ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

خاطرات نامیرای دوران تحصیل



ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان (بخش دوازدهم)


امیر هاشمی مقدم روز دهم: دوشنبه، نهم مرداد 1396 ساعت هفت و نیم بیدار شده و هشت راه افتادیم به سوی رستوران. صبحانه ترکیبی از سوسیس سرخ‌شده، تخم‌مرغ و برنج بود. یک پسر ژاپنی دیگر هم به گروه‌مان افزوده شد. دانشجوی دکترای مطالعات مغول در ژاپن بود. همینطور که صبحانه می‌خوردیم، از او درباره چرایی علاقه‌اش به مغولستان پرسیدم. می‌گفت همینجوری مغولی می‌خواند. پس از دانش‌آموختگی هم در شرکتها کار خواهد کرد که لزوما با مغولستان ارتباطی نخواهد داشت. با شگفتی پرسیدم یعنی در یک رشته دیگر درس می‌خوانی، بعد در یک شغل دیگر کار می‌کنی؟ پاسخش مثبت بود؛ و این با پیش‌زمینه ذهنی ما ایرانی‌ها یا دست‌کم خودم از ژاپنی‌ها ناهمخوان بود. در کل این دوره، دلیل حضور این همه ژاپنی در مغولستان برایم پرسشی مبهم بود. سپس به دانشگاه رفتیم. کلاس موسیقی سنتی مغولی داشتیم. نوازنده و خواننده‌ای با پوشاک سنتی‌شان آمد و برای‌مان کمانچه مغولی نواخت و...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان (بخش یازدهم)


 بازگشت از صحرا روز هشتم شنبه هفتم مرداد 1396 چون آب معدنی نمانده بود، به سراغ آب مخزنها رفتیم که میگفتند برای نوشیدن بد نیست. آبی که برای حمام و دست و رو شستن آورده بودند دو گالن هزار لیتری بود. در پایان روز ششم به پایان رسید، در حالیکه حدود 30 نفر (یهنی ما به اصطلاح «مغول پژوهان جوان» و چند نفر هم از خودشان) از آن استفاده میکردند. صبح پس از صبحانه زیر آفتاب که البته من نتوانستم زیاد بخورم (کالباس بود و خیار و گوجه که کالباسهایشان تکه های درشت گوشت و چربی داشت و دلم را به هم میزد). سپس کلاس زبان مغولی آغاز شد. من متنی را که برای تمرین دریافت کرده بودم، خواندم. استاد خوشش آمد. بعد هم گرامری از زبان مغولی را خواست یاد بدهد که چون تقریبا گرامر مانندش را در زبان ترکی آموخته بودم، زود یاد گرفتم این را و دانشجویان...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (28)


  آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی آری این افکار خیلی خوشحالم میکرد و این امید را به من میداد که موفق خواهم شد برنامه سفرهای بعدی ام را نیز به انجام رسانم. و به همه کسانی که از سفر پر مشقت من به آسیای مرکزی تعجب کرده اند، اطمینان میدهم که فقط تحمّل مرحله به مرحله مشکلات  و ناخوشایندی های زندگی یک مسافر  بی چیز و همجنس و همانند شدن  با زندگی شرقی و زبان و آداب و رسوم شان  بود که به من امکان داد در نقش درویشی خودم، موفق باشم. در این افکار غوطه ور بودم که به ساحل رودخانه کوچک کرج رسیدیم. در اینجا به مسافران زیادی برخوردیم که عده ای از آنها هنوز در خواب بودند و عده ای به شستشو و وضو گرفتن مشغول بودند و عده ای هم در ساحل رودخانه نماز میخواندند. سحرگاه تابستانی بسیار خنکی بود و همین خنکی نشانه آن بود...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (24)


آرمین وامبری برگردان خسرو سینایی وقتی از اطراف زنجان که پر از ویرانه‌های قدیمی است وارد خود شهر شدیم، هر نقطه‌ای از شهر  به عنوان محّل عملیات قهرمانانه آشوبگران به من نشان داده می‌شد. در اینجا یک نفر در مقابل 40 نفر جنگیده بود و در جایی  یک شبح مابعدالطبیعه ظاهر شده بود. ماجراهای فوق‌العاده‌ای  که او درباره بابی‌ها تعریف می‌کرد با آن که اغراق‌آمیز بود، امّا می شد اطمینان پیدا کرد که در آن‌جا جنگ شدیدی در گرفته است، و گرچه چندین سال  از آن آشوب‌ها گذشته بود امّا هنوز لطمات شدید آن بر شهر زنجان دیده می‌شد. در راهم به طرف کاروانسرا، که از میان شهر می‌گذشت، بیش  از هرچیز چوب‌های بلندی که بر آن‌ها پرچم‌های سیاهی نصب شده بود نظرم را جلب کرد. ده روز اول ماه محّرم بود که ایّام را در همه کشورهای  اسلامی جشن می‌گیرند، امّا  در جهان شیعه از یک ماه زودتر به...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (16)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی   از آنجا که این مکان‌ها گاهی محل زندگی و کسب کاسبکاران محل نیز هست، می توان گفت  که همیشه زندگی پرتحرّکی در آنها جریان دارد. طی روز جمعیتی فعّال  زیر گنبدها، در حیاط‌هایی که پر از اجناس بسته‌بندی شده است، در حرکتند. از این طرف یک قطار شتر یا قاطر می‌آید  و از آن طرف قطار شتری  دیگر خارج می‌شود. دستفروشها، گداها، ملّاها، بچه‌ها، زن‌ها مرتبا به این سو و آن سو می‌روند. و کافیست انسان یک ایرانی را که در میان این شلوغی کنار پنجره اتاقش  نشسته و قلیان می‌کشد و در نزدیکی او جمعی را که با  اداهای اغراق‌شده، مشغول چانه‌زنی با یکدیگر هستند، در نظر بیاورد؛ تا بتواند تا حدّی تصوری از زندگی در یک کاروانسرا به دست داشته باشد.  از آنجا که صحبت چانه‌زدن ایرانی‌ها را به میان کشیدم، باید اضافه کنم که این شرقی‌های پرحرارت ، در هنر قانع...
ادامه خواندن

ملالِ پدرم


آرش اخوت همه چیز تهی است، حتی اندیشۀ تهی بودن. همه چیز به زبانی بیان می‌شود که نمی‌فهمیم: جریانی از هجاهایی که در درک ما بازتابی نمی‌یابند. زندگی تهی است، روح تهی است، و دنیا تهی است. و خدایان به مرگی دچار شده‌اند که خود بزرگ‌تر از مرگ است. همه چیز از تهی هم تهی‌تر است. همه چیز در ورطۀ هیچی فرو رفته است. هنگامی که چنین می‌اندیشم، و به امید این‌که واقعیت عطش مرا فروبنشاند به هر سو می‌نگرم، تنها حرکاتی مبهم می‌بینم. سنگ‌ها و جسم‌ها و اندیشه‌ها، همه مرده‌اند. هر جنبشی به سکون گراییده و همه چیز همچون گذشته است. هیچ‌چیز، حرفی برای گفتن ندارد. [...] دنیا گم شده و در اعماق روحم، که اکنون تنها چیزی است که واقعی است، رنجی شدید و نامرئی، اندوهی شبیه همان صداهایی که از سر اندوه برمی‌خیزد، همچون قطرات اشک در اتاقی تاریک حضور دارد. فرناندو پسوآ این عکس، تمامِ پدرِ...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران (15)


آرمین آمبری برگردان خسرو سینایی دامنه کوه و قسمت‌هایی که ارتفاع کمتری داشت با فرشی  از گل‌های رنگارنگ پوشیده شده بود، و به نظر می‌آمد که طبیعت هم مثل ایرانی‌های گزافه گو، اغراق می‌کند. تازه وارد خاک ایران شده بودیم که راهنمایان سر به زیر و آرام و ساکت ما، به گزافه گویی‌های پر آب و تاب پرداختند: «افندی، ایران خیلی با مملکت تو فرق دارد، خوب توجه کن که در اینجا معجزاتی را خواهی دید» . از لحظه‌ای که اولین روستای ایرانی دیده شد، بر چهره این ایرانیان شادی  زاید الوصفی  نقش بست، چون بیچاره‌ها  در راه ارض‌الروم تا اینجا که همه روستاها ارمنی‌نشین بودند، و مهمانخانه‌ها را هم  ارمنی‌ها اداره می‌کردند،  رنج فراوانی را تحمّل کرده بودند . بر اساس اعتقاد شیعیان نه فقط مسیحی‌ها نجس هستند؛ بلکه هرآنچه  توسط آنها لمس شود  و یا از منزلشان آورده شود برای پیروان علی(ع) غیرقابل مصرف است. ایرانی‌ها برای مصرف شش...
ادامه خواندن

سیاحت و ماجراهای من در ایران(4)


  آرمین وامبری، ترجمه خسرو سینایی به سوی تهران غُرش توپ‌ها، صدای موسیقی و غریو شادی از بندر ترابوزان به گوش می‌رسید. این‌ها  همه در استقبال  از کشتی ما بود که پرشکوه به ساحل نزدیک می‌‌شد.  البته به خاطر کسی خطور نکرد که این استقبال  با شکوه به خاطر من بود که قصد داشتم به زودی  در لباس  درویشان، با کشکول و عصای درویشی، قسمت  وسیعی از آسیای  باستانی کلاسیک را سیاحت کنم. البته که آن مراسم به خاطر من نبود. همه این تشریفات به دلیل ورود حاکم جدید ترابوزان – امین مخلص پاشا – بود که از استامبول با ما همسفر شده بود. ورود یک حاکم جدید به یک منطقه دورافتاده ترکیه همیشه برای اهالی  آن منطقه مایه امیدهای خوش‌بینانه است. حاکم قبلی معمولا به دلیل خوش‌خدمتی  به حکومت مرکزی  و ظلم و زورگویی به مردم، مورد نفرت است و در جانشین او مردم امیدوارند که از عدالت، آرامش...
ادامه خواندن

مجذوب خشونت در زندگی روزمره می‌شوم: گفتگو با یوکو اوگاوا


برگردان مستانه تابش یوکو اوگاوا را در ایران با کتاب پرفروش «خدمتکار و پروفسور» می‌شناسیم؛ کتابی که با شیوه لطیف خاص اوگاوا خواننده را به دنیای بی‌نهایت اعداد می‌کشاند و درگیر ملغمه‌ای بی‌نظیر از واقعیت و تخیل می‌کند. این کتاب یکی از آثار منتشر شده اوگاوا در ایران است که توسط دو مترجم به فارسی برگردانده شده و تاکنون بیش از پنج بار تجدید چاپ شده است. داستان‌های اوگاوا نه فقط برای خوانندگان متوسط و معمولی، بلکه برای نویسندگان برجسته دنیا و همچنین منتقدان ادبی نیز جذاب و قابل‌تحسین است. به طوری‌که کنزابورو اوئه، نویسنده مشهور ژاپنی و برنده جایزه نوبل درباره او می‌گوید: "یوکو اوگاوا توانایی بیان کردن لطیف‌ترین ویژگی‌های ذهنی انسان را در قالب ادبیات دارد و این کار را در عین تاثیرگذاری انجام می‌دهد." آنچه در ادامه می‌آید خلاصه‌ای از گفت‌و‌گوی این نویسنده با مجله نیویورکر است.  داستان «خاطرات بارداري» که پيش از اين منتشر کرديد، درباره وضعيت...
ادامه خواندن