ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

درخت یا خیابان: یادی از عباس کیارستمی

  سید علی میرفتاح اواخر دهه شصت، دانشجويان هنر را دعوت کردند به دانشکده سينما- همين پايين شيرودي، ورکش- که «مشق شب» را ببينند و با کارگردانش به بحث و گفت‌وگو بنشينند. آن ايام تب سينما داغ‌تر از هر زمان ديگر بود و سينما‌دوستان هيچ فرصتي را براي فيلم ديدن و بحث کردن از دست نمي‌دادند. مشق شب تازه ساخته شده بود و اين طرف و آن طرف خبرهاي ضد و نقيضي درباره‌اش شنيده مي‌شد. فيلم داغ داغ بود و هنوز روان‌شناسان و مدافعان حقوق کودک عليه فيلم و فيلمساز، طرح دعوا نکرده بودند اما از اسم و عکس و گرافيکش معلوم بود که فيلمي معمولي نخواهد بود و حتما سر و صدا خواهد کرد. کارگردان مشق شب هم اگرچه به خاطر «خانه دوست کجاست» اعتباري جهاني پيدا کرده بود اما هنوز تا «کيارستمي» شدن فاصله داشت و تماشاگران با پيش‌داوري کمتري، بلکه با ذهن صاف‌تري به تماشاي فيلم‌هايش مي‌نشستند. من...
ادامه خواندن

بازگشت به نقطه ای ثابت، کافه ها و خاطره ها

کافه‎ها فضاهای عمومی مفرحی هستند که دگردیسی‎های خودشان را داشته‎اند. در گذشته، قهوه‎خانه‎ها بوده‎اند و فضایی هم بهنام «شربت‎خانه» وجود داشته است. این فضاها، اجداد کافه‎ها هستند. در برخی اوقات، شربت‎خانه با مراسم مذهبی درهم می‎آمیخت و به مکانی برای نذر شربت و رفع تشنگی عزاداران محرم تبدیل می‎شد. قهوه‎خانه‎ها نیز کاربردهای فصلی و تاریخی خودشان را داشته‎اند. برای مثال، در ایام فراغت از کشاورزی، رفتوآمد مردان به قهوه‎خانه زیاد می‎شد و نمایش‎ها و مناسکی نیز در این قهوه‎خانه‎ها برقرار بود. هنوز هم، قهوه‎خانه‎های محلی در دل شهرهایی که هویت تاریخی دارند، مکان مناسبی برای قرارگرفتن در بطن اجتماع محلی محسوب می‎شوند. همین‎طور فضاهای سنتی-مدرن نیز در بعضی از این شهرها دیده می‎شوند. فضاهایی که مثلاً در یک طبقه قهوه‎خانه و در طبقهی دیگر کافه هستند. در این زمینه، اصفهان نمونهی مناسبی است. در عین حال که در بخش‎های جدید شهر و به ویژه در منطقهی جلفا، کافه‎های مدرن و ویژه‎ای...
ادامه خواندن

دود شد و به هوا رفت:ماله کشی روی فاجعه لاکربی

پل فوت/ ترجمه علی‌الکبر قاضی‌زادهبخش دوم مترجم: فاجعه لاکربی، نمونهای از فاجعه های انسانی است که هرگز حقیقت آن آشکار نشد. پل فوت، روزنامهنگار اسکاتلندی، از روز اول سانحه، روایت دولتیان از علت و زمینه وقوع حادثه را باور نداشت. او تحقیق، بازجوییها، تشخیصها و دادگاههای این ماجرا را به مدت دوازده سال دنبال کرد و از آن گزارشی نوشت که بخشی از آن کارها را میخوانید. مشکل این بود که سازمان سیا در یک داد و ستد پنهانی، خیال داشت برای قاچاقچیان، مواد مخدر بفرستد تا امتیازهایی بگیرد. گویا از درون سازمان کسانی در معامله نفوذ کردند، در آن کیفدستی بمب گذاشتند، وارد هواپیمای پانامریکنِ پر از مسافر کردند تا در آسمان لاکربی منفجر شود و 270 مسافر بیگناه (از جمله یازده نفر از اهالی لاکربی) را تکهتکه کند و روی خاک اسکاتلند بپاشاند.جان پیلجر [روزنامهنگار و مستندساز] گزارشهای پیگیرانه پل فوت از این سقوط را از نمونههای مثالزدنی...
برچسب ها:
ادامه خواندن

اسرار گنج دره جنی و حقوق پامال شده

بهروز غریب‌پور گريز اول  دو مرد کاملا آس و پاس و ژنده‌پوش هندي کنار خيابان نشسته و گرم صحبت بودند. چنان گفت‌وگويي که انگار مسائل جهان را حلاجي و حل و فصل مي‌کنند در حالي که ظاهرشان نشان مي‌داد نه سر پيازند، نه ته پياز. آن طرف‌تر مادياني را به درختي بسته بودند؛ من از «حاجي»، راننده ريکشا، خواستم ترمز کند تا من پياده شوم و از آن دو نفر فيلم بگيرم. حالت گفت‌وگويشان و طرز نشستنشان عجيب و قابل تامل بود. دلم مي‌خواست در فيلم مستندي که قصد ساختنش را داشتم بيشتر به اين جنبه از هند اشاره کنم: گفت‌وگو، تعامل و همزيستي. هنوز کارم تمام نشده بود که آن دو مرد هندي متوجهم شدند و پس از ابراز تعجب و رد و بدل کردن نگاه‌هاي معني‌دار برخاستند و به من حمله‌ور شدند. من دوربين را به طرف ماديان گرفتم و در جواب اعتراض شديد آن‌ها دروغ گفتم و...
ادامه خواندن

ما حافظ را نمی‌شناسیم

سیدعلی میرفتاح يک توهمي وجود دارد که "ما حافظ را مي‌شناسيم". به صرف اين‌که گاهي با او فال مي‌گيريم يا غزل‌هايش را در خلوتمان زمزمه مي‌کنيم، فکر مي‌کنيم که او را بهتر و بيشتر از ديگر شاعران مي‌شناسيم. چون کتابش توي همه کتابخانه‌ها هست، چون کنار تختمان، بالا سرمان يک ديوان حافظ داريم وهم کرده‌ايم که با خواجه شمس‌الدين انس و الفت بيشتري داريم تا با ديگر شاعران. چون از بچگي بعضي غزل‌هاي حافظ را حفظ مي‌کنيم و جلوي در و همسايه نمايش مي‌دهيم يا چون در بزرگي قاطي حرف‌هايمان ابيات حافظ را خرج مي‌کنيم و در سخنراني‌هايمان او را «حضرت حافظ» مي‌ناميم، پنداشته‌ايم که او هم يکي از امور بديهي زندگي است. حافظ تا حد يک امر بديهي تقليل پيدا کرده و حتي متکديان نيز فال او را مي‌فروشند. ماه و خورشيد هم در ذهن ما به امور بديهي بدل شده‌اند. چون هميشه جلوي چشممان هستند هيچ‌وقت درباره‌شان سوال...
ادامه خواندن

برند می پوشم، پس هستم

  هفته نامه کرگدن شماره 41 / اسفند 1395  - ناصر فکوهی: اکثر مطالعاتی که در ده، بیست سال اخیر در گروهی از رشته های جدید و به روز جهان نظیر رفتارشناسی جانوری، عصب شناسی روانی، علوم شناخت و اپی ژنتیک انجام شده، خلاف تصورات چندصد ساله ما نشان داده اند که پهنه های پیچیده اخلاق، سلایق، عواطف، زبان، خاطره، مبادله و هویت خاص انسان نیستند و در یک گسست با طبیعت و در تداوم و پیوند با آن قرار دارند.فرانس دو وال، رفتارشناس جانوری برجسته کانادایی، در آخرین کتاب خود با انجام آزمایش های عملی در زمینه اخلاق و ریشه های بیولوژیک آن، بر این نکته تاکید کرده است. اگر فرض را بر آن بگیریم که بسیاری از چیزهایی که ما صرفا «انسانی» می دانسته ایم، طبیعی هستند، باید این را نیز بپذیریم که آنچه طبیعی است، نه از قوانینی حداکثر چند هزار ساله (از شروع تمدن ها)، بلکه...
ادامه خواندن

مجذوب خشونت در زندگی روزمره می‌شوم: گفتگو با یوکو اوگاوا

برگردان مستانه تابش یوکو اوگاوا را در ایران با کتاب پرفروش «خدمتکار و پروفسور» می‌شناسیم؛ کتابی که با شیوه لطیف خاص اوگاوا خواننده را به دنیای بی‌نهایت اعداد می‌کشاند و درگیر ملغمه‌ای بی‌نظیر از واقعیت و تخیل می‌کند. این کتاب یکی از آثار منتشر شده اوگاوا در ایران است که توسط دو مترجم به فارسی برگردانده شده و تاکنون بیش از پنج بار تجدید چاپ شده است. داستان‌های اوگاوا نه فقط برای خوانندگان متوسط و معمولی، بلکه برای نویسندگان برجسته دنیا و همچنین منتقدان ادبی نیز جذاب و قابل‌تحسین است. به طوری‌که کنزابورو اوئه، نویسنده مشهور ژاپنی و برنده جایزه نوبل درباره او می‌گوید: "یوکو اوگاوا توانایی بیان کردن لطیف‌ترین ویژگی‌های ذهنی انسان را در قالب ادبیات دارد و این کار را در عین تاثیرگذاری انجام می‌دهد." آنچه در ادامه می‌آید خلاصه‌ای از گفت‌و‌گوی این نویسنده با مجله نیویورکر است.  داستان «خاطرات بارداري» که پيش از اين منتشر کرديد، درباره وضعيت...
ادامه خواندن

سه نقطه کوتاه در یک زندگی بلند

  جان لورو/ ترجمه گلی امامی جاسوس من و بورلي 2، هر دو کلاس دوم مدرسهي جديد خيابان «کاروو3» بوديم و هر دو از زنگ تفريح نفرت داشتيم. بورلي از زنگ تفريح متنفر بود و در تمام مدت آن زار ميزد و هيچکس هم نميدانست دليلش چيست، اين بود که همه مسخرهاش ميکردند. نفرت من به اين دليل بود که (زنگ تفريح برايم) مدرسهي واقعي نبود و ما چيزي ياد نميگرفتيم. وقت آدم تلف ميشد. من بورلي را فقط به اسم و اطلاعاتي که از جاسوسي کردن دربارهاش به دست آورده بودم ميشناختم. اسم فاميلش لاپلانت4 بود، که اسمي عجيب و طبعاً عوضي بود، همه معتقد بودند که بچه نهنه است. حتي خوشگل هم نبود. گريهي مدامش مرا ميترساند، اين بود که هرگز با او حرف نميزدم. نميخواستم کسي تصور کند که با او دوستم. بورلي (بين همکلاسيها) جا نيفتاده بود. و بين خودمان، من هم جا نيفتاده بودم. بهترين اتفاق...
برچسب ها:
ادامه خواندن

فهم مدرن از حافظ در مشرب هرمنوتیک

مریم گودرزی شاید به نظر برسد سخن گفتن از حافظ کار راحتی است. دیوان حافظ جزو اولین کتاب‌هایی است که هر یک از ما آن را در خانه‌هایمان می‌بینیم و می‌خوانیم. آن را بر سر سفره هفت سین عید نوروز قرار می‌دهیم و با غزلی از آن، سال نوی خود را آغاز می‌کنیم. ابیات آن جسته و گریخته روی کارت پستال‌ها، تابلوهای خطاطی، سر در ورودی خانه‌ها، در پیام‌های عاشقانه و حتی روی سنگ قبرها مدام در معرض دیدن و خواندن هستند. به همین دلیل فکر می‌کنیم حرف زدن از حافظ کار راحتی است، ولی حقیقتا این‌طور نیست. پای حرف زدن از حافظ که به میان می‌آید، تازه می‌فهمیم که این دیوان کوچک و فشرده چه اقیانوس بی‌انتهایی است که هر کسی را توان شنا کردن در آن نیست. به قول خود حافظ «نه هر که سر بتراشد قلندری داند». داریوش آشوری جزو کسانی است که در این وادی قلندری...
ادامه خواندن

برای مرد بزرگی که میان ماست: جعفر والی

بهروز غریب‌پور در سرماي کشنده تورنتو، کنار ديوار سالن تئاتر، چمباتمه زده‌اند؛ عاشقان تئاتر کز کرده‌اند تا نگهبان در را به رويشان باز کند و به آن‌ها اجازه بدهد به سالن تئاتر که براي نسل آن‌ها فراتر از معبد است، وارد شوند و خود را نثار عشقشان، تئاتر، کنند. هر‌کدام از گوشه‌اي از جهان پاره‌پاره آمده‌اند. بيشتر بازيگرند. در ميان آن‌ها مرد بزرگ، اما کوچک‌اندامي در خود فرو رفته است... سوز زمستان بزرگ و کوچک نمي‌شناسد و عادلانه و بي‌ذره‌اي رحم، قصد جان همه را کرده است و حتما به خودش مي‌گويد: "به من چه ربطي دارد که از کجا آمده است و کيست، از مسکو يا زاگرب يا ورشو يا تهران... هر که هست و از هر کجا که آمده باشد، به من ربطي ندارد، من لاله‌هاي گوش را چنان سرد و يخزده مي‌کنم که از گوش جدا شوند و بيفتند و اگر کسي به هوش نباشد و حواسش...
ادامه خواندن