ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

سفرنامه شیعه باستان‌دوست (قسمت چهارم)


پیاده‌روی اربعین 97  ارزش ریال اینجا معلوم شد! روز چهارم: ساعت یک بامداد از سرما بیدار شدم. امشب هوا خیلی سرد شده بود. بیرون چادر متولی آن چادر و چند عراقی دیگر آتش روشن کرده و دورش ایستاده بودند. رفتم و کمی خودم را گرم کردم. بعد دست و رویم را شسته و راه افتادم. خیلی جاهای دیگر توی راه، آتش درست کرده و دورش ایستاده بودند برای گرم شدن. یکی از چیزهای جالبی که امشب دیدم، جوان عراقی نابینایی بود که یک چوب‌دستی نازک به‌عنوان عصای سفید در دست گرفته بود و همینگونه که با خودش مرثیه می‌خواند، تند تند راه می‌رفت. آن هم به تنهایی. تقریبا چهار پنج دقیقه‌ای پشت سرش راه رفتم ببینم چگونه می‌رود. با صدای زدن چوب‌دستی‌اش بر زمین، دیگران را آگاه می‌کرد که متوجهش شده و بروند کنار، اما چندین بار هم خورد به زائرانی که وسط راه ایستاده یا به آهستگی راه می‌رفتند....
ادامه خواندن

سفرنامه شیعه باستان‌دوست (پیاده‌روی اربعین 97)


3- اربعین راهی برای وحدت‌بخشی، اما... امیر هاشمی مقدم روز سوم: ساعت دو و نیم بامداد بیدار شدم. چند پیام تلگرام و واتس‌آپی برایم آمده بود. پیام‌هایی هم که امروز صبح تلاش کرده بودم بفرستم، تازه فرستاده شده بود. این فرایند در این چند روز ادامه داشت. یعنی پیام‌هایی که در روز می‌فرستادم یا کسی برایم می‌فرستاد، نیمه‌شب فرستاده می‌شد یا به دستم می‌رسید. در طول روز اصلا اینترنت نداشتم. و این یعنی حرام شدن 180 هزار تومان پول زبان بسته‌ای که برای یک هفته اینترنت نامحدود آسیاسل پرداخته بودم. دست و صورتم را شستم و راه افتادم. نیمه‌شب بود و باز هم شلوغ. راه افتادم و همین اول راه احساس کردم کف پایم خیلی درد می‌کند. به گونه‌ای که به دشواری می‌توانستم گام بردارم. تقریبا 10 دقیقه‌ای به سختی راه رفتم تا کم کم عادت کردم و یا به سخن دیگر، پایم بی‌حس شد و دردش را کمتر می‌فهمیدم....
ادامه خواندن

سفرنامه شیعه باستان‌دوست (پیاده‌روی اربعین 97)


2- در نجف و از نجف -امیر هاشمی مقدم روز دوم: صبح زود بیدار شدیم. چند تا از بچه‌ها که دیشب دوش نگرفته بودند، می‌خواستند برود حمام. من اما می‌خواستم زودتر بروم حرم امام علی (ع). یکی دو نفر زودتر از من راه افتاده و رفته بودند. کفش‌هایم کاملا خیس مانده بود و نمی‌توانستم بپوشم. بنابراین دمپایی‌ها را پایم کردم و کفش‌ها را گذاشتم توی نایلون در کوله‌پشتی‌ام. پوشیدن دمپایی لاستیکی در عراق خیلی عادی است و بیشتر مردانش یا صندل می‌پوشند یا دمپایی لاستیکی. برای همین، خیلی از زائران ایرانی هم توی آن محیط دمپایی می‌پوشند. از کوچه پس کوچه‌ها گذشتم تا به خیابان رسیدم. از یک جوان عرب که سه تا خانم هم همراهش بود پرسیدم: «حرم؟» و با دستم اشاره کردم که یعنی به کدام سو؟ فارسی را دست و پا شکسته می‌دانست و برایم به فارسی توضیح داد که کمی دور است و تاکسی‌ها تا نزدیکی‌اش...
ادامه خواندن