ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

بسیار سفر باید...گپ و گفتی با خسرو سینایی درباره سفر




با «خسرو سينايي» که هم‎کلام مي‎شوي گذر زمان بي‎معنا مي‎شود. گويي که سوار بر ماشين زمان شده‎اي و در تاريخ سفر مي‎کني! دنيايي از خاطره و تجربه ناگهان به تو هجوم مي‎آورند و افسوسِ تو فضاي محدود نشريه‎اي ا‎ست که ظرفيت انتشار اين همه ناگفته را ندارد! شايد ده‎ها کتاب، شايد ده‎ها فيلم بايد ساخته شود تا گوشه‎اي از دانش و تجربه‎ اين مرد، اين درّ گران‎سنگ به مردمانمان منتقل شود. خسرو سينايي، سند زنده‎ فرهنگ و تاريخ کشور است. وقتي گفت‎وگو با او به من محول شد در پوست خود نمي‎گنجيدم! راست بگويم، از مواجهه با او مي‎ترسيدم! نشستن روبهروي فيلم‎ساز بزرگ و پرآوازه‎اي که با 49 سال تجربه‎ فعاليت حرفه‎اي قرار است از سفر بگويد، که با نگاهي به کارنامه‎ حرفه‎اي او ميفهمي که بسيار سفر کرده ا‎ست و احساس تهي بودن به تو دست مي‎دهد! نخستين لحظه‎ ديدار اما ترسم فروپاشيد؛ با رويي خوش در را گشود؛ آن‎قدر گرم و مهربان و دوست‎داشتني که اصلا فراموش کردم که تا چندي پيش از استرس رويارويي با يکي از مهم‎ترين و تاثيرگذارترين افراد جامعه‎ فرهنگ و هنر کشور دست و پايم را گم کرده بودم.


عصر يک روز يکشنبه‎ گرم شهريور ماه، ميهمان منزل «خسرو سينايي» بوديم. آنچه در پي مي‎آيد؛ حاصل سه ساعت گپ‎وگفت صميمانه‎ اهالي «گيلگمش» با ايشان است.
زندگينامه او به ما چنين ميگويد:
خسرو سينايي زاده‎ نهم دي ماه 1319 در شهر ساري ا‎ست. کارگردان و فيلمنامهنويس پرآوازه‎اي که بيشتر آثار او معمولا بر پايه‎ مستندهاي اجتماعي استوار هستند. سينايي در سال 1387 موفق به دريافت نشان ويژه‎ کشور لهستان از سوي رييسجمهور اين کشور شد. او اين نشان را به خاطر ساخت مستند «مرثيه گمشده» که روايتگر مهاجرت هزاران لهستاني به ايران در سالهاي 1941 و 1942 است، دريافت کرد.
خسرو سينايي، دانش‎آموخته‎ کارگرداني و فيلمنامه‎نويسي از آکادمي هنرهاي نمايشي و رشته‎ تئوري موسيقي از کنسرواتور وين است. سينايي از سال 1346 در وزارت فرهنگ و هنر و از سال 1352 در تلويزيون ايران شروع به کار کرد. او فعاليت سينمايي خود را در سال 1358 با کارگرداني فيلم «زنده باد ...» آغاز کرد. سينايي افزون بر نويسندگي و کارگرداني، ساخت موسيقي و تدوين برخي از آثارش را نيز بر عهده داشته است.

مردم عموما شما را به عنوان يک فيلمساز صاحب سبک و مستقل ميشناسند، اما شايد اطلاع نداشته باشند که خسرو سينايي علاوه بر هنر در سفر هم يد طولايي دارد. در واقع ميتوان شما را يک «هنرمند جهانگرد ماجراجو» معرفي کرد!
همينطور است؛ حالا نه به آن آب و تابي که شما گفتيد، اما در طول زندگيام سفرهاي زيادي کردهام؛ چه کاري و چه غيرکاري.

عميقترين تاثير «سفر» بر خسرو سينايي چه بوده است؟
عميقترين تاثير سفر همان کلام گوياي سعدي است که؛ پخته شود خامي ... به نظر من بزرگترين خاصيت سفر اين است که انسان از پنجرهاي بازتر به دنيا نگاه ميکند. نگاه، تغيير ميکند و دنياي ذهني انسان از محدوديت رها ميشود!
چه چيزهاي مهمي از سفر آموختيد؟
خيلي چيزها! بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي ... بارها گفتهام که «من در دنيا آدم بد نديدهام»! نه به اين معنا که اصولا آدم بد وجود نداشته باشد! نه! خوبي و بدي از جهانبيني انسان و نگاه او نسبت به اطراف نشات ميگيرد. واقعيت اين است که از آدمهاي بدکار و خلافکار حرفهاي که بگذريم، من در سفرهايي که در طول زندگيام داشتهام (که در خيلي از آنها هم تنها بودهام) تا به امروز با آدم بد برخورد نکردهام! و ياد گرفتم که هيچوقت و هيچوقت درباره هيچ انساني پيشداوري و قضاوت نکنم.
ميخواهم در اينباره خاطرهاي را برايتان تعريف کنم که فکر ميکنم در رساندن منظورم خيلي کمک خواهد کرد؛ فکر ميکنم سال 1354 بود. من براي فيلم «مرثيه گمشده» بايد تا «زلاند نو» ميرفتم؛ تا آخر دنيا! در بازگشت تصميم عجيبي گرفتم. به فيلمبردارم (آقاي فريدون قوانلو) گفتم: «من نميدانم که چهوقت ممکن است تا دوباره شرايطي مهيا شود که چنين راه درازي را بيايم. ميخواهم در راه بازگشت شهرها و کشورهاي مسير را ببينم و بگردم. اگر همراه من ميآيي که با هم برويم، اگر نه، من به تنهايي خواهم رفت». فريدون قوانلو کاري در ايران داشت که بايد برميگشت. به اين ترتيب سفر من آغاز شد؛ از زلاند نو شروع کردم و آرامآرام به سمت ايران آمدم. استراليا، اندونزي، تايلند و همينطور راه را ادامه دادم تا ايران. داستاني که ميخواهم تعريف کنم در کشور تايلند اتفاق افتاد:
وارد گمرگ که شدم، مامور گمرک از من پرسيد که آيا هتل رزرو کردهايد يا نه؟ گفتم: نه!
از همان ابتداي ورود من به محدوده گمرک، احساس کردم يک نفر از گوشه سالن در حال پاييدن من است! سر و شکل و ظاهر او شبيه خلافکارها بود و به نظر ميرسيد آدم دردسرسازي است. به هر حال، مسئول گمرک عذرخواهي کرد و گفت که متاسفانه کساني که هتل رزرو نکردهاند را نميتوانيم بپذيريم! خيلي آشفته شدم و به اين فکر ميکردم که چه بايد بکنم! در اين بين همان مردي که از گوشه سالن مراقب من بود و چشم از من برنميداشت به سمت مسئول گمرک آمد، چيزي به زبان خودشان گفت و رفت. مسئول گمرک از من خواست تا کمي صبر کنم! چند دقيقهاي نگذشته بود که مرد مشکوک دوباره به سمت مامور آمد و دوباره چيزي گفت و کنار رفت. مامور گمرک رو به من کرد، مدارکم را تحويل داد و گفت به کشور ما خوش آمديد! بعدا متوجه شدم همان مردي که ظاهر غلطاندازي داشت و من فکر ميکردم آدم خطرناکي است تلفني براي من اتاقي در يکي از هتلها رزرو کرده و به مسئول گمرک اطلاع داده تا مشکلي براي ورود من به کشورشان پيش نيايد!
هنوز حرف مامور گمرک تمام نشده بود که ديدم ناگهان همان مرد چمدان مرا برداشت و به سمت در ورودي شروع به دويدن کرد! در يک آن، گفتم بردند. همه پول و وسايلم را دزديد!
وحشتزده و سراسيمه به دنبالش شروع به دويدن کردم. جلوي در ساختمان که رسيديم ديدم يک مينيبوس جلوي در ايستاده و قصد حرکت دارد. مرد، چمدان را داخل مينيبوس گذاشت و به راننده سفارش مرا کرد و سپس بابت اين حرکت ناگهاني خود از من عذرخواهي کرد و توضيح داد که مينيبوس در حال حرکت بوده و از اين طريق قصد داشته تا از جا ماندن من جلوگيري کند!
تازه متوجه نيت خير او شدم و فهميدم که سعي داشته تا مهماننوازي خودش را ثابت کند. حسابي شرمنده شدم و اين يکي از دهها اتفاقي بود که باعث شدند تا به اين باور برسم که هيچوقت نبايد درباره کسي پيشداوري و قضاوت کرد و به همين دلايل معتقدم که در دنيا انسان بد وجود ندارد!
به نظر شما آيا «سفر» معايبي هم دارد؟
از نظر شخصِ من، نه! سفر هيچوقت بد نيست. چطور سفر ميتواند بد باشد وقتي که شما از اتفاقهاي بد هم ميتوانيد درسهاي بزرگ و خوبي بگيريد. از اتفاقها و حوادث غيرقابل پيشبيني و غيرقابل جبران (مثل سقوط يا تصادف و ...) که بگذريم، سفر پر از نکته و آموزه است. متاسفانه هنوز برخي افراد از يک دريچه بسته به جهان نگاه ميکنند و معنا و مفهوم دروني و ماهوي سفر را درک نکردهاند. اين نوع افراد، توانايي درک سفر را به مثابه يک آموزگار ندارند. ما در تاريخ و ادبيات و شعر کلاسيک کشورمان هم نشانههاي بسيار زيادي از سفر داريم که بر اين موضوع صحه ميگذارند.
به دنياي شعر و شاعرانمان نگاه کنيد؛ من ذهن و ظرافت شاعرانگي حافظ را به شدت دوست دارم اما وقتي حرف سفر و آموزههاي زندگي به ميان ميآيد، سعدي يک نشانه کامل از خردمندي است. آنچه سعدي ميگويد، متکي بر خِرد و تجربههاي زيسته او است. زندگي او سرشار از فراز و نشيب و سفر بوده است. سعدي با مردم زندگي کرده است. من احساس ميکنم اگر انسان براي «شناخت» سفر کند و نه براي رفتن به «مالها» و خريد کردن، ناگفتههاي بسياري را ميشنود و ناديدنيهاي زيادي را به چشم ميبيند که زندگي او را تغيير ميدهد.

چه شباهتها و نقاط مشترکي ميان دنياي «سفر» و هنر «سينما» ميبينيد؟
من فکر ميکنم اينها يک جايي به هم متصل ميشوند؛ کشور ما حرفهاي ناگفته بسياري از تاريخ غني و اصيل گذشته خود دارد که رو به فراموشي است. متاسفانه امروز ديگر خبري از فرهنگ شفاهي مردم و انتقال سينه به سينه اين داشتهها نيست! براي حفظ تاريخ و فرهنگ کشورمان و انتقال آن به نسلهاي بعدي بايد از ابزاري مثل سينما نهايت استفاده را کرد. اينها بايد براي آيندگان بمانند؛ بايد ثبت شوند تا فراموش نشوند. ما گمشدهايم؛ تاريخمان را گم کردهايم؛ براي اينکه ثبت و ضبط نشدهاند! سفر و سينما در کنار هم ميتوانند هويت تاريخي يک کشور را حفظ کنند.
من خيلي از فيلمهايم را با همين هدف ساختهام. فيلم «گواهان تاريخ» درباره خزانه جواهرات ملي، فيلم «جزيره رنگين» درباره جزيره هرمز و دهها فيلم مستند و داستاني ديگر.

درباره جزيره هرمز و اين فيلم بيشتر برايمان بگوييد.
يکي از جاذبههاي عجيب جزيره هرمز شنهاي آن است. هرمز بيش از 50  نوع شن رنگي دارد! چند سال پيش متوجه شدم که آقاي دکتر «احمد نادعليان» به هرمز رفتهاند و خانهاي در جزيره را به موزه تبديل کردهاند. در اين خانه به زنان و دختران هرمزي ياد ميدهند که چگونه با شنهاي رنگي روي شيشه نقاشي کنند و به گردشگران بفروشند! به اين ترتيب، خيلي از زنان و دختران به اقتصاد خانواده کمک ميکردند.
به چند دليل فکر کردم که اين موضوع ظرفيت بالايي براي ساخت فيلم دارد و خيلي برايم جذاب شد. اول اينکه، بر اساس واقعيتهاي موجود در فيلم نشان ميداديم که هر کس در هر گوشهاي از اين کشور ميتواند مستقل و بدون حمايت دولت، کار مفيد و سازنده انجام دهد. دوم اينکه، جزيره هرمز با وجود ظرفيتهاي بسياري که در دل خود دارد، متاسفانه کمتر ديده شده است و از اين طريق ميتوانستيم ضمن معرفي طبيعت و جغرافياي جزيره، آداب و رسوم و پوشش مردمان هرمز را که بخشي از فرهنگ ملي کشورمان است به مردم معرفي کنيم.
هدفتان ساخت يک مستند از جزيره بود؟
نه! از همان ابتدا هم مستند داستاني بود. من به اين نتيجه رسيدهام که وقتي از مستند حرف ميزني، بيننده و مخاطب را محدود ميکني، اما وقتي پِيرنگي از داستان به آن ميزني، مردم آن را دنبال کرده و با فيلم ارتباط بهتري برقرار ميکنند. به نظر من، مستند داستاني، راه آينده سينما است. هدفم اين بود که از چهرهها و استعدادهاي بومي استفاده کنم. مردم هرمز، مردم اصيلي هستند. کلوزآپهاي دستان و پاهاي مردم محلي هرمز مشابه ندارد. ساختار فيزيکي دست آنها اصيل است؛ براي خودشان است.

پس معتقديد که سينما به گردشگري کمک ميکند و مقوله Film Tourism را موضوعي جدي تلقي ميکنيد؟
البته که موضوعي جدي است! فيلم توريسم از مهمترين ابزارهاي تقويت گردشگري است اما به شرطي که امکان پرداختن به آن وجود داشته باشد. «جزيره رنگين» بهرغم استقبال خيرهکننده مخاطبان خارجي در جشنوارههاي جهاني، در ايران با شکست مواجه شد!
زماني که فيلم در لهستان اکران شد، اولين سوال مخاطبان اين بود که «چطور ميتوان به جزيره هرمز رفت؟»؛ اين اتفاق بياهميتي نيست.
من اميدوار بودم در صورت بازگشت سرمايه به سراغ ديگر مکانهاي تاريخي ايران نيز بروم تا درباره آنها فيلم بسازم؛ اما نشد.
سال 1350 فيلمي ساختم به نام «من ايران را دوست دارم». فيلمي که اصلا درباره صنعت گردشگري در ايران ساختم. در ابتداي فيلم، گردشگران از مليتهاي گوناگون به هشت زبان زنده دنيا درباره ايران و علاقهشان به کشورمان صحبت ميکردند. در اين فيلم سعي کردم تا مفهوم واقعي گردشگري را به تصوير بکشم و در قالب يک فيلم، اين حس را به مخاطب القا کنم که جانِ سفر، مردمشناسي و شناخت اقليمها و فرهنگهاي گوناگون است و نه صرفا اقامت در يک هتل لوکس و غيره. مردم بايد براي ديدن سفر کنند، که اگر در ميان مردم باشيد و با فرهنگ و آداب و رسوم ملل ديگر آشنا شويد به شناخت عميقي از جهان خواهيد رسيد و کار سفر همين است.

با توجه به تمام تلاشهايي که در راستاي معرفي ميراث فرهنگي، صنايعدستي و گردشگري ايران در داخل و خارج از کشور داشتهايد، آيا به عنوان يک فيلمساز مولف، ماموريتي براي خود متصور هستيد؟
من هيچ وقت، هيچ ماموريتي که به آن باور نداشته باشم براي خودم قائل نيستم. طي 49 سال فعاليت حرفهاي در حوزه سينما، بيش از 120 فيلم مستند و داستاني کوتاه و بلند ساختهام اما هرگز فيلمي نساختهام که باورش نداشته باشم. اگر نتوانم موضوعي را باور کنم آن را نميسازم. نسل من، تنها نسلي است که قبل و بعد از انقلاب را آگاهانه تجربه کرده است، اما متاسفانه ما ميرويم و هرگز دوباره کساني مانند ما نيستند که چند نسل را از سر گذرانده باشند و بتوانند آن را درست به مردم معرفي کنند. نسل امروز تاريخ گذشته را نديده و تجربه نکرده است و به همين دليل هر خوراکي که به او بدهند، ميبيند، ثبت ميکند و باور ميکند.
من معتقدم که 90 درصد مردم ما ظرفيتها و داشتههاي کشورشان را نميشناسند. اگر ادعا داريم که به کشورمان علاقهمنديم بايد نسبت به آن شناخت کافي پيدا کنيم؛ نميتوانيم به چيزي که نميشناسيم، عشق بورزيم.
همه چيز در حال تغيير است و مردم ما حتي از تاريخ زمانه خودشان هم چيزي نميدانند. تاريخ به سرعت فراموش ميشود و بدتر اينکه، به مصلحت روزگار گاهي تحريف هم ميشود!
ثبت اين داشتهها - داشتههايي که به آنها باور دارم - ماموريت من است. اين تنها راهي است که ميتوانيم تاريخ و فرهنگمان را به آيندگان منتقل کنيم.

اگر بخواهيد در يک فيلم، ايران را از طريق تنها يکي از ميراث فرهنگياش به تصوير بکشيد، کدام اثر را انتخاب ميکنيد؟
يکي از ميراث فرهنگي؟! مگر ممکن است؟! حدود شش سال پيش يک سفر تحقيقاتي و مطالعاتي را شروع کردم که به خاطر آن، 20 شهر ايران را گشتم. تحقيقي ميکردم درباره معماري شهرهاي ايران؛ 58 بنا و عمارت تاريخي را در 20 شهر کشور شناسايي کردم. از تبريز تا رشت و گرگان و بجنورد؛ از سنندج تا بيرجند؛ از بندر عباس تا اهواز و شوشتر؛ از کاشان، اصفهان و شيراز تا بوشهر و بسياري از شهرهاي بين راه. ميخواستم فيلمي بسازم که نشان بدهم در دورهاي از معماري ما، مسئله اقليم چقدر مهم بود و به آن توجه ميشد؛ ميخواستم مردم عادي ببينند. به همين خاطر تصميم گرفتم تا داستاني روايت کنم. فرض را بر اين گذاشتم که اگر 15 بناي جذاب را از ميان 58 بنا انتخاب کنيم و هر کدام شش دقيقه در فيلم 90 دقيقهاي حضور داشته باشند، ميتوانيم تاريخچه 15 بناي تاريخي را در قالب داستاني روايت کنيم. در لابهلاي فيلم صحنههايي را قرار دهيم که بخشي از هويت فرهنگي و تاريخيمان را به تصوير بکشد؛ مثلا در خانه مشروطه تبريز، لحظهاي ثبت کنيم از حضور ستارخان و باقرخان و علي موسيو و آماده کردن شبنامهها! کات. براي مثال باغ خسروآباد سنندج! بناي تاريخي کمنظيري که به نظر من روکوکوي ايراني (يکي از جنبشهاي هنري قرن هجدهم) است. صحنه کوتاهي از فيلم در اين باغ بگذرد که در کنار روايت قصه اصلي، لحظهاي از حکايت عشق خسرو خان اردلان و مستوره را در کنج باغ ببينيم.
چنين ساختاري از مستند داستانگو ميتواند هم آنچه از ميراث فرهنگي داريم را ثبت و ماندگار کند و هم گوشهاي از تاريخ را - حتي اندک و در حد اشاره - روايت کند! متاسفانه حمايتهاي مالي اتفاق نميافتد. پولهاي بيحساب و کتابي خرج فيلمهاي بيمايه ميشود اما براي چنين کارهاي ارزشمندي که براي ميراث و تاريخ کشورمان بسيار حائز اهميت است، سرمايهگذاري نميشود.

فرض کنيد براي يک پلان مهم از فيلمتان که بسيار هم ديده خواهد شد، ميتوانيد يک اثر صنايع دستي و يا يکي از هنرهاي سنتي ايران را به روش هوشمندانهاي به نمايش بگذاريد. چه نوع اثري از کدام نوع صنايع دستي را انتخاب ميکنيد؟
گزينههاي بسيار زيادي در اين زمينه وجود دارند که نميتوانم به يک مورد خاص اشاره کنم، اما در سال 84، فيلم «فرش، اسب، ترکمن» را ساختم؛ هم به خاطر علاقه خودم به فرش بود و هم به دليل ظرفيتهاي بالقوهاي که در اين هنر اصيل و ماندگار ايراني وجود دارد.
با اين همه سفر و کسب تجربه، هنوز جايي هست که دوست داشتهايد ببينيد اما نشده؟ يا اينکه در برنامه سفرهاي بعديتان قرار داشته باشد؟
برنامه بعدي ديگري در کار نيست! ديگر سفر کردن براي من دشوار است. ايستادن و راه رفتنهاي زياد برايم سخت است. جاهاي زيادي را ديدهام اما من به يک نتيجهاي رسيدهام؛ ذهن انسان فقط چيزهاي کوچکي را انتخاب و ثبت و ضبط ميکند. آنچه باقي ميماند حال و هوا و خاطرات آن سفر است. حالا که فکر ميکنم، من به همه قارههاي جهان سفر کردهام و يکي از جاهايي که خيلي دوست داشتم بروم اما نشد، آمريکاي جنوبي است.
به عنوان آخرين پرسش؛ مکانهاي زيادي را ديدهايد و به نامهاي بسياري - حتي در اين گفتوگوي کوتاه - اشاره کرديد. اما به طور مشخص اگر بخواهيد تنها يک بنا يا مکان را براي ديدن به مخاطبان گيلگمش پيشنهاد کنيد، آن چيست و کجاست؟
واقعا کار دشواري از من ميخواهيد. يک موردي که بلافاصله به ذهنم رسيد؛ «قصر خورشيد» در «درگز» خراسان شمالي است!

از اينکه با نخستين مسافر اساطيري، گيلگمش، از سفر گفتيد، سپاسگزاريم ... .


این مطلب در همکاری بین انسان شناسی و فرهنگ و مجله گیلگمش  منتشر می شود


  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766

شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66

شماره کارت: 7329-6247-3377-6104

به نام آقای رضا رجبی

نهمین دوره جشنواره فارابی
ایزدی‌ها، سپر بلاهایی همیشگی

Related Posts