ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

سیاحت و ماجراهای من در ایران (28)


  آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی آری این افکار خیلی خوشحالم میکرد و این امید را به من میداد که موفق خواهم شد برنامه سفرهای بعدی ام را نیز به انجام رسانم. و به همه کسانی که از سفر پر مشقت من به آسیای مرکزی تعجب کرده اند، اطمینان میدهم که فقط تحمّل مرحله به مرحله مشکلات  و ناخوشایندی های زندگی یک مسافر  بی چیز و همجنس و همانند شدن  با زندگی شرقی و زبان و آداب و رسوم شان  بود که به من امکان داد در نقش درویشی خودم، موفق باشم. در این افکار غوطه ور بودم که به ساحل رودخانه کوچک کرج رسیدیم. در اینجا به مسافران زیادی برخوردیم که عده ای از آنها هنوز در خواب بودند و عده ای به شستشو و وضو گرفتن مشغول بودند و عده ای هم در ساحل رودخانه نماز میخواندند. سحرگاه تابستانی بسیار خنکی بود و همین خنکی نشانه آن بود...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (27)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی   وقتی میخواستم از بازار به طرف دروازه شهر برویم از بخت بد با دسته استغفارطلبان برخوردکردیم که بر اساس رسم قدیمی در سراسر ایران در خیابان‌ها به راه میافتند و با فریاد و فعان و بربریتی متعصبانه جهان را  فرا میخوانند. چنین چیزی فقط در شرق ممکن است چون دیدن حرکات جنون آمیز این مردانی که به اطراف میجهند و چنان بر سر خود ضربه می زنند تا خون از آن سرازیر شود و بعضی دیگر که از خود بیخود میشوند و نقاط مختلف بدنشان را زخمی میکنند تا خون فراوانی که از آن جاری میشود، جمعیت را هرچه بیشتر به هیجان بیاورد، باید گفت به جای آنکه احساسات مذهبی در انسان بیدار شود، هر آدم متعادلی دچار انزجاری عمیق میشود. لااقل من که در گوشهای از بازار شاهد غوغای جمعیتی بودم که از مقابلم میگذشت و فریاد و فغانشان زیر گنبدها پژواکی غریب...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (26)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی از آنجا که هر بنیان دینی می‌خواهد پیراوانش را بلامنازع تحت سلطه خود داشته باشد، هر نوع فعالیت دینی دیگری که در جذب آن پیروان موفق باشد، گرچه در چارچوب همان دین باشد، گناه خوانده می‌شود. پس از 6 ساعت سواری کردن از زنجان به سلطانیه رسیدیم که در قرون وسطی شهری بزرگ و معروف بوده است، و مرکز مورد علاقه حکومت چندین نفر از شاهزادگان دودمان چنگیز و به خصوص سلطان محمد خدابنده که در همین جا به خاک سپرده شده است  و مقبره با عظمتش  که در جاده تهران است هنوز هم مسافران را به تعجب و تحسین وامیدارد. گنبد بلند آن، صحن آرامگاه، نقش و نگارهای استادانه آن به خصوص خطوط ثلثی که در کمال زیبایی به رنگ سفید بر روی کاشی‌های نیلی رنگ نوشته شده و برانحنای دیوارهای زیر گنبد ادامه دارد. از چنان دقت و ظرافتی برخوردار است که من...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (24)


آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی وقتی از اطراف زنجان که پر از ویرانه‌های قدیمی است وارد خود شهر شدیم، هر نقطه‌ای از شهر  به عنوان محّل عملیات قهرمانانه آشوبگران به من نشان داده می‌شد. در اینجا یک نفر در مقابل 40 نفر جنگیده بود و در جایی  یک شبح مابعدالطبیعه ظاهر شده بود. ماجراهای فوق‌العاده‌ای  که او درباره بابی‌ها تعریف می‌کرد با آن که اغراق‌آمیز بود، امّا می شد اطمینان پیدا کرد که در آن‌جا جنگ شدیدی در گرفته است، و گرچه چندین سال  از آن آشوب‌ها گذشته بود امّا هنوز لطمات شدید آن بر شهر زنجان دیده می‌شد. در راهم به طرف کاروانسرا، که از میان شهر می‌گذشت، بیش  از هرچیز چوب‌های بلندی که بر آن‌ها پرچم‌های سیاهی نصب شده بود نظرم را جلب کرد. ده روز اول ماه محّرم بود که ایّام را در همه کشورهای  اسلامی جشن می‌گیرند، امّا  در جهان شیعه از یک ماه زودتر به...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (23)


آرمین آمبری  برگردان خسرو سینایی   در حالی که با بی‌صبری در انتظار طلوع صبح بودم، روز که شد بدون هیچ همراهی از طریق «قافلانکوه» به راه افتادم. جاده نسبتا شیب‌دار و سخت بود و سرازیری طرف کوه هم که به کنار رود زیبای « قزل اوزن» و یک پل سنگی مناسب می‌رسید، شیب زیادی داشت. این منطقه به دلیل  تنوع مناظر و به خصوص جریان آب رودخانه، که امکان دیدن آن در ایران برای مسافر خیلی کم پیش می‌آید، به نظرم خیلی خوشایند آمد و نتوانستم از آن بگذرم که در سایه قلعه‌ای که  در نزدیکی‌ام بود  و «قلعه دختر» نام داشت، پیاده شوم و صبحانه مختصری را همراه با جرعه لذت‌بخشی  از آب رودخانه صرف کنم. در حالی که کاملا تنها دراز کشیده، و در انتظار بودم که چاروادار از راه برسد، از ظاهر  شدن ناگهانی یک پیرزن کمی جا خوردم. او  با چهره‌ای با محبت به من نزدیک...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران(22)


آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی دو روز پس از آنکه تبریز را ترک کردم، شب را در روستای ترکمنچای به صبح رساندم. این محل به دلیل آنکه قرارداد صلحی در آن بسته شد که آخرین جنگ ایران و روس را طی سال‌های  1826-1828 به پایان رساند، شهرت دارد. در آن جنگ ژنرال روسی، پاس کیه‌ویچ(Paskievitz) شاهزاده و ولیعهد با استعداد ایرانی عباس میرزا را چندین بار شکست داد(1) و دو قسمت از شمالی‌ترین مناطق ایران، یعنی نخجوان و ایروان که امروز در ماوراء قفقاز به منزله پاسگاه‌های مرزی قدرت روسیه در مرزهای هندوستان هستند، تصرف کرد. به من ساختمان و حتی اتاقی را که در آن این قرارداد  به امضا رسیده بود، را نشان دادند. موارد اصلی این قرارداد از این قرار است: الف) ایران، خانات ایروان و نخجوان را به روسیه واگذار می‌کند  و علاوه بر آن 20 میلیون روبل به عنوان خسارت جنگی می‌پردازد. ب) بر روی دریای...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (21)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی مثل جاهای دیگر در شرق هم جاده‌های بازرگانی مهم‌ترین رگ‌های حیاتی کشور هستند و در حالی که افندی‌های خواب‌زده، در جوار تنگه بُسفر می کوشند  تا در دود چیق‌هایشان آینده‌ای بهتر را تجربه کنند. بازوی آهنین غول‌های  شمالی با خستگی ناپذیری تاریخی‌اش از هر جهت قصد به ذلّت کشیدن همسایه جنوبی‌اش را دارد، ذلّتی  که مطمئنا  دیر یا زود  گریبانگیر شان خواهد شد. از آنجا که جاده‌های داخل ایران که به تبریز می‌رسند پر از ردیف  کاروان‌ها  و گروه‌های کوچک مسافران است، می‌خواستم از اینجا به بعد مثل خود ایرانی‌ها  به تنها و فقط به همراه یک «چاروادار» که عنوان کرایه‌‌دهندگان اسب‌های سواری باربر است. راهم را به طرف پایتخت ادامه دهم . بنابراین به مبلغ ناچیزی اسبی مفلوک کرایه کردم  که علاوه بر خودم، لوازم سفرم را نیز روی آن بار کردم و در حالی که با جمع اروپاییان میهمان‌نواز خداخافظی می‌کردم. دوهفته‌ای  که...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (20)


  آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی شاهزاده نوجوان در بیتی به گل سرخی ظریف و در بیتی دیگر به آفتاب درخشان تشبیه می‌شد، در مصرعی مروارید گرانقیمتی بود  که از دریای خاندان  سلطنت  صید شده و چون جواهری  برتاج سلطان می‌درخشید و لحظه‌ای  بعد قهرمانی قدرتمند بود که لشگریان دشمن را به یک ضربت نابود می‌کرد، نگاه غضبناکش کوهها را به لرزه در می‌آورد و آتش خشمش  رودخانه‌ها را می‌خشکاند. در یک کلام چنان تشبیهاتی به کار برده شده بود که اگر آن نوجوان بیچاره آن‌ها را به درستی می فهمید  بایستی  از خودش وحشت می‌کرد و به لرزه درمی‌آمد. پس از آنکه ولیعهد تازه منصوب شده،  به بزرگانی که در پایین سالن  تشریفات جمع بودند پیوست، خوانچه‌های عظیم شیرینی‌جات را با دست و دلبازی و اسراف فراوان میان میهمانان گرداندند. رییس تشریفات از یکایک میهمانان  برای آنکه افتخار  حضور داده بودند تشکر می‌کرد و مراسم جشن به پایان می...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (19)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی تعصّب مذهبی پیامبر‌گونه‌اش که در همه جا به آن افتخار می‌کرد؛ حتی وقتی گروهی از دزدان کُرد در خراسان در وسط زمستان او را غارت کرده بودند؛ رهایش نکرده بود، در حالی که او را کاملا لخت کرده در وسط بیابان در عرض باد سرد، چندین ساعت به امان خدا رها کرده بودند. چنانچه این مبلّغ مذهبی با حرارت خودش می‌گفت به جای آنکه طلب بخشش کند، در حالی که دندان‌هایش از شدت سرما بهم می‌خورد برای کُردهای غارتگر آیاتی از انجیل مقدس را می‌خوانده‌است. معجزه را ببین؛ که غارتگران ارشاد شدند و او را آزاد کردند. به گفته خودش، میان ترکمن‌ها او معجزات غریبی داشته است. یک بار او را در عوض یک شلوار  کهنه فروختند و یک بار دیگر او را با یک الاغ شل عوض کردند، اما همیشه قادر بوده اربابانش را ارشاد کند: (تکرار می‌کنم، همه اینها بدون آنکه  او به...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (18)


  آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی همین مردم معتقدند که تماس با یک اروپایی، اگر تمیز‌ترین آن‌ها هم باشد، آلوده‌شان می‌کند. حالا که صحبت از تعصّب شد، چطور می‌توانم یادی از آن درویش عجیب نکنم که در راه سفر، گذارش به آن بازار افتاد و مایه حیرت همه مردم شد و به عنوان یک پدیدار خارق‌العاده همیشه در یادم خواهد ماند. این مرد که عمیقا به حقّانیت علی(ع) در مورد اولین خلیفه بودن اعتقاد داشت، چنان که  شنیدم حدود  سی سال پیش  سوگند خورده بود که در تمام عمرش جز «علی، علی»  کلام دیگری بر زبانش جاری نشود و می‌خواست به این ترتیب به عنوان جدّی‌ترین پیرو خلیفه‌ای که هزار  سال پیش به ابدیت پیوسته بود، شناخته شود. از آن جایی که  متاهل بود، در خانه‌اش  به زن و فرزندانش و اقوام و دوستانش  هم می‌گفت: «علی علی». اگر گرسنه  یا تشنه بود و یا هر چیز دیگری می‌خواست می...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران(17)


  آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی در حالی که از کوچه‌های باریک و پرپیچ و خم می‌گذشتیم تا به بازار  برسیم، با همه قدرت تجسمی  که در خودم سراغ داشتم، نمی توانستم در میان آن همه زباله و ویرانه کوچک‌ترین تصویری از آن تبریز قدیمی را مجسم کنم، که بر اساس  افسانه‌ها توسط همسر هارون الرشید  معروف ساخته شده بود و زمانی  رقیب شهر «ری»، بود و غازان خان برای زیباتر کردن آن، آنهمه زحمت کشیده بود. از شکوه و جلال  گذشته این  حکومت‌نشین مغول‌ها، کوچک‌ترین اثری نمی‌دیدم، امّا  وقتی که کمی در بازار  که هنوز هم عظمت آن چشمگیر بود، گردش کردم، تا حدّی دلیل شهرت باستانی  و اهیت تجاری آن برایم روشن شد. آنچه که در خوی دیده بودم یک تصویر مینیاتور از زندگی در بازار تبریز بود. سروصدا و غوغا و جیغ و داد در اینجا صد برابر است و چنان که بازارهای آن را در مقایسه ...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (16)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی   از آنجا که این مکان‌ها گاهی محل زندگی و کسب کاسبکاران محل نیز هست، می توان گفت  که همیشه زندگی پرتحرّکی در آنها جریان دارد. طی روز جمعیتی فعّال  زیر گنبدها، در حیاط‌هایی که پر از اجناس بسته‌بندی شده است، در حرکتند. از این طرف یک قطار شتر یا قاطر می‌آید  و از آن طرف قطار شتری  دیگر خارج می‌شود. دستفروشها، گداها، ملّاها، بچه‌ها، زن‌ها مرتبا به این سو و آن سو می‌روند. و کافیست انسان یک ایرانی را که در میان این شلوغی کنار پنجره اتاقش  نشسته و قلیان می‌کشد و در نزدیکی او جمعی را که با  اداهای اغراق‌شده، مشغول چانه‌زنی با یکدیگر هستند، در نظر بیاورد؛ تا بتواند تا حدّی تصوری از زندگی در یک کاروانسرا به دست داشته باشد.  از آنجا که صحبت چانه‌زدن ایرانی‌ها را به میان کشیدم، باید اضافه کنم که این شرقی‌های پرحرارت ، در هنر قانع...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران(16)


  آرمین وامبری  برگردان خسرو سینایی 6 ژوئن صبح روز بعد، قبل از طلوع آفتاب از قره عین  به طرف ایستگاه بعدی – چوروک- حرکت کردیم و تقریبا دو ساعت مانده بود به مقصد برسیم  که از میان تنگه‌ای در دل کوهی که نزدیکمان بود ، عوعو  و زوزه غریبی شنیده شد. ما به بالای  یک بلندی رسیده بودیم. گروه کوچک ما  توقف کردو در یک چشم به هم زدن محافظان ایرانی ما در حالی که نگران به دهانه تنگه کوه می نگریستند، سلاح‌هایشان را آماده تیراندازی کردند. صدای عوعو نزدیک ‌تر و نزدیک‌تر  شدو ناگهان گوزن بسیار زیبایی را دیدیم که  در حالی که دو گرگ تعقیبش می‌کردند، از  دهانه تنگه بیرون دوید.  این صحنه، ایرانی‌های  عاشق شکار را به  هیجان زایدالوصفی دچار کرد. دو نفر از آن‌ها به تاخت جلو رفتند و یکی از آن‌ها  همچنان که سوار بر اسب می‌تاخت  چنان نشانه‌گیری دقیقی کرد که آن گوزن ...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (15)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی دامنه کوه و قسمت‌هایی که ارتفاع کمتری داشت با فرشی  از گل‌های رنگارنگ پوشیده شده بود، و به نظر می‌آمد که طبیعت هم مثل ایرانی‌های گزافه گو، اغراق می‌کند. تازه وارد خاک ایران شده بودیم که راهنمایان سر به زیر و آرام و ساکت ما، به گزافه گویی‌های پر آب و تاب پرداختند: «افندی، ایران خیلی با مملکت تو فرق دارد، خوب توجه کن که در اینجا معجزاتی را خواهی دید» . از لحظه‌ای که اولین روستای ایرانی دیده شد، بر چهره این ایرانیان شادی  زاید الوصفی  نقش بست، چون بیچاره‌ها  در راه ارض‌الروم تا اینجا که همه روستاها ارمنی‌نشین بودند، و مهمانخانه‌ها را هم  ارمنی‌ها اداره می‌کردند،  رنج فراوانی را تحمّل کرده بودند . بر اساس اعتقاد شیعیان نه فقط مسیحی‌ها نجس هستند؛ بلکه هرآنچه  توسط آنها لمس شود  و یا از منزلشان آورده شود برای پیروان علی(ع) غیرقابل مصرف است. ایرانی‌ها برای مصرف شش...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (13)


آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی کدخدا پیشاپیش به راه افتاد و مرا به اتاق نسبتا تاریکی هدایت کرد که به رسم این نواحی با چراغ روغنی کم‌نوری روشن شده بود. وقتی که کمی جلوتر رفتم تا به پاشایی که در کنج اتاق چُندک زده بود، سلام کنم، دچار حیرتی غیرقابل تصّور شدم. در مقابل من، هموطنم ژنرال کولمان نشسته بود که از دوستان خاص من بود و خودش را «فیضی پاشا» معرفی می‌کرد. پاشا هیجان‌زده گفت: «به این می‌گن یک ملاقات عجیب و غریب!» همدیگر را به گرمی در آغوش گرفتیم و مقابل هم کنار آتش بخاری دیواری نشستیم! ژنرال کولمان یکی از نابغه‌ترین و درستکار‌ترین مهاجران مجارستانی بود که از زمان ورودم به ترکیه نسبت به من ارادت خاصی داشت. او از برنامه سفر من با خبر بود و بسیار خوشحال شد از این که در مرز امپراتوری ترکیه، که در آنجا از طرف دولت مشغول خانه‌سازی بود، توانست...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (12)


آرمین وامبری / برگردان خسرو سینایی او با ادب فراوان، احترامات لازم را به جا آورد و خطوط اصیل شرقی چهره‌اش، با موهای سرش که به وسیله حنا رنگ قرمز تندی داشت و ابروهایی که سیاه کرده بود برایم جالب توجه بود. چنانکه اشاره کردم در کردستان نمونه‌های اصیل این نژاد دیده می‌شود و عبدالله بیگ نمونه زیبایی از اشراف ‌زادگان کُرد بود. پس از یک صبحانه مفصل که عبارت بود از شیر، سرشیر، عسل، میوه و انواع گوشت، خداحافظی کردیم. بیگ جوان به من گفت: «افندی! تا وقتی که پدرم قائم مقام این منطقه است می توانی با خیال راحت سفر کنی، هیچ مشکلی برایت پیش نمی‌آید!» من ماجرای روز گذشته را برایش تعریف کردم و او در جوابم گفت: « بله، داگار در محدوده منطقه ما نیست؛ و البته آن ریشوی یک‌چشم هم با پشتیبانی دیگران راهزنی می‌کند» وقتی که او حرف می‌زد، کُردان صاحب منصبی که در اطراف...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران(11)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی دوباره به راه افتادیم و آن ارمنی‌های بیچاره نمی دانستند چگونه از من تشکر کنند، چون به نظرشان اگر من با آن‌ها نبودم اشیاء فراوان قیمتی که از لندن آورده بودند، حتما توسط کردها به غارت می رفت به خصوص چند تاجر فارس که روز قبل به جمع ما پیوسته بودند و در صحنه حضور داشتند، شدیدا رنگشان پریده بود، و وقتی که دوباره برای استراحت توقف کردیم ، برای تشکر مقداری شیرینی برایم آوردند. در این ماجرا البته متوجه شدم که عنوان افندی من نزد کردها کارساز است. ولی باید اعتراف کنم که این اولین برخورد من، مانندسربازی که برای اولین بار گرفتار گلوله‌باران می‌شود، همه دل و جراتم را محک زد. در لحظه اولی که خطر را در مقابلم دیدم، همه بدنم به لرزه در آمد، اما وقتی که در مقابل دشمن قرار گرفتم آن ترس اولیه به صورت خشمی در من شعله‌ور...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (10)


آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی وقتی که از تنگه کوهستانی باریکی می گذشتیم، دیدم که همسفران ارمنی‌ام تفنگ‌هایشان را پُر می‌کنند و سلاح‌هایشان را آماده نگه می‌دارند و به من گفتند که: «از اینجا به بعد دیگر تُرک‌های عثمانی را نخواهیم دید، زیرا تا مرز ترکیه ساکنان این مناطق فقط کُردها و ارامنه هستند و با کُردها باید فقط با زبان اسلحه صحبت کردو نامه سفارشی و خواهش و تمنّا در برابر آن‌ها کاری از پیش نمی‌برد.» شب را در روستای «اشک الیاس» در منزل یکی از  روسای کُرد به سر بردیم، و من تازه وارد شده و نشسته بودم که او شروع کرد با لاف و گزاف  فراوان در مورد اصل و نسب خانوادگیش برایم صحبت کردن. خدا می‌داند که او اصل  و نسبش را با چه کسانی مرتبط می‌دانست، افراسیاب، جمشید، کیخسرو و دیگر بزرگان دنیای باستان همه با او نسبت داشتند و وقتی  که گمان کرد به...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (9)


  برگردان خسرو سینایی ناراضی،  با زشت‌ترین جملات نارضایتی‌اش  را از دستگاه اداری ابراز می‌کند. کافیست فقط یک ربع  ساعت در این فضای پر از دود و جنجال  که مرکز امور حکومتی شهرستان است، حضور داشته باشی  تا بدانی مسائل مملکت و مردم چگونه حل و فصل می‌شود . حتی در دربار سلطان پیش می‌آید  که یک سند  مهم دیپلماتیک  از روی میز یک کارمند به داخل کیسه توتون یکی از پیشخدمت‌ها بیافتد  و از آنجا هم  زیر لباس یکی از پیشخدمت‌ها گم و گور شود. با این وصف باید گفت در مقایسه  با اداره یک حاکم در شهرستان ها، ادارات قسطنطنیه در نظم و انضباط نمونه‌اند. با وصف اقامت کوتاهم در این شهر  که فقر در هر کنج آن به شکل‌های مختلف و زشت دیده می‌شد و در من احساس نفرتی غیرقابل توصیف را بر می‌انگیخت ، وقتی می شنیدم که همه آنچه که در آنجا می‌دیدم در مقایسه...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (8)


آرمین وامبری  برگردان خسرو سینایی  با ورود به این شهر مسافر مطمئن می‌شود که وارد قاره آسیا شده است. در شهرهای ساحلی معمولاً بناهای چندطبقه و پنجره‌هایشان به آن‌ها منتظره نیمه اروپایی می‌دهد. این نقاط در زمان سلطه ترک‌ها معمولاً ساکنانی یونانی داشتند که کم‌وبیش آداب غربی را تقلید می‌کردند. امّا در ارض‌الروم کم‌کم سبک معماری شرقی جلب‌توجه می‌کند، دیوارهای کلفت و کج‌وکوله‌ای که با گِل یا سنگ ساخته‌شده‌اند. پنجره‌هایی که بیشتر به‌طرف حیاط باز می‌شوند تا به‌طرف خیابان؛ ورودی منازل که ساختمان اصلی را پنهان می‌کند و حتی ساختمان داخلی منازل که بیشتر به بناهای ایران، عربستان و آسیای مرکزی شبیه است تا به شهرهای دیگر ترکیه و گرچه فضای بازار، مردم و لباس‌هایشان خیلی به استانبول شبیه است؛ امّا مسافر تازه‌وارد خیلی زود متوجه می‌شود که در اینجا شاهد نوع متفاوتی از زندگی است. بار اولی که سوار بر اسب از میان بازار گذشتم، بیش از همه رنگ...
ادامه خواندن