ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

دایره ی زمان

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفۀ هستی رقم نخواهد ماند

(حافظ)

اسطوره ی ترک گفتن زمین و سفر به جهان مردگان، مدفون ماندن و تقلای رهایی، و سرانجام بازگشت و تولد دوباره از هزاران سال پیش در فرهنگ‎های مدیترانه و میان‎رودان وجود داشته است. برای این مردمان، که به طور عمده از راه کشاورزی گذران می‎کردند، اسطوره‎سازی از مشاهده‎هاشان از چرخۀ زمان، یعنی نیستی گیاهان و خواب زمستانی طبیعت در زیر زمین، تکاپوی جوانه‎ها برای شکافتن پوسته ها، و سر برآوردن از دل خاک در بهار، می‎تواند اتفاقی طبیعی قلمداد شود. این ترتیب در قاموس اسطوره‎شناسی همان فرآیند تبدیل شناخت تجربی به مفاهیم فلسفی است، مفاهیمی برای پاسخ‎گویی به پرسش‎های هستی‎شناختی. پاسخ‎های موفق اغلب به صورت باور درمی‎آیند، و اگر مجموعه‎ای از این باورها بر اساس الگوی خاصی سامان یابد، یک نظام اعتقادی، کیش یا دین، را تشکیل خواهد داد. 

اسطوره با راه یافتن به بنیان فلسفی – نظری یک نظام دینی – اعتقادی می‎تواند سرچشمۀ آیین‎ها و مناسک گوناگون شود. پیروان هریک از این نظام‎ها با بازنمایی اسطوره‎ها در قالب رقص و آواز و نمایش در حقیقت به مفاهیم دینی وابستۀ آن کاربردهایی می‎بخشند که به تداوم و بهبود زیستن در جامعه‎شان کمک کند. نمونه‎ای از این آیین‎ها در ایران «چمچه گلین» است که در آن عروسک مخصوص باران‎خواهی با همراهی ترانه‎هایی مرتبط گردانده می‎شود. به لحاظ ریخت‎شناسی، رقص و آواز حاجی فیروز سیاه‎چهره با همراهی دایره نیز در همین رده می‎گنجد. با این حال، با نگاهی به اسطوره‎های کهن‎تر این منطقه می‎توان مفاهیمی عمیق‎تر نیز در این کاربست آیینی سراغ کرد.

از آن جا که مفاهیم فلسفی بیان شده در اسطوره‎ها طبق تعریف باید پاسخ پرسش‎های اساسی بشر دربارۀ جهان، انسان، هستی و نیستی، زیستن و چگونه زیستن (دستورهای اخلاقی و احکام) را فراهم سازند، آیین‎های مربوط به آنها نیز طوری ساخته و پرداخته می‎شوند که در خدمت آموزش، تقویت، و پاسداری از همین پاسخ‎ها قرار بگیرند. آیین‎های بهار، بر همین مبنا، چرخۀ مرگ گیاه، رشد دانه، و تولد جوانه را در قالب یک اَبَرقهرمان به تجسم درمی‎آورند که به زیر زمین، که قلمرو مردگان قلمداد می‎شد، سفر می‎کند؛ در آن جا به دام می‎افتد و نومیدانه برای بازگشت تقلا می‎کند؛ و سرانجام با یاری نیروهای آسمانی از بند مرگ رها می‎شود و به زندگی باز می‎گردد.

در فرهنگ شش هزار سالۀ سومری، اینانا، ایزدبانوی عشق و زیبایی، باروری، خردمندی، و جنگاوری، از قرار به قصد شرکت در مراسم سوگواری شوهرِ خواهرش، ارشکیگَل، ملکۀ جهان مردگان، راهی آن دیار می‎شود. اما برخلاف رسم حضور در چنین مراسمی، دربان نخستین دروازۀ زیرِ زمین او را در فاخرترین لباس و عالی ترین جواهرات سلطنتی می‎یابد، در حالی که عصای لاجورد فرمانروایی به دست گرفته است. خبر به ارشکیگَل می‎رسد، و او  بدگمان از این ناهمخوانی با عرف و احکام، به هفت دربان دروازه ها دستور می‎دهد در برابر اجازۀ عبور از هر دروازه، یک تکه از جامه‎ها و جواهرات اینانا را بگیرند. سرانجام اینانا، عریان همچون همۀ مردگان، بدون عصا و انگشتری و سایر نشانه‎های فرمانروایی به بارگاه ارشکیگَل می‎رسد. اما خوی فرمانروایی و سودای آن در دل است و قابل ستاندن نیست. از قرار، بدگمانی ارشکیگَل بی‎سبب نبوده و اینانا آمده تا همچنان که بر زندگان سروری می‎کند، اختیار جهان مردگان را نیز به دست بگیرد.  همچنان که پیروزی بر مرگ، آرزوی هر انسان فانی است. اینانا به ارشکیگَل دستور می‎دهد از جا بلند شود و خود به جای او به تخت فرمانروایی تکیه می‎زند. چیزی که او با همۀ خردمندی از آن غافل است، این که ذات هستی با سپهر نیستی سازگار نیست. مردگی زنده بودن را برنمی‎تابد. و تلاش اینانا برای به دست گرفتن مهار مرگ خشم داوران دوزخ را برمی‎انگیزد. آن‎ها با نگاه‎هایی مرگبار به او خیره می‎شوند، خشم مرگبار خود را بر سرش می‎ریزند و اینانای زنده همچون کالبدی بی‎جان نقش زمین می‎شود.

با این حال، روشن‎بینی و خردورزی زندگان همچنان برتر از خشم کور مردگان عمل می‎کند. اینانا با آگاهی از این که هیچ موجود زنده‎ای از جهان مردگان برنمی‎گردد، پیش از حرکت به خدمتکار وفادار خود سپرده که در صورت بروز هر حادثه‎ای برای او دست به دامان ایزدان آسمانی شود و شفاعت بطلبد. آنان در پاسخ به این دعا آب حیات را از ارشکیگَل می‎گیرند و به کمک آن اینانا را از اسارت قفس بی‎جانی رهایی می‎بخشند. اینانا از بند مرگ آزاد شده و با همۀ جامه‎ها و جواهرات خود با شکوه تمام به روی زمین باز می‎گردد.

اسطوره ها در انتقال از فرهنگی به فرهنگ دیگر، دستخوش دگرگونی می شوند. همان طور که از اسطورۀ اینانا می‎توان دریافت، هر اسطوره مجموعۀ متنوعی از عناصر، شخصیت‎ها، بن مایه‎ها، و رویدادها را دربر دارد که اهل هر فرهنگ به فراخور شرایط و نیازهای خود تعدادی از آنها را دستچین کرده و در ساختار فلسفی – اعتقادی خاص آن فرهنگ وزن بیشتری برای شان قائل می‎شوند. اسطورۀ اینانا نیز احتمالن در سفر به سمت فلات ایران دستخوش دگرگونی‎هایی از این دست شده است. در سیر این دگرگونی، محور تمرکز اسطوره از اینانا به گاو آسمانی منتقل می‎شود. گاو آسمانی در اسطورۀ سومری، شوهر درگذشتۀ ارشکیگَل است که در روایت بابلی این اسطوره، یعنی گیلگمش، به تحریک ایشتَر، همتای بابلی اینانا، زمین را مورد تهاجم قرار داده و به دست گیلگمش و انکیدو کشته شده است. هزاران سال دیرتر و قدری شرق تر از سومر و بابل، قوم‎های کوهپایه‎نشین ایرانی نیز، به گواه مزدیسنا، گاو مقدسی را می‎شناختند که در گاهانبار چهارم یا پنجم آفرینش به عنوان نخستین جانور به دست اهورامزدا آفریده شده بود. وقتی ستمکاری و پلیدی اهریمن باعث مرگ و نابودی گاو شد، سایر جانوران از او پدید آمدند. به همین ترتیب، کیومرث، نخستین انسان که در گاهانبار ششم آفریده شد، پس از مرگ مشی و مشیانه را به جا گذاشت که سایر آدمیان حاصل پیوند این زوج هستند.

قدری دیرتر، یا شاید تقریبن هم‎زمان، در فرهنگ یونان باستان، زاگرس پسر زئوس، پادشاه ایزدان، و پرسفونه، ایزدبانوی بهار، در کودکی به دست اهریمنان دوزخ نشین کشته می‎شود. آنان جسم او را می‎خورند. اما جنایت شان از چشم زئوس پنهان نمی‎ماند. زئوس به انتقام خون پسر با آذرخش خود اهریمنان را خاکستر می کند. بدین ترتیب کالبد خورده شدۀ زاگرس با خاکستر اهریمنی درآمیخته می‎ماند. اما قلبش بین خاکسترها دست نخورده می درخشد. آتنا، ایزدبانوی خردمندی، قلب را می یابد و به زئوس می‎رساند. زئوس از خاکستر اهریمنان کالبدی انسانی می سازد و قلب زاگرس را در آن قرار می‎دهد. بدین ترتیب، دیونوزوس، ایزد کامروایی، متولد می‎شود. این اسطوره، که روایتی پسا – مسیحیت از باورهای کهن‎تر است، چرخۀ مردن، مدفون بودن، و تولد دوباره را از فرهنگ‎های باستانی به فرهنگ های جدیدتر منتقل می‎کند و رنگ دین و اخلاق به آن می‎بخشد: جسم انسان سرچشمۀ پلیدی‎ها و اهریمن خویی‎هاست اما دل او ایزدی و فناناپذیر. جسم خاک می‎شود اما آن‎چه در دل و جان است می‎تواند به انسان تولد دوباره و حیات جاودان ببخشد.

در یونان باستان، بازگشت زاگرس به جهان در قالب دیونوزوس را با نوای دف و دایره جشن می‎گرفتند. بن مایه‎ای که برای ایرانیان امروز، یادآور حاجی فیروز است که با صورتی سیاه از جهان نیستی باز می‎گردد و پیروزی خود بر مرگ را با نوای دایره جشن می‎گیرد. کهن الگوهای دو اسطورۀ زاگرس و حاجی فیروز، هردو، از میان رفته‎اند. اما دایرۀ آیینی همچنان در گردش است و هرسال چرخۀ نیستی، تقلا، و تولد دوباره را با رقص و آواز نمایندگی می‎کند.

بخشی از ویژه نامه نوروز 1396 موسسه انسان‌شناسی و فرهنگ 

 

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

برگه داده های شهری (21): همدان
آدم گرسنه خواب نان سنگک میبیند

Related Posts