ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

روشنفکري ادبي در گفت‌وگو با داريوش آشوري


حسين سخنور
مدت‌ها بود که بنا داشتيم تا داريوش آشوري را پشت «ميز روشنفکري» بنشانيم، اما بعد مسافت و مشغله‌هاي آشوري هر بار اين گفت‌وگو را به تعويق مي‌انداخت تا اين شماره که بالاخره موفق شديم از او درباره روشنفکري و ادبيات بپرسيم؛ دو حوزه‌اي که در خود آشوري جمع‌اند. او را هم بنا به فعاليت‌ها و سوابقش و هم به اعتبار تاليفات و آثارش مي‌توان شخصيتي دانست که از سويي دل در گرو هنر و ادبيات ايران دارد و از سوي ديگر آشنا به کار روشنفکري است.
آشوري پس از کودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مدتي عضوِ سازمان‌ِ جوانان‌ِ حزبِ توده بود ولی در شانزده‌سالگي از آنها جدا شد و پس از چندي در سال ۱۳۳۶ به حزبِ زحمت‌کشان‌ِ ملتِ ايران (نيروي سوم) پيوست. به موازات اين نوع فعاليت‌هاي سياسي، آشوري نخستين کتابش را با عنوان «فرهنگِ سياسي» (دانشنامه‌ي سياسي) در روزگارِ دانشجويي منتشر کرد و در موسسه‌ انتشاراتِ فرانکلين به عنوان‌ِ ويراستار در دايره‌المعارف فارسي زيرِ نظرِ غلامحسين‌ِ مصاحب کار مي‌کرد. او تا به امروز آثاري چون «شعر و انديشه»، «ما و مدرنيت» و «عرفان و رندي در شعرِ حافظ» را تاليف کرده و جز جدي‌ترين مترجمان آثار نيچه در ايران است.
***
*شما در نوشته‌ها و سخنان قبلي‌تان (به طور مشخص در کتابخانه‌ي کنزينگتون در لندن) از دشواري تعريف مفهوم روشنفکري گفتيد. آيا اين مفهوم را با توجه به کارکردهايش مي‌توان تعريف کرد؟ در اين صورت يک هنرمند، 1- مي‌تواند و 2- به چه شکل مي‌تواند کارکرد روشنفکرانه در جامعه‌ي خود داشته باشد؟
نيچه در کتابِ تبارشناسي اخلاق عبارتِ معروفي دارد. مي‌گويد، «تنها چيزي تعريفي دارد که تاريخي نداشته باشد». دشواري تعريفِ مفهومِ «روشنفکر» هم از همين تاريخيتِ آن برمي‌آيد. زيرا تعريفِ منطقي ناظر بر ذاتِ يک چيز است و با مرزبندي آن به کمک دسته‌اي از مفهوم‌ها مي‌خواهد آن را از ديگر چيزها جدا کند و چيستي ذاتِ پايدارِ آن را بشناساند. اما چنانچه ذاتِ ثابتي در کار نباشد و، در نتيجه، مفهوم سيال و دگرگوني‌پذير باشد، تعريفِ ثابتي هم از آن نمي‌توان داد. در نتيجه، تعريفِ ما بايد محدوديتِ زماني و تاريخي خود را در نظر داشته باشد و يادآور شود.
روشنفکري در زبان‌ِ ما پيشينه‌ي تاريخي 60, 70 ساله‌اي دارد. و فرزند و جانشين‌ِ مفهومِ قديم‌ترِ «منورالفکري»‌ست که آن خود ترجمه‌اي‌ست از مفهومِ وام‌گرفته‌اي از زبان‌هاي پيشاهنگِ مدرنيت در اروپا که نخست به زبان‌ِ ترکي عثماني و از آنجا به فارسي راه يافته است. اين مفهومِ وام‌گرفته همانا مفهومِ «روشنگري»‌ست در زبان‌هاي فرانسه و انگليسي و آلماني. در «عصرِ روشنگري» (the Age of Enlightenment) در تاريخِ اروپاي غربي، در قرن‌ِ هجدهم، اين مفهوم بنيادِ ذهنيت و جهان‌بيني مدرن را مي‌گذارد که ايمان به عقلانيت و دستاوردِ بزرگِ آن است، يعني علمِ مدرن. بر اين بنياد گمان مي‌رفت که مي‌توان جهان را از «وحشيتِ» طبيعي و تاريک‌انديشي وابسته به آن رها کرد و بر پايه‌ي روشنگري علمِ مدرن و پشتوانه‌ي عقلاني آن جهاني نوراني و «انساني» بر پا کرد.
«روشنفکري»، در سراسر جهان، همواره‌ هاله‌اي از ايده‌ها و آرمان‌هاي عصرِ روشنگري را بر گردِ خود دارد، يعني علم‌باوري (scientism) و انسان‌باوري (humanism). اين باورها نخست در قالبِ ليبراليسم به صورتِ جنبشِ سياسي درآمدند و اوج‌گيري آنها را به صورتِ يک ايمان، در قالبِ يک ايدئولوژي انقلابي، يعني مارکسيسم-لنينيسم، مي‌يابيم، که خود را علمِ بي‌کم و کاستِ تاريخ و شناساي روند و جهتِ آن مي‌انگاشت. در نتيجه، روشنفکري را آگاهي به اين علم و سرسپردن به آرمان‌هاي علم‌باورانه و انسان‌باورانه‌ي آن مي‌دانست. نقشِ اجتماعي و سياسي روشنفکري را نيز در کوشش براي راندن‌ِ هر چه شتابان‌تر تاريخ به سوي غايتِ ذاتي آن تعريف مي‌کرد؛ عايتي که در آن «علمِ تاريخ» کشف شده بود.
مي‌بينيم که آن «روشني»اي که در ترکيبِ مفهوم‌هاي روشنفکر و روشنفکري هست، تنها به دانستن‌ِ چيزي از علمِ مدرن يا داشتن‌ِ ديپلم دانشگاهي يا کارشناسي در رشته‌اي از علم يا تکنولوژي محدود نمي‌شود. بلکه، داشتن‌ِ جهان‌بيني‌اي بر بنيادِ جهان‌بيني «عصرِ روشنگري» و نيز سرسپردگي به آرمان‌هاي ليبرالِ انقلابِ فرانسه يا آرمان‌هاي سوسياليستي انقلابِ روسيه، دستِ کم تا همين 30 سال‌ پيش، بخشي جدايي‌ناپذير از مفهومِ روشنفکري شناخته مي‌شد. اين وجهِ سياسي نقشِ روشنفکري، يعني رهايي‌بخشي آن، از راهِ ايدئولوژي‌هاي انقلابي مدرن، به‌ويژه کمونيسم، آن‌چنان بزرگ و برجسته مي‌شود، که علمِ مدرن و ديدگاهِ سنجشگرانه‌ي فردي آن، از راهِ آن ايدئولوژي‌ها، جاي خود را به ايمان‌ِ کورانه به غايت‌باوري تاريخي ساده‌انگارانه و مبارزه در راهِ آن و حتي جان‌ سپردن بر سرِ آن مي‌دهد.
آنچه شما در پرسشِ خود «کارکردِ روشنفکرانه» ناميده‌ايد، از نظرِ من، مفهومي‌ست بيانگرِ همين چشم‌اندازِ تاريخي از مفهومِ «روشنفکر» و نقشِ اجتماعي و تاريخي رهايي‌بخشِ آن در خدمتِ «انسانيت» است. اما اين «کارکرد» در هر دوراني خود را در دستگاهِ ويژه‌اي از مفهوم‌ها و ارزش‌ها فرمول‌بندي مي‌کند و با چرخش‌هايي که در فضاي تاريخي رخ مي‌دهد، و دگرگون شدن‌ِ آن دستگاهِ مفهوم‌ها و ارزش‌ها، معناي «روشنفکري» و کارکردِ اجتماعي آن نيز يکسان نمي‌ماند، چنان که در همين 30 ‌سال در فضاي جامعه‌ي جهاني و ايراني شاهد بوده‌ايم.
*روشنفکر ادبي، از نظر شما، مفهوم معناداري است؟ آيا امثال جلال آل‌احمد، صادق هدايت، شاملو و... مي‌توانند مصداق اين مفهوم باشند؟ اگر راي شما را درباره‌ي رسالت روشنفکري بپذيريم که «سوداي تغيير جهان» است، آيا اين قشر از روشنفکران روشنفکرترين نيستند؟
«روشنفکرِ ادبي» به خودي خود شايد ترمِ معناداري نباشد. با اين‌همه، نويسندگان و شاعران‌ِ توانا بخشِ برجسته و بانفوذي از «روشنفکران» در جهان مدرن‌اند. البته، نويسندگان و شاعران آن گاه «روشنفکر» به شمار مي‌آيند که در آثارشان بازتابي از ايده‌هاي مدرن باشد و آثارشان هوادارِ آن باشد. در جهان‌ِ سوم، يعني جايي که علم و، به گفته‌ي فرانسويان، ذهنيتِ علمي (esprit scientifique) مدرن حضور ندارد، در غيابِ فيلسوفان و اهلِ علمِ آورنده‌ي ايده‌هاي مدرن، اين ايده‌ها از زادگاه و پرورشگاهِ علم و ذهنيتِ علمي، يا جهان‌ِ مادرِ مدرنيت، در قالبِ ژورناليسم و ادبيات به جهان‌هاي پيراموني سرريز مي‌کنند. اما، با نبود يا ضعفِ انديشه‌ي علمي و فلسفي مدرن اين نفوذ ناگزير کم‌مايه و سطحي‌ست، اگرچه از نظرِ به راه انداختن‌ِ جنبش‌هاي اجتماعي و سياسي و انقلاب گاه نقش‌ِ بزرگ بازي مي‌کند. از اين‌رو، اين قشر از روشنفکران را، چنان که پرسيده‌ايد، نمي‌توان «روشنفکرترين» دانست، اما در انگيزشِ فضاي اجتماعي به سوي طلبِ زندگاني و جهان‌ِ مدرن، به هر معنا، از اثرگذارترين‌ها هستند.
البته، در بابِ کساني که نام‌شان را برده‌ايد، بايد گفت که آل‌احمد، هدايت، و شاملو نقش‌هاي يکسان نداشته‌اند. تا جايي که مي‌توان گفت از جهت‌هايي نقش‌هاي ضد يکديگر هم داشته‌اند. حتي گريزِ افسوس‌خوارانه‌ي آل‌احمد از «غربتِ غرب» به آغوشِ يک شرقِ موهوم، زيرِ نفوذِ احمد فرديد، يا کسي مانندِ علي شريعتي، خود در زمينه‌سازي يک جنبش بي‌اثر نبود.

*گرچه به قولِ شما روشنفکري مفهوم جديدي‌ست، اما اگر روشنفکري را با کارکرد يا رسالت آن تعريف کنيم، چرا امثال سعدي و فردوسي را نمي‌توان روشنفکر خواند؟
در روزگار فردوسي و سعدي و حافظ «رسالت» از آن‌ِ پيامبران بود. يعني، کساني که بنا به اراده‌ي الاهي براي هدايتِ بشر به «راهِ راست» برانگيخته مي‌شدند. آن شاعران‌ِ بزرگ، همچون همه‌ي فرهنگ‌آفرينان‌ِ روزگارِ خود، با همه شکوه و شکايتي که از «چرخِ فلک» و رسم و راهِ گردشِ آن داشتند، باور داشتند که جهان، در بنياد، بر «نظامِ احسن» است. زيرا فراداده‌ي اراده‌ي يک داناي مطلق است که عقلِ ناچيزِ بشري جز نمودي ظاهري از آن را درک نمي‌تواند کرد و هرگز به منطقِ نهايي آن راه نمي‌تواند برد. اما «رسالتِ» روشنفکرانه انگيزشِ خود را نه از آسمان که از عقلِ خودبنياد و اراده‌ي آزادِ بشري مي‌گيرد، آن هم از جانبِ چيزهايي با نامِ تاريخ و ملت و مردم و خلق و توده. هدفِ غايي اين رسالت نيز نه راهبري بشر به سوي رستگاري آن‌جهاني، که آزاد کردن‌ِ انسان از قيدهاي ماوراءِ طبيعي روزگاران‌ِ «تاريکي» و تاريک‌انديشي و باورهاي خرافي و ضدِ عقلي و علمي آن، و راندن‌ِ او به سوي خودفرماني‌ست، يعني فرمان‌روا کردن‌ِ اراده‌ي آزادِ انساني بر طبيعت و نيز بر وضعِ اين‌جهاني خويش. روشنفکري و روشن‌انديشي به اين معنا از آن‌ِ جهاني‌ست واژگونه‌ي جهاني که فردوسي و حافظ و سعدي و بوعلي سينا در آن مي‌زيستند (اميدوارم که بيت‌هايي از فردوسي و چه بسا سعدي را در ستايشِ عقل و خرد به رخِ من نکشند که در برابرِ آن مي‌توان چندين برابرِ آن بيت‌هايي در ستايشِ «جنون» از عطار و مولوي و حافظ، و از جمله از همان سعدي، پيش‌شان گذاشت. بگذريم از اينکه «خرد»ي که فردوسي مي‌ستايد هم از جنسِ عقلانيتِ مدرن نيست، بلکه بيشتر بارِ اخلاقي دارد تا بارِ شناختي).
*شما در نقد آثار جلال آل‌احمد (مشخصاً غرب‌زدگي) آن را به «بي‌مايگي دانش تاريخي و همچنين جغرافيايي آن و شيوه‌ خام استدلالي» متهم کرده‌ايد. آيا اين نقد را مي‌توان به کل آثار روشنفکران ادبي تعميم داد؟ از آنجايي که علي‌القاعده اين قشر از روشنفکران، تخصصي در علوم انساني مورد نياز، مانند فلسفه، جامعه‌شناسي، تاريخ، و... ندارند.
در اين دو سه دهه، بر اثرِ دگرگوني‌هاي شگرف هم در ساحتِ جهاني و هم در ساحتِ ملي، ذهنيتِ روشنفکرانه در بخشي از جامعه‌ي ما به پختگي نسبي‌ رسيده است. کوشش‌هاي فراواني که در جهتِ ترجمه‌ي آثارِ انديشه‌ورزان‌ِ مدرن در قلمروِ فلسفه و علومِ انساني شده و پيگيري مفهوم‌ها و داده‌هاي علمي و نظري آنها در بحث‌ها و مقاله‌نويسي‌ها، و همچنين کوشش‌هايي که در جهتِ بازسازي زبان‌ِ نوشتاري فارسي و مايه‌ور کردن‌ِ انديشه‌ي مفهومي در آن شده، ميان‌ِ فضاي ذهني اين روزگار و روزگاري که غرب‌زدگي در آن نوشته مي‌شد، شکافِ نماياني مي‌اندازد. گسترشِ رشته‌هاي علومِ انساني با چند ميليون دانشجو و استادان‌ِ جواني که چهره‌هاي جوينده و پوينده در ميان‌ِ ايشان کم و بيش از فضاي کين‌انديشي (ressentiment) جهان‌ِ سومي دور شده‌اند و در نوشته‌هاشان مي‌توان جوانه زدن‌ِ «ذهنيتِ علمي» نقدگر را ديد. اين، از نظرِ من، به معناي آن است که در عالمِ روشنفکري ايراني ما ديگر «روشنفکرِ ادبي»، به اصطلاحِ شما، و ادبيات به‌ تنهايي پرچمدارِ حرکت به سوي مدرنيت نيست و راهِ انديشه‌ و ذهنيتِ علمي نيز کم و بيش در ميان‌ِ ما باز شده است.
«روشنفکري ادبي» و گفتمان‌هاي آشکار و نهفته‌ي آن در قالبِ آثارِ ادبي يا مقاله‌نويسي پرخاشگرانه و خشمگينانه از نوعِ غرب‌زدگي، به برداشتِ من، از آن‌ِ دوراني از هبوطِ تاريخي ما «از شرق به جهان‌ِ سوم» است، در زيرِ فشارِ جهان‌ِ مدرن و زورآوري استعمارگري غربي. کين‌انديشي نيز، چنان که اشاره کردم، از ويژگي‌هاي بنيادي آن است، يعني به دنبالِ «مقصرِ» اصلي وضعِ ناهنجارِ خود گشتن و در عالمِ خيال گريبان‌ِ او را گرفتن، در حالي که بخشِ عمده‌ي گرفتاري، بي‌آنکه آگاه باشيم، از خودِ ما و در درون‌ِ خودِ ماست.

*شما از اولين منتقدان جريان روشنفکري ايراني هستيد که با طرح نگاه¬هاي آسيب¬شناسانه در دهه‌ي 40، اين جريان را تقليدي و فاقد توليدات فکري کارآمد دانستيد. آيا همچنان به آن نقدها باور داريد؟ اگر مجموع شرايط، امکانات، پتانسيل‌هاي جامعه و اقتضائات آن زمان را در نظر بگيريم، توقعات مطرح‌شده، تکليف مالايطاق براي جريان روشنفکري نيست؟
بله، من با طرحِ مفهومِ «روشنفکري جهان‌ِ سومي»، چنان که اشاره کرده‌ايد، به آسيب‌شناسي اين گونه «روشنفکري» و کوشش براي انداختن‌ِ پرتوي بر تاريکناهاي آن نيز پرداخته‌ام. اما، خود را نيز، همچون ديگران، در همين فضاي روشنفکري جهان‌ِ سومي ديده‌‌ام و براي خروج از وضعِ ناهنجارِ رواني و اجتماعي آن که برايم بسيار رنج‌آور بوده است در حدِ امکان‌ِ فردي کوشيده‌ام. من از روزگارِ جواني به اين مساله هوشيار شدم که مشکلِ وضعِ «جهان‌ِ سومي» ما تنها سياسي يا اقتصادي نيست و همه‌ گناه هم به گردن‌ِ «امپرياليسم» نيست، بلکه فروبستگي ذهني و زباني ما و بُعدِ فرهنگي مساله به همان درجه از اهميت و چه‌بسا بالاتر از آنهاست. بنا‌بر‌اين، در اين جهت تا آنجا که فهميده‌ام و ‌توانسته‌ام، کوشيده‌ام. از نظرِ من، وضعِ درماندگي زباني ما در جذبِ دستاوردهاي ذهنيتِ مدرن در علم و فلسفه يکي از ساحت‌هاي اساسي فروماندگي ما در چنان وضعي‌ست و، به رغمِ همه‌ي شرايطِ دشوارِ زندگي‌ در اين دوران، بارِ اين تکليفِ، به گفته‌ي شما، «مالايطاق» را، تا آنجا که مي‌شود، به گردن گرفته‌ام.
من باور دارم که ما موجوداتِ انساني، به خاطرِ آگاهي‌مان، آزادي اراده نيز داريم، البته نه مطلق. از اين‌رو تکليف نيز به گردن‌ِ ما هست. و همزبان با خواجه حافظ به خود گفته‌ام که: هرقدر، اي دل، که تواني بکوش!
*با توجه به ذات هنر (مثل ادبيات) مي‌توان از «انسان کين‌توز هبوط‌کرده‌ از شرق‌ به‌ جهان سوم» خلاص شد؟ آيا هنر از توانايي و امکانات لازم براي عبور از اين سد پيش روي جريان روشنفکري ايراني برخوردار است؟
نيچه در کتابِ تبارشناسي اخلاق واژه‌ي فرانسوي ressentiment به معناي کين‌توزي را به کار مي‌گيرد و با تحليلي که از آن به عنوان‌ِ يک مفهومِ محوري بر يک زمينه‌ي تاريخي مي‌کند، اين واژه را -که خويشاوندِ resentment در زبان‌ِ انگليسي‌ست، به همان معنا- به يک مفهومِ بارور در فهمِ روانشناسي اجتماعي سرکوفتگي بدل مي‌کند. نيچه با نگاهداشتِ اين واژه به همان صورتِ اصلي فرانسوي‌اش، مي‌کوشد که بر زمينه‌ي روانشناسي تاريخي پيدايشِ مسيحيت، به عنوان‌ِ دين‌ِ محبت، پرتوي بيندازد و نشان دهد که چگونه اين دين‌ِ محبت، در حقيقت، از دلِ سرکوفتگي و نفرتِ يهودي از فرمانروايي روميان بر ايشان زاده شده است. به عبارتِ ديگر، مي‌خواهد نشان ‌دهد که همچنان که قدرت و چيرگي از ديدگاهِ خود ارزش‌آفرين است و در باره‌ي خود و زيردستان‌ِ خود ارزشداوري مثبت و منفي مي‌کند، «کين‌توزي» نيز، از سرِ ناتواني، همين گونه با واژگون کردن‌ِ نظامِ ارزش‌هاي خداوندگاران، در دل از آنان انتقام مي‌گيرد.
من با توجه به اين بُعدِ ارزش‌آفريني کين‌توزي، به مفهومِ نيچه‌اي، بر آن شده‌ام که اين واژه را مي‌توان «کين‌انديشي» ترجمه کرد که هم بُعدِ کين‌توزي و انتقام‌جويي آن را در خود داشته باشد و هم بُعدِ ارزش‌آفريني آن را. مفهومِ رُسانتيمان يا کين‌انديشي از آنجا که يک مفهومِ روانشناسي اجتماعي‌ست، مي‌بايد آن را از دريچه‌ي همين دستگاهِ مفهومي فهميد. ماکس شلر هم در بسطِ آن از نظرِ علمي کوشيده است. ادبيات، به‌ويژه رُمان‌نويسي و نمايشنامه‌نويسي، از آنجا که به‌شايستگي مي‌تواند وضعِ رواني فردي و جمعي آدميان را در رويارويي با يکديگر نمايش دهد، در اين زمينه نيز تواناست. به گمان‌ِ من، رمان‌ِ دايي جان ناپلئون از ايرج پزشکزاد را مي‌توان نمونه‌ي درخشاني از اين گونه اثرِ ادبي دانست که بر محورِ کين‌انديشي قهرمان‌ِ اصلي داستان مي‌گردد؛ شخصيتي «جهان‌ِ سومي» که بر اثرِ ترس و نفرت از «اينگيليسيا» و قدرت‌شان به کين‌انديشي‌اي دچار شده است که کارِ او را در فضايي خنده‌دار به جنون مي‌کشد (شبحِ اين «اينگليسيا» و قدرتِ خدايي‌شان و احساسِ درماندگي برآمده از آن يا پرخاشگري بر اثرِ آن، همچنان بر روان‌ِ جهان‌ِ سومي «روشنفکري» و نيز «تاريک‌فکري» ما، هر دو، فرمانرواست). گذشته از آن، برخي از رمان‌هاي قرن‌ِ نوزدهمي روسيه، مانندِ پدران و پسران‌ِ تورگنيف يا رُمان‌ِ شياطين از داستايفسکي و نيز بخشي از برجسته‌ترين نوشته‌هاي صادقِ هدايت (بالاتر از همه بوفِ کور و توپِ مرواري) را مي‌توان از شمارِ اين گونه داستان‌پردازي دانست. يک بُعدِ کين‌انديشي تاريخي کين و نفرت نسبت به گذشته‌ي تاريخي خويش است و گناهِ وضعِ کنوني را به گردن‌ِ آن ديدن، مانندِ «حمله‌ي عرب» يا «حمله‌ي مغول» براي بسياري از ما، که هدايت نيز به آن دچار بود).
اما براي چيرگي بر اين وضعِ رواني و آزاد شدن از آن، که مايه‌ي پرسشِ شماست، نظرِ من آن است که مي‌بايد به فهمِ علمي و فلسفي آن رسيد. من به ياري اين مفهوم، همچون يک ابزارِ تحليلي، روانشناسي انسان‌ِ «جهان‌ِ سومي»، به‌ويژه روشنفکري آن را شرح‌کردني مي‌دانم.

این مطلب در همکاری با مجله سینما و ادبیات منتشر می شود

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

دوازدهمین نشست «شنبه‌های سینما و فرهنگ»: نمایش فیل...
خاکستری، عبوس و بی‌هویت

Related Posts