ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

از نيش تا نوش: گفتگو با «منوچهر انور»

 

 

عليرضا ارواحي

آن‌چه در مصاحبه با «منوچهر انور» بيش‌ترين جذابيت را دارد قرارگرفتن روبروي مردي است که گيرايي صدايش،«معنايي» براي دريافت کلامش مي‌شود.در برخي از فيلم‌ها که با صداي وي همراه است، مهم نيست چه مي‌شنويم، اهميت در آن است که فرمِ کلام را از طريق گوش درک کنيم. تاثير تصاوير مي‌تواند با گفتار فيلم افزايش يابد، ولي اين تاثيرگذاري در برخي از اين گفتار‌ها به‌گونه‌اي است که از تصاوير و حتي از محتواي گفتار غافل مي‌مانيم. گفتار متن به‌جاي برانگيختن مشارکت ذهني در ساختار فيلم،مخاطب را با فرمِ گفتاري روبرو مي‌کند کهاز تصاوير پيشي مي‌گيرد.1

***

ارواحي: ساختن فيلمي مثل «نيشدارو» در دهة چهل اهميت زيادي دارد، در اين سال‌ها فيلم‌ها يا مطابق سليقه‌ي مخاطب ساخته مي‌شد و يا مطابق سليقه‌ي سازمان‌هاي دولتي وقت، اين شرايط براي ساخت فيلم «نيشدارو» چه‌طور بود؟

انور: آن وقت‌ها اگر شما مي‌خواستيد در زمينة فيلم يک کاري خارج از خط موجود بکنيد تقريباً غيرممکن بود. اگر تو بازار مي‌رفتيد، با امثال «کوشان» و «ميثاقيه» سروکار داشتيد، اگر مي‌رفتيد در دستگاه وزارتِ«فرهنگ و هنر» با جنابان «پهلبد» و «جباري» و «خردمند» و دکتر «حشمتي» سروکار داشتيد و اين‌ها هم به هر حال هر کدام سليقه‌ها و خط‌هاي خودشان را داشتند و براشان سخت بود که بگذارند يک کاري از خط خارج بشود، يعني ملاحظات تجارييا سانسورييا سياسي را ناديده بگيرد و احياناً مورد پسند واقع شود يا کساني دنبالش بروند، يا حتي برد تجاري داشته باشد و اگر هم کاري ساخته مي‌شد که اين خواص برش مترتّب نبود و پول چنداني هم درنمي‌آورد خُب طبعاً شکست مي‌خورد و سرش به سنگ مي‌آمد. آن روزها ما سروکارمان با وزارتِ«فرهنگ و هنر» بود و مواردي پيش آمد که تصور مي‌کرديم زمينه فراهم است که سراغ فيلم‌هاي سنگين و دراز داستاني هم برويم. حتي گاهي شرايط اين کار هم فراهم مي‌آمد، اما مي‌افتاد تو سنگلاخ مقاصد شخصي آدم‌هايي که بايددستورات بالاتري‌ها را اجرا کنند. آدم‌هايي بودند مثل آقاي «جباري» که نه علاقه‌اي به اين طور کارها داشتند، و نه شناختي از آن‌ها -حضراتي که بيشتر به فکر مداخل بودند و پروژه‌هايساختماني و خريد وسايل و ابزارهاي گران‌قيمت سينمايي. آدمِيک‌دندة قهاري مثل مرحوم «جباري» توانايي اين را هم داشت که به ميل خودش جلوي کارهاي هنري مفيد اما مزاحم را هم بگيرد. تُرکتازي بي‌امان‌ِ «فيلمفارسي» هم که ديگر جاي خود داشت.

* ايدة «کانون سينماگران پيشرو» از همين‌جا بود کهشکل گرفت، اين کانون چه‌طور و با همراهي چه کساني تاسيس شد؟

يک وقتي ما آمديم «کانون سينماگران پيشرو» را راه انداختيم که در اصل فکرش از «پرويز صياد» و «هوشنگ بهارلو» و «هژير داريوش» بود. آمدند به بيمارستاني که من در آن به علت خونريزي معده بستري بودم. گفتند: «ما به اين نتيجه رسيده‌ايم که بايد يک چنين کانوني برپا کنيم و تو هم بايد بياييبشوي رئيس!». و قرار گذاشته بودند که يک شرکت تعاوني «کانون سينماگران پيشرو» هم تاسيس شود که «پرويزصياد»، با آن شَمّ اقتصادي بي‌نظيرش مديرعامل آن باشد. آن روزها، پخش‌کننده‌ها مي‌رفتند بيشترِ بودجة فيلم را از بازار وام مي‌گرفتند و بعد از ساخت و فروش فيلم آن را پس مي‌دادند. «صياد» مي‌گفت: «حدود نصف مخارج يک فيلم صرف پرداخت دستمزد کارگزاران -اعم از نويسنده و کارگردان و فيلمبردار و آهنگساز و بازيگران و ديگر مسئولان تهية فيلم- مي‌شود. خُب، به جاي اين پخش‌کننده‌ها ما بياييم دست‌به‌دست هم بدهيم و مجموع اين دستمزدها را به‌عنوان بيش از نيمي از سرمايه‌ي فيلم، بگذاريم وسط و مخارج ديگر فيلم را از بانک‌ها قرض بگيريم و فيلم‌هايي بسازيم که دلمان مي‌خواهد. کارگردان‌هاي عضو کانون را هم بالکل آزاد بگذاريم که هر چه دل تنگشان مي‌خواهد بگويند و در کارشان دخالت نکنيم. با هم هَمعَهد شديم که دنبال اين کار را بگيريم، اين بود که «کانون سينماگران پيشرو» شکل گرفت.

در اين ميان «جشنوارة بين‌المللي فيلم تهران» راه افتاده بود که «هژير داريوش» دبيرش بود که مديريتش الحق درخشان بود؛ در ميان کارهاي جورواجوري که ترتيب داده بود يکي هم اين بود که اين فيلم «نيشدارو» را هر سال در جشنواره نشان مي‌داد.

* چطور شد که شما از فيلم «يک اتفاق ساده» حمايت کرديد؟در اکران اين فيلم نقش به‌سزايي داشتيد و اگر حمايت‌هاي شما نبود اين فيلم ديده نمي‌شد.

علتش اشارة زنده‌ياد «بهرام ري‌پور» بود. بهرام عاشق و منتقد سينما، فيلمساز، کارمند «وزارت فرهنگ و هنر» و داماد دکتر «غلامحسين مصاحب» که خودش هم يکي از اعضاي همين کميسيون بود يواشکي به من گفت: «يک فيلمي «سهراب شهيدثالث» ساخته به نام «يک اتفاق ساده» که مسئولينِ بخشِ فيلمسازي «فرهنگ و هنر» به بهانه‌هاي مختلف آن را گذاشته‌اند تو انبار و بِهِ‌ش اجازة پخش نمي‌دهند. «سهراب شهيدثالث» را -که آن روزها عنوان فيلمبردار خبري داشت- سرزنش مي‌کنند که چرا به‌جاي ساختن يک فيلم خبري، هفتاد دقيقه نگاتيوي را که همراه داشته‌اي صرف ساختن يک فيلم داستاني هفتاد‌دقيقه‌اي کرده‌اي و هر چه «شهيدثالث» درخواست و التماس مي‌کند گوش کسي بدهکار نيست. به من گفت: «اگر تو بروي و با پهلبد صحبت کني و ارزش يک اتفاق ساده را توضيح بدهي احتمال دارد که حرفت را قبول کند».من هم رفتم پيش آقاي پهلبد و قضيه را براي او شرح دادم -البتهبعد از اشارة ري‌پور، خودم فيلم را تماشا کرده بودم- به‌نظرم مي‌آمد که حتماً در جشنواره جايزه خواهد گرفت. پهلبد حرفي را که به او گفته بودند تکرار کرد: «مي‌گويند، اين فيلم هَمَش فقر را در مملکت نشان مي‌دهد.» گفتم: «که اولاً اين طور نيست. مسئله نشان‌دادن فقر در ايران نيست؛ تازه اگر هم باشد،فقيربودن آدم‌ها را نمي‌شود زير قالي پنهان کرد و مطلب را درز گرفت. هندوستان فقرش را تبديل به فخرش کرده و کارگردان‌هايي مثل «ساتياجيت راي» با ساختن فيلم‌هاييدربارة فقرِ بي‌حدومرزِ هندوستان مثل «يک روز از زندگي پيکو» در جشنواره‌هاي بين‌المللي جايزه مي‌گيرند. در اين فيلم شدت فقر تا حدي است که پسر جوان خانواده پدربزرگ خانواده را که ديگر کاري ازش برنمي‌آيد کول مي‌کند و به جنگل مي‌برد تا حيوانات او را بخورند؛ و همين فيلم در فستيوال «کن» جايزه مي‌گيرد». پهلبد گفت: «حتم داري که فيلم «شهيدثالث» هم جايزه خواهد گرفت؟». گفتم: «يقين دارم!». گفت: «برويم فيلم را ببينيم.». دستور داد فيلم را به استوديوي صدا بيارند... به اواسط فيلم که رسيديم گفت: «قبول دارم، بگذاريدش!». فيلمِ «يک اتفاق ساده» در جشنوارة آن سال جايزة بهترين کارگرداني را گرفت. يک هفته بعد از اين بود که سهراب شرحِ «طبيعت بي‌جان» را که روييک‌صفحه از دفترهاي مشقِ دبستاني خلاصه شده بود آورد و در دفتر کانون به من تحويل داد. از سادگي و پويايي مطلبش حيرت کردم. اين طرح فشرده را تحويل «پرويز صياد» دادم که مدير «شرکت تعاوني کانون سينماگران پيشرو» بود. و قرار شدکه کانون فوراً به تهية آن اقدام کند چون مخارجِ کار اينقدر کم بود که تامين آن به‌آسانياز عهدة کانون برمي‌آمد. تلويزيون ملي هم که از اين قضيه خبردارشده بودآمد و پيشنهاد داد که در تهية «طبيعت بي‌جان» سهيم شود. کار تهية «طبيعت بي‌جان» از آن هم که تصور کرده بوديم آسانتر به سرانجام رسيد. مهندس «رضا قطبي»، با استقلالي که در کارش داشت، مسئوليت قانوني وزارت «فرهنگ و هنر» را ناديده گرفت و شخصاً «طبيعت بي‌جان» را به جشنوارة فيلم برلن فرستاد و جايزة خرس نقره‌اي در آن سال نصيب «طبيعت بي‌جان» شد.

*بعد از اين دوران بود که وارد «سازمان برنامه» شديد و فيلم «نيشدارو»را ساختيد. دربارة اين سال‌ها بيشتر بگوييد؟

در همان سال بود که من با «حشمت جزني» که در «سازمان برنامه» سمت مشاور عالي داشت، آشنا شدم و صحبت‌هاي زيادي دربارة مسائل هنري به‌طور کلي و کار فيلمسازي به‌طور اخص بِينمان رد و بدل شد. يک روز به من گفت: «سال‌هاست که ما در سازمان برنامه يک روابط عمومي داريم با يک بخش سمعي و بصري که براش بهترين وسائل عکاسي و فيلمسازي را خريده‌ايم و چندتا متخصص عکاسي و فيلمسازي و سه فيلمبردار حرفه‌ايدر ليست کارمندانش داريم. اما فيلِ اين دستگاهِعريض و طويل تا امروز چيزي جز دو-سه‌تا موش نزاييده. راستش اين حضرات تا امروز فقط رفته‌اند دنبال يلّلي‌تَلّليو بهانه‌آوردن.».

* بعد از اين «حرف‌ها»بود که شما به قصد ساختن فيلم‌هاي مستند وارد «سازمان برنامه» شديد؟

به قصد برنامه‌ريزي براي ساختن فيلم‌هايي درباره‌ي طرح‌هاي گوناگون عمراني و صنعتي و کشاورزي و ديگرها -از راه‌سازي و سدسازي و آبياري و کشاورزي و دامداري گرفته، تا حوزه‌هاي بهداشتي و آموزشي و فرهنگي و حتي هنري. «حشمت جزني» امضايش را پاي همة اين حرف‌ها گذاشت؛ و من به‌عنوان مشاور سمعي و بصري وارد بخش سازمان برنامه شدم؛ و سه‌ماهي طول کشيد، تا تکليف يک پي‌ريزي جامع براي فيلمبرداري از تمامي اين حوزه‌ها روشن شد- حوزه‌هايي که، به‌طور مستقيم يا غير مستقيم، با هم ارتباط تنگاتنگ داشتند و در مواردي، به هم وابسته بودند. مثلاً کشاورزي، که حوزه‌هاي گوناگون‌ِ انواعِ کشتِ غلات و علوفه و درختکاري و باغداري و صيفي‌کاري و برنجکاري و ديگرها را، به‌شکل‌هاي مختلف در نواحي گوناگون کشور، دربرمي‌گرفت، لازمه‌اش، فيلمبرداري از اجراي طرح‌هاي بهره‌برداري از آب در شرايط اقليمي گوناگون فلات پست‌وبلند ايران بود- بهره‌بردارياز باران‌ها، قنات‌ها، نهرها، رودخانه‌ها و سدها، که هرکدامشان به‌تنهايي، موضوع فيلم جداگانه‌اي بودند، که فيلمبرداري از هر يک از اين موضوع‌ها، خوراک فراهم مي‌کرد براي ساختن فيلم درباره‌ي بقية موضوع‌ها، که مثلاً سدسازييکي از مهم‌ترين آن‌ها بود. قرار ما مثلاً بر اين بود که به موازات ساختن اين فيلم‌هاي عادي مستند، يک فيلم حماسي هم دربارة قنات‌ها ساخته شود...و هزاران‌هزاران کيلومتر تونل که در طي هزاران سال، مثل رگ‌هايي که در تن خشک فلات ايران دويده و گُله‌به‌گُله سر از دامنة کوه‌ها و پهنة دشت‌ها درآورده و از شوره‌زارهاي تشنه، گلستان ساخته و به طوس و نيشابور و ري و شوش و کرمان و يزد و شيراز و اصفهان و تبريز و سمرقند و بخارا و ديگرها هستي بخشيده.

*مثل اين که قبل از پرداختن به فيلم حماسي قنات‌ها، با فيلم «نيشدارو» به وجه هنري کار پرداختيد- فيلم ماندگاري که هنوز بعد از نيم‌قرن مي‌شود ساعت‌ها درباره‌اش صحبت کرد. درباره‌يفيلم «نيشدارو» بيشتر توضيح بدهيد.2

به گمانم، دليل اين که مثل يک فيلم تروتازة امروزي مي‌شود آن را تماشا کرد، اين است که با تک‌تک اجزاي آن –اعم از سمعييا بصري- به‌عنوان يک موجود صاحب‌هستي رفتار شده، چه يک آدم باشد چه يک حيوان، يا عضوي از اعضاييک آدم يا يک حيوان، يا يک رگ تنها، يک سرنگ پر از سِرُم، يک آمپول، يک قطره آب، يک قرّابه3 خون، يک کلمه حرف، ضجةيک موش، تنفس يک کَنِه، نعرةيک مار-گزيده، يا هر شِي‌اييا صداي ديگريکه در فيلم نقشي دارد. معني اين حرف در عمل اين است که هر شي‌اي و هر صدايي در جاي خود يک موجود زنده است که ولو بشکند يا کشته شود، نمي‌ميرد، فقط تغيير مي‌کند، تقسيم مي‌شود يا به‌اصطلاح، استحاله مي‌يابد، چون از حيات هرگز گريزي نيست. کار ناظر پوينده، علي‌الخصوص اگر فيلمساز باشد، لامحاله جز اين چيزينيست که از چنين نظرگاهي، لحظاتي از حالات گذرايي را که بر «اشياء» مي‌گذرد، دريابد، اقلاً به بعضي روابط موجود ميان آن‌ها دست بيابد و نظام موجود ميان آن‌ها را دريابد و راهي بيابد که آن‌ها را پياده کند. کارِ ايجاد، در حقيقتِ واقع، همين «کشف» بعضي روابط موجود ميان «اشياء» است و چنين کاري اگر به‌دقت و درست صورت گيرد، حاصلش هر چه که باشد، سمعييا بصري، صرف نظر از محتوا و هويت اجزاي متشکلش، يک «رقصِ تمام‌عيار»، يا به‌عبارت دقيقتر، «رديفي از ضرب‌هاي موزون» از آب درمي‌آيد. در چنين حالتي «موضوع» هر چه که باشد -از يک قصة پرشور حماسي گرفته تا سرگذشت يک آجر بي‌مقدار فشاري- هم موجه است و هم گيرا، هم در برابر سخت و سُست زمانه دوام مي‌آرَد و هم جوان مي‌ماند.

«نيشدارو» تجربه‌اي‌ست در اين راستا. خواستة تهيه‌کنندة رسمي اين مستند نيم‌ساعته (سازمان برنامه) تعريف از موسسة آبرومند «سرمسازي رازي» در حصارک بود. سازندة فيلم اما، به تصور خود، چيزي به اضعافِ مُضاعف تحويل تهيه‌کننده داده که مي‌شود آن را مصداق مَثَل «چون که صد آمد نود هم پيش ماست» به‌شمار آورد، يعني چنين مي‌پندارد که با کار خود به نحوي شايسته -نه شعاري- از عهدة اجراي سفارش برآمده، و مهم‌تر از آن «به کشف بعضي روابط موجود ميان اشياء» هم نائل آمده و آن را به‌صورت «رديفي از ضرب‌هاي موزون در حافظة هنر فيلمسازي» ثبت کرده است. دليل صِحّت اين مدعا همين که شما امروز بعد از گذشت نيم‌قرن خيلي راحت به تماشاي آن مي‌نشينيد.

اما چنان که در چنين مواردي همواره مقرر بوده، تهيه‌کنندگان نه‌تنها اين برداشت را مردود شمرده‌اند، بلکه سازنده‌ي فيلم را، که به‌عنوان مشاور سمعي و بصري در استخدامشان بود، پيش از شروع کار مونتاژ، به جرم پرداختن به «تجربه‌هاي هنري» به‌جاي بهادادن به «روابط عمومي»، و شعارهاي تبليغاتي، عذرش را خواستند؛ و اگر وساطت جانانه و پيگيري بي‌امان زنده‌ياد دکتر «غلامحسين مصاحب»، سرپرست بزرگوار دايره‌المعارف فارسي نبود، کار مونتاژ و صداگذاري فيلم که حدود سه‌ماه صرف آن شد، هرگز صورت نمي‌گرفت، باري مخارج مونتاژ و صداگذارياز کيسة کارگردان پرداخت شد و دوستان بزرگواري چون «منوچهر اسماعيلي» و زنده‌يادان «فهيمه راستکار» و «منوچهر نوذري»، کار سبک‌وزن و سنگين‌قيمتِ دوبلاژ فيلم را افتخاراً بر عهده گرفتند. و فيلمساز شريفي مثل زنده‌ياد «ابوالقاسم رضايي» استوديوهاي مونتاژ و صدابرداري «ايرانفيلم» را به مدت سه ماه در اختيار ما گذاشت. 

پايانِ بيش از حد دُرُشت اما اتفاقي آخر فيلم را مي‌توان نقطة پايان چنين فرصت‌هايي براي سازندة فيلم تلقي کرد.

پي‌نوشت‌ها:

1-‌ از همراهي «اميرحسين ابراهيم» تشکر مي‌شود که تا پايان اين گفتگو حضور داشت و نکات ارزنده‌اي را بيان کرد./ «منوچهر انور» تجربة گويندگي و نويسندگي متنِ گفتارِ بيش از ده‌ها فيلم (فارسي و انگليسي) را در زندگي پوياي خود دارد./ اين مصاحبه با توجه به رسم‌الخط «منوچهر انور» تنظيم شده است.

2- «منوچهر انور» در ادامة صحبت از بروشوري استفاده کرد که در سال 1377 با همکاري «محمدرضا اصلاني» تهيه شده بود.

3- ظرف شيشه‌‌اي بسيار بزرگ شکم‌فراخ، با دهانة تنگ

 

این مطلب در همکاری انسان شناسی و فرهنگ با مجله سینما و ادبیات منتشر می شود.

 

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766

شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66

شماره کارت: 7329-6247-3377-6104

به نام آقای رضا رجبی

سیرجان در منابع تاریخی
آرش کمانگیر: از ابراهیم پورداود تا بهرام بیضایی

Related Posts