ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

پیرمرد چشم ما بود: کشف راز

حسين قره از نوادگان مرحوم آيت‌الله ملا علي‌اکبر خوانساري بود و آخرين روزهاي اسفند 1301 در بروجرد به دنيا آمد. اصرار پدرش به کسوت اسلاف، تلمذ فقه بود، او اما سرآمد ادب و تاريخ و عرفان‌شناسي شد. محصل نمونه، رتبه يک آزمون دکترا و شاگرد ممتاز علامه فروزانفر، به نقد شعر در تاريخ سرزمين شاعران پرداخت. راوي صادق تاريخ ايران بود و يکي از بزرگ‌ترين شارحان مولانا جلال‌الدين‌محمد بلخي شد که چهره‌اش را بسياري مفسران پيش از او با ملال سختگويي‌هاي خويش معيوب کرده بودند. عبدالحسين زرين‌کوب که بايد بسياري از آنچه را نوشته است، به خط زر نوشت و بر در و ديوار مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها و... آويخت، اگر‌چه با چند تني ديگر جزو زعماي معاصر فرهنگ و ادب اين سرزمين است، اما آن‌قدر عميق بر روان خواننده‌اش اثر مي‌گذارد که آدمي خيال مي‌کند او قرن‌ها زيسته است و باور نمي‌کند که دست اجل فقط هفتاد و شش بهار به...
ادامه خواندن

خشونت، خشونت می‌آورد: گفتگو با فریبرز رئیس دانا

پوریا میرآخورلی اطلاق لفظ خشونت و مظاهر آن در جامعه امروز در حال تغییر است و دیگر صرفا دعواهای خیابانی و جنگ خشونت قلمداد نمی‌شوند، بلکه توهین‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی پای صفحات سلبریتی‌ها یا افراد عادی رد و بدل می‌شوند نیز می‌توانند برچسب خشونت را داشته باشند. در این میان رواج بازی‌ها و فیلم‌های خشن بی‌تاثیر نیستند؛ چه این‌که به‌نوعی درحال عادی‌سازی آن‌ها هستند و از همین‌رو است که دیگر اخباری مثل کشته شدن چند نفر در فلان نقطه زمین جزو عادی سر‌خط خبرها و پای ثابت خبر‌های صبحگاهی، ظهر‌گاهی و شامگاهی شده‌اند که اگر نگوییم تغییری در احوال ما به وجود نمی‌آورند، باید گفت کمتر کسی از این خبرها متعجب می‌شود و حداقل کمتر دلمان را به درد می‌آورد و به این فکر می‌کنیم که آن‌ها نیز عزیز کسانی بوده‌اند. کتاب «بربریت واقعا موجود» مجموعه مقالاتی پیرامون خشونت است که به مصادیق آن در این روزگار می‌پردازد. این کتاب...
ادامه خواندن

پدرم؛ هانیبال الخاص

بونا الخاص - با اين لرزش دست چطور مي‌خواهي نقاشي کني؟ اين را پدربزرگم به پدرم مي‌گويد وقتي که هانيبال کوچک از تصميمش براي نقاش شدن حرف مي‌زند. پدرم در پنج سالگي مالاريا مي‌گيرد و پس از آن لرزش دست راستش شروع مي‌شود و هيچ‌وقت هم تمام نمي‌شود. پدرم راست دست بود و پدربزرگ فکر مي‌کرد با اين لرزش، نمي‌تواند از پس نقاشي کردن بربيايد. خيلي طول نکشيد که پدربزرگ فهميد اشتباه مي‌کند. هانيبال در تمام مدتي که مشغول نقاشي بود، براي اين‌که لرزش دستش را کنترل کند، با دست چپ، مچ دست راستش را مي‌گرفت، اما اين اتفاق سبب شده بود که توانايي نواختن ساز را نداشته باشد. هانيبال الخاص، علاقه زيادي به موسيقي داشت و اتفاقا سليقه‌اش هم در انتخاب موسيقي خوب بود. به همين دليل، حسين عليزاده که آن زمان جوان بود و در خانه ما رفت و آمد داشت، تصميم گرفت به پدر نواختن تار را...
ادامه خواندن

مرگ، استاد قایم‌باشک‌بازی: ايرج گل‌افشان

بهروز غریب‌پور من از خود مرگ نمي‌ترسم، از بازي مرگ مي‌ترسم. گولت مي‌زند. خيال مي‌کني آن‌که زير آوارست مرده، در حالي‌که مرگ به سراغ کنار دستي‌ات مي‌رود که قبراق گوشه ديوار ايستاده است؛ ديوار با يک تکان فرو مي‌ريزد و همان کسي را مي‌کشد که نگران مرگ ديگري بود؛ آن‌که زير آوار بوده است. شهري در سوريه به خاک و خون کشيده مي‌شود و کودک بخت‌برگشته‌اي زنده مي‌ماند و با نگاهش مي‌پرسد: "ديگران کجايند؟ چرا قايم‌باشک‌ بازي مي‌کنند؟" در حالي‌که اين مرگ است که استاد قايم‌باشک‌ بازي است. ايرج گل‌افشان، مونتور مشهور، که دو فيلمم را مونتاژ کرده، کُرد بود و همشهري من؛ سر مونتاژ هر دو فيلم آن‌قدر حرف مي‌زد که اصل کار از دست مي‌رفت. با لبخندي بر لب، داستان پشت داستان از مرگ مي‌گفت. صحبت از مرگ به زبان مادري برايش هيجان‌انگيز‌تر بود. يک‌بار تعريف مي‌کرد: "يه وقتي، يه فيلم مستند راجع به معتادا مي‌ساختم. مي‌رفتيم اين‌ها...
ادامه خواندن

فقط بنویسید، بقیه‌اش از راه می‌رسد!

برگردان مستانه تابش پائولو کوئیلو، سرشار از تناقضات است. این نویسنده برزیلی 68 ساله، در سال 1988 با انتشار کتاب «کیمیاگر» به اوج شهرت و موفقیت رسید و با این کتاب توانست رکورد بیشترین تعداد ترجمه را در میان آثار نویسندگان در قید حیات در دنیا بشکند. با این حال خودش را رویاپرداز و غم‌افزا می‌داند. پدر و مادر کوئیلو، این آشوبگر جوان را سه بار به آسایشگاه فرستادند و او در دهه هشتاد میلادی به خاطر ترانه‌های انتقادی که درباره قوانین نظامی کشورش می‌سرود، به زندان افتاد و شکنجه شد. با این حال همچنان همان جوان شاد و سرحال باقی مانده و تاکنون بیش از سی اثر منتشر کرده است. آخرین کتاب او هم در سال 2014 منتشر شده است. در ادامه خلاصه‌ای از گفت‌و‌گوی گودریدز با این نویسنده را می‌خوانید. چيزي نبود که در مورد نوشتن اين کتاب جديد شما را نگران کند؟ نه. واقعا؟ اسم کتاب. بله، اسم...
ادامه خواندن

عودلاجان؛ عمر دوباره

هارون یشایایی. هفته گذشته به همت سازمان ميراث فرهنگي و شهرداري منطقه 12 تهران و کسبه محل، قسمتي از بازارچه تاريخي و سنتي محله عودلاجان (اودلاجان) که بازسازي شده بود، گشايش يافت. عودلاجان يکي از پنج محلهاي عنوان شده که طهران قديم - زمان سلطنت قاجارها - را تشکيل ميدادند. عودلاجان هنوز هم کم و بيش با ساختار و کيفيت تاريخي خود پابرجاست و به تهران و مردم آن هويت ميبخشد. سنگلج يکي از چهار محله ديگر تهران است که پارک شهر تهران نشاني از آن است و از محله ارگ يا دربخانه که محل حکومت و سلطنت درباريان بوده بهجز کاخ گلستان چيزي باقي نمانده و هيچ شباهتي با گذشته خود ندارد. من در محله عودلاجان متولد شدهام و با اينکه چند سالي است آنجا ساکن نيستم به يک معني در آنجا زندگي ميکنم و علت حضورم در مراسم گشايش بازارچه همين بوده است. اولين سوال بسياري از شرکتکنندگان در...
ادامه خواندن

وقتی که مار روی گنج خوابیده، هشیار است

بهروز غریب‌پور انقلاب شده و همه چيز در حال تغيير است؛ نام‌ها و مکان‌ها، لباس‌ها و چهره‌ها و دامنه اين تغيير مي‌خواهد به نام جاافتاده «کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان» پسوند «مسلمان ايران» سرايت بکند که استدلال مخالفان اين تغيير، پذيرفته مي‌شود و نام جاافتاده در امان مي‌ماند، اما هم آدم‌ها تغيير چهره داده‌اند و هم چهره‌هاي جديد وارد «کانون» شده‌اند. چهره‌هاي جديد از کنار ما که رد مي‌شوند با شک و ترديد نگاهمان مي‌کنند؛ اين بدبيني دو‌طرفه است، اما تندروهايي هستند که دائما در حال رد‌گيري و مچ‌گيري‌اند و مثل دستگاه فلز‌ياب در طبقات، جلسات، اتاق‌ها، کتابخانه‌ها و در کتاب‌ها به دنبال «بي‌خدايان!» مي‌گردند، زيرا گمانشان اين است که کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان، لانه لائيک‌هاست. اولين تسويه‌ها با کتاب‌ها انجام مي‌شود؛ کاميون‌هايي در نظر گرفته شده‌اند که صفحات نوارها، کتاب‌ها و نشرياتي که براي کودکان و نوجوانان مضر است، جمع‌آوري کنند و به تهران بياورند. يا...
ادامه خواندن

از دوست یک اشارت، از ما به سر دویدن!

  سیدعلی میرافضلیما لعبتکانيم و فلک لعبتباز در نمايشگاه کتاب امسال يکي از منابع مهم شناخت تاريخ رباعي فارسي بعد از سالها چشمانتظاري اهل پژوهش منتشر شد: «سفينه کهن رباعيات». اين سفينه در بردارنده 1250 رباعي از بيش از هشتاد شاعر سدههاي پنجم تا هفتم هجري است که در 131 باب تدوين شده و تصحيح و تحقيق آن به همت آقايان ارحام مرادي و محمد افشين وفايي صورت گرفته است. «سفينه کهن رباعيات» را انتشارات سخن در 384 صفحه و با شمارگان 1650 نسخه منتشر کرده است. دستنويس اين سفينه به شماره 12598 در کتابخانه مرعشي قم نگهداري ميشود و نام گردآورنده و کاتب آن مشخص نيست. اما محققان، اين نسخه را از يادگاران قرن هشتم هجري ميدانند و به گفته مصححان کتاب، از لحاظ ساختار و محتوا و تاريخ و محل تدوين، از اقران «نزهة المجالس» جمال خليل شرواني به شمار ميآيد و حدس ميزنند که اين سفينه حدود...
ادامه خواندن

یک‌جور داستان عاشقانه: کازو ایشی‌گورو

برگردان مستانه تابش کازو ایشی‌گورو (Kazuo Ishiguro) ژاپنی‌الاصل اولین رمان خود را طی ده سال نوشت و در سال 1989 با نوشتن درباره سرپیشخدمت خانه‌ای اشرافی در انگلستان توانست جایزه بوکر را از آن خود کند و در همان زمان در مصاحبه‌ای اعلام کرد که آمادگی خلق یک اثر عجیب را دارد. از آن به بعد هر کدام از کتاب‌های ایشی‌گورو یک اتفاق بوده است؛ از «تسلی‌‌ناپذیر» با لحن غریب کافکایی‌اش تا «وقتی یتیم بودیم» که خواننده را با خود به چینِ دهه 30 میلادی می‌برد و «هرگز رهایم مکن» که ما را با کودکانی چشم در چشم می‌کند که برای اهدای اعضای بدنشان بزرگ می‌شوند! اما ایشی‌گورو به همین بسنده نمی‌کند و هر روز در تاریخ عمیق‌تر می‌شود تا داستانی درباره انگلستان در دوره آرتورشاه خلق کند. با این حال، در «غول مدفون» خبری از کملوت (دژ نامدار آرتورشاه)، اعضای نجیب خانواده سلطنتی، جادوگران باهوش، اسب‌های قوی و ماجراهای...
ادامه خواندن

تهران جذاب و فرهنگی و درخشان

ترانه یلدا از همين روزهاي اول تابستان شروع شده! قشنگ حس مي‌کني که شهر دارد به هر بهانه‌اي مي‌جوشد و تکان مي‌خورد. شب‌هاي ماه رمضان خيلي‌ها - از پير و جوان - مي‌آمدند بيرون. تا ساعت دو و سه صبح خيابان‌ها شلوغ بود. در سه روز تعطيلات عيد فطر، کنسرت‌هاي بزرگ در پياده‌راه باغ ملي شبي بيش از يکي، دو هزار نفر را به قلب تهران کشاند و عليرضا قرباني هم با تانگوهاي محشري که خواند، همه را سر شوق آورد. حتي انعکاس مرگ دردناک شهسوار بي‌همتاي سينماي ايران در کنج غربت هم در اين شب‌هاي تابستاني آن‌قدر غم‌انگيز از آب درنيامد. به دعوت بانوي مهربان سينمايمان، رخشان بني‌اعتماد، همه با چشمان نمناک در خنکاي شامگاهي باغ فردوس جمع شديم تا در فضاي زيباي پارکي که خيابان را به موزه سينما وصل مي‌کند، خاطراتمان را با او که براي هميشه رفته بود، با همديگر مرور کنيم و بعد برويم توي...
ادامه خواندن