ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

قاهره: خیال تا واقعیت (بخش دوم)


  تصویر قلعه ایوبیان و مسجد محمد علی پاشا   اگر در مصر به دنبال هر کار و امور شخصی و خصوصی باشید بالاخره باید زمان دیدن شهر قاهره را در برنامه خود بگنجانید. به نظرم در سفر مصر دیدن شهر قاهره به هر امر دیگری اولویت دارد. در نوشته پیشین با همین عنوان، یاد کردم که سفر من در دسامبر و ژانویه 94- 95 میلادی بود. با این احوال، مطالعه تاریخ مصر (که ترجمه و اقتباس فشرده آن را با عنوان "مصر: از اسلام تا مبارک" نوشته عفاف لطفی \ در پایگاه "انسان شناسی و فرهنگ") مورد توجه قرار دادم و آن نوشته از آن جهت بود تا تصویری کلی از تاریخ مصر را بازگو کرده باشم. در مصر، هرجایگاه جغرافیایی از تاریخی و فرهنگی سخن می گویند. در قاهره، با دیدن خیابان ها و مردمان، گاه چنان در تاریخ و گذشته آنان فرو می رفتم که حس می...
ادامه خواندن

برداشت های مردم شناختی از سفرنامه ابن فضلان


  ابن فضلان یکی از دانشمندان مسلمانی است که در قرن سوم و چهارم هجری قمری می زیسته و در روز پنجشنبه 11 صفر سال 309 هجری قمری از طرف المقتدر عباسی و در پی درخواست بعضی از حکام این کشورها برای ارتباطات فرهنگی به سرپرستی هیأتی به کشورهای روس، اسلاو و بلغار مأمور شده است. رساله ابن فضلان با آنکه کوتاه و به طور خلاصه نوشته شده؛ اما شامل جزئیات و تفصیلات دقیق می باشد(1). سفر هیأت از بغداد تا بلغار یازده ماه طول می کشد و در این مدت، هیأت با مشکلات بسیار و رنج فراوان روبرو می شود؛ زمانی با راهزنان برخورد می کنند و زمانی هم که با کوشش و زحمت بسیار، در حالی که خطر غرق شدن، او و تمام کاروان را تهدید می کند؛ از رودخانه می گذرند. در جای دیگر با چنان سرمای سختی روبرو می شوند که بیم هلاک دسته جمعی می...
ادامه خواندن

سفرنامه شیعه باستان‌دوست (قسمت چهارم)


پیاده‌روی اربعین 97  ارزش ریال اینجا معلوم شد! روز چهارم: ساعت یک بامداد از سرما بیدار شدم. امشب هوا خیلی سرد شده بود. بیرون چادر متولی آن چادر و چند عراقی دیگر آتش روشن کرده و دورش ایستاده بودند. رفتم و کمی خودم را گرم کردم. بعد دست و رویم را شسته و راه افتادم. خیلی جاهای دیگر توی راه، آتش درست کرده و دورش ایستاده بودند برای گرم شدن. یکی از چیزهای جالبی که امشب دیدم، جوان عراقی نابینایی بود که یک چوب‌دستی نازک به‌عنوان عصای سفید در دست گرفته بود و همینگونه که با خودش مرثیه می‌خواند، تند تند راه می‌رفت. آن هم به تنهایی. تقریبا چهار پنج دقیقه‌ای پشت سرش راه رفتم ببینم چگونه می‌رود. با صدای زدن چوب‌دستی‌اش بر زمین، دیگران را آگاه می‌کرد که متوجهش شده و بروند کنار، اما چندین بار هم خورد به زائرانی که وسط راه ایستاده یا به آهستگی راه می‌رفتند....
ادامه خواندن

سفرنامه شیعه باستان‌دوست (پیاده‌روی اربعین 97)


2- در نجف و از نجف -امیر هاشمی مقدم روز دوم: صبح زود بیدار شدیم. چند تا از بچه‌ها که دیشب دوش نگرفته بودند، می‌خواستند برود حمام. من اما می‌خواستم زودتر بروم حرم امام علی (ع). یکی دو نفر زودتر از من راه افتاده و رفته بودند. کفش‌هایم کاملا خیس مانده بود و نمی‌توانستم بپوشم. بنابراین دمپایی‌ها را پایم کردم و کفش‌ها را گذاشتم توی نایلون در کوله‌پشتی‌ام. پوشیدن دمپایی لاستیکی در عراق خیلی عادی است و بیشتر مردانش یا صندل می‌پوشند یا دمپایی لاستیکی. برای همین، خیلی از زائران ایرانی هم توی آن محیط دمپایی می‌پوشند. از کوچه پس کوچه‌ها گذشتم تا به خیابان رسیدم. از یک جوان عرب که سه تا خانم هم همراهش بود پرسیدم: «حرم؟» و با دستم اشاره کردم که یعنی به کدام سو؟ فارسی را دست و پا شکسته می‌دانست و برایم به فارسی توضیح داد که کمی دور است و تاکسی‌ها تا نزدیکی‌اش...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان (16) تندیس چنگیزخان




بعدازظهر روز شانزدهم: یکشنبه 15 مرداد 1396 سوار خودرو شده، برگشتیم تا سه‌راهی و از آنجا هم دقیقا 10 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به تندیس بزرگ چنگیزخان. شمار بسیار زیادی گردشگر برای دیدن تندیس به آنجا آمده بودند که البته بیشترشان خود مغول‌ها بودند. اینجا بنا به گفته اردنه، جایی است که بر پایه افسانه‌ها، چنگیزخان در آنجا تازیانه‌ای طلایی یافت که نشان‌دهنده سروری او در آینده بود. با خودرو از دروازه‌ای بزرگ که بر روی آن تندیس 9 سوارکار و جنگنده مغول جای گرفته بود، گذشتیم و وارد محوطه بزرگ تندیس شدیم که 212 هکتار است. پارکینگ بسیار بزرگی دارد که خودرو را باید آنجا گذاشت و پیاده به سوی تندیس راه افتاد. برای دسترسی به تندیس که بالای تپه است، از راه‌پله‌ای با پهنای تقریبی بیست متر باید رفت که اگر اشتباه نکنم، حدود 90 پله دارد. در دو سوی این راه پله، جاده سنگ‌فرشی با شیب نسبتا...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان (15) سنگ‌نوشته‌های تونیوکوک




صبح روز شانزدهم: یکشنبه 15 مرداد 1396 صبح دوش گرفتم و با برخی بچه‌ها که می‌خواستند بروند، خداحافظی کردم. قرار بود اردنه بیاید دنبال‌شان و بروند فرودگاه. سپس رفتم به فروشگاه «دپارتمانت» که نزدیک مرکز شهر بود و تقریبا همه چیز داشت. چهار بسته کشک اسب و سه تا هم دوغ اسب خریدم برای سوغاتی. سپس برگشتم به خوابگاه و ساعت دوازده همراه «ری» و وندان با تاکسی رفتیم به رستوران کره شمالی. رفتن به کشور کره شمالی که فعلا جزو نشدنی‌هاست، دست‌کم رستورانش را بد نبود تجربه کنم. «ری» چندین بار دعوت کرده بود برویم به این رستوران. در پایتخت مغولستان، سه رستوران متعلق به شهروندان کره شمالی فعال است. در و دیوارش پوسترهایی از مناظر این کشور چسبانده شده بود. منوی خوراکی را که پیش‌خدمت آورد، برخی خوراکی‌هایش برایم جالب بود. مثلا چند نوع خوراکی داشت که از گوشت، ماهی یا میگوی خام درست شده بود. من نوعی...
ادامه خواندن

سفرنامه شیعه باستان‌دوست (پیاده‌روی اربعین 97)بخش اول


1: از آنکارا تا نجف امسال می‌خواستم هر جور که شده، پیاده‌روی اربعین را بروم. هم برای اینکه پیاده‌روی‌های طولانی را دوست دارم (و مثلا از تهران و راه کوهستانی، به مازندران رفته بودم یا چندین بار با دامداران مازندرانی، کوچ‌های چند روزه داشتم)، هم اینکه از تجربیات زائران ایرانی بیشتر بدانم و هم از بناهای تاریخی ایرانی در عراق بازدید کنم. تجربه زائر و گردشگر پدیده مهمی است که مرا واداشته تا پایان‌نامه دکترایم را روی تجربیات گردشگران متمرکز شوم. تجربه یک فرد چیزی نیست که بتوان با دیدن به فهم آن رسید؛ بلکه چیزی است که نیاز به فهم درونی گردشگر و رساندن او به نقطه‌ای دارد که بتواند احساسات درونی‌اش را بیان کند. درباره زائران ایرانی که به اربعین می‌روند، بسیاری از رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی، به یکی از انگیزه‌های این سفر اشاره دارند و نه تجربیات زائران. اینکه حکومت ایران امکانات بسیار زیادی را برای این...
ادامه خواندن

سفر به گرجستان (2)


عکاس : امیر جمشیدی . زمان عکس برداری بهمن ماه 1396 تفلیس تفلیس پر از متن است ، شهری پر از تمثال های مستعد به تداعی معانی ، پر از همهمه های قابل فهم و فضایی مشحون از تصاویر . اما به هر میزان خوانش این متون بصری سهل باشند ، مسئله تنها خوانشی بی هدف نیست ! گاه فردی بخشی از ساحات درونی خود را بر روی قشر نازک شیشه ای دیوار بین خانه و محیط شهری برای رهگذران به نمایش می گذارد تا ابرازبه بودن و دیده شدن کند . گاه شهر تندیسی در مسیر تردد خودی ها و یا دیگران قرار می دهد تا با خودی ها اشتراکات فرهنگی شان را مرور کند و یا به دیگری ، خود کلان ، آیین و فرهنگشان را بشناساند . بیننده نه مورد هجوم سهوی بازنمایی های روان فردی و جمعی بلکه مجاز به دریافت مجوزی برای همزیستی با تاریخ...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان: بخش سیزدهم


روز سیزدهم: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت نخست کلاسها درباره زبان آلتایی بود. بیشتر مباحث این کلاس، چیزهایی بود که در دوره کارشناسی خوانده بودم. اینکه آلتایی مجموع خانواده‌ای از زبانهای ترکی، مغولی و توگوزی است. البته زمانی سخن از خانواده زبانهای اورال-آلتایی هم در میان بود. اما اکنون دیگر کسی این دو را در یک دسته جای نمی‌دهد. همان گروه زبانهای آلتایی هم یک پیشنهاد زبان‌شناختی بود. همانگونه که دیگر گروه‌های زبانی هم پیشنهادی هستند؛ از جمله خانواده زبانهای هند و اروپایی. زبانهای آلتایی، پیوندی هستند؛ یعنی از چسبیدن تکواژها کنار یکدیگر، واژه ساخته می‌شود و می‌توان با جدا کردن تکواژها، به هسته اصلی واژه (خواه اسم خواه فعل) رسید. مثلا در ترکی استانبولی، «انجام دادم» می‌شود یاپتم (Yaptım). «سپردم انجام بدهند» می‌شود یاپتردم (Yaptırdım) که اینها و دیگر اشکال فعل انجام دادن، از چسبیدن تکواژها به ریشه فعل «یاپ» درست می‌شود. کلاس دوم درباره پژوهشهای انسان‌شناختی در مغولستان...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان (بخش دوازدهم)


امیر هاشمی مقدم روز دهم: دوشنبه، نهم مرداد 1396 ساعت هفت و نیم بیدار شده و هشت راه افتادیم به سوی رستوران. صبحانه ترکیبی از سوسیس سرخ‌شده، تخم‌مرغ و برنج بود. یک پسر ژاپنی دیگر هم به گروه‌مان افزوده شد. دانشجوی دکترای مطالعات مغول در ژاپن بود. همینطور که صبحانه می‌خوردیم، از او درباره چرایی علاقه‌اش به مغولستان پرسیدم. می‌گفت همینجوری مغولی می‌خواند. پس از دانش‌آموختگی هم در شرکتها کار خواهد کرد که لزوما با مغولستان ارتباطی نخواهد داشت. با شگفتی پرسیدم یعنی در یک رشته دیگر درس می‌خوانی، بعد در یک شغل دیگر کار می‌کنی؟ پاسخش مثبت بود؛ و این با پیش‌زمینه ذهنی ما ایرانی‌ها یا دست‌کم خودم از ژاپنی‌ها ناهمخوان بود. در کل این دوره، دلیل حضور این همه ژاپنی در مغولستان برایم پرسشی مبهم بود. سپس به دانشگاه رفتیم. کلاس موسیقی سنتی مغولی داشتیم. نوازنده و خواننده‌ای با پوشاک سنتی‌شان آمد و برای‌مان کمانچه مغولی نواخت و...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان (بخش یازدهم)


 بازگشت از صحرا روز هشتم شنبه هفتم مرداد 1396 چون آب معدنی نمانده بود، به سراغ آب مخزنها رفتیم که میگفتند برای نوشیدن بد نیست. آبی که برای حمام و دست و رو شستن آورده بودند دو گالن هزار لیتری بود. در پایان روز ششم به پایان رسید، در حالیکه حدود 30 نفر (یهنی ما به اصطلاح «مغول پژوهان جوان» و چند نفر هم از خودشان) از آن استفاده میکردند. صبح پس از صبحانه زیر آفتاب که البته من نتوانستم زیاد بخورم (کالباس بود و خیار و گوجه که کالباسهایشان تکه های درشت گوشت و چربی داشت و دلم را به هم میزد). سپس کلاس زبان مغولی آغاز شد. من متنی را که برای تمرین دریافت کرده بودم، خواندم. استاد خوشش آمد. بعد هم گرامری از زبان مغولی را خواست یاد بدهد که چون تقریبا گرامر مانندش را در زبان ترکی آموخته بودم، زود یاد گرفتم این را و دانشجویان...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان: بخش دهم


  جشنواره نادام روز هفتم جمعه ششم مرداد 1396 امروز قرار بود «نادام» برگزار شود. نادام که به معنای جشنواره و فستیوال است، جشنی است که مغول‌ها در ماه‌های تیر و مرداد برگزار می‌کنند. دیگر ماه‌های سال، این سرزمین آنچنان سرد است که نمی‌شود جشن برگزار کرد و تنها همین ماه‌های تیر و مرداد است که جنب و جوش را می‌توان در میان مغولها دید. نادام، جشنواره‌ای است که در همه مناطق این سرزمین برگزار می‌شود. برای شهرنشینان در میدان‌ها یا ورزشگاه‌ها، و برای دامداران، در دشتهای‌شان. دامداران به نزدیک‌ترین مکان برگزاری نادام که قاعدتا در شعاعی کمتر از 30-20 کیلومتری‌شان است رفته و جشنواره‌شان را آنجا برگزار می‌کنند. در این جشنواره، سه هماورد یا مسابقه برگزار می‌شود: کشتی مغولی، اسب‌سواری و تیراندازی. البته نواختن موسیقی و رقص دخترها هم در جشنواره‌های نادام در سالهای اخیر دیده می‌شود. به هر روی قرار شد هر کسی یک چیزی از فرهنگش آماده...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان (بخش نهم)


روز نهم، پنجشنبه پنجم مرداد 1396: صبح پس از صبحانه که ساعت نه و نیم آماده شد، کلاس زبان مغولی از ساعت ده و ربع آغاز گشت. باز هم کلاس‌ها دو گروه شد. «باکشا» که در زبان مغولی به معنای معلم یا استاد به کار می‌رود، ابتدا از ما واژه‌ها و جملات ساده و پرکاربرد مغولی که یاد داده بود را پرسید و بعد از بقیه تکالیفی که داده بود را خواست. هر کس باید خاطرات این چند روزه‌اش در مغولستان را می‌نوشت و باکشا هم ایرادات گرامری‌شان را می‌گرفت. بیشتر تمرکز کلاس روی آنها بود و من هم به‌عنوان طفیلی در گوشه‌ای نشسته و با واژه‌هایی که در کلاس یاد گرفته و گوشه دفترم یادداشت می‌کردم مشغول بودم. در همان جلسه نخست، استاد ازم پرسیده بود ایا بعدها می‌خواهم زبان مغولی را ادامه بدهم یا نه؟ و من هم گفتم نع! بنابراین تکلیفم مشخص بود. تنها برای اینکه احترامی...
ادامه خواندن

اسکندریه: در آن روز فراخناک


  (تصویرمسجد ابوالعباس المرسی \ اسکندریه)، در مدت دو ماهی که در سال 1994- 95 در مصر بودم، از فرصت استفاده کرده تا گذشته از کارهایم در امور موسیقی، بعضی از روزها هم به دیدن موزه و هرم و سیتادل و مسجد عمرو عاص و میدان سیده زینب و بازار خلیلی و گورستان شافعیان و قبر پادشاه ایران و الازهر و خیابان دکتر محمد مصدق و برج قاهره و مکان های دیگر بروم. روز اول ژانویه 1995 از قاهره به اسکندریه رفتم. اسکندریه درشمال غرب قاهره در فاصله کمتراز دویست کیلو مترقرار دارد، شهری است باستانی که گفته می شود در زمان اسکندر و به فرمان وی در سال 332 ق م بنا نهاده شده است. نام اسکندریه برای بسیاری از ما از کودکی آشنا است و اگر در کودکی هم دستی به مطالعه می داشتیم از بطلمیوس و آئینه محرقه آن شهرچیزی می دانستیم. آشنایی خیالی من با شهراسکندریه...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان: بخش هشتم


جان‌پنداری و شمنیسم در میان مغولها روز پنجم چهارشنبه چهارم مرداد 1396 بامداد بیدار شده و به نوبت به دستشویی رفتیم. دستشویی‌ها را در فاصله پنجاه متری گیر(چادر)ها درست کرده بودند. دو دستشویی کنار هم، یکی برای پسرها و یکی دخترها. دیواره‌های‌شان چوب نئوپان نسبتا نازک بود. یک گودال بزرگ زیرشان کنده بودند که مخزن بود. روی آن را دو تخته چوبی کلفت گذاشته بودند که شما یک پایت را روی این تخته و یکی را روی آن تخته می‌گذاشتی. وسط‌شان هم خالی بود و سقوط آزاد به آن مخزنی که زیرش کنده بودند. بین این دستشویی‌ها و گیرها، چند ظرف پلاستیکی از یک چارچوب آویزان کرده بودند که درون هر کدام‌شان تقریبا دو لیتر آب بود. با آب اینها دست و صورت‌مان را می‌شستیم که مصرفش کم بود. به‌هرحال صبحانه را دور هم خوردیم و آماده شدیم برای رفتن به دره «حانوئی». به سوی باختر (غرب) به راه افتادیم....
ادامه خواندن

معرفی کتاب استرآباد در سفرنامه های عصر قاجار


گوهری راد،احسان(1391)،استرآباد در سفرنامه های عصر قاجار،نشر پیک ریحان گرگان سفرنامه ها از جمله منابع مهم برای شناخت از اوضاع واحوال جوامع می باشد که پرداختن به آنها ما را نسبت به گذشته تاریخی آگاه و مطلع می سازد.از آنجایی که سفرنامه ها متکی به حضور فرد در میان مردم یک منطقه است حاوی اطلاعات جزیی و مفید از نحوه زندگی،زبان،پوشاک،اقتصاد،دین،آداب ورسوم،اوضاع سیاسی و اجتماعی وغیره مردم آن منطقه است.کار یک سفرنامه نویس را می توانیم بسان یک مردم نگاری بدانیم که سعی می کند با نزدیکی به سوژه مورد نظر خود که همان مردم است اطلاعاتی از لایه های آشکار و پنهان آن جامعه بدست آورد.هر چند که یک مردم نگار در توصیف صرف نمی ماند و سعی در کشف الگوها و لایه های پنهان وایجاد رابطه معنا دار در میان آنها است.نویسنده این کتاب در تلاش است تا با بهره گیری از مجموعه اسناد و نوشته هایی که...
ادامه خواندن

​کتاب «افسوس برای نرگسهای افغانستان»


عمده آشنایی مردم ایران با وضعیت افغانستان از دو کانال به دست می‌آید: اخبار رسانه ملی درباره جنگ و انتحار و بمباران خانه‌ها توسط نیروهای ائتلاف به رهبری امریکا از یکسو، و اخبار دزدی و تجاوز اتباع افغانستانی در روزنامه‌های ایران از سوی دیگر. همین است که نگاه بیشتر مردم ما نسبت به افغانستان منفی و یکسویه است (اگرچه نشانه‌هایی از تغییر جدی هم در رسانه ملی و هم در برخی روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها درباره افغانستانی‌ها به چشم می‌خورد). در کنار این دو کانال می‌توان به سفرنامه علاقمندانی که به این کشور رفته‌اند اشاره کرد که نه تنها یکسویه اخبار را پوشش نمی‌دهند، بلکه گزارش‌های دست اولی را از بطن و متن زندگی در افغانستان به ارمغان می‌آورند. جانستان کابلستان (رضا امیرخانی)، در پایتخت فراموشی (محمدحسین جعفریان)، سفر به سرزمین آریایی‌ها (امیر هاشمی مقدم) و افسوس برای نرگسهای افغانستان برخی از سفرنامه‌های ایرانیان علاقمندی است که در سالهای اخیر منتشر...
ادامه خواندن

پژوهش های فرهنگی مدرن در ایران (3)


این را از این رو گفتیم تا ضمن نشان دادن رشد و دستیابی ضعیف ترین اقشار اجتماعی انگلستان به حق مشارکت در سرنوشت خود ، به فاصله ای اشاره کنیم که بین «ملت» انگلیس و «رعیت» ایران وجود داشته است . تفاوت نه فقط از بابت بی بهرگی حقوق اجتماعی و سیاسی ملت ایران بلکه بی خبری از «پروسه تاریخی و اجتماعی» چنین حقی است ؛ که به دلیل شرایط عقب مانده فرهنگی و اجتماعی فرسنگها از این موقعیت فاصله دارند . به هر حال ناصرالدین شاه با نحوه ارائه گزارش خود از پارلمان انگلیس ، که ـ با بی اعتنایی به آنچه در مجلس می گذرد ـ به «عمارت با شکوه مجلس انگلیس» می پردازد و یا دقت خود را صرف «توصیف پرده نقاشی نبرد واترلو» میکند ، به واقع خواست و آرزوی نو اندیشانِ ایرانیِ زمانه خود از این سفر را به ریشخند میگیرد. پس از تحسین عمارت...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان: بخش هفتم


روز چهارم سه شنبه سوم مرداد 1396 ساعت هشت بیدار شده و از گیر (چادر مغولی) بیرون رفتم. خیلی چشم‌انداز زیبایی داشت. چیزی شبیه فلات بود، اما در اندازه‌ای بسیار کوچک. یک دشت هموار که می‌شد به ‌عنوان زمین فوتبال بی‌سر و ته از آن استفاده کرد، دور تا دورش با کوه‌هایی بسیار کوتاه که به تپه می‌ماند، گرفته شده بود. اندازه‌اش شاید 10 کیلومتر درازا و 5 کیلومتر پهنا داشت. یعنی پنج هزار هکتار. چون زمین کاملا صاف بود، می‌شد سرتاسر دشت را به خوبی دید. 23 گیر در این پهنا برپا شده بود. البته بهتر است بنویسم 23 خانوار گیرهای‌شان را برپا کرده بودند؛ چرا که بیشتر خانوارها دو گیر دارند و برخی یک گیر و یک کلبه چوبی و برخی دیگر هم ممکن است دو گیر داشته باشند و یک کلبه چوبی. دو تا از گیرها به نظر خالی می‌آمد. نه گله‌ای، نه سگی نزدیک گیر و...
ادامه خواندن

سفرنامه مغولستان: بخش ششم (گیر در فرهنگ مغولی)



روز سوم (دوشنبه دوم مرداد 1396)، صبحانه را که در همان رستوران همیشگی خوردیم، پیاده رفتیم به وزارت آموزش و ورزش که همان نزدیکی بود. چند نفر از مسئولین آمدند برای‌مان سخنرانی. پروفسور «زایاباتور» هم بود. کسی که چندین بار به او رایانامه زده بودم و او بود که نهایتا تصمیم به دعوت دوباره‌ام برای برنامه امسال گرفت. نزدش رفته و پس از معرفی خودم، ازش سپاسگزاری نمودم. یک جعبه خاتم نفیس هم که از اصفهان خریده بودم، به وی دادم. می‌گفت وقتی دیده این‌چنین پیگیر آمدن به مغولستان هستم، تاکید کرده بود که این شخص قدر چنین دوره‌ای را می‌داند و حتما بیاوریدش. دو نفر دیگر هم آمده بودند که با کمانچه مغولی، موسیقی سنتی برای‌مان اجرا کردند. خودشان هم پوشاک سنتی مغولی به تن داشتند. یک ردای بلند که تا سر قوزک پا می‌رسید. کلاه چهار تَرَکی به سر که دو گوشه‌اش را بالا زده بودند و در...
ادامه خواندن