ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

گذر به خلوت زنان: یادی از میهن بهرامی


سوم اردیبهشت 1396، میهن بهرامی، نویسنده، نقاش، طراح، روان شناس، جامعه شناس، کارشناس تاریخ هنر، و نخستین زن ایرانی منتقد سینما و تئاتر از دنیا رفت. دربارۀ زندگی و آثار او، و سهمی که در پیشبرد هریک از رشته های فعالیت خود در ایران داشت، می توان ده ها مطلب نوشت. سبک او در نقاشی گل، به تشخیص کارشناسان گالری تِیت در لندن در اوایل دهۀ هشتاد میلادی، شیوه ای نوین را در بازتاب طبیعت به سبک نوکلاسیک رقم می زد. برای طراحی هنری فیلم «جستجوگر» (1368)، ساختۀ همسرش، محمد متوسلانی، به کندوکاوی ژرف در دل کویر رفت و علاوه بر کاروانسراهایی که در آن زمان اسیر خاک فراموشی شده بودند، عظمت باستانی ارگ بم را نیز برای نخستین بار روی پردۀ نقره یی فرستاد. در مقام منتقد سینما، نقدهای دگراندیشانه، تک رو، و ریزکاوانۀ او بر تازه ترین ساخته های فیلمسازان ایرانی و غیرایرانی در دهه های چهل و...
ادامه خواندن

وداع با دخترک دوردست...


پوران شریعت رضوی (1313-1397) چه‌چیز می‌توانست، چه‌چیز می‌تواند کودکی دوردست و مردی در آستانه کهنسالی چون من را به دخترکی دوردست، زنی کهن‌سال که امروز از دست رفت، به هم پیوند دهد؟ چه‌چیز می‌توانست و می‌تواند مرگی که در انتظارش بودیم و از راه ‌رسید، مرگ «پوران‌خانم» را به مرگ دیگری که حتما از راه خواهد رسید، دیر یا زود، امشب یا شبی دیگر، امروز یا روزی دیگر، مرگ من، به هم پیوند دهد؟ تصویر زیبایی را می‌بینم: سال‌های کهن ِ دخترک ِ دوردست، سال‌های پاریس ِ پرشور؛ سال‌هایی که هرگز او را در قالبی حقیقی در آن‌ها ندیده‌ بودم؛ و بعدها تنها در قاب عکس‌هایی رنگ و رو رفته کشفشان کردم؛ اما پاریسی که همچون پوران آن را زیستم و لمس کرده بودم: در پیاده‌روهایش قدم زده و بی‌شک در همان نقاطی که بارها و بارها از آنجا رد شده بود، گام برداشته بودم، کتابفروشی‌ها و کوچه و خیابان‌های...
ادامه خواندن

وقتی شبنم می‌رود


به یاد شبنم اسمعیلی وقتی خبری می‌خوانی، وقتی عزیزی می‌رود، عزیزی دوست‌داشتنی. کودکی که تو هم شاید اندکی در بزرگ کردن و به ثمررساندنش نقش داشته‌ای، چه باید بکنی؟ در میان اشک‌هایی که بی‌اختیار می‌ریزند، در میان خاطرات و تصاویر، صداها، لحظات شادی و غم، روزهای تکراری دانشکده، کلاس‌ها، صحبت‌های بی‌پایان در دفتر، آرزوها، نومیدی‌ها و امیدهای یک جوان در سال‌های نخست زندگی، وقتی دانشگاه و آزادی را کشف می‌کند، دختری که می‌شکفد و به زنی توانا تبدیل می‌شود، جلسات دوستانه، ترس‌های بی‌پایه از امتحان و نمره و درس، چه باید بکنی؟ هیچ چیز سخت‌تر از آن نیست که قلم به دست بگیری و برای آن جوان بنویسی، آن هم تویی که مرگ را بسیار بیشتر و نزدیک‌تر حس کرده‌ای اما به جای اینکه به سراغ تو بیاید به سراغ جوانی در اوج شکوفایی رفته است. به سراغ آن دخترک کوچک با چهره فراموش‌ناشدنی‌اش. به سراغ آن لبخندی که هرگز...
ادامه خواندن