ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

سفرنامه مغولستان: بخش سیزدهم


روز سیزدهم: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت نخست کلاسها درباره زبان آلتایی بود. بیشتر مباحث این کلاس، چیزهایی بود که در دوره کارشناسی خوانده بودم. اینکه آلتایی مجموع خانواده‌ای از زبانهای ترکی، مغولی و توگوزی است. البته زمانی سخن از خانواده زبانهای اورال-آلتایی هم در میان بود. اما اکنون دیگر کسی این دو را در یک دسته جای نمی‌دهد. همان گروه زبانهای آلتایی هم یک پیشنهاد زبان‌شناختی بود. همانگونه که دیگر گروه‌های زبانی هم پیشنهادی هستند؛ از جمله خانواده زبانهای هند و اروپایی. زبانهای آلتایی، پیوندی هستند؛ یعنی از چسبیدن تکواژها کنار یکدیگر، واژه ساخته می‌شود و می‌توان با جدا کردن تکواژها، به هسته اصلی واژه (خواه اسم خواه فعل) رسید. مثلا در ترکی استانبولی، «انجام دادم» می‌شود یاپتم (Yaptım). «سپردم انجام بدهند» می‌شود یاپتردم (Yaptırdım) که اینها و دیگر اشکال فعل انجام دادن، از چسبیدن تکواژها به ریشه فعل «یاپ» درست می‌شود. کلاس دوم درباره پژوهشهای انسان‌شناختی در مغولستان...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان (بخش یازدهم)


 بازگشت از صحرا روز هشتم شنبه هفتم مرداد 1396 چون آب معدنی نمانده بود، به سراغ آب مخزنها رفتیم که میگفتند برای نوشیدن بد نیست. آبی که برای حمام و دست و رو شستن آورده بودند دو گالن هزار لیتری بود. در پایان روز ششم به پایان رسید، در حالیکه حدود 30 نفر (یهنی ما به اصطلاح «مغول پژوهان جوان» و چند نفر هم از خودشان) از آن استفاده میکردند. صبح پس از صبحانه زیر آفتاب که البته من نتوانستم زیاد بخورم (کالباس بود و خیار و گوجه که کالباسهایشان تکه های درشت گوشت و چربی داشت و دلم را به هم میزد). سپس کلاس زبان مغولی آغاز شد. من متنی را که برای تمرین دریافت کرده بودم، خواندم. استاد خوشش آمد. بعد هم گرامری از زبان مغولی را خواست یاد بدهد که چون تقریبا گرامر مانندش را در زبان ترکی آموخته بودم، زود یاد گرفتم این را و دانشجویان...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان: بخش دهم


  جشنواره نادام روز هفتم جمعه ششم مرداد 1396 امروز قرار بود «نادام» برگزار شود. نادام که به معنای جشنواره و فستیوال است، جشنی است که مغول‌ها در ماه‌های تیر و مرداد برگزار می‌کنند. دیگر ماه‌های سال، این سرزمین آنچنان سرد است که نمی‌شود جشن برگزار کرد و تنها همین ماه‌های تیر و مرداد است که جنب و جوش را می‌توان در میان مغولها دید. نادام، جشنواره‌ای است که در همه مناطق این سرزمین برگزار می‌شود. برای شهرنشینان در میدان‌ها یا ورزشگاه‌ها، و برای دامداران، در دشتهای‌شان. دامداران به نزدیک‌ترین مکان برگزاری نادام که قاعدتا در شعاعی کمتر از 30-20 کیلومتری‌شان است رفته و جشنواره‌شان را آنجا برگزار می‌کنند. در این جشنواره، سه هماورد یا مسابقه برگزار می‌شود: کشتی مغولی، اسب‌سواری و تیراندازی. البته نواختن موسیقی و رقص دخترها هم در جشنواره‌های نادام در سالهای اخیر دیده می‌شود. به هر روی قرار شد هر کسی یک چیزی از فرهنگش آماده...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان: بخش هشتم


جان‌پنداری و شمنیسم در میان مغولها روز پنجم چهارشنبه چهارم مرداد 1396 بامداد بیدار شده و به نوبت به دستشویی رفتیم. دستشویی‌ها را در فاصله پنجاه متری گیر(چادر)ها درست کرده بودند. دو دستشویی کنار هم، یکی برای پسرها و یکی دخترها. دیواره‌های‌شان چوب نئوپان نسبتا نازک بود. یک گودال بزرگ زیرشان کنده بودند که مخزن بود. روی آن را دو تخته چوبی کلفت گذاشته بودند که شما یک پایت را روی این تخته و یکی را روی آن تخته می‌گذاشتی. وسط‌شان هم خالی بود و سقوط آزاد به آن مخزنی که زیرش کنده بودند. بین این دستشویی‌ها و گیرها، چند ظرف پلاستیکی از یک چارچوب آویزان کرده بودند که درون هر کدام‌شان تقریبا دو لیتر آب بود. با آب اینها دست و صورت‌مان را می‌شستیم که مصرفش کم بود. به‌هرحال صبحانه را دور هم خوردیم و آماده شدیم برای رفتن به دره «حانوئی». به سوی باختر (غرب) به راه افتادیم....
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان: بخش هفتم


روز چهارم سه شنبه سوم مرداد 1396 ساعت هشت بیدار شده و از گیر (چادر مغولی) بیرون رفتم. خیلی چشم‌انداز زیبایی داشت. چیزی شبیه فلات بود، اما در اندازه‌ای بسیار کوچک. یک دشت هموار که می‌شد به ‌عنوان زمین فوتبال بی‌سر و ته از آن استفاده کرد، دور تا دورش با کوه‌هایی بسیار کوتاه که به تپه می‌ماند، گرفته شده بود. اندازه‌اش شاید 10 کیلومتر درازا و 5 کیلومتر پهنا داشت. یعنی پنج هزار هکتار. چون زمین کاملا صاف بود، می‌شد سرتاسر دشت را به خوبی دید. 23 گیر در این پهنا برپا شده بود. البته بهتر است بنویسم 23 خانوار گیرهای‌شان را برپا کرده بودند؛ چرا که بیشتر خانوارها دو گیر دارند و برخی یک گیر و یک کلبه چوبی و برخی دیگر هم ممکن است دو گیر داشته باشند و یک کلبه چوبی. دو تا از گیرها به نظر خالی می‌آمد. نه گله‌ای، نه سگی نزدیک گیر و...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان، بخش پنجم


روز دوم، یکشنبه یکم مرداد 1396: ساعت هشت همه در طبقه همکف خوابگاه گرد هم آمدیم و اردنه و پسر 8-27 ساله دیگری که بعدها فهمیدم نامش «چاغا» بود و در این چند روز همراه‌مان، آمدند دنبال‌مان.  سپس پیاده راه افتادیم به سوی یک رستوران که در زمان بودن‌مان در اولان‌باتور، کلا در این رستوران غذا می‌خوردیم. محیط داخلی رستوران با رنگهای تیره رنگ‌آمیزی شده و کلا تیره و دلگیر به چشم می‌آمد. صبحانه هم نان و مربا بود که پیش از آن چای و شیر خوردیم. چای آمیخته با شیر در مغولستان پر طرفدار است و با صبحانه و گاهی با ناهار و شام هم خورده می‌شود. از آنجا راه افتادیم به سوی دانشگاه ملی و در یکی از کلاسها نشستیم. ساختمانش قدیمی بود. به هر کدام‌مان یک کیف دستی بسیار ساده دادند که درونش برنامه این چند روز، یک کلاه بیس‌بال آبی‌رنگ و گردن‌آویزی که نام خودمان، نام کشورمان و...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان (4)


می‌خواستیم ناهار بخوریم. اما ساعت حدود چهار بعدازظهر بود و بنابراین پیدا کردن رستورانی که باز باشد کمی دشوار. یکی دو تا هم که باز بودند، غذای‌شان آماده نبود. وندان که پیش از این چند باری به اولان باتور سفر کرده بود، می‌گفت رستورانهای ارزان می‌شناسد. اما وقتی دنبالش راه افتادم فهمیدم که نه رستورانی می‌شناسد و نه می‌تواند با مردمان مغول ارتباط برقرار کند. از یک جوان خوش‌پوش مغول پرسیدم رستوران در نزدیکی میدان کجاست؟ انگلیسی می‌دانست و راه افتاد همراه‌مان تا نشان‌مان بدهد. همان اول کار پرسید جایی می‌خواهی نشانت بدهم که خانم برای سرویس دادن هم باشد؟ گفتم نه. در سفر به کشورهای دیگر، خیلی اوقات چنین پیشنهادهایی می‌تواند شما را به دام گروهی بیندازد که به سادگی دار و ندارتان را می‌گیرند و بعد هم معلوم نیست به آسانی بتوانید از دست‌شان خلاص شوید. خلاصه رستورانی در همان نزدیکی نشان‌مان داد. اما پیش از اینکه از...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان، بخش سوم


روز نخست، جمعه سی ام تیر 1396 ساعت سه و نیم صبح تاکسی آمد دنبالم. ساعت چهار پایانه کاوه اصفهان بودم. چون درهای پایانه بسته بود تا ساعت پنج روی صندلی‌های بیرون نشستم. بالاخره درهای پایانه باز شد، بلیطی که اینترنتی خریده بودم را از گیشه گرفته و ساعت 5:15 سوار اتوبوس شدم. چون شب اصلا نخوابیده بودم، یکی دو ساعت توی اتوبوس خوابیدم. ساعت ده و نیم رسیدیم به فرودگاه امام. این امکانی است که برخی شرکتهای اتوبوسرانی برای خطوط اصفهان به تهران گذاشته‌اند. یعنی شما بلیط اصفهان به تهران می‌خرید، اما اتوبوس شما می‌رود روبروی فرودگاه امام و شما بی‌دردسر به فرودگاه می‌روید. برای همین است که توی خیلی از این اتوبوسها، گردشگران خارجی‌ای را می‌بینید که اصفهان را گذاشته‌اند به‌عنوان آخرین شهر در سفرشان به ایران و از آنجا با اتوبوس مستقیما به فرودگاه می‌روند. اینکه شما از اصفهان تا فرودگاه امام را با اتوبوس وی‌آی‌پی با...
ادامه خواندن