انسان شناسی و فزهنگ
انسان شناسی، علمی ترین رشته علوم انسانی و انسانی ترین رشته در علوم است.

بوطیقای شهر (۷۹)

پیرسانسو برگردان ناصر فکوهی و زهره دودانگه

گم‌گشتگی انسان در گریز

باید از خود پرسید که چرا کار به چنین پرسه‌زنی‌های شبانه، یا انحراف و گم‌گشتگی انسانِ درگریز یا شرایط شورشی می‌کشد؟ پیش از هرچیز، ممکن است ما بیم‌ها و تشویش‌هایی را بیازماییم که کمتر زیرزمینی یا کمتر انفجاری باشند. افزون بر این، چنین به نظر ما می‌آید که این انتخاب می‌تواند به واسطۀ دورانی که ما در آن می‌نویسیم، خود را توجیه کند. دورانی بود که شهر به همه تعلق داشت. البته قصد ما آن نیست که گذشته را آرمانی جلوه دهیم و از یاد ببریم که چه تفاوت‌های بزرگی در قالب کاست‌ها و رده‌های اجتماعی میان مردم شهر وجود داشت. اما انسان‌ها این احساس را داشتند که شهر چیزی است عمومی؛ افراد هنرپرور گاه دوست داشتند با بناها، نمای کاخ‌ها یا اقامتگاه‌های خاص‌شان بر زیبایی شهر خود بیفزایند. سپس زمانی فرارسید که شهر شروع به زشت شدن کرد، آنها که ثروتمندتر بودند، نگاهشان به شهر بیشتر به مثابۀ منبعی برای کسب درآمد بود، جایی برای تجارت، برای صنعت، و همان‌ها بودند که رفته رفته خود و خانواده هایشان را از بافت شهری جدا کردند، چون برایشان چندان جاذبه‌ای نداشت. در این حالت نیاز به انسان‌ها و شرایطی استثنایی وجود داشت تا شهر دوباره فتح شود و معنایی در آن یافته شود. در این معنا انسان‌های گریزان یا هیجان شورش‌ها، به‌رغم بعد منفی‌شان، به نظر ما به تجلی شهر می‌انجامیدند.

در نگاه انسان گریزان، شهر هستی پربار خود را آغاز کرد، شهر خود را تکه تکه کرد و [سپس میان این تکه‌ها] همسازی‌ها و اتصالات بهتری پرورید. شور و شوقی که در شورش‌ها موج می‌زد، سبب شد که شهر بار دیگر انسجام و وحدت خویش را به دست بیاورد و دیگر خود را در خاموشی و یکنواختی رها نکند. انسان حاشیه‌ای در پی یافتن عناصری برای کامل کردن [شهر] بود که این خود را همچون نشانه‌ای از هشیاری تمام و کمال نشان می‌داد، که ما در گریز از وضع انسانی خویش از آن روی برگردانده‌ایم؛ به بیان دقیق‌تر یک وضع غیرانسانی را وضعی «هنجارمند» در نظر گرفته‌ایم. اگر خواننده تصور می‌کند چنین گزاره‌هایی بیش از اندازه انقلابی هستند، کافی است به مسیر متعارف هنرمندان، فیلسوفان بیندیشد. وقتی دکارت و پاسکال، این اندیشمندان که در گرایش‌های آنها ترس و واهمه‌ای وجود ندارد، تمایل دارند ما را به تأمل دربارۀ انسان وادارند، ما را به نهایت‌های یک تردید ریشه‌ای می‌کشانند، یعنی جایی که انسان از فرزند (پسر) خویش محروم شده است. و شخصیت‌هایی که درام‌نویسان پیش رویمان می‌گذارند، سرزمین‌ها یا کاربرد خرد و منطق خویش را از دست داده‌اند.

ما جهان ژان کرول را به یاد می‌آوریم، از این رو به دنبال بررسی سیرحرکت انسان گریزان هستیم، سیر حرکتی هشداردهنده، زیرا به ما امکان می‌دهد که «امر خاص را درک کنیم و به امر جهانشمول بیندیشیم». در این سیر، ما شاهد تحقق‌یافتن عملی چیزی هستیم که به نظرمان فی‌نفسه متناقض می‌آمد. آدم‌های کمی [از چیزی] گریزان هستند، اما همه ما می‌توانیم رفتار آدم گریزان را درک کنیم. شهری که ممکن بود به نظر یک پهنۀ یکدست و بی‌‌تفاوت بیاید، خود را با سرازیری‌ها و چاله‌ها و بن‌بست‌هایش به ما می‌نمایاند. در این شهر، همه چیز به یک اندازه انگیزه‌بخش، وسوسه‌کننده، یا دفع‌کننده نیست. در این مثال به‌راحتی درک می‌کنیم که در یک شهر به ‌سادگی نمی‌توان مسیری را به وجود آورد و و درمی‌یابیم که زمان نیز در این شهر به شکلی یکسان نمی‌‌‌گذرد. وقتی انسانی از چیزی می‌گریزد، دلایل این گریز دائماً افزایش می‌یابند و تاریخ دائماً شتاب می‌گیرد. در نهایت وقتی یک انسان شروع به حرکت می‌کند، نظم جهان را متزلزل می‌کند و دیگر نمی‌توان این تزلزل را متوقف کرد و حتی او دیگر نمی تواند آن را متوقف کند. ما در اینجا در برابر یک مسیر موقتاً هدایت شده قرار گرفته‌ایم.

از مفهوم «انسان گریزان» چه باید فهمید؟ خواهیم دید که بهتر است این مفهوم را در ابهام نگه داریم. انسان‌هایی که در جامعه جا نیفتاده‌اند، افراد مجرم یا بیکار، گاه در برخی از شرایط، ممکن است در حال گریز باشند و مسیری را پیش گیرند که توصیف خواهیم کرد. اما مجرم یا بیکار بودن کافی نیست. یک فرد مجرم، و تحت تعقیبِ پلیس، گاه از این مخفیگاه به مخفیگاه دیگر می‌رود و احتیاط می‌کند، و در حقیقت اگر ندانیم او یک پلیس را کشته است یا «جرم بزرگی مرتکب شده» به نظرمان او شبیه آدم‌های دیگر است. انسان گریزان در اساس، کمابیش همان کسی است که همچون دیگران نیست، برای نمونه اگر از زندان آزاد شده باشد رنگ و رویی پریده دارد، نگاه و بوی لباسهایش به نحو نامحسوسی متفاوت هستند. یک فرد بیکار اگر خود را گریزان بداند گونه‌ای غم و اندوه، گونه‌ای دست وپا چلفتی بودن را با خود حمل می‌کند که او را از دیگران متمایز خواهد ساخت. روشن است که موقعیت‌های روانشناختی و اجتماعی هم اهمیت خویش را دارند؛ اما مسئلۀ اساسی به نظر ما این است که شهر و هستی شهری در نگاه او همچون یک تله است. بدین ترتیب شهر به صورتی بنیادین انسان را تعقیب می‌کند و از او یک انسان گریزان می‌سازد. در سطح زبان، واژه تله عذاب آورتر از واژۀ تحت تعقیب است! و پرسش آن است که چرا انسان تحت‌تعقیب را انتخاب کنیم، نه انسان تعقیب‌کننده را؟ در برخی موارد نسبتاً معدود (برای مثال مگره (۱) و کسانی که در تعقیب آنهاست… و این انسانی گریزان است که در چنین موقعیتی از همدستی ]میان خودش و افراد تحت تعقیب مگره[ به مگره خبر می‌دهد و فضیلت مگره صرفا در آن است که همیشه در دسترس و گوش به زنگ باشد و بتواند به «تعقیب» خود ادامه دهد)، ممکن است ما نخستین یا دومی را انتخاب کنیم. اما به طور کلی انسان گریزان است که باید به صورتی دردناک راه خود را بگشاید. اوست که باید راه رنج و عذاب یک شهروند را زیر پا بگذارد. و در حالی که دیگران در جامعه جای‌ گرفته‌‌اند و در آسایش و رفاه زندگی می‌کنند، او به سهم خود باید به عذاب و ناراحتی حاصل از ذهنیت بودن گردن نهد، او فضا را دوباره خلق می‌کند. شاید گفته شود که پلیس سقوط ناگزیر او را ، درهایی را که اندک اندک بر روی او بسته می‌شوند و بن بستی را که درونش به دام می‌افتد، پیش بینی می‌کند. [شاید چنین باشد] اما انسان گریزان در موقعیت خود زندگی می‌کند، آن را هدف می‌گیرد، او به گم‌گشتگی خویش، از درون، تن می‌دهد- من‌جمله این فکر که دیگران حرکات، استمدادها و عقب‌گردهایی را که او هنوز نیازموده، از پیش می‌دانند.. هر کارگاهی می‌تواند به تعقیب کسی بپردازد و کار پلیس تعقیب کردنِ بی‌وقفه است. [اما] هرکسی گریزان نیست و نمی پذیرد که گریزان باشد.

 

 

ادامه دارد…