان گریزان بپردازیم، تلاش می‌کنیم آن را با سایر اشکال گریز مقایسه کنیم تا به اصالت آن پی ببریم. نوعی رفت و آمد میان شهر و پیرامونش وجود دارد: مثلا نگاه کنیم به نقش تپه‌ها در آثار پاوز (۱). درطول جنگ، کورادو (۲) به محض فرارسیدن شب از شهر می‌گریزد. او خود را از بمباران‌ها نجات می‌دهد، اما به شیوه‌ای مثبت‌تر، او آنجا پاتیزان‌ها یا کسانی را می‌یابد که فراتر از تردید‌های فکری و بسیار محتاطانۀ او قرار گرفته‌اند: برای آن‌ها رفتن به تپه‌ها همچون نزدیک شدن به چیزی است که می‌توانست خوشبختی و شهامت باشد. اما در عزیمت آمریکایی گریزان با پدیده‌ای کاملاً متفاوت سروکار داریم. عموماً بنابر اینکه چنین فردی از زندان گریخته یا آزاد شده، و یا این‌که فردی بیکار در جستجوی کار باشد، به گریزی بزرگ در جاده‌ها دست می‌زند. او در انتظار کامیون یا اتومبیلی است که او را سوار کند: او اینجا با موقعیتی بشری سروکار دارد، اما از ابتدا با طبیعت نیز روبروست: خورشید، پاهایی که به درد افتاده‌اند، سروصدای ماشین‌ها که همچون توده‌ای از سنگریزه‌‌ها بر سرورویش می‌کوبند. ما بلافاصله با شخصیت‌هایی روبرو می‌شویم که آن‌ها را در گم‌گشتگی انسان گریزان در شهر فرانسوی نمی‌بینیم: لحنی بی‌پرواتر و در همان حال صادقانه‌تر. سر و صدای ماشین‌هایی که شخصیت ما را همچون یکی از قهرمانان دو پاسوس (۳) با گرد و خاک می‌پوشانند؛ بی‌اعتنایی مسافران به شکلی طبیعی، او را تحت تأثیر قرار می‌دهد، به زمزمه‌هایی تبدیل می‌شود، به گل و لای محیط طبیعی. خوشبختانه کامیون‌دارهایی در گذرند، یعنی مردانی زمخت که آنها نیز فضاها را می‌بلعند، کسانی که دست و پایشان با قواعد اجتماعی بسته نیست و به موجب قوی بودن‌شان از چیزی نمی‌ترسند.
اما او باید بخواهد شهر را ترک کند، و به‌خصوص باید یک فضای بی‌پایان در برابر او قرار گیرد، و این شهر، که منزلگاهی ساده بر جاده‌هایی است که سرشار از نور خورشید و آکنده از گرد و غبارند، از اعتباری مطلق برخوردار نیست. و خواهیم دید که انسان گریزان ما، در گم‌گشتگی کاملاً شهری‌اش، نمی‌تواند از فوبورگ‌ها بگذرد، گویی بخواهد در شهری که برای او مرگبار است، همچنان نفس بکشد.
دقیق‌تر بگوییم ما باید بتوانیم گم‌گشتگی شهری را در تقابل با این گریز در یک پهنۀ بیکران ببینیم. چنین گریزی بازگشت به عقب را نادیده می‌انگارد؛ اینجا با تصمیمی سروکار داریم که آخرین پیوندها را با گذشته می‌گسلد، گریزی که از فضای زیر پاهایش هراسان می‌شود. در کجا خواهد ایستاد؟ شاید جایی در جوار دریا، یا در سرزمینی دور از دسترس. سرزمین کودکی، جایی ممنوعه و وحشی که در آن حیوانات درنده در آزادی کامل پرسه می‌زنند. – و به هررو آنجا سرزمینی خواهد بود در مقابل با شهر و بلوغی بیزار و دلزده. و ما اینجا تنها به ملویل (۴)، به سینکلر لویس (۵)، و به دوس‌پاسوس نمی‌اندیشیم. این عزیمت بزرگ برای آمریکایی میانه حال، که به زحمت در شهرها باز می‌ایستد و خیلی زود احساس می‌کند که باید دوباره به راه بیفتد و به جایی دیگر برود، ارزشمند است. چنین صحنه‌ای را در بسیاری از فیلم‌ها و رمان‌های پلیسی مشاهده می‌کنیم: قهرمانان به دنبال ایمن بودن نیستند؛ همچنان بانک‌ها را غارت می‌کنند و آدم‌ها را می‌کشند، آنها در پشت سر خود ردپاهایی محسوس بر جای می‌گذارند که محکومشان می‌کند موقعیت دیگری را فتح کنند. متل‌هایی که با شتاب رها می‌شوند. ماموران پلیسی که به قتل می‌رسند، ماشین‌هایی که دزدیده می‌شوند و سپس جایی دیگر رها می‌شوند، نارنجک‌هایی که اینجا و آنجا پرتاب می‌شوند، در مزارع گندم، مزارع ذرت یا تنباکو- این تنها یک کشتار نیست که جامعه از سر کینه‌جویی یا فراموش نکردن به ما تحمیل کند، یا آنکه با سماجت بخواهد در هر شهری بانک‌هایی بسازد، مسئله آن است که انسان گریزان بتواند پشت سر خود خطی روشن و درخشان برجای بگذارد. انسانی که شهرها در تعقیبش بودند و او در جستجوی یک سایه خود به سایه‌ای بدل می‌شود و در خاکستریِ هتل‌های ارزان قیمت یا میان روسپیان رقت‌انگیز ناپدید می‌شود. ترجیح او آن بود در همین چاله‌های خلوت پشتی به کار خود ادامه دهد، همان‌جایی که هیچ‌کسی به جستجوی اشیا گمشدۀ شهر نخواهد آمد. اما برعکس، در طول این گریز بزرگ رو به جلو، نیاز به هوا و فضایی وجود دارد تا بتواند به آتشی که برافروخته دامن بزند و ردپایی هرچه سوزا‌‌ن‌تر و هرچه کورکننده‌تر از خویش برجای گذارد.
تضاد به نظر ما کامل می‌آید. بدیهی است که گریز در هر دو حالت، با احساسی از گناه همراه است، احساس گناهی که باز هم بیشتر می‌شود چون همواره بر رویداد مشخصی در گذشته استوار نیست. آن آمریکایی که می‌گریزد و خانوادۀ خود را ترک می‌گوید؛ تمایل دارد بی‌آنکه دلیلی روشن وجود داشته باشد به یک هستی پراضطراب و تحمل‌ناپذیر روی بیاورد. اما همان‌گونه که گفتیم، او در همین حال امیدوار است که بتواند از این موقعیت فراتر رفته و به جایی دیگر برسد و شادمانی حاصل از آزادی مطلق را بیازماید. این انسان گریزانِ شهرهای ما، با گذار دوباره از پیچ‌وخم‌های یکسان بیش از پیش خود را بیگانه احساس کرده و از این بیگانگی احساس گناه‌ می‌کند. او دائم گذشته خود را با خویش حمل می‌کند و وقت کافی دارد که آنچه را که او را سرکوب می‌کند، بسنجد. افزون بر این چنین انسان‌هایی از فضاهای یکسانی عبور نمی‌کنند. ما صرفا از پهنه‌‌هایی اینجا گسترده و آنجا تنگ سخن نمی‌گوییم. در گریز آمریکایی ما با جهانی سیال سروکار داریم که در آن عادت‌ها، شهرها، ماشین‌ها و حتی کل قاره در گم‌گشتگی‌اند، جایی که اقلیم‌ها، قوانین، ساعت‌ها به ناگهان تغییر می‌کنند. او می‌گریزد چون چنین تصمیم گرفته است، اما در نهایت متوجه می‌شود که هیچ چیز در جایگاه خود نیست، که خود باید بسیار شتابزده بگریزد تا در این مسابقه جهانی از او پیشی گرفته نشود، و کارآگاه تعقیب کننده نیز به نوبۀ خویش اغلب یک خانه عقب می‌ماند.
انسان گریزان شهر، در هر لحظه، با نگاه‌ها، با پرسش‌ها، با مصرف‌هایی که باید بکند، با برگه‌های هتلی که باید آن‌ها را پر کند، با مانع موجه می‌شود- با حادثه‌ای که دخالتی در آن ندارد، اما به صورتی احمقانه در آن گیر می‌کند. او متوجهِ رویدادها و حوادث پیش‌پاافتاده می‌شود، آدم‌های بیکاره‌ای را مشاهده می‌کند که همیشه در انتظارش هستند، و شهرها را پر می‌کنند، و و در می‌یابد که باید دائما هویتش را پنهان کند. انسان گریزان آمریکایی با تفاوت روبرو می‌شود و می‌فهمد که دیگربودگی نقص نیست.

(۱)  Pavese

(۲) Corrado

(۳) Dos Passos

(۴) Melville

(۵) Sinclair Lewis