ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

سیاحت و ماجراهای من در ایران (28)


  آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی آری این افکار خیلی خوشحالم میکرد و این امید را به من میداد که موفق خواهم شد برنامه سفرهای بعدی ام را نیز به انجام رسانم. و به همه کسانی که از سفر پر مشقت من به آسیای مرکزی تعجب کرده اند، اطمینان میدهم که فقط تحمّل مرحله به مرحله مشکلات  و ناخوشایندی های زندگی یک مسافر  بی چیز و همجنس و همانند شدن  با زندگی شرقی و زبان و آداب و رسوم شان  بود که به من امکان داد در نقش درویشی خودم، موفق باشم. در این افکار غوطه ور بودم که به ساحل رودخانه کوچک کرج رسیدیم. در اینجا به مسافران زیادی برخوردیم که عده ای از آنها هنوز در خواب بودند و عده ای به شستشو و وضو گرفتن مشغول بودند و عده ای هم در ساحل رودخانه نماز میخواندند. سحرگاه تابستانی بسیار خنکی بود و همین خنکی نشانه آن بود...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (24)


آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی وقتی از اطراف زنجان که پر از ویرانه‌های قدیمی است وارد خود شهر شدیم، هر نقطه‌ای از شهر  به عنوان محّل عملیات قهرمانانه آشوبگران به من نشان داده می‌شد. در اینجا یک نفر در مقابل 40 نفر جنگیده بود و در جایی  یک شبح مابعدالطبیعه ظاهر شده بود. ماجراهای فوق‌العاده‌ای  که او درباره بابی‌ها تعریف می‌کرد با آن که اغراق‌آمیز بود، امّا می شد اطمینان پیدا کرد که در آن‌جا جنگ شدیدی در گرفته است، و گرچه چندین سال  از آن آشوب‌ها گذشته بود امّا هنوز لطمات شدید آن بر شهر زنجان دیده می‌شد. در راهم به طرف کاروانسرا، که از میان شهر می‌گذشت، بیش  از هرچیز چوب‌های بلندی که بر آن‌ها پرچم‌های سیاهی نصب شده بود نظرم را جلب کرد. ده روز اول ماه محّرم بود که ایّام را در همه کشورهای  اسلامی جشن می‌گیرند، امّا  در جهان شیعه از یک ماه زودتر به...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (23)


آرمین آمبری  برگردان خسرو سینایی   در حالی که با بی‌صبری در انتظار طلوع صبح بودم، روز که شد بدون هیچ همراهی از طریق «قافلانکوه» به راه افتادم. جاده نسبتا شیب‌دار و سخت بود و سرازیری طرف کوه هم که به کنار رود زیبای « قزل اوزن» و یک پل سنگی مناسب می‌رسید، شیب زیادی داشت. این منطقه به دلیل  تنوع مناظر و به خصوص جریان آب رودخانه، که امکان دیدن آن در ایران برای مسافر خیلی کم پیش می‌آید، به نظرم خیلی خوشایند آمد و نتوانستم از آن بگذرم که در سایه قلعه‌ای که  در نزدیکی‌ام بود  و «قلعه دختر» نام داشت، پیاده شوم و صبحانه مختصری را همراه با جرعه لذت‌بخشی  از آب رودخانه صرف کنم. در حالی که کاملا تنها دراز کشیده، و در انتظار بودم که چاروادار از راه برسد، از ظاهر  شدن ناگهانی یک پیرزن کمی جا خوردم. او  با چهره‌ای با محبت به من نزدیک...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران(22)


آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی دو روز پس از آنکه تبریز را ترک کردم، شب را در روستای ترکمنچای به صبح رساندم. این محل به دلیل آنکه قرارداد صلحی در آن بسته شد که آخرین جنگ ایران و روس را طی سال‌های  1826-1828 به پایان رساند، شهرت دارد. در آن جنگ ژنرال روسی، پاس کیه‌ویچ(Paskievitz) شاهزاده و ولیعهد با استعداد ایرانی عباس میرزا را چندین بار شکست داد(1) و دو قسمت از شمالی‌ترین مناطق ایران، یعنی نخجوان و ایروان که امروز در ماوراء قفقاز به منزله پاسگاه‌های مرزی قدرت روسیه در مرزهای هندوستان هستند، تصرف کرد. به من ساختمان و حتی اتاقی را که در آن این قرارداد  به امضا رسیده بود، را نشان دادند. موارد اصلی این قرارداد از این قرار است: الف) ایران، خانات ایروان و نخجوان را به روسیه واگذار می‌کند  و علاوه بر آن 20 میلیون روبل به عنوان خسارت جنگی می‌پردازد. ب) بر روی دریای...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (21)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی مثل جاهای دیگر در شرق هم جاده‌های بازرگانی مهم‌ترین رگ‌های حیاتی کشور هستند و در حالی که افندی‌های خواب‌زده، در جوار تنگه بُسفر می کوشند  تا در دود چیق‌هایشان آینده‌ای بهتر را تجربه کنند. بازوی آهنین غول‌های  شمالی با خستگی ناپذیری تاریخی‌اش از هر جهت قصد به ذلّت کشیدن همسایه جنوبی‌اش را دارد، ذلّتی  که مطمئنا  دیر یا زود  گریبانگیر شان خواهد شد. از آنجا که جاده‌های داخل ایران که به تبریز می‌رسند پر از ردیف  کاروان‌ها  و گروه‌های کوچک مسافران است، می‌خواستم از اینجا به بعد مثل خود ایرانی‌ها  به تنها و فقط به همراه یک «چاروادار» که عنوان کرایه‌‌دهندگان اسب‌های سواری باربر است. راهم را به طرف پایتخت ادامه دهم . بنابراین به مبلغ ناچیزی اسبی مفلوک کرایه کردم  که علاوه بر خودم، لوازم سفرم را نیز روی آن بار کردم و در حالی که با جمع اروپاییان میهمان‌نواز خداخافظی می‌کردم. دوهفته‌ای  که...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (19)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی تعصّب مذهبی پیامبر‌گونه‌اش که در همه جا به آن افتخار می‌کرد؛ حتی وقتی گروهی از دزدان کُرد در خراسان در وسط زمستان او را غارت کرده بودند؛ رهایش نکرده بود، در حالی که او را کاملا لخت کرده در وسط بیابان در عرض باد سرد، چندین ساعت به امان خدا رها کرده بودند. چنانچه این مبلّغ مذهبی با حرارت خودش می‌گفت به جای آنکه طلب بخشش کند، در حالی که دندان‌هایش از شدت سرما بهم می‌خورد برای کُردهای غارتگر آیاتی از انجیل مقدس را می‌خوانده‌است. معجزه را ببین؛ که غارتگران ارشاد شدند و او را آزاد کردند. به گفته خودش، میان ترکمن‌ها او معجزات غریبی داشته است. یک بار او را در عوض یک شلوار  کهنه فروختند و یک بار دیگر او را با یک الاغ شل عوض کردند، اما همیشه قادر بوده اربابانش را ارشاد کند: (تکرار می‌کنم، همه اینها بدون آنکه  او به...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان (4)


می‌خواستیم ناهار بخوریم. اما ساعت حدود چهار بعدازظهر بود و بنابراین پیدا کردن رستورانی که باز باشد کمی دشوار. یکی دو تا هم که باز بودند، غذای‌شان آماده نبود. وندان که پیش از این چند باری به اولان باتور سفر کرده بود، می‌گفت رستورانهای ارزان می‌شناسد. اما وقتی دنبالش راه افتادم فهمیدم که نه رستورانی می‌شناسد و نه می‌تواند با مردمان مغول ارتباط برقرار کند. از یک جوان خوش‌پوش مغول پرسیدم رستوران در نزدیکی میدان کجاست؟ انگلیسی می‌دانست و راه افتاد همراه‌مان تا نشان‌مان بدهد. همان اول کار پرسید جایی می‌خواهی نشانت بدهم که خانم برای سرویس دادن هم باشد؟ گفتم نه. در سفر به کشورهای دیگر، خیلی اوقات چنین پیشنهادهایی می‌تواند شما را به دام گروهی بیندازد که به سادگی دار و ندارتان را می‌گیرند و بعد هم معلوم نیست به آسانی بتوانید از دست‌شان خلاص شوید. خلاصه رستورانی در همان نزدیکی نشان‌مان داد. اما پیش از اینکه از...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (18)


  آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی همین مردم معتقدند که تماس با یک اروپایی، اگر تمیز‌ترین آن‌ها هم باشد، آلوده‌شان می‌کند. حالا که صحبت از تعصّب شد، چطور می‌توانم یادی از آن درویش عجیب نکنم که در راه سفر، گذارش به آن بازار افتاد و مایه حیرت همه مردم شد و به عنوان یک پدیدار خارق‌العاده همیشه در یادم خواهد ماند. این مرد که عمیقا به حقّانیت علی(ع) در مورد اولین خلیفه بودن اعتقاد داشت، چنان که  شنیدم حدود  سی سال پیش  سوگند خورده بود که در تمام عمرش جز «علی، علی»  کلام دیگری بر زبانش جاری نشود و می‌خواست به این ترتیب به عنوان جدّی‌ترین پیرو خلیفه‌ای که هزار  سال پیش به ابدیت پیوسته بود، شناخته شود. از آن جایی که  متاهل بود، در خانه‌اش  به زن و فرزندانش و اقوام و دوستانش  هم می‌گفت: «علی علی». اگر گرسنه  یا تشنه بود و یا هر چیز دیگری می‌خواست می...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (16)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی   از آنجا که این مکان‌ها گاهی محل زندگی و کسب کاسبکاران محل نیز هست، می توان گفت  که همیشه زندگی پرتحرّکی در آنها جریان دارد. طی روز جمعیتی فعّال  زیر گنبدها، در حیاط‌هایی که پر از اجناس بسته‌بندی شده است، در حرکتند. از این طرف یک قطار شتر یا قاطر می‌آید  و از آن طرف قطار شتری  دیگر خارج می‌شود. دستفروشها، گداها، ملّاها، بچه‌ها، زن‌ها مرتبا به این سو و آن سو می‌روند. و کافیست انسان یک ایرانی را که در میان این شلوغی کنار پنجره اتاقش  نشسته و قلیان می‌کشد و در نزدیکی او جمعی را که با  اداهای اغراق‌شده، مشغول چانه‌زنی با یکدیگر هستند، در نظر بیاورد؛ تا بتواند تا حدّی تصوری از زندگی در یک کاروانسرا به دست داشته باشد.  از آنجا که صحبت چانه‌زدن ایرانی‌ها را به میان کشیدم، باید اضافه کنم که این شرقی‌های پرحرارت ، در هنر قانع...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران(16)


  آرمین وامبری  برگردان خسرو سینایی 6 ژوئن صبح روز بعد، قبل از طلوع آفتاب از قره عین  به طرف ایستگاه بعدی – چوروک- حرکت کردیم و تقریبا دو ساعت مانده بود به مقصد برسیم  که از میان تنگه‌ای در دل کوهی که نزدیکمان بود ، عوعو  و زوزه غریبی شنیده شد. ما به بالای  یک بلندی رسیده بودیم. گروه کوچک ما  توقف کردو در یک چشم به هم زدن محافظان ایرانی ما در حالی که نگران به دهانه تنگه کوه می نگریستند، سلاح‌هایشان را آماده تیراندازی کردند. صدای عوعو نزدیک ‌تر و نزدیک‌تر  شدو ناگهان گوزن بسیار زیبایی را دیدیم که  در حالی که دو گرگ تعقیبش می‌کردند، از  دهانه تنگه بیرون دوید.  این صحنه، ایرانی‌های  عاشق شکار را به  هیجان زایدالوصفی دچار کرد. دو نفر از آن‌ها به تاخت جلو رفتند و یکی از آن‌ها  همچنان که سوار بر اسب می‌تاخت  چنان نشانه‌گیری دقیقی کرد که آن گوزن ...
ادامه خواندن