ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

سیاحت و ماجراهای من در ایران (25)


آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی ... در اینجاست که فغان و زاری تماشاگران به اوج میرسد، زنان به سینه شان میکوبند، حاضران به نشانه عزاداری شن و کاه خُردشده (به جای خاکستر) بر سر میریزند و چنان از خود بیخود میشوند که بزرگترین  تراژدی نویسان اروپایی نمی توانند تماشاگران شان را به چنان حالتی دچار کنند. با دیدن مرگ فرزند، آتش خشم در وجود حسین(ع) زبانه میکشد. او هم بر اسب می نشیند، تا انتقام مرگ فرزندش را بگیرد، ولی شمر که یکی از سواران لشگر یزید است،  تعقیبش میکند و بر او زخمی مرگبار وارد میسازد. با دیدن جسد حسین(ع) شیون و زاری مردم باز شدیدتر میشود از شدت تاثرشیون و زاری مردم باز هم بیشتر میشود. بدن بیجان او را کنار بدن فرزندش میگذارند. با پارچه ای سیاهرنگ می پوشانند  لحظه ای پس از آن کشتار بزرگی آغاز میشود که  طی آن بقیه اعضای آن خاندان عزیز  هم...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (18)


  آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی همین مردم معتقدند که تماس با یک اروپایی، اگر تمیز‌ترین آن‌ها هم باشد، آلوده‌شان می‌کند. حالا که صحبت از تعصّب شد، چطور می‌توانم یادی از آن درویش عجیب نکنم که در راه سفر، گذارش به آن بازار افتاد و مایه حیرت همه مردم شد و به عنوان یک پدیدار خارق‌العاده همیشه در یادم خواهد ماند. این مرد که عمیقا به حقّانیت علی(ع) در مورد اولین خلیفه بودن اعتقاد داشت، چنان که  شنیدم حدود  سی سال پیش  سوگند خورده بود که در تمام عمرش جز «علی، علی»  کلام دیگری بر زبانش جاری نشود و می‌خواست به این ترتیب به عنوان جدّی‌ترین پیرو خلیفه‌ای که هزار  سال پیش به ابدیت پیوسته بود، شناخته شود. از آن جایی که  متاهل بود، در خانه‌اش  به زن و فرزندانش و اقوام و دوستانش  هم می‌گفت: «علی علی». اگر گرسنه  یا تشنه بود و یا هر چیز دیگری می‌خواست می...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران(16)


  آرمین وامبری  برگردان خسرو سینایی 6 ژوئن صبح روز بعد، قبل از طلوع آفتاب از قره عین  به طرف ایستگاه بعدی – چوروک- حرکت کردیم و تقریبا دو ساعت مانده بود به مقصد برسیم  که از میان تنگه‌ای در دل کوهی که نزدیکمان بود ، عوعو  و زوزه غریبی شنیده شد. ما به بالای  یک بلندی رسیده بودیم. گروه کوچک ما  توقف کردو در یک چشم به هم زدن محافظان ایرانی ما در حالی که نگران به دهانه تنگه کوه می نگریستند، سلاح‌هایشان را آماده تیراندازی کردند. صدای عوعو نزدیک ‌تر و نزدیک‌تر  شدو ناگهان گوزن بسیار زیبایی را دیدیم که  در حالی که دو گرگ تعقیبش می‌کردند، از  دهانه تنگه بیرون دوید.  این صحنه، ایرانی‌های  عاشق شکار را به  هیجان زایدالوصفی دچار کرد. دو نفر از آن‌ها به تاخت جلو رفتند و یکی از آن‌ها  همچنان که سوار بر اسب می‌تاخت  چنان نشانه‌گیری دقیقی کرد که آن گوزن ...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران(11)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی دوباره به راه افتادیم و آن ارمنی‌های بیچاره نمی دانستند چگونه از من تشکر کنند، چون به نظرشان اگر من با آن‌ها نبودم اشیاء فراوان قیمتی که از لندن آورده بودند، حتما توسط کردها به غارت می رفت به خصوص چند تاجر فارس که روز قبل به جمع ما پیوسته بودند و در صحنه حضور داشتند، شدیدا رنگشان پریده بود، و وقتی که دوباره برای استراحت توقف کردیم ، برای تشکر مقداری شیرینی برایم آوردند. در این ماجرا البته متوجه شدم که عنوان افندی من نزد کردها کارساز است. ولی باید اعتراف کنم که این اولین برخورد من، مانندسربازی که برای اولین بار گرفتار گلوله‌باران می‌شود، همه دل و جراتم را محک زد. در لحظه اولی که خطر را در مقابلم دیدم، همه بدنم به لرزه در آمد، اما وقتی که در مقابل دشمن قرار گرفتم آن ترس اولیه به صورت خشمی در من شعله‌ور...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (10)


آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی وقتی که از تنگه کوهستانی باریکی می گذشتیم، دیدم که همسفران ارمنی‌ام تفنگ‌هایشان را پُر می‌کنند و سلاح‌هایشان را آماده نگه می‌دارند و به من گفتند که: «از اینجا به بعد دیگر تُرک‌های عثمانی را نخواهیم دید، زیرا تا مرز ترکیه ساکنان این مناطق فقط کُردها و ارامنه هستند و با کُردها باید فقط با زبان اسلحه صحبت کردو نامه سفارشی و خواهش و تمنّا در برابر آن‌ها کاری از پیش نمی‌برد.» شب را در روستای «اشک الیاس» در منزل یکی از  روسای کُرد به سر بردیم، و من تازه وارد شده و نشسته بودم که او شروع کرد با لاف و گزاف  فراوان در مورد اصل و نسب خانوادگیش برایم صحبت کردن. خدا می‌داند که او اصل  و نسبش را با چه کسانی مرتبط می‌دانست، افراسیاب، جمشید، کیخسرو و دیگر بزرگان دنیای باستان همه با او نسبت داشتند و وقتی  که گمان کرد به...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (9)


  برگردان خسرو سینایی ناراضی،  با زشت‌ترین جملات نارضایتی‌اش  را از دستگاه اداری ابراز می‌کند. کافیست فقط یک ربع  ساعت در این فضای پر از دود و جنجال  که مرکز امور حکومتی شهرستان است، حضور داشته باشی  تا بدانی مسائل مملکت و مردم چگونه حل و فصل می‌شود . حتی در دربار سلطان پیش می‌آید  که یک سند  مهم دیپلماتیک  از روی میز یک کارمند به داخل کیسه توتون یکی از پیشخدمت‌ها بیافتد  و از آنجا هم  زیر لباس یکی از پیشخدمت‌ها گم و گور شود. با این وصف باید گفت در مقایسه  با اداره یک حاکم در شهرستان ها، ادارات قسطنطنیه در نظم و انضباط نمونه‌اند. با وصف اقامت کوتاهم در این شهر  که فقر در هر کنج آن به شکل‌های مختلف و زشت دیده می‌شد و در من احساس نفرتی غیرقابل توصیف را بر می‌انگیخت ، وقتی می شنیدم که همه آنچه که در آنجا می‌دیدم در مقایسه...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (5)


آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی اما فقط این جاده ساخته شده نیست که مسافر باید بایستی به عنوان آخرین خاطره زندگی اروپایی به فراوشی بسپارد؛ منظره دریا هم با پیشرفت در جاده پر پیچ و خم کوهستانی به  مرور از نظر ناپدید می‌‌شود. سورچی ارمنی من، خاچاتوره، مرا متوجه ناپدید شدن تدریجی دریا کرد، من کمی بر قله کوه توقف کردم  تا از سر وداع  نگاهی به دریای وحشی  که در آن فصل چون آبگیری آرام بود بیندازم.  هنوز نمی‌دانستم تا دوباره تا دوباره دیدن آن دریا ، چه رنج‌هایی را بایستی تحمل می‌کردم. من فقط مشکلات و خطراتی را که در پیش داشتم تا حدی حدس می‌زدم، اما همین حدس کافی بود تا وقتی که به موج‌های تیره دریای سیاه که تا بی‌نهایت ادامه داشت، نگاه می‌کردم، عمیقا احساساتی شوم. ترابوزان در دامنه کوه زیر پای بود. و بندر پیش‌زمینه منظر شهر را می‌ساخت. وقتی که من پرچمی را...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران(4)


  آرمین وامبری، ترجمه خسرو سینایی به سوی تهران غُرش توپ‌ها، صدای موسیقی و غریو شادی از بندر ترابوزان به گوش می‌رسید. این‌ها  همه در استقبال  از کشتی ما بود که پرشکوه به ساحل نزدیک می‌‌شد.  البته به خاطر کسی خطور نکرد که این استقبال  با شکوه به خاطر من بود که قصد داشتم به زودی  در لباس  درویشان، با کشکول و عصای درویشی، قسمت  وسیعی از آسیای  باستانی کلاسیک را سیاحت کنم. البته که آن مراسم به خاطر من نبود. همه این تشریفات به دلیل ورود حاکم جدید ترابوزان – امین مخلص پاشا – بود که از استامبول با ما همسفر شده بود. ورود یک حاکم جدید به یک منطقه دورافتاده ترکیه همیشه برای اهالی  آن منطقه مایه امیدهای خوش‌بینانه است. حاکم قبلی معمولا به دلیل خوش‌خدمتی  به حکومت مرکزی  و ظلم و زورگویی به مردم، مورد نفرت است و در جانشین او مردم امیدوارند که از عدالت، آرامش...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (بخش سوم)


آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی   نگاهمان می‌کنند صبح، اول وقت اداری بود. از دفتر آقای  مدیر کل به من تاکید کرده بودند که برای مذاکره درباره کار مهمی که داشتیم، بایستی  اول وقت به آن اداره بروم. چون طی بقیه ساعات روز، اقای مدیر کل چندین جلسه داشتند. سرساعت به آن اداره رفتم.  اطاق آقای مدیر کل در طبقه چهارم بود و او هنوز نیامده بود. مرا در طبقه همکف، در سالن بزرگی مقابل در ورودی ساختمان، در انتظار  آقای مدیرکل نشاندند. کارمندان وارد ساختمان می‌شدند و کارت شناسایی‌شان را به کارمندی که مسئول نظارت بر صحت امور بود، نشان می‌دادند. لحظاتی که گذشت، مردی نسبتا فربه که پیراهن نه چندان تمیزی به تن داشت و دمپایی پلاستیکی کهنه و چرکی  بر سرانگشتان پاهای لختش بند بود، در حالی‌که دو نان سنگک روی ساعد دستش انداخته بود و قابلمه بزرگی  که از آن بخار بلند می شد – احتمالا...
ادامه خواندن