ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

درباره على فريدونى تاريخ جنگ در قاب‌های چهارگوش

 




آرين ريسباف

بعدازظهری بهارى. خبرگزارى جمهورى اسلامى ايران. یک‌ساعتی از قرارمان گذشته و هنوز پيدايش نيست. بيش از بيست بار تماس گرفته‌ایم تا راضى شده، ساعتى را به گفت‌وگو بنشيند. در شلوغى سرسام‌آور واحد عكس خبرگزارى و در ميان فريادها و نجواها وسايلم را پهن می‌کنم. مردى است میان‌سال و ريزنقش كه بيست و هشتمین سال حضورش در خبرگزارى را تجربه می‌کند......

 

متولد۱۳۳۴ در شهرستان كرج
استخدام در خبرگزاری در سال۱۳۵۵
هشت سال عكاسى از مناطق جنگى


جوايز:
بيش از ۲۵جايزه معتبر داخلى
۱۳۶۳جايزه بین‌المللی عكس برگزيده سال (انفجار هواپيماى مسافربرى)
۱۳۶۴ ديپلم افتخار مسابقات عكاسى آزاد (هلند)
۱۳۶۵كسب مدال و ديپلم افتخار و جايزه نقدى از يونسكو
۱۳۶۵ ديپلم افتخار يونسكو (جشنواره ژاپن)
۱۳۶۶ كسب جايزه نقدى و ديپلم افتخار مسابقه بین‌المللی (مكه خونين) 

على فريدونى از مهم‌ترین عكاسان دوره هشت‌ساله جنگ ايران و عراق است.


دوران كودكى
على فريدونى به سال۱۳۳۴ و در يكى از شهرستان‌های اطراف كرج به دنيا می‌آید. در خانواده‌ای مذهبى و معتقد. سیزده‌ساله است كه به تهران می‌کوچد. مبل‌سازی و تراش نقوش منبت را بر چوب تجربه می‌کند. در كمتر از يك سال از شاگردى به استادى می‌رسد. در سفرى نوروزى به شهرستان شهريار و در لابراتوار عكاسى پسردایی‌اش، نخستين بار با معجزه چاپ مواجه می‌شود. تبديل شدن كاغذى سفيد در محلولى بی‌رنگ به تصاويرى زنده، بذر درخت تناورى را در او می‌کارد. درختى كه امروز به ثمر نشسته. همان‌جا در شهريار ماندگار می‌شود و تكنيك چاپ و ظهور عكس و نگاتيو را می‌آموزد. وسوسه گرفتن عكس و چکاندن دكمه شاتر به جانش می‌افتد و با فیلم‌های تخت (۹*۶) نخستين عكس را می‌گیرد.


نوجوانى
حالا سال۵۰ است و دوباره به تهران آمده. در عكاسى شاهرخ نزد پيرمردى دنیادیده عكاسى را ادامه می‌دهد. پسر حرف گوش كنى است. از بچگى همین‌طور بوده است.


جوانى
دوستى به او قول می‌دهد كه اگر كارت معافيت سربازى داشته باشد او را در خبرگزارى استخدام می‌کند. به دليل ناراحتى قلبى از خدمت معاف می‌شود. همان دوست می‌گوید شنبه صبح كراوات زده در خبرگزارى باش. نزنى راهت نمی‌دهند. از این‌طرف و آن‌طرف كراواتى فراهم می‌کند. محله عباسى را طى می‌کند، بدون كراوات. جلوى در و همسايه خجالت می‌کشد. روز بيست و چهارم مهرماه سال هزار و سيصد و پنجاه‌وپنج با استرس فراوان وارد خبرگزارى می‌شود. آقاى قديرى مدير واحد عكس در آن زمان كه مردى متدين و پارساست، به گرمى با فريدونى جوان برخورد می‌کند. بیست‌وهشت سال از آن روز می‌گذرد و على فريدونى حالا در خردادماه هشتادوسه در همان اتاق از گذشته‌هایش می‌گوید. آن روز با دست‌های لرزان نگاتيوهاى ۶*۶ را به لابراتوار می‌برد و چاپ می‌کند. نتيجه بهتر از آن می‌شود كه می‌پنداشته. از همان روزبه مدت هفت سال در لابراتوار خبرگزارى مشغول می‌شود. عکاس‌ها در آن زمان به جوان‌ترها دور نمی‌دادند. قدیمی‌ترها با كارت اختصاصى ورود به دربار از ملاقات‌های سران مملكتى عكاسى می‌کنند و او لحظه‌شماری می‌کند براى گرفتن نخستين عكس. كنتاكت عکس‌ها را به دربار می‌فرستند و منشى دربار روى بعضى فریم‌ها مهر باطل شد می‌زد. مابقى را براى چاپ در مطبوعات وقت ارسال می‌کنند. به‌عنوان كشيك دوم بخش عكس منصوب می‌شود و دعاى روز و شبش اين بوده است كه عكاس اولى به هر علتى نيايد تا او رؤياى گرفتن نخستين عكس خبری‌اش را عملى كند.
در همان سال‌هاست كه با خانواده همسرش آشنا می‌شود. پدرخانمش مبارزى انقلابى است و استاد قرآن، با اوست كه وارد بحث‌های سياسى می‌شود و فعاليتى زيرزمينى شكل می‌گیرد.
عکس‌های امام به‌گونه‌ای محرمانه از پاريس به قم می‌رسد و از آنجا به پدرخانمش. بنا به دلايل امنيتى عکس‌ها در قطع ۱۲*۹ و ۱۵*۱۰ به ايران ارسال می‌شود و كار فريدونى چاپ آن‌ها در اندازه‌های بزرگ‌تر است. عكاسى شاهرخ در محله عباسى تهران همان جايى است كه در سال‌های مبارزه بستر اين رويداد می‌شود. آن عکس‌ها هنوز هم در آرشيو خبرگزارى جمهورى اسلامى موجود است.
هیچ‌کس، حتى همسرش از ماجراى عکس‌ها خبر ندارد. به دليل اشراف ساواك و خبرگزارى، در محيط كار كمتر از امام می‌گوید. به جز یک‌بار كه در حضور چند عکاس چندکلمه‌ای بر زبان می‌آورد. دقیقه‌ای بعد مدير واحد عكس او را می‌خواهد و ساعتى با او از ساواك و مخاطرات مبارزه با رژيم پهلوی‌ها می‌گوید.
با پيروزى انقلاب، دكتر كمال خرازى نخستين كسى است كه مديريت خبرگزارى را به عهده می‌گیرد و فريدونى عکس‌های امام را به خبرگزارى می‌آورد. عکس‌هایی كه تا امروز پرطرفدارترين و پرتيراژترين عکس‌ها از امام است.


هشت سال جنگ
جنگ شروع می‌شود. به اين جاى بحث كه می‌رسیم، سكوت می‌کند، و حواسش می‌رود پى همه آن روزها و شب‌های تكرار نشدنى. ديگر من را نمی‌بیند. انگار براى خودش زمزمه می‌کند.
سخن از شكستن حصر آبادان می‌شود. در راهروى خبرگزارى بحث بر سر اعزام عكاس به جبهه است.
يكى از عکاس‌های قديمى در راهرو به مدير واحد عكس می‌گوید: من را بيمه كنيد، می‌روم جبهه، وگرنه نمی‌روم. وقتى مدير مخالفت می‌کند. همان‌جا استعفايش را می‌نویسد و می‌رود، براى هميشه می‌رود. على فريدونى در جواب اينكه چه كسى داوطلب اعزام به جبهه است؟ 
می‌گوید: من!
نخستين سفر حرفه‌ای او و نخستين تجربه دورى از خانواده. فريدونى هويتش را در ميان آدم‌های جبهه و نوع خاص سلوكشان می‌یابد.
براى او كه صاحب غنی‌ترین آرشيو عكس جنگ است، جبهه مأوايى می‌شود تا با خود و خدايش خلوت كند. در ميانه روايتش از سال‌های نبرد، بارها و بارها بغض گلويش را می‌فشرد و چند بار با صورتى خيس اتاق را ترك می‌کند. روى كمد شخصی‌اش بيش از بيست كاغذ يادداشت ديده می‌شود كه حكايت از تماس‌های پی‌درپی من براى قرار ملاقات است و او دوست ندارد از خلوت خودساخته‌اش بيرون بيايد. فروتنى بی‌انتهایش هنوز يادآور همه آن مردانى است كه روزى كار و پيشه را سوختند و به ميدان آمدند.
وقتى از ترکش‌های هنوز به جا مانده در تنش می‌پرسم، بحث را عوض می‌کند، وقتى اصرار می‌کنم می‌گوید: تمام مدارك مجروح شدن و جانبازی‌ام را از بین برده‌ام. من پى چيز ديگرى بهترين سال‌های عمرم را در خط‌های مقدم سپرى كردم. نوشتن زندگينامه براى چنين عكاسى چقدر سخت می‌شود وقتى حاضر نيست خيلى از زوایای خصوصى وزندگی‌اش را نمايان كند. وقتی‌که حرفه‌اش با اعتقاداتش درهم‌آمیخته و مرز مشخصى ميان اين دو در كار نيست تنها با سماجت‌های من تاريخ زخم برداشتن‌های متعددش را بر زبان می‌آورد. (سه بار از مهم‌ترین‌ها و نه همه‌اش را) :


بيستم تيرماه هزار و سيصد و شصت (جبهه الله‌اکبر)
شانزدهم آبان ماه هزاروسيصد و شصت‌ویک (عمليات مسلم ابن عقيل)
بيستم بهمن‌ماه هزاروسيصد و شصت‌ویک (عمليات والفجر مقدماتى)

 

هيچ ابايى ندارد و از ترس‌های گاه و بى گاهش در موقعیت‌های خطير می‌گوید.
وقتى براى نخستين بار به جبهه اعزام می‌شود، در لباس ماهيگيرهاى محلى شبانه سوار بر لنج می‌شود. انگار سوارى است كه به‌جای سوارى گرفتن از مركب، از ترس‌هایش سوارى می‌گیرد. تجربه عكاسى در زير باران خمپاره  شصت كه بی‌صدا می‌آید، در زير رگبار گلوله‌های مستقيم، در ميان میدان‌های مرگبار مين، آن‌هم با دوربین‌های فوق سنگين هاسلبلند، از او عكاسى جسور و بی‌پروا ساخته.
در تابستان هزاروسيصد و شصت و يك و در عمليات رمضان است كه لابراتوار عكاسى در اهواز داير می‌کند و عکس‌های رسمى جنگ، به روزنامه‌ها ارسال می‌شود.
عکاس‌های خبرگزارى كارنامه درخشانى را در ثبت وقايع جنگ از خود به جا گذاشته‌اند و فريدونى علت اين امر را شخص دكتر كمال خرازى می‌داند. چهل‌وهشت ساعت قبل از هر عمليات به توصيه خرازى، عکاس‌های خبرگزارى در منطقه حضور داشتند و مابقى عکاس‌ها پس از شروع عمليات و پخش اخبار آن از رسانه‌ها خود را به منطقه می‌رساندند. او به‌گونه‌ای محرمانه ساعت‌ها پيش از عمليات وارد خط می‌شده و از روى نقشه منطقه، محورهاى مختلف را براى عكاسى انتخاب می‌کرده. تشخيص محورهاى گول زننده و محورهای اصلى عمليات جز با اين روش ممكن نبوده است.
می‌گوید عکاس‌هایی هم بودند كه براى رفع تكليف و يا از سر اجبار عكس می‌گرفتند. آن‌ها هرگز به محورهاى اصلى و خط مقدم آتش‌کاری نداشتند.
براى او كه هميشه داوطلب اعزام به خط مقدم است، رفاه و امنيت آخرين چيزهايى است كه به فكرش می‌رسد. با آمبولانس و پيك و زره‌پوش خود را به محل می‌رسانده و دوشادوش مردان ماشه چكان، دكمه شاتر دوربين را می‌چکاند و تاريخ هشت‌ساله حماسه را در قاب‌های چهارگوش جاودانه كرده است.
در نودوپنج درصد عملیات‌های بزرگ شركت داشته، به جز بیت‌المقدس و اين را با تأسف فراوان می‌گوید.
وقتى می‌فهمید دو روز ديگر در گوشه‌ای از مرز ايران و عراق، قرار است عملياتى برگزار شود، سكوت می‌کرده و حتى تلفنى هم با خانواده‌اش وداع نمی‌کرده است. خودش می‌گوید، می‌ترسیدم صداى همسر و فرزندانم پاهايم را براى رفتن به خط سست كند.
فريدونى عكس بسيار معروفى دارد از يك شهيد كه در آغوش رزمنده‌ای آرميده و هر دو به آسمان چشم دوخته‌اند. محمود كلارى (فیلم‌بردار) بارها به او گفته، تو با اين عكست كادر جديدى وارد سينماى ايران کرده‌ای و من از آن الهام فراوانى گرفته‌ام. روزى از همين روزهاى معمولى است و سال‌هاست كه از خاتمه جنگ می‌گذرد. تلفنچى خبرگزارى به فريدونى می‌گوید، پسر جوانى آمده و با اصرار می‌خواهد كه تو را ببيند. جوان وارد بخش عكس می‌شود. كتاب عكسى در دست دارد و می‌گوید به دنبال عكاس اين عكس هستم (همان عكس معروف بسيجى و شهيد). على فريدونى را می‌خواهم. اين بسيجى كه شهيد را در آغوش گرفته پدر من است. اين عكس ۱۸سال پيش گرفته شده و پدر من حالا جانباز ۹۰درصدى است.
عكاس ميانسال كه روبروى من است، اشك دويده بر گونه‌اش را پاك می‌کند و ماجراى عكس عجيبش را كه در ميدان مين گرفته باز می‌گوید. روزهاى عمليات رمضان، همه روزه گرفته بودند و شدت درگيرى چنان بود كه خبرنگارمان نبى پور شب قبل از شهادتش به نيايش پرداخت و فرداى آن شب، كاغذ و قلم خبرنويسى را زمين گذاشته، اسلحه برداشت و به خط مقدم رفت. از شهيد نبى پور كه می‌گوید، بغضش می‌ترکد. زير لب می‌گوید، رفتن شهيد نبى پور خيلى من را داغدار كرد و از اتاق می‌زند بيرون. از راديو ترانه‌های پاپ، تبليغات بانک‌ها و... بر سرم هوار می‌شود. فريدونى برمی‌گردد. در اتاق بى سيم و زير پتويى مخفى شده بودم تا با دميدن سپيده به خط بزنم، تخريب چى ها به موقع به ميدان مين نرسيده بودند و فرصتى نمانده بود تا بچه‌ها انتظارشان را بكشند و يكى يكى به روى مين می‌رفتند. صداى انفجارها را در اتاق بى سيم می‌شنیدم و...
با نخستين بارقه خورشيد به خط می‌زند و همان جا در ميدان مين با شهيدى مواجه می‌شود كه به‌گونه‌ای عجيب جان داده. عكسى كه كمتر كسى باور می‌کند سوژه‌اش جان به جان آفرين سپرده باشد. اين عكس را در حالى می‌گیرد كه پايش در چند سانتيمترى يك مين خنثى نشده قرار داشته و اين را با فرياد رزمنده‌ای می‌فهمد.
آن روزها ايران چندين و چند هواپيماى جنگنده بمب‌افکن عراقى را سرنگون كرده بود و عراقی‌ها اين خبر را تكذيب می‌کردند. خبرگزارى از او عكس هواپيماى منهدم شده می‌خواهد. عكسى كه در جنگ روانى می‌توانست برگ برنده ايران باشد. دو روزى می‌شد كه با سعيد صادقى (عكاس جنگ) در منطقه فاو هستند. طى پانزده روزى كه در فاو عكاسى کرده‌اند، خاطره‌انگیزترین عکس‌های جنگ هشت‌ساله را ثبت می‌کنند. همان جا به چشم خود می‌بیند كه يك خبرنگار خارجى كه سابقه عكاسى از جنگ جهانى دوم را هم داشته، در جبهه فاو سكته می‌کند و جان می‌سپرد. در همان گيرودار يك جنگنده عراقى مورد اصابت قرار می‌گیرد و سقوط می‌کند. صادقى و فريدونى سه چهار كيلومتر را در رمل و خاك می‌دوند و آن عکس‌های تاريخى را از لاشه هواپيماى عراقى كه پرچم عراق نيز بر آن است، می‌گیرند.


او از آن جمله عكاسانى است كه علاوه بر جسارت و مهارت تكنيكى و هوش بالا در مواقع بحرانى و بی‌انتهایش، از چاشنى شانس نيز بسيار بهره برده. سال۶۶ او را به‌عنوان يكى از بهترين عكاسان حماسه هشت‌ساله به سفر حج می‌فرستند.
و این درست همان حج خونينى است كه على فريدونى همراه با يازده عكاس ديگر در آن حضور دارند و او بهترین و تکان‌دهنده‌ترین عکس‌ها را از آن واقعه ثبت می‌کند. همان‌جا صورت و پهلویش در میان توحش نيروهاى امنيتى عربستان شكاف می‌خورد. حاصل آن هفده عكس مستند خبرى می‌شود كه جايزه سه هزار دلاری را برايش به ارمغان می‌آورد. می‌گوید، عكاسان جديد اتكايشان به دوربین‌های ديجيتالى است و عکس‌هایی كه حاكى از جرأت بالا و جسارت عكاس باشد، در آثارشان بسيار كم ديده می‌شود و او مشق همه این‌ها را در جنگ آموخته . خاطره‌های فراوان او از دكتر شهيد چمران و آن عكس تاريخى كه به يادگار با چمران گرفته خود حكايتى است . عكسى كه دكتر چمران، على فريدونى عكاس و عده‌ای از كماندوهاى رزمنده را نشان می‌دهد كه بر روی پل كرخه نشسته‌اند، با صرف آب‌گوشت وغبار جبهه بر سر و روى همه‌شان نشسته.»
عکس‌های فريدونى از جنگ كه خشن‌ترین و دردناک‌ترین لحظه‌ها را به بيننده نشان می‌دهد به روايت صرف آنچه بود نمی‌پردازد. شاعرانگى و مهربانی در تمام فریم‌های او موج می‌زند. مهربانى كه نيم آن از وجود سرشار از آرامش عكاس ونيم ديگرش از مظلوميت رزمنده ايرانى نشأت می‌گیرد.
سال‌ها پيش كه روزنامه‌ها آگهى كرده بودند هركسى مدرك جانبازى دارد بيايد تا محاسبه شود، او تنها سكوت می‌کند و بسيارى از نزديكان وهمكارانش هنوز نمی‌دانند كه او جانباز جنگى است. آن هم با درصدى زياد. طفره رفتن او از چاپ مجموعه‌های آثارش نه از روى تنبلى و نه كاهلى است. او از گمنام بودن لذت می‌برد. او با سه جايزه بزرگ بین‌المللی عكس، بيش از ۲۵ جايزه معتبر داخلى و بر دوش كشيدن لقب بهترين عكاس جنگ، هنوز هم نصيحت ناپذير است و برخلاف رويه معمول ساير عكاسان، حتى يك فريم از نگاتيوهاى جنگ را در اختيار ندارد. تعهد بیش‌ازحد او به خبرگزارى هنوز هم اعتراض عكاسان ديگر را به همراه دارد. آن‌ها براين عقیده‌اند كه او بايد با دو دوربين كار می‌کرده. يكى براى خبرگزارى و دیگری براى خودش. اما او اهل شنيدن این‌گونه حرف‌ها نيست. هیچ‌وقت نبوده.
نگاتيوهاى او در خبرگزاری رو به نابودى است و هرساله در هفته دفاع مقدس با چاپ‌های غیرحرفه‌ای خش‌های فراوان برداشته.
او كه زاده سنگرهاست و بزرگ شده جبهه، چندى پيش در سالن ورزشى حجاب و در هنگام سخنرانى حجت‌الاسلام كروبى از پشت سر مورد ضرب و شتم انصار حزب‌الله قرار می‌گیرد و به سختى كتك می‌خورد. خودش می‌گوید: براى عكاسى رفته بودم . زومم جواب نمی‌داد، از نرده‌ها بالا رفتم، سالن متشنج شد و من عكس گرفتم و… پیش‌ترها وقتى دلم می‌گرفت، از اجتماع و از هر آنچه كه خلقم را تنگ می‌کرد به جبهه پناه می‌بردم. امروز كه دلم گرفته نمی‌دانم كجا بايد رفت؟


>عكاسى از دو هواپيماربايى پياپى
سال ۶۳ به روى باند برف‌گرفته فرودگاه مهرآباد هواپيمايى ربوده شده فرود می‌آید و ربايندگان آن به آزار و اذيت و شکنجه و درنهايت قتل چندين مسافر می‌پردازند. او صبح زود به خبرگزارى می‌آید. نخستين عكاسى است كه به واحد عكس وارد می‌شود و طبق معمول نخستين داوطلب براى عكاسى از حوادث پرخطر. پنج شبانه‌روز در پانصدمترى هواپيماى مسافربرى خطوط ايرفرانس مستقر می‌شود، به همراه يك تيم چهارنفری از خبرنگاران و تصویربرداران صداوسیما.
طى روزهاى دوم و سوم، علی‌اکبر ولايتى با هواپيماربايان وارد گفت‌وگو می‌شود و می‌کوشد آنان را وادار به ترك هواپيما وآزادكردن مسافران كند. نتيجه آن گفت‌وگوها به آزادى زنان در روز پنجم و در ادامه آزادى رنگین‌پوستان در همان روز می‌شود. حالا فريدونى و تیم خبرنگاران به سيصدمترى هواپيما رسیده‌اند و هواپیماربایان هر بار يك نفر از مسافران را به لب پله‌ها می‌آورند و با اسلحه‌ای كه روى سرش گذاشته‌اند مطالباتشان را خواستار می‌شوند.
هواپیماربایان كه همگى زير بيست پنج سال دارند با مسافران باقی‌مانده هواپيما را ترك می‌کنند و آن‌ها را در گوشه‌ای از باند احاطه می‌کنند. تيم حفاظت از فرودگاه خبرنگاران را از هواپيما دور می‌کنند و ربايندگان فتيله انفجار را روشن می‌کنند. فريدونى از تيم خبرنگارى جدا شده و خود را به حاشيه باند فرود می‌رساند و با دست‌هایی لرزان از ترس دوربين را به سمت هواپيما نشانه می‌رود. در صورت انفجار هواپيماى مسافربرى بدون شك و در خوش بينانه ترين حالت او جراحت سنگينى برمی‌دارد. آتش فتيله به هواپيما می‌رسد و كابين خلبان منفجر می‌شود. پنج عكس  پى در پى مى گيرد. از ثانيه اى پس از انفجار تا فرود آمدن قطعات متلاشى شده هواپيما در باند فرودگاه .

موج انفجار كابين، فتيله را خاموش می‌کند و انفجار بعدى كه قرار است باك و درنهایت تمام بدنه را منهدم كند، انجام نمی‌شود
تيم حفاظتى ايران در قالب پزشكان سوار بر آمبولانس به هواپیماربایان نزديك می‌شوند و فريدونى با اصرار ، خودش را در آمبولانس می‌چپاند. آن جا هم با ترفندهاى زيركانه عكاسى می‌کند و در ثانیه‌های آخر، وقتى مأموران ايرانى ربايندگان را خلع سلاح می‌کنند برخلاف توصیه‌های امنيتى آمبولانس را ترك می‌کند و به سمت ربايندگان می‌دود. به ایست‌های مكرر بی‌توجهی می‌کند و در چندم‌تری آن‌ها به عكاسى می‌پردازد.
پس از دستگيرى، دكتر خرازى به صحنه می‌رسد و با وساطت اوست كه رها می‌شود.
بعدازظهر همان روز آژانس‌های خبرى بین‌المللی براى خريدن عكس او با خبرگزارى وارد مذاكره می‌شوند. پس از چندين ساعت بحث، پنج عكس او را به قيمت سيزده هزار دلار خريدارى می‌کنند و خبرگزارى براى قدردانى از او دو هزار و پانصد تومان پول نقد و يك تشويقى براى ثبت در پرونده به او اهدا می‌کند. اين در حالى است كه فريدونى پيشنهاد چك سفيد خبرگزارى ژاپن را در قبال تحويل دادن عکس‌های لحظه انفجار رد كرده و در كمال صداقت نگاتیوها را به خبرگزارى داده است.


> هواپیماربایی دوم
دو ماه پس از نخستين عکاسی‌اش از واقعه ربودن هواپيما، حادثه‌ای مشابه او را به مهرآباد می‌کشاند. چهار شبانه‌روز در فرودگاه مستقر می‌شود. ربايندگان اصلاً اهل شعار نيستند و به‌راحتی ماشه اسلحه را به روى مسافران می‌چکانند. يك مسافر آمريكايى را به روى پله‌ها می‌آورند و تهدید می‌کنند. اگر پس از سه دقيقه به خواسته‌شان جواب مثبت داده نشود او را خواهند كشت و مسافر كه مرگ را در یک‌قدمی خود می‌بیند با رباينده درگير می‌شود و هر دو از پله‌ها به پايين می‌غلتند. در راه رباينده چند تير شليك می‌کند و مسافر را می‌کشد.
او از تمام اين ماجرا عكاسى می‌کند. عکس‌هایی كه هرگز منتشر نشدند.
روز سوم هواپیماربایی، نيروهاى امنيتى ايران كه در روزهاى گذشته در قالب تيم پزشكى چندين بار به هواپيما تردد کرده‌اند و شناسايى كامل را از ربايندگان و ميزان سلاح و نحوه استقرار آن‌ها در هواپيما به دست آورده‌اند، تصميم به حمله و آزادسازى مسافران می‌گیرند.
بعدازظهر همان روز، حدود ساعت چهار ربايندگان از برج مراقبت می‌خواهند كه عكاس و فیلم‌برداری را به داخل هواپيما بفرستند. ادعاهايشان اين است كه دو مسافر را کشته‌اند و براى متقاعد كردن رسانه‌ها اجازه عكاسى و تصویربرداری از جنازه‌ها را صادر کرده‌اند.
و باز اين على فريدونى است كه تنها داوطلب اعزام به هواپيماى ربوده‌شده خطوط هوايى كويت است. اين در حالى است كه (...) تصويربردار صداوسيما می‌گوید، من هرگز چنين كارى نمی‌کنم. من زن و بچه دارم و اگر مجبور شوم استعفا خواهم داد.
با دو دوربين عكاسى (يكى سیاه‌وسفید و ديگرى رنگى) به سمت هواپيما گام برمی‌دارد. يكى از دوربین‌ها لنز معمولى دارد (نرمال پنجاه میلی‌متری ) و دومى لنز باز وايد بيست وهشت ميليمترى
خودش می‌گوید فاصله خبرنگاران تا هواپيما صد قدمى می‌شد. طى اين مسير برايم به‌اندازه صدسال طول كشيد.
يكى از هواپيمارباها او را بازرسى می‌کند و هر دو از پله‌ها بالا می‌روند.
او كه خودش را براى عكاسى از داخل هواپيما آماده كرده و هر دو دوربينش را براى شرايط نور کم تنظيم كرده در آخرین پله با تشر رباینده‌ای كه پشت سرش قرار دارد می‌ایستد. سردى لوله‌ای اسلحه‌ای كه به كمرش چسبيده و تصويرى كه در برابرش می‌بیند او را بهت‌زده می‌کند.
دو جنازه خون‌آلود در مقابل او افتاده‌اند و رباينده دوم كه در آستانه در ورودى هواپيما ايستاده با اشاره به او می‌فهماند كه تنها حق دارد از جنازه‌ها عكاسى كند و اگر از ربايندگان عكس بگيرد درجا کشته خواهد شد.
دوربين مجهز به لنز معمولى را بالا می‌آورد. رباينده دوم كه انگار متوجه چيزى شده از او می‌خواهد دوربين را تحويل بدهد.
مشكوك شده و قصد دارد خودش ببيند كه جز جنازه‌ها چيزى ديگر در كادر ديده می‌شود يا نه. وقتى مطمئن می‌شود اجازه عكاسى را صادرمى كند. نخستين عكس را می‌گیرد. عكسى كه ازلحاظ خبرى ارزش چندانى ندارد. فكرى مخاطره‌آمیز از سرش عبورمى كند. با زبان شکسته‌بسته به آن‌ها می‌گوید اجازه بدهند با دوربين دوم هم عكاسى كند و بهانه می‌آورد كه اولى سیاه‌وسفید بود و این‌یکی رنگى است. چند ثانیه در سكوت می‌گذرد.
ربايندگان موافقت می‌کنند و او دوربين اولى را به دست مرد مسلح می‌دهد و دوربين دوم را كه مجهز به لنز وايد (تصوير عريض) است به چشم می‌گذارد. حالا در کادرش هم دو مسافر کشته‌شده را دارد، هم مرد رباينده را كه در گوشه  كادر قرارگرفته.
مرز میان مرگ و زندگى به نازک‌ترین حد ممکن رسيده است.
كافى است مرد مسلح یک‌بار دیگر بخواهد از زاويه دوربين دوم هم به صحنه نگاه كند.
حالا و در آن شرايط خطير به فكر اصلاح کادر هم افتاده و ناخودآگاه يك پله بالاترمى رود. از پشت ضربه محكم اسلحه را بر پشت گردنش حس می‌کند. گیج‌وگنگ اشاره می‌کند كه بايد به جنازه‌ها نزدیک‌تر بشوم و درنهايت آن عكس تاريخى را ثبت می‌کند. عكسى كه در بسيارى از نشريات جهانى (تايم. نيوزويك) به چاپ می‌رسد. عكسى كه هنوز هم از بزرگ‌ترین و معروف‌ترین عکس‌های خبرى جهان به شمار می‌رود.
ربايندگان كه از حركت نابجاى او به خشم آمده‌اند با لگد و مشت او را از پله‌ها پايين می‌آورند و دستورمى دهند فوراً از هواپيما دور شود. خبرنگاران و تيم امنيتى دوره‌اش می‌کنند و او هنوز از كارى كه كرده مات و حيران است.
آژانس‌های خبرى جهان براى خريدن عكس هجوم می‌آورند. پيشنهاد آن‌ها به خبرگزارى براى تصاحب عكس از هزار دلار شروع می‌شود و تا چهل هزار دلار ادامه می‌یابد. كار از حيطه خبرگزارى فراترمى رود و كمال خرازى با نخست‌وزیر وقت (ميرحسين موسوى) تماس می‌گیرد. آن هم ساعت دو و نيم بامداد و با او مشورت می‌کند و درنهايت آن روز عكس به فروش نمی‌رود.


در انتها
حاج على فريدونى مرد ريزنقش نصيحت ناپذير، كه تعهد و وفادارى به خبرگزارى جمهورى اسلامى ايران را تا حد غیرقابل‌باوری در طول بیست‌وهشت سال خدمت صادقانه، سرلوحه خود قرار داده، فروتن و محجوب، هنوز هم بوى جبهه می‌دهد. عطرى كه در میان این‌همه عطرهاى هوش‌ربا، هنوز هم كيمياست. هنوز هم غنيمت است.

 

این مقاله ابتدا در مجموعه «مهرگان» و در جشن‌نامه مشاهیر معاصر ایران به سفارش و دبیری محسن شهرنازدار تهیه و منتشر شده است. پروژه مهرگان که در موسسه فرهنگی- مطبوعاتی ایران به انجام رسید؛ به معرفی نخبگان ایرانی متولد 1290 تا 1330 خورشیدی می‌پرداخت. بخشی از این پروژه سال 1383در قالب کتاب منتشر شده است.

- ویرایش نخست توسط انسان‌شناسی و فرهنگ: ۱۳۹۷
- آماده‌سازی متن: فائزه حجاری زاده
-این نوشته خُرد است و امکان گسترش دارد.برای تکمیل و یا تصحیح اطلاعات نوشته شده، به آدرس زیر ایمیل بزنید:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

جست‌وجویی در نخستین گام فلسفه‌ی زبان: فرگه به‌مثا...
معرفی فیلم مستند (Not in my name (2014

Related Posts