ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

مرا نکشید، من عاشق زندگی‌ام؛ پازولینی‌ام


  من از اين ناخوانده‌هاي تقدير و يکي از آن‌ها مي‌گويم و هنوز مبهوتم: فاشيست‌ها پير پائولو پازوليني را بي‌رحمانه در «اوستيا ليدو» شهرکي ساحلي در پنجاه کيلومتري «رم» مي‌کشند؛ شاعر، نويسنده، پژوهشگر، فيلمنامه‌نويس، نمايشنامه‌نويس، کارگردان سينما با ضربه‌هاي پياپي چماق به دست فاشيست‌ها بر شن‌هاي اوستيا کشته مي‌شود. من اين خبر را خوانده‌ام؛ سال 1975 است و مطلقا نه رم را ديده‌ام و نه اوستيا ليدو را مي‌شناسم، اما دو سال بعد و در سال 1977 خانه‌اي در اوستيا ليدو اجاره مي‌کنم و از عجايب زندگي‌ام اين است که خانه‌ام به قتلگاه پازوليني چنان نزديک است که نمي‌توانم آن صحنه را از ذهنم دور کنم. شب‌هاي طوفاني صداي همسايه روان پريشمان که از طوفان مي‌ترسد و از تراس خانه‌اش به دريا فحش مي‌دهد و بطري‌هاي مشروبش را به‌طرف موج‌ها پرت مي‌کند، من را به ياد فريادهاي پير پائولو پازوليني مي‌اندازد. در صبح‌هاي غير طوفاني صداي ماهيگيري را مي‌شنوم که...
ادامه خواندن

مرگ، استاد قایم‌باشک‌بازی: ايرج گل‌افشان


بهروز غریب‌پور من از خود مرگ نمي‌ترسم، از بازي مرگ مي‌ترسم. گولت مي‌زند. خيال مي‌کني آن‌که زير آوارست مرده، در حالي‌که مرگ به سراغ کنار دستي‌ات مي‌رود که قبراق گوشه ديوار ايستاده است؛ ديوار با يک تکان فرو مي‌ريزد و همان کسي را مي‌کشد که نگران مرگ ديگري بود؛ آن‌که زير آوار بوده است. شهري در سوريه به خاک و خون کشيده مي‌شود و کودک بخت‌برگشته‌اي زنده مي‌ماند و با نگاهش مي‌پرسد: "ديگران کجايند؟ چرا قايم‌باشک‌ بازي مي‌کنند؟" در حالي‌که اين مرگ است که استاد قايم‌باشک‌ بازي است. ايرج گل‌افشان، مونتور مشهور، که دو فيلمم را مونتاژ کرده، کُرد بود و همشهري من؛ سر مونتاژ هر دو فيلم آن‌قدر حرف مي‌زد که اصل کار از دست مي‌رفت. با لبخندي بر لب، داستان پشت داستان از مرگ مي‌گفت. صحبت از مرگ به زبان مادري برايش هيجان‌انگيز‌تر بود. يک‌بار تعريف مي‌کرد: "يه وقتي، يه فيلم مستند راجع به معتادا مي‌ساختم. مي‌رفتيم اين‌ها...
ادامه خواندن