ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

گفتگو با شادی قدیریان

شیرین برق نورد 

شادی قدیریان متولد 1353 در تهران و فارغ التحصیل رشتۀ عکاسی از دانشگاه آزاد است. او فعالیت عکاسی خود را از سال 1378 با مجموعۀ عکس های قاجار شروع کرد که تلفیقی نمادین از زنان دورۀ قاجار با ابزار مدرن امروز بود و برای وی شهرتی جهانی بهمراه آورد. وی از آن پس به صورت مستمر نمایشگاه های مختلف انفرادی و گروهی فراوانی را در ایران و سایر نقاط جهان برگزار کرد. عکس های او که در قالب نه مجموعه است بیشتر مفاهیمی انسانی دارند و توانسته اند مخاطبین فراوانی را در سرتا سر جهان پیدا کنند. او تاکنون متجاوز از 14 نمایشگاه انفرادی در ایران، بلژیک، آلمان، ایتالیا، فرانسه، آمریکا، هندوستان، دوبی، ترکیه، سوریه، فلسطین و کویت داشته است و در 63 نمایشگاه گروهی در ایران، انگلیس، فرانسه، آمریکا، اتریش، دوبی، سوئد، هلند، بولیوی، دانمارک، استرالیا، لهستان، مکزیک، اسپانیا، آلمان، ترکیه، روسیه، بنگلادش، یونان، کانادا و ایرلند شرکت کرده است. او هم اکنون مدیر اولین سایت تخصصی عکاسی ایران ( www.fanoosphoto.com ) است. برای مشاهدۀ عکسهای او و دریافت اطلاعات بیشتر راجع به فعالیتها و نمایشگاه های وی می توانید به shadighadirian.com رجوع کنید. چندی پیش در دفتر او قرار ملاقاتی گذاشتم و دربارۀ رویکرد او به عکاسی با وی گفتگو کردم.

 

شیرین برق نورد: اولین سئوالی که ازت دارم اینه که چه جوری برای عکس هات ایده یابی می کنی؟ و بعد اینکه چگونه ایده هات رو از طریق انسان بازتاب می دی؟

 

شادی قدیریان: ایده هامو اکثرا یا از خودم گرفتم یا از نزدیکانم. حالا که به مجموعه هام نگاه می کنم، یه جورایی احساس می کنم که همشون آینه ای هستن از زندگیم و اون دوره ای را که می گذراندم نشان می دهد. یعنی کاملا می شه روند زندگی منو تو عکس هام دید. اینکه همون موقع که داشتم کار می کردم، درگیر چه مسائلی بودم و با چه مسائلی مواجه شده بودم. پس اول جرقه اش از خودمه ولی بعد، وقتی که روی موضوع حساس می شم، بیشتر فکر می کنم، بیشتر نگاه می کنم و همون موقعیت خودمو توی نزدیک هام و همسن و سال های خودم هم می بینم، کم کم یه چیزایی برام بازتر و بازتر می شه و کل جریان برام بزرگ می شه. اینکه می گی چه جوری اونا رو تو انسان بازتاب می دم، به خاطر اینه که بیشتر موضوعاتم خیلی انسانیه. فکر کنم فقط یه مجموعه دارم که در آن انسان به صورت فیزیکی حضور نداره ولی بازم اون عکس ها خیلی انسانین یعنی رد پای انسان توش خیلی هست.

 

ش ب: کدوم مجموعه ات رو می گی؟

 

ش ق: مجموعه آخر رو می گم که همون مجموعه های هیچ، هیچ و مربع سفید می شه، در واقع فضاهای داخلی یه خونه است که حضور زن در عکس ها خیلی قویه. انگار همین الان از تو کادر عکس رفته بیرون. مثلا اومده میز صبحانه رو چیده و دستش از کادر رفته بیرون. به نظر خودم، حضورش خیلی قویه. وقتی داشتم این مجموعه رو کار می کردم، خیلی دلم می خواست تنوعی در کارم باشه یعنی دوباره زنی نیاد جلوی دوربینم بایسته و من عکسو با حضور اون زن بگیرم. می خواستم دیگه تکرار نباشه. یه چیز جدیدتر تو کارم باشه. برای همین حضور فیزیکیشو حذف کردم ولی فکر می کنم همچنان حضور داره.



ش ب: تو جزو معدود عکاسانی هستی که سالهاست مشغول به کاره و انسان از توی کارهاش بیرون نمی ره. اصلا چرا انسان؟ چرا انسان رو انتخاب کردی؟ در واقع این گرایش تو به انسان از کجا می یاد و چه چیزی توی انسان تو رو تحت تاثیر قرار می ده؟

 

ش ق: زندگی خیلی بازی داره. برای من همه چیز این دنیا و زندگیم مثل معما است و من انگار اومدم اینجا که کلیدشو پیدا کنم و رمزهاش رو باز کنم و خب طبیعیه که اول از همه سراغ خودم می رم. من همیشه برای خودم پر از سئوال بودم. آدمی ام که برای هر چیزی می تونم یه چرا اولش بگذارم و بشینم و زمان خیلی زیادی راجع بهش فکر کنم. طبیعیه که اولین چیز اینه که من چرا اومدم اینجا؟ حالا چرا زندگیم اینجوریه ؟ چرا عکاسی خوندم؟ چرا باید عکس بگیرم؟ می دونی، این سئوال ها اول از خودم شروع می شه. دلم می خواد جواب همشو پیدا کنم و همشو تو قالب کارم بیارم. الان اینجوریه، نمی دونم در آینده چه اتفاقی می افته. نمی دونم آیا من همه جوابامو پیدا می کنم یا نه. ولی چیزی که وجود داره اینه که هنوز پر از سئوالم. از خودم و دنیا و همسرم و بچه ام و مادرم و زندگیم و غیره. این جریان برام خیلی جالبه.
دیگه این که اصولا آدم ها خیلی برام جالبن. همیشه وقتی می رم سفر یا تو یه جای جدید قرار می گیرم خیلی دلم می خواد به جای اینکه برم موزه، بشینم کنار خیابون، آدمها رو تماشا کنم. این اتفاق هم همیشه برام می افته. بناهای تاریخی و موزه های یک کشور برام جالب هستن ولی خیلی بیشتر دوست دارم آدمها و زندگیهاشون رو ببینم. دلم می خواد بدونم اونها چه جورین، چه جوری زندگی می کنن، رفتارشون با هم چه جوریه، حتی اینکه آدمها چه جوری لباس هاشونو انتخاب می کنن یا مثلا خودشونو چه شکلی درست می کنن، چه جوری حرف می زنن،چی می خونن؟ و خب با چنین تفکری که دارم باید هم بیشتر انسان توی کارم حضور داشته باشه. همونطور که گفتم، اول از همه از خودم شروع کردم. از کشورم، از شهرم. فکر می کنم می شناسمشون با این حال هنوز خیلی چیزهای جدید و نا شناخته دور و برم می بینم که جای کار داره. من یه بار این شانس رو داشتم که تو یک ماه دو بار سفر کنم. اول رفتم بندر ترکمن، بعد رفتم چابهار. خیلی عجیب بود. مگه چقدرفاصله گرفته بودم؟ فقط چند صد کیلومتر، اونم تو یه کشور. هر دو ایرانین ولی قیافه هاشون هم با هم فرق می کنه. مثلا چشمهاشون اونجا یه شکله، اینجا یه شکل دیگه اس. رنگ پوستشون، آدابشون، زندگیشون، فکرشون، احساسشون. واقعا این جریان برام دغدغه اس.



ش ب: چرا زن ها مشخصا تو مرکز توجهتن؟ این نگاه به زن ِ تو از کجا می یاد؟

 

ش ق: اولین بارکه روی موضوع زنان کارکردم همون مجموعه عکسهای قاجار بود، دلیل انتخاب زن ها در عکسهای اون مجموعه این بود که من خودم زنم و با زن ها راحت تر ارتباط برقرار می کنم ، همین. تقریبا خیلی اتفاقی، فقط زن رو انتخاب کردم و اصلا به ماجراهای دیگه فکر نکردم ولی کم کم این ماجرا توی کارهام عمدی شد . مخصوصا با مجموعه بعدی که همون مجموعه"مثل هر روز" بود دیگه مستقیما در مورد بخشی از زندگی حرف زدم که کاملا زنانه بود ولی بازم نمی تونم بگم با این عکس ها می خواستم فعالیت خاصی کنم، نه. فقط می خواستم یه چیزی راجع به زن ها بگم، راجع به خودم. چون زندگیم یک دفعه خیلی تغییر کرد و می خواستم حتما داستان جدیدم راجع به این قضیه باشه. نمی دونم اون دو تا مجموعه به من کمک کردن یا ارتباطاطی که من بواسطه اونها پیدا کردم. باعث شد که دیگه جدی تر به ماجرا نگاه کنم. همون دوره بود که من توی سایت زنان ایران شروع به کار کردم. بعد از اون بود که بیشتر روی موضوع زن ها فوکوس کردم و تا حالا هم ادامه داشته. ولی بازهم نمی تونم خودمو یک هنرمندی بدونم که داره فقط راجع به زن ها کار می کنه. ممکنه مجموعه بعدی من کاملا متفاوت باشه. این دغدغه رو دارم ولی پایه کارمو این نگذاشتم. نیومدم اینجا که فقط راجع به زنها حرف بزنم. ممکنه مجموعه بعدی راجع به کودکان باشه.

 

ش ب: وقتی به مجموعه کارهای تو نگاه کردم، یه مجموعه ای خیلی نظرم رو جلب کردم که فکر کنم دو مجموعه قبل از مجموعه قاجارته. مجموعه "محو" یا "unfocused " ات رو می گم. شاید به خاطر اینه که من خودم خیلی تصاویر محو و نا واضح رو دوست دارم. آدمهای او مجموعه همه زنن. البته فقط یه کاراکتر در اون عکس ها است. تقریبا هم با یه لباس مشابه ...

 

ش ق: در واقع یه عکسه که تکرار شده ...

 

ش ب: آره. فکر کردم شاید این دغدغه پرداختن به زن در عکس هات از اونجا شروع شده.


ش ق: این مجموعه را سال 1376 کار کردم. اون موقع آگاهانه انتخاب نکرده بودم. اگر هر اتفاقی افتاده خیلی حسی بوده. شاید همون اتفاقی را تعریف کردم که اون موقع برای من می افتاده ولی اسمی روش نگذاشته بودم. بعدا فهمیدم که چه جوری می شه برای هر چیزی اسم گذاشت. آدم وقتی نسبت به مسائل آگاه می شه تازه می تونه بفهمه که فلان عکس العملش به خاطر چی بوده. خب من این آگاهی رو نداشتم ولی حتما یه حس درونی ای بوده.

 

ش ب: می تونم بگم اول به گرایش ذاتی و حسی ات اجازۀ فعالیت دادی و بعد از طریق عکس هایی که گرفتی یه سری دریچه برات باز شد؟

 

ش ق: دقیقا و این حسی رو که داری می گی کم کم شکل گرفت. اون مجموعه ای که داری راجع بهش حرف می زنی و اینقدر دوستش داری، من اصلا نشونش ندادم. من اون عکس ها رو بعد از 10 سال که گرفته بودمشون تازه توی گالری نشون دادم. یعنی ماجرا واسه خودم هم اینقدرها جدی نبود و اصلا زمانی برام نبود که بخوام برای خودم نمایشگاهی بگذارم اونموقع دانشجو بودم. دانشجوها جرات برگزاری نمایشگاه نداشتن. من عکس های قاجاررا دو سال بعد از اینکه گرفتم در گالری نشون دادم. اگه یادت باشه اون سال ها مجله های هنری زیادی مثل امروزنبود که کارمان را چاپ کنند. سایتی هم وجود نداشت. در نتیجه اون مجموعه موند و داشت فراموش می شد و توی کشو خاک می خورد. ولی بعد از مدتها برای یه نمایشگاه گروهی با موضوع "زن و حجاب" از من کار خواستن. اونجا بود که من این مجموعه رو نشون دادم. خیلی برام جالبه. اصلا حجابی در این عکس ها نبود ولی از دید من همین محو بودنشون مثل یه حجاب بود. همه عکس ها رو وزارت ارشاد باید تایید می کرد و خب ما می دونیم چه عکس هایی رو می تونیم بگذاریم و چه عکس هایی رو نه. و این عکس ها از نظرشون موردی نداشت. همین محو شدن اون زن انگار یه حجابی رو واسش ساخته بود. می خوام بهت بگم که یه دوره ای آدم کار می کنه با یه قصد دیگه، با یه نیت دیگه با یه دید دیگه. بعد جور دیگه ای اون ها رو نشون می ده. من وقتی داشتم اون عکس ها رو می گرفتم اصلا راجع به حجاب فکر نمی کردم. برام کاملا فیگور یه زن بود ولی بعدا وقتیکه تو نمایشگاهی با اون عنوان رفت داستانش عوض شد. همیشه یاد این حرف بهمن جلالی می افتم، وقتی راجع به عکس ناتمام حرف می زنه. اینکه عکس با بیننده تموم می شه. این همون اتفاقیه که برای این عکس افتاد. عکس رو وقتی می گیری، تموم نمی شه. عکس زمانی تموم می شه که بیننده می یاد و عکس رو می بینه.

 

ش ب: این نگاه پست مدرن درعکس های تو از کجا می یاد؟ این کاملا مشهوده که برای عکس هات طراحی و ایده پردازی می کنی. من تا بحال ندیدم که همینجوری عکس بگیری. عکس اتفاقی کم می گیری؟

 

ش ق: فکر می کنم بیشترش مربوط می شه به نوع ایده هایی که دارم. من همیشه فکر می کردم ای کاش کاریکاتوریست می شدم. اولا اینکه مایه های طنز توی نگاهم خیلی زیاده و تو فکرم فراوونه. باورت نمی شه، من یه موقع هایی با خودم شروع می کنم به خندیدن چون یه فکر طنز اومده به ذهنم ولی هیچوقت نمی تونم اونها رو اجرا کنم. من عکاسی رو بلدم و این مدیوم رو انتخاب کردم. مثلا نقاشی، فیلمسازی و ... نمی دونم وعکاسی رو به خاطر قابلیت های خودش خیلی دوست دارم و باز هم اینو خوب می دونم که آدمی نیستم که دوربینم رو دست بگیرم و برم تو خیابون عکس بگیرم. اصلا بلد نیستم با مردم رو به رو بشم و باهاشون ارتباط برقرار کنم . مدام فکر می کنم اجازه دارم از این آدم عکس بگیرم یا نه؟ فکر میکنم او باید بدونه چه کسایی عکسش رو می بینن و هزار تا سوال دیگه برام مطرح می شه. بنابراین چیز دیگه ای که واسم می مونه اینه که بشینم فکرم رو تصویر کنم که می شه همون Stage Photography. در واقع من Making Photography می کنم نه Taking Photography . این جریان برام خیلی جذابه. همه چیزش برام مثل تاتر می مونه. باورت نمی شه ولی من بدون اغراق شاید یکسال راجع به موضوعی فکر می کنم. شایدم دو سال. الان دو ساله دارم راجع به موضوعی فکر می کنم. فکر می کنم، فکر می کنم، بعد می رم براش آکساسوار می خرم تا صحنه سازیش کنم. این بخش ماجرا برام خیلی جذابه. اینکه حالا پیدا کنم چه چیزایی واسه عکسم احتیاج دارم. بعضی وقتها به خونه آدمها می رم و وسایلشونو قرض می گیرم یا اگه گرون باشه، باهاشون صحبت می کنم می گم به من چند روزی اجاره اش بدن. بعد وقتی همه چیز آماده است، فکرم آماده است و وسایلم هم آماده است می یام توی لوکیشن و شروع می کنم به چیدن و شروع می کنم به عکس گرفتن. عکاسی کردن برای هر مجموعه کلا یک هفته هم طول نمی کشه. اتفاقات قبلشه که خیلی زمان می بره. کار برای من مثل درست کردن یه پازل می مونه. تکه تکه می چینیمش و وقتی که دکمه شاتر دوربین رو فشار می دم انگار آخرین تکه پازل رو سر جاش می گذارم. به محض فشار دادن اون دکمه دیگه همه چیز برام تموم می شه. عکس های من همه ساختگین. این دیگه شده سیستمم و این سیستم رو دوست دارم. حتی وقتی قراره یک عکس هم برای یک نمایشگاه بگیرم ترجیح می دم که تو اون عکس هم فکرم دقیقا پیاده شه. حتما خودت می دونی که توی دنیای بیرون خیلی سخته که اون چیزی رو که می خوای پیدا کنی. یعنی نمی تونم بگم می رم تا فلان عکس رو بگیرم. اصلا یا برام امکان نداره یا فوق العاده سخته و ترجیح ام اینه که به این شیوه کار کنم.

 

ش ب: پس به عبارتی می تونم بگم که عکس هات خیلی جنبه مستند گونه ندارن و شیوۀ برخوردت با اون ها مستند گونه نیست؟

 

ش ق: موضوعاتشون مستنده ولی ساختار مستند ندارن. یه چیزی که شاید تو تمام کارهای من است اینه که کاملا با مسائل اجتماعی و موضوعات روز درگیره ولی به صورت مستند کار نشده.

 

ش ب: عکسهای تو خیلی در دنیا دیده می شن و مخاطب های بین المللی فراوونی دارن. چگونه از طریق استفاده از انسان در عکس هات، خودت رو به فرهنگ، جامعه امروز ایران و حتی جهان متصل می کنی و در عین حال که این کار رو می کنی عکس هات جنبه های هنری خودش رو هم داره؟

 

ش ق: راستش تا حدی این اتفاق دست منه ولی بیشتر قسمت هاش تحت کنترل من نیست و هیچوقت هم نبوده. اینکه بعد از به قول شماها مرحله "تولید" چه داستانی برای عکس من اتفاق می افته اصلا دست من نیست. واقعا اعتقاد دارم که عکسم، خودش یه جاهایی می ره که من هیچ دخالتی ندارم. حالا امروز با وجود اینترنت خیلی بیشتر برام قابل قبوله که عکس رو بزاری تو اینترنت و کسی در مثلا کوزوو نگاهش کنه ولی اونموقع که اینترنتی وجود نداشت هم این اتفاق برای من افتاد. من فکر می کنم که این واقعیت عکس و عکاسیه. یا بهتر بگم اصلا هر کاری، حتی فیلم و نقاشی. من فکر می کنم اگر حرفی واسه گفتن داشته باشه یا موضوعش جهانی باشه خودش می ره. خب این اتفاقیه که تو ایران خیلی قبولش ندارن و الان یه بحثی دربارۀ ایرانی بودن، ایرانیزه شدن و این جور چیزها هست. یک عده معتقدن که من دارم این کارها رو می کنم برای اینکه عکسم برای اون ور دنیا جذاب باشه و مردم بخرنش.

 

ش ب: منظورت همون سیاه نماییه؟

 

ش ق: دقیقا. بخاطر اینه که همیشه تیغ این شمشیر روی من هست. اینکه این شیوه رو عمدا انتخاب می کنم که این اتفاق برام بیافته. در حالیکه من همیشه اعتقاد دارم اگه اینجوری بود اصلا اون آدمی که اونور دنیا نشسته و هیچ چیزی راجع به ایران نمی دونه با عکسم ارتباط برقرار نمی کرد. من جاهایی رفتم که آدمهاش نمی دونستن اصلا ایران کجای این نقشه جغرافیا هست. ولی خب عکس های منو دیدن و باهاش ارتباط برقرار کردن. این دقیقا همون اتفاقیه که برای خود عکسه می افته و شاید ما فکر می کنیم که حالا می خواییم هر چیزی رو ایرانیزه کنیم و هی بگیم ایران، شرق، غرب و ... من فکر می کنم موضوع فراتر از این حرف هاست. دقیقا موضوع راجع به همین چیزیه که داریم درموردش حرف می زنیم: انسان. انسان اگه زن باشه در هرکجای دنیا، عکس "مثل هر روز" من رو می فهمه و آدمها می فهمن که زن چه دغدغه هایی داره. زن همیشه نگرانه که بچه اش شام چی بخوره. حالا این زن ممکنه ایرانی باشه یا فرانسوی یا مثلا پزشک باشه یا خانه دار، تو روستا زندگی کنه یا در شهر مدرنی در هر جای دنیا. پس فکر می کنم ماجراها توی عکس های من انسانیه که هر آدمی از هر جای دنیا می تونه باهاشون ارتباط برقرار کنه.

 

ش ب:... و در عین حال جنبه های هنری عکس ات رو هم در نظر داری.

 

ش ق: آره وقتی به چیزی که می خوام بگم فکر می کنم، سعی می کنم قالب زیبایی داشته باشه. یعنی روی اینکه اون حتما تصویر خوبی باشه کنترل دارم. بهرحال درسش رو به طور آکادمیک خوندم. اینقدر عکس توی زندگیم دیدم و گرفتم و دوست و آشناهام همه دو رو برم دارن کار می کنن و کار خریدم که نا خودآگاه توی دیدم تاثیر می گذاره و دوست دارم تصویری رو که می خوام نشون بدم، تصویر زیبایی باشه.

 

ش ب: شاید حرف هایی که در مورد عکس هات می زنن بخاطر این باشه که مثلا توی همون مجموعه " مثل هر روز" تو، همه زنها چادر سرشونه. این جا همون جاست که می خوام در مورد طبقه اجتماعی آدمهای عکس های تو ازت سئوال کنم. به این فکر کردم که اگه شادی می خواست زنی رو از طبقه ای که لزوما چادر سرش نمی کنه نشون بده چی کار می کرد؟

 

ش ق: خب ما داریم تو کشوری زندگی می کنیم که هممون خط قرمزهای خودمون رو می دونیم. من بعنوان یه عکاس که دوست دارم عکس بگیرم و عکسمو تو نمایشگاهی در تهران به نمایش بگذارم، می دونم که عکس زنی که حجاب نداره نمی تونه تو گالری بره. در نتیجه حتی اگه نخوام حجاب رو به همون صورت فرمالی که ما داریم نشون بدم مجبورم یه کاری با این جریان بکنم. اگر دقت کنی، زن های عکس های من هیچکدوم حجاب با تعریفی که ما تو خیابونامون می بینیم ندارن. همین قضیه باعث شده که زن های عکس های من موجودات خیالی ای باشن. با نوع حجاب همشون یه بازی ای صورت گرفته. اول از همه اینکه من یه سری محدودیت ها برای نمایش دارم. پس مجبورم به نحوی زن های عکس هام رو بپوشونم. اگر این کار را می کنم، نمی خوام راجع به حجاب حرف بزنم. راجع به موضوع دیگه ای دارم حرف می زنم ولی خب به طور ناخودآگاه حجاب وارد کارم شده. این مشکلیه که من همیشه با عکس هام داشتم و همه بهم می گن که تو با عکس هات می خوای بگی که حجاب اینجوریه و اونجوریه. نه، خیلی دوست دارم روزی راجع به حجاب حرف بزنم و واقعا احساس می کنم که هیچ کس تا حالا یه کار درست و جدی ای راجع به اون نکرده. هیچ کس. یعنی اینهمه هنرمند ایرانی داخل و خارج ایران داریم. نمی دونم تو تا بحال دیدی یا نه؟ ولی من شخصا ندیدم که کسی بیاد، حالا می خواد عکس یا فیلم باشه، تخصصی کاری با موضوع حجاب بکنه. همیشه یه موضوع دیگه ای کنارش بوده و اون زن هایی که توی اون ماجرا بودن حجاب داشتن. من این موضوع رو گذاشتم یه روزی به موقعش، حالا نمی دونم موقعش کی هست، ولی حتما کار می کنم. ماجرای عکس های من زندگی روزمرۀ یه زن بوده، راجع به رنگ ، سانسور، سنت و مدرنیسم بوده، راجع به زندگی کامپیوتری ما بوده. خب هیچکدومشون راجع به حجاب نبودن. در مجموعه "مثل هر روز"، من داشتم راجع به زنانگی و خانه داری و دغدغه های یه زن حرف می زدم. یعنی همون اتفاقاتی که هر روز هر کدوم از ما باهاش درگیریم. همین الان قبل از اینکه من بیام اینجا بشینم و تو باهام مصاحبه کنی، من داشتم همون کارهایی که تو عکس هام هست رو می کردم. خب حالا اومدم اینجا، سوئیچ کردم روی کار خودم. الان از اینجا می رم، دوباره برمی گردم به روند قبلی یعنی به بچه ام غذا می دم، می خوابونمش و احتمالا ظرف ها رو می شورم. شاید من وقت خیلی زیادی از زندگیمو برای این جریان نمی گذارم ولی این ماجرا تو زندگی هممون حل شده. مثل یه ماری پیچیده شده به زندگی و حرفه امون. ظرف می شوریم داریم فکر می کنیم به پروژه هامون.

 

ش ب: و وقتی پروژه مون رو انجام می دیم به ظرف هایی که نشستیم فکر می کنیم.

 

ش ق: آره، این دقیقا قاطی ما است و من فقط می خواستم راجع به این جریان حرف بزنم. حالا فکر کن که داستان عکسم اینه، قراره اینا رو تو گالری نمایش بدم، قراره زنم هم حجاب داشته باشه. باید چیزی رو انتخاب می کردم که با این جریان متناسب باشه. خب ما یک نوع حجاب تو کشورمون داریم که خیلی کم بهش توجه شده و خیلی زیبا و قشنگه و اون همون چادرهایی هست که روش طرح داره و گل داره.

 

ش ب: همون چادر نمازهای قدیمیمونو می گی؟

 

ش ق: آره، هنوز هم خیلی از زن ها ازش استفاده می کنن. توی تهران کمتر، توی شهرستان ها خیلی می تونی به وضوح ببینیشون. وقتی زن ها می خوان برن خرید، به جای چادر سیاه ازش استفاده می کنن یا حجابی است برای فضاهای داخلی. چادر سیاه خیلی رسمیه ولی چادر سفید گلدار یا به قول مهران مهاجر گل گلی خودمانی ترهست.

 

ش ب: من بهشون می گم چادر قزی.

 

ش ق: آره، چادر قزی. من همیشه فکر می کنم اگه حجاب ما تو شهر این بود چقدر شهرمون زیبا و قشنگ می شد.

 

ش ب: این دقیقا همون چیزیه که منم خیلی اوقات بهش فکر می کنم.

 

ش ق: فکر کنم هاله انواری یک مجموعه راجع به این قضیه کار کرده که زن هایی هستن با چادرهای گل دار. بعد فکر کردم چی از این متناسب تر و زیباتر که این چادرها بیان در کنار این زن ها تو عکس هام. خب خود چادر کاملا قابلیت داشت که همه چیز رو کاملا بپوشونه با اینکه فرم انسان که همون مثلث بود رو حفظ می کرد. عکس هایی که توی مجموعه "مثل هر روز" هست مثل عکس های پرسنلیه. عکس پرسنلی قراره هویت ما رو نشون بده، بره تو پاسپورتمون، بره تو شناسناممون. کادر من دقیقا همون کادره ولی هویتی باقی نمونده. ما واقعی کدوم است؟ صورتیه که ما از خودمون تو پاسپورتمون نشون می دیم ؟ تخصصمونه، کارمونه، کدوم جنبمونه؟ چه طوری آدم می خواد خودش رو با یه عکس 4×3 نشون بده؟ جریان این بود که این المان ها رو با هم قاطی کنم. اون زمینه سفید پشت، اون کادر، اون زنه که در واقع یه مثلثه ولی همه می فهمن که اون یه زنه. اصلا شاید اون یه مرد باشه، می دونی. اینا تمام سئوال های منه که دارم با آدمها مطرحشون می کنم و اتفاقات خیلی عجیبی با این عکس ها افتاد. می خوام بگم با اینکه فقط یه سری کد تو این عکس هاست ولی انگار این کد ها را همه می فهمن. حالا ما تو ایران یه جوری و خارج از ایران یه جور دیگه. من می تونم مخاطب های این مجموعه رو به مسن ها و جوون ها تقسیم کنم. مسن ها می گفتن نه این طور نیست در صورتی که اون عکس ها، خودشون بودن. چطور آدم می تونه این بخش از زندگیشو نادیده بگیره؟ می دونی به نظر من انگار یه حس عذاب وجدان یا احساس گناهی از اینکه اینجوری هستن دارن و اینکه حالا یکی اومده اینو داره رک بهشون می گه براشون سخته. از طرف دیگه نسل جوون با اینکه خودش اینجوری نیست ولی شاهد این ماجرا هست، عکس ها رو دوست داره. مردها می گفتن این مجموعه بده، به زن توهین شده. برام عجیب بود که می گفتن تو این عکس به زنها توهین شده، در حالی که از صبح تا شب شاهد این توهین هستن . مثل این که فقط نشون دادنش بده! اصلا چه طور شده که یک دفعه مردها نگران توهین شدن به زن شدن؟ آدمهایی این حرف ها رو بهم زدن که برام خیلی عجیب بود. وقتی که موزۀ هنرهای معاصر این حرف رو به من می زنه برای من عجیبه. حتی آدمهایی که نمی تونستم حرفشونو نادیده بگیرم این برداشت رو داشتن. تو دورانی بودم که از یک طرف آدمهایی که یه عمر قبولشون داشتم و یه جورایی بت ام بودن به من اینجوری می گفتن، بعد می رفتم جایی که زن های بی پناه رو پناه می دادن و زن های توهین شده می اومدن و کسانی می خواستن از حقوقشون دفاع کنن و می دیدم یه دیوار دفترشونو با پوستر بزرگ این عکس ها پر کردن. با همین عکس هایی که توش به زن توهین شده بود. خیلی عجیب بود. من اصلا نمی دونم کدومش درست بود. نمی دونی چه جاهای عجیب و غریبی این عکس ها رفتن. این عکس ها رو فعالین حقوق زنان و تمام ان جی او های فمینیستی دوستشون داشتن . بعد، تو ایران به همین دلیل که به زنها توهین شده از هزارتا برنامه حذف شدن.

 

ش ب: طبقه انسان های عکس هات چی؟ من خودم فکر می کنم که فکرت فراتر از طبقات اجتماعیه. اما مشخصا طبقه آدمهای دو مجموعه "مثل هر روز" و "غرب از نگاه شرق" ات خیلی با هم متفاوتند.

 

ش ق: در مورد اون دو مجموعه باید بگم که جنس عکس ها اون طبقات رو می طلبید. مثلا توی همون مجموعه آخر که "هیچ هیچ" نام داشت، تو توی خونه ای هستی که خونه شیکی هست. فکر می کردم که با موضوعی مثل جنگ، خوبه که این دو با هم برخورد کنن و یه اتفاقی بینشون بیافته. ولی دوست دارم یه روزی برسه که اینقدر عکس گرفته باشم که همه طبقه ها توش باشن. نمی خوام فقط در مورد یک طبقه حرف بزنم. دوست دارم تمام طبقات رو بررسی کنم.

 

ش ب: کلا به هنر ناب، هنر برای هنر اعتقاد داری یا بیشتر به هنری اعتقاد داری که در پس ساختارش، حرفی برای گفتن هم داشته باشه؟

 

ش ق: هر دوتاش در جای خودش به نظرم خیلی خوبه. فقط جاهاش نباید اشتباه شه. من همیشه حواسم به این جریان هست که الان دارم چی می گم، برای چی اینو می گم و می خوام باهاش چی کار کنم. فکر می کنم هر کدومش تو جای خودش باید باشه. هر دوتاشو دوست دارم. خب در همه عکس های من یک پیامی هست، یک حرفی می خواد زده شه. من الان احساس می کنم یک مسئولیت هایی روی دوشمه و انگار یک رسالتی دارم. من وقتی در جایی زندگی می کنم که کلی حرف واسه گفتن داره، پس الویت کاریم رو می گذارم روی گفتن اونها. من تو این قسمت از زندگیم با توجه به مسائلی که باهاش درگیرم، خیلی خیلی حرف دارم که باید بگم. شاید روزی به هنر برای هنر هم رو بیارم که خیلی هم دوستش دارم.

فایل ورد جهت مشاهده عکس ها همراه با توضیحات:akasiii

کاربران گرامی
این مطلب در سایت قبلی انسان شناسی و فرهنگ به آدرس anthropology.ir نیز قبلا منتشر شده و بازنشر آن با هدف دسترسی بهتر کاربران و مجتمع شدن تدریجی مطالب انسان شناسی و فرهنگ در یک سایت صورت گرفته است.

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

«فرصتهای گردشگری و چالشهای اقتصادی»: دعوت به همکار...
زبان، پیوند میان جهان بینی شرق و غرب

Related Posts