ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

در میان مردان خیامی؛

ما مشاوران آقای خیامی بودیم!
کانون بازنشستگان ایران خودرو در پیکان شهر هنوز پاتوق اهالی قدیمی شرکت «ایران ناسیونال» است. هر روز تعدادی از قدیمی ها به بهانه ای به آنجا سر می زنند. ماهی یک بار هم دور هم جمع می شوند تا از روزهایی بگویند که یک باره صدای بوق کارخانه به آنها نشان می داد که ساعت کار تمام شده است. روزهایی که باز هم می خواستند در کارخانه بمانند و کار کنند و باز هم کار بود. حالا اما دور هم فقط خاطره می گویند و از احوال بد این روزهای کارخانه ملی شده ایران خودور. روزگاری کارگری، مسئولیت، سرپرستی و مدیریت بخشی در کارخانه احمد و محمود خیامی را تجربه کرده اند. رحمت الله کرمی، کارگر ایران ناسیونال، یوسف مهدی دوست، مسئول اداره‌ تنظیم خطوط و هم مسئول کنترل در قطعات، پرویز ایزدیان، مسئول تشکیل اداره حمل ونقل، محمود قلی زاده، مسئول آماده سازی شعبه زرتشت فروشگاه کورورش و مسئول اداره‌ تدارکات رفاهی ایران ناسیونال و عباس خزائی جمعی هستند که از خاطراتشان درباره خیامی ها و روزگار پر رونق ایران ناسیونال ساعت ها برای نسیم بیداری خاطره گفته اند.

 

+تعریفتان از شخصیت آقایان خیامی چیست؟
کرمی: اگر بخواهم آقای خیامی را در یک جمله تعریف کنم، می‌گویم محمود خیامی و همین طور احمد خیامی -که دو برادر بودند- پدیده‌ بسیار نادری هستند که الان در حال حاضر در این مملکت نیست. هرچه فکر می‌کنم، آقای خیامی نخود و کشمش در جیب ماها نکرده است. با او کار کردیم. اما این آدم، بسیار آدم مرتب و منظمی و آدم وقت‌شناسی بود. من در سازمان فروش بودم. آقای خیامی یک روز، یک سمینار برای نمایندگان ایران ناسیونال گذاشته بود که آنها را به مشهد ببرد. یک هواپیمای دربست گرفته بود. منتها نماینده‌های شهرستان ها قهر کردند و به دلیلی نیامدند. با آقای خیامی قهر کردند. نهایتا نمایندگان شهرستان ایران ناسیونال را مشهد بردیم. فکر می‌کنم تازه دو یا سه سال بود که در شرکت ایران ناسیونال استخدام شده بودم، آمده بودند. از ابتدا به ساکن قسمت فروش رفتم و با نماینده‌های ایران ناسیونال کار می‌کردم. همه را می‌شناختم. دیگر با آنها آشنا شده بودم. آقای خیامی به من گفت: «فردا صبح ساعت چهار در منزل ما بیا.» منزل ایشان در میدان الف، بغل پالادیوم (زعفرانیه فعلی) بود. شما دست چپ که نگاه کنید یک دیوار خیلی کشیده‌ بلندی هست. همین سمت چپ میدان الف. منزل آقای محمود خیامی بود. دیوارهای آن الان کمی ترک برداشته است.


ایزدیان: همان جایی که می‌روید پالادیوم دست چپ، آن خیابان الف را ادامه می‌دهید. چهارراه اول دست چپ، سر چهارراه آن در ورودی پایین حیاط معلوم است که خانه‌ سالمندان هم شده است.


کرمی : یک دیوار بلند با درخت‌های چنار خیلی بلند. این منزل آقای خیامی است. نمی‌دانم چند هزار متر است. بعد از انقلاب، اینجا را خانه‌ سالمندان کردند. خود خیامی هم وقتی شنیده بود، خوشحال شد. گفت: «از اینکه برای چنین چیزی اختصاص پیدا کرده، ناراحت و ناراضی نیستم.» خانه آقای خیامی دو بخش داشت؛ یکی همین قسمت پایین بغل میدان الف که محل زندگی ایشان بود. یعنی خانواده‌ اینجا زندگی می‌کردند. قسمت دوم، وقتی می‌رفتیم بالا، حسینیه درست کرده بودند. هنوز هم هست. آن حسینیه را آقای خیامی زمانی که تاسوعا و عاشورا می‌شد در آن برنامه عزاداری می‌گذاشت و خرج هم می‌داد. نوزدهم، بیست¬ویک ماه رمضان؛ سه¬شب برای پرسنل شرکت ایران¬ناسیونال خرج می‌داد. شب بچه‌ها می‌رفتند. در همان حیاط حسینیه در فضای باز، وقتی سفره می‌انداخت، این طرف سفره می‌ایستادی، آن طرف را نمی‌دیدی. بعد هم وقتی کنار سفره می‌نشستی، نمی‌دانستی که چه چیزی بخوری! به اضافه‌ تمام اعیاد هم همین طور بود. ایشان بسیار آدم معتقدی بود.


+رفتار آقای خیامی با کارمندان و زیردستان چگونه بود؟
کرمی: آقای خیامی عاشق کارش، وقتش و پرسنلش بود. به خصوص کارگر. این آدم 13 هزار پرسنل داشت. نمی‌دانم چند سرکارگر داشتند. تمام سرکارگرها را به اسم کوچک صدا می‌زد. الان ما در شرکت ایران خودرو مدیرعامل داریم. به این مدیرعامل بفرمایید اسم کوچک یکی از این سرپرستان را بگویید، نمی‌داند. چون این آقا برای شرکت ایران خودرو کوچک ترین زحمتی نکشیده است. خود آقای محمود خیامی زحمت کشیدند و اینجا را درست کردند. اما این آقا حاضر و آمده گرفته و نشسته است. در خود اتاق آقای خیامی هم می‌نشیند. از آن استفاده می‌کند. آقای خیامی برای همین سمیناری که گذاشته بود، به من گفت: «چهار صبح دم در خانه ما باش.» من 4:10 دقیقه رسیدم آنجا. یک پیکان قسطی هم خودش دستور داده بود به من داده بودند. من در فروش بودم، آن موقع ماهی600 تومان بود، من ماهی400 تومان قسط می‌دادم. 4 تا 100 تومانی قسط می‌دادم، 4 تومان هم جلو داده بودم. پیکان بژ بود.10 دقیقه از چهار گذشته بود. جلوی در خانه‌ رسیدم. نگهبان دم در من را می‌شناخت. گفت: «آمدی آقا را ببینی؟» گفتم: «بله.» گفت: «10 دقیقه است که رفته است. بروی در اتوبان به او می‌رسی. اتوبان هم آن موقع، جلو عوارضی داشت. آمدیم عوارضی 1 تومن بود، 1 تومن را دادیم و رد شدیم. با یک پیکان زردی می‌آمد، راننده هم داشت. بنز و این حرف‌ها هم نداشت. جلوی در شماره یک کارخانه آمدم. وقتی رسیدم دیدم داخل می‌رود. به او رسیدم. ساعتش را نگاه کرد و گفت: «کرمی10 دقیقه دیرآمدی.» دو سال بود که در ایران ودرو کار می کردم. الان با این دورانی که در کانون بودیم، 40 سال است که دارم کار می‌کنم. از آن روز تا 32 سال بعد هرگز کارتم دیر نخورد. همه‌ پرسنل این آدم را به وقت شناسی الگوی خودشان قرار داده بودند. برای همه شان لگو بود. همه 10یا 12 شب می‌رفتند. بعضی‌ها هم هفتگی می‌رفتند. پتویشان را می‌آوردند، کارخانه می‌خوابیدند.


+یعنی شبانه روزی کار می‌کردید؟
کرمی: شبانه روزی کار می‌کردیم. همین آدم چهار صبح کارخانه می‌آمد؛ وقتی می‌آمد به دفترش نمی‌رفت. در سطح کارخانه راه می‌افتاد. به هر کارگری هم که می‌رسید یک دست پشتش می‌زد و می گفت: «خسته نباشی.» اسم همه‌ سرکارگرهایش را می‌دانست. همه را به اسم کوچک صدا می‌زد. چون مستقیما کنار اینها کار می‌کرد. بعد من و شمای کارگر نشسته بودیم، نان و پنیر می‌خوردیم، می‌آمد یک لقمه از میز من و شما برمی¬داشت. یک لقمه از میز آن، یک لقمه از میز آن یکی. این می‌شد صبحانه‌ آقای خیامی، مدیرعامل شرکت ایران ناسیونال! الان که آقایان می‌آیند صبح که می‌شود 50 دست کله و پاچه می‌خرند و می‌نشینند دور همدیگر!


+یعنی آقای خیامی بیشتر وقت را در سالن تولید بودند؟
کرمی: بله! می‌آمد در سالن‌ها می‌گشت. یکی از بچه‌ها به ایشان گفتند: «آقا شما وقتی از در می‌آیی داخل، می‌روی سالن‌ها را می‌گردی، اتاقت نمی‌روی؟» گفت: «من به سالن‌ها می‌آیم که اگر کاری یا مشکلی داشته باشد، به من بگویید و من درخواستش را انجام بدهم و مشکلش را حل کنم. وقتی می‌روم در اتاقم می‌نشینم، کارگر نیاید پشت اتاق من.» به خانم عسگری که منشی ایشان بود، می‌گفت: «در اتاق را باز بگذار! اگر یک کارگر می‌آید و با من کار دارد من ببینمش؛ در را نبند! کسی پشت در اتاق من نماند. کارگر به خاطر کاری که با من دارد، از کار عقب نیفتد.» با این وجود، صبح می‌آمد و در سالن‌ها راه می‌افتاد. هرکس کار داشت، به او مراجعه می‌کرد. کارش را انجام می‌داد.


+ایزدیان: از آن زمان سندیکا داشتیم. کارهایی را به سندیکا ارجاع می‌دادند. بعد یک نارضایتی پیش آمده بود. گویا خوب عمل نکرده بودند. یادم نمی‌رود که روزی به من گفت: «یک زیردستی بردار، دو سه کاغذ را خط کشی کن، سر ساعت فلان جلوی سالن برش و خم باش!» حالا من متریال کارخانه دستم بود. صبح اول وقت؛ بعد از صبحانه، به سالن که می‌آمدیم، همه داشتند کار می‌کردند. سرپرست سالن برش و خم، گفت: «مزاحم هیچ کس نشو، بگذار کارشان را بکنند!» از همان اول که آمده بود، به اولین قیچی که داشت کار می‌کرد، گفت: «استاد! خاموش کن!» می‌گفت که دقیقا هر مشکلی را در زندگی یا محیط کار دارد، بگوید. به من می‌گفت: «خوب گوش کن!» نیاز مالی یا دلگیری از کسی و ... مشکلات بود. خودش همان موقع یک یادداشت می‌نوشت. یک روپوش طوسی هم تنش بود. اما مالی ها را من باید می‌نوشتم. مثلا استاد می‌گفت: «زن من حامله است، چند روز دیگر باید بروم بیمارستان ولی پول ندارم.» می‌گفت: «بنویس50 هزار تومان بگیرد!» یا می گفت: «فرش ندارم.» همین طور دو سه صفحه پر کردم. تا اینکه ساعت یک بعدازظهر شد. به من گفت: «جمع بندی می‌کنی، رقمش را جمع می‌زنی، یک کپی به من می‌دهی، یک کپی دیگر هم کاربن می‌زنی که من به آقای برادران که مسئول مالی ما بود، دستور بدهم تا به اینها پرداخت کند. یکی هم پیش خودت باشد برای اینکه مطمئن شوی که کارهای اینها انجام شده یا نه.» من کارم چیز دیگری بود. اما به من سپرد چون حاج آقا مولوی دروغ گفته بود و کار کارگر را راه نینداخته بود، یا پول می‌خواست، امروز و فردا کرده بود، از او شکایت کرده بودند. می‌رفت به سالن و سئوال می‌کرد. مشکلات را یادداشت می‌کرد. یک وقت‌هایی هم همه پرسی اش به این شکل بود. یعنی واقعا این کارها را انجام می‌داد. خدا خیرش بدهد.الان هم ما نگران ایشان هستیم. چون پا به سن گذاشتند. با عصا راه می‌روند. خیلی لطمه خورده است. همسر و فرزندشان فوت کردند. حالا تنها شده است. از خصوصیات ایشان این بود که اصلا فرقی با کارگران دیگر نداشتند. سالن 321 که فقط اتوبوس‌های موتورجلو را می‌زد و در سال 41 شده بود موتور عقب. بعد سالن 319 را داشتیم که مینی بوس داشت. ایشان کنترل که می‌کرد، کارگرهایی که در تزئینات کار می‌کردند، ریخت وپاش می‌کردند. مثلا می‌آمد و می‌دید این سالن خیلی کثیف است. نظافتچی کارش را خوب انجام نداده بود. جاروی نظافتچی را می‌گرفت، آستینش را بالا برمی گرداند، شروع می‌کرد و می‌گفت: «من از اینجا تا اینجا را جارو می‌کنم. نگاه کن! فردا که آمدم باید اینطوری جارو کرده باشی.» هرکاری کردم که «آقا اجازه بدهید، الان این کار را انجام می‌دهد.» گفت: خیر! من این کار را انجام می‌دهم.


+کرمی: آقارضا قیچی که اسمش را بردند، مسئول برش بود. آن موقع کارگرها در قسمت تولید کار می‌کردند و در قسمت‌های ساخت وساز ساختمان هم از آنها استفاده می‌کردند. یعنی اینکه اگر شما در خط تولید داشتید کار می‌کردید، یک موقع احیانا کار نداشتید و دو تا کارگر بغل دست شما بود، از شما در قسمت ساختمان سازی هم استفاده می‌کردند. این آقارضا تعریف می‌کرد: «سر تیرآهن را گذاشته بودم روی کولم. سر جلوی آن هم روی کول یک نفر دیگر بود. داشتم می‌رفتم. یک دفعه دیدم یک نفر آمد پشت من. گفت: «آقارضا! تو خسته شدی بگذار روی کول من!»، گفت: «نگاه نکردیم که آقای خیامی هست، گفتم بگیر بابا ما خسته شدیم بقیه اش را تو ببر!» گفت سر تیرآهن را گذاشتم روی کول آقای خیامی؛ یک دفعه نگاه کردم دیدم خیامی است.» بی-نهایت فروتن و متواضع بود. اگر چهار نفر مثل او بودند، الان وضع ما این نبود. آرزو می‌کردم که چهار نفر مثل محمود خیامی الان در مملکت بود. سرمایه گذاری می‌کردند. یک نفر بیکار، نه یک جوان بیکار در این مملکت نبود. سالن پژو را که می‌خواست بزند، عزا گرفته بود. می‌گفت: «10 هزارنفر کارگر از کجا می‌خواهم بیاورم؟» اما ما الان هزاران هزار بیکار در این مملکت داریم. اگر 4 نفر مثل محمود خیامی در این مملکت بودند، الان یک جوان بیکار تحصیل کرده و غیرتحصیل کرده نداشتیم.


+آقای مهدی دوست، به عنوان مسن تر جمع بفرمایید که از چه سالی وارد شرکت شدید و سمت شما چه بود؟
مهدی دوست: در سال 1345 به عنوان کارگر فنی وارد شرکت شدم. بعد از سال 51 مسئول دو اداره شدم؛ هم مسئول اداره‌ تنظیم خطوط و هم مسئول کنترل در قطعات. قطعات سی.کی.دی را که از انگلیس می‌آمد، از وکیومشان باز می¬کردیم و به تنظیم خطوط هیدرولیک می دادیم. سال 66 دیگر استعفا کردم.
آقای خیامی الان مشابه ندارد. اما در زمان خود خیامی مشابه زیاد داشت. افرادی مثل هژبر یزدانی، آقای مرتب، مسئولین کفش ملی و... افرادی بودند که به همه می‌رسیدند. یعنی همیشه سعی می‌کردند که از همدیگر سبقت بگیرند. آقای خیامی گه گاهی هم نمی‌توانست به همه تک تک برسد می‌گفت: « فلان روز در این سالن خواهم آمد. هرکس هر برنامه‌ای دارد، روی کاغذ بیاورد. من برای او انجام بدهم.» وقتی آن روز به سالن می‌آمد، شاید صف 100 یا 200 نفری بود. نامه‌ها را می‌نوشتند و بدون استثنا 99 درصد آنهایی که از دستش برمی آمد، جواب مثبت را در پاکت می‌نوشت و به آنها می‌داد. دو روز بعد در یک سالن دیگر می رفت. تمام سال این را ادامه می‌داد. نمی‌توانست به تک تک بچه‌ها برسد. به همین دلیل گروهی هم جواب اینها را می‌داد.درباره رفتار با کارگر مثالی بزنم؛ یک بار که می‌آمد از خیابان رد شود، موقع ناهار می‌دید که یک کارگر نشسته و دارد نان و پنیر می‌خورد. می‌پرسد: «اینجا چرا نشستی؟ چرا نمی¬روی با همه غذا بخوری؟» می‌گوید: «اگر من بروم اینجا یک تومان بدهم و غذا بخرم، این یک تومان را می‌توانم بروم برای زنم غذا بگیرم. آن را شب می روم با خانمم غذا بخوریم. الان نان و پنیر می خورم. شب غذا را با یک تومان می‌ خرم و می‌برم...» ایشان همان موقع که به آشپزخانه برمی گردد، دستور می‌دهد از فردا غذا مجانی شود. قبل از آن، برای هر وعده غذایی یک تومان از ما می‌گرفتند...
کرمی: با نوشابه یک تومان پول نهار می‌گرفتند. چلوخورشت هم می‌داد. آقای خیامی در اتاقش غذا نمی‌خورد. وقتی می‌رفتیم رستوران غذا بخوریم، سلف سرویس بود. سینی در دست گرفته بود، توی صف ایستاده بود که برود آشپز غذا بریزد. سینی هایی درست کرده بودند که خود پرس کارخانه برای ما زده بود. یعنی یک جای برنج، یکی جای خورشت، یک جای دسر و یک جای قاشق چنگال داشت. خود کارخانه با ورق زده بودند. مثلا در صف ایستاده بودی، یک دفعه پشت سرت را نگاه می‌کردی، آقای خیامی در صف ایستاده بود. با شما و با همان سینی. فروتنی و تواضع در سطح مدیرعامل یک حد و حدودی دارد. همان سینی را که با ورق درست کرده بودند، دستش می‌گرفت، می‌آمد و پشت سر ما می‌ایستاد. می‌گفتم: «آقای خیامی!» می‌گفت: «تکان نخور! همین طور که داری جلو می‌روی، جلو برو.» می ایستاد با شما غذا می‌خورد. باز هم کارگران از ایشان پرسیده بودند: «آقای خیامی می‌توانی در اتاقت غذا بخوری.» گفته بود: «می‌آیم با شما این سینی را می‌گیرم که ببینم آشپز آن گوشتی که من گفتم بگیرند، برای شما چه خورشتی درست کرده است؟ من از این غذای شما بخورم، ببینم به شما خوب غذا می‌دهند یا نه.» و شاید در هفته اگر هفته هفت روز بود، آقای خیامی سه روز این کار را می‌کرد. شاید بقیه‌ روزها هم اصلا نمی‌رسید که در اتاقش غذا بخورد. هرگز آقای خیامی در اتاقش غذا نخورد! و ما رستورانی به اسم رستوران مدیران نداشتیم. در حال حاضر، رستوران مدیران داریم که غذای آنها با غذای سایر کارگران مغایرت دارد. به کارگر گوشت گاو و گوساله می‌دهند و برایش خورشت درست می‌کنند. اما برای مدیران، با گوشت گوسفند، دو سه رقم غذا می‌گذارند. مدیران می‌روند و می‌خورند. بعضی هایشان ناز هم می‌کنند. اما این محمود خیامی که این شرکت را درست کرد، هرگز در اتاقش غذا نخورد. اگر مهمان خارجی داشتیم؛ انگلیسی‌ها یا آمریکایی‌ها می‌آمدند و در کارخانه بودند، به خاطر آنها می‌گفت که برای من همان غذا را بیاورند. همان غذا را در اتاقش با مهمان‌ها می‌خورد. چون دو سه نفر انگلیسی و آمریکایی در شرکت داشتیم.


+یک سری عکس از بازدید مهمانان خارجی که ظاهرا بیشتر اعراب بودند، دیدم...


ایزدیان: خیر! آنها احتمالا برای بازدید آمده بودند. قرارداد داشتند یا به آنجا ماشین می‌دادند. از مصر و سنگال می‌آمدند. اتوبوس می‌بردند. از کارخانه بازدید داشتند. اینها مستقیما برنامه‌ خاص آقای خیامی نبود. برنامه مدیر صادرات یا مدیرتولید ما بود. اما مهمانان خاص خودش از خارج یا آلمانی یا آمریکایی و یا انگلیسی بودند.